X
تبلیغات
رایتل

بگذار تا بگویم (10)

شنبه 25 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 12:22 ب.ظ
سلام سلام دوستان عزیزم

عیدتون مبارک
ببخشید این قسمت کوتاهه از دیشب تا حالا دچار این ویروس تابستانه شدم و گلاب به روتون حالم خوش نیست. اینا رو از قبل نوشته بودم میذارم. انشاالله وسط هفته بهتر که شدم بقیشو میذارم.

روزهای بعد به کار و کار می گذشت. مائده هیچ وقت سفارش به این سنگینی را قبول نکرده بود و حالا مجبور بود بی وقفه کار کند. البته فؤاد هروقت کلاس نداشت، تا می توانست کمکش می کرد. مائده هم در مقابل ترجمه هایش را ویرایش می کرد و کمک می کرد تا هرچه بیشتر کارش پیش برود. البته از بسکت بال اول صبح هم غافل نمیشدند. فؤاد خیلی ورزشکار بود و مائده را هم مجبور به همراهی می کرد. هرچند نیاز به اجبار هم نبود. خوش می گذشت.

روز عروسی تا آخرین ساعتها مشغول تزئین کیک بود. خیاط هم چون دیر سفارش داده بودند تا ظهر همان روز لباس را تحویل نداد.

فائزه نگران بود و مدام تلفن میزد. بالاخره سر ظهر بود که فؤاد تا لباس را تحویل بگیرد. مائده هم آخرین تزئینات کیک را کرد و آخرین کیک را توی یخچال گذاشت. می دانست که فرصتی ندارد که به خانه برود. لباس اضافه و حوله آورده بود. رفت بالا دوش گرفت و برگشت. فؤاد هم با لباسش رسید.

فائزه بازهم تلفن زد و پرسید: می تونی با من بیای آرایشگاه؟

_: تنها هستی؟

_: نه دو تا از دوستام هستن. ولی می خواستم تو هم باشی.

_: میشه نیام؟ خیلی خسته ام. اگه بشه می خوام نیم ساعت دراز بکشم.

_: وای عزیزم! خیلی اذیتت کردم. برو بخواب من دیگه زنگ نمی زنم.

_: متشکرم.

خسته قطع کرد. فؤاد پرسید: چی شده؟

_: میگه بیا باهامون آرایشگاه، ولی نمی تونم.

_: پس برای آرایش خودت چکار می کنی؟

_: خودم یه کاریش می کنم. ولی الان باید بخوابم.

_: بخواب. منم به این ترجمه برسم، بلکه چند صفحه ی آخرش رو تموم کنم.

 

بالش و ملحفه را از وسط هال برداشت و بالا رفت. توی یکی از اتاقها دراز کشید. اینقدر خسته بود که بلافاصله خوابش برد. ولی نیم ساعت بعد از جا پرید. موهای نمدارش را با بیگودی پیچید و تند تند مشغول آرایش کردن و آماده شدن شد. لباسش مثل پرنسس های تو کارتونهای کودکی اش بود. لبخندی بر لبش نشست. صورتش هم مخصوصاً با رژ لب سرخی که زده بود، به آنها شبیه بود. گوشواره هایش را به زحمت آویخت. بیگودیها را یکی یکی باز کرد و موهایش را با سشوار حالت داد. کمی از قسمت جلوی موهایش را که توی صورتش می ریخت، عقب برد و با کلیپس بست. بقیه را حلقه حلقه دورش ریخت، به اضافه یک حلقه که کنار صورتش رها کرد. بالاخره با رضایت توی آینه نگاه کرد. خوب شده بود.

لباس عوض کرد و خرامان از پله ها پایین رفت. فؤاد عصبانی با آخرین صفحاتش کشتی می گرفت. به موهایش چنگ زده بود و با حرص به دنبال معنی یک لغت می گشت. زیر لب می غرید: دیر شد دیر شد. زود باش!

ناگهان سر برداشت و حیرتزده به مائده نگاه کرد. لغت و ترجمه و اینکاها به کلی فراموشش شد.

مائده با لبخندی رضایتمند از پله ها پایین آمد و پرسید: تو نمی خوای حاضر شی؟

فؤاد چند لحظه ای به دنبال کلمات گشت. بالاخره گفت: چرا... باید برم. این صفحه ی آخرشه...

نیم نگاهی به مانیتور انداخت و دوباره چشم به مائده دوخت. مائده دامن تافته ی بلندش را جمع کرد و نگاهی توی آشپزخانه انداخت. پرسید: بالاخره چی شد؟ کیک و دلمه ها رو باید خودمون ببریم؟

فؤاد برخاست ولی جواب نداد.

_: فؤاد خوبی؟

_: هان؟ آره. تو چی گفتی؟

_: پرسیدم کیک و دلمه ها رو کی می بره؟

_: پسرخاله ی حمید با دوستش میان با وانت می برن.

_: سفارشایی که گفتم به آشپز کردی؟

_: آره باهاش حرف زدم. خودمم میرم تو آشپزخونه.

بعد در حالی که به طرف راه پله می رفت، گفت: میرم حاضر شم.

پشت کامپیوتر نشست. فؤاد کلمه ای را توی دیکشنری آنلاین سرچ کرده و رفته بود. مائده کتاب را باز کرد. این روزها زبانش هم بهتر شده بود. با کمک دیکشنری آخرین خطها را هم ترجمه کرد.

صدای زنگ در بلند شد. فؤاد در حالی که دستپاچه دکمه های پیراهنش را می بست از پله ها پایین دوید و گفت: تو برو بالا.

مائده دامن کشان پله ها را بالا رفت. فؤاد کیک و دلمه ها را تحویل داد و برگشت بالا. مائده توی پاگرد لب نرده نشست و گفت: ترجمه ات تموم شد. ویرایشم کردم. می مونه یه ویرایش نهایی که فردا پس فردا می کنم.

فؤاد که با عجله می رفت، مکثی کرد. لحظه ای ایستاد و لبخند زد. دست زیر موهای مائده برد و خم شد گردنش را بوسید. آرام گفت: متشکرم.

بعد به سرعت بالا رفت و در همان حال پرسید: تو دیگه کاری نداری؟ بریم؟

_: من نه. ولی تو که حاضر نشدی.

_: دو دقه دیگه آماده ام. کراوات بلدی گره بزنی؟

_: آره. بچگیم خوشم میومد گره بزنم. بابام یادم داد.

بعد هم برخاست و آرام بالا رفت. فؤاد هنوز داشت پیراهنش را مرتب می کرد. مائده یقه اش را صاف کرد و گفت: تو چه جور پسری هستی که بلد نیستی کراوات گره بزنی؟

_: بلدم. ولی یک پسر لوس هستم که خوشم میاد تو برام گره بزنی!

مائده خندید و با دقت مشغول شد. فؤاد هم ساعدهایش را روی شانه های او گذاشت و با تفریح به او چشم دوخت.

_: اه نکن فؤاد. میزنم خرابش می کنم. چروک بشه اتو نداریم.

_: یعنی که چی رو جهازت اتو نبوده؟ میرم میذارمت خونه ی بابات. تا اتو نخری حق نداری برگردی.

_: اه؟ اینجوریه؟ من اصلاً نمی خوام برگردم. زود باش. کتتو می پوشی یا باید تنت کنم؟

_: لوس هستم. ولی نه دیگه اینقدر!

کتش را پوشید. دستی به موهای ژل زده ی کوتاه و مجعدش زد. پرسید: خوبم؟

_: عالی! اگه تو خیابون می دیدم عاشقت می شدم.

_: حالا چی؟

_: نه حالا میدونم چه هیولایی زیر این چهره ی موجهه!

فؤاد غش غش خندید و گفت: تو واقعاً اعتماد بنفس منو بالا می بری!

مائده خندید. یک شنل روی لباسش پوشید و روسری و چادر به سر کرد. پرسید: آژانس می گیری؟

_: بابا گفت میاد دنبالمون. تا بریم پایین رسیده.

بالاخره به سالن رسیدند. مائده با تردید وارد شد. هیچ کس را نمی شناخت. عده ی کمی آمده بودند. خوشبختانه فروغ جون به دادش رسید و با سلام و علیک گرمی او را به اتاق رختکن هدایت کرد. وقتی به سالن برگشت مامان و عالیه هم رسیدند. عالیه همان بدو ورود با یکی از همکلاسیهایش برخورد کرد و با خوشحالی کنارش نشست. مامان هم یک گوشه نشست. مائده هم پیش او نشست و به غریبه هایی که می آمدند و می نشستند چشم دوخت. با بی حوصلگی گفت: کاش نمیومدم. خوابم میاد.

مامان با اخم گفت: یعنی چی کاش نمیومدم؟ عروسی خواهرشوهرته!!

_: می دونم. ولی من که اینا رو نمی شناسم. خیلی هم خسته ام.

_: نباید دلمه ها رو قبول می کردی.

_: تجربه شد. دفعه ی بعد قبول نمی کنم.

صورتش را پوشاند و خمیازه کشید. مامان چپ چپ نگاهش کرد.

یک زن جلو آمد و به مامان گفت: وای لیلی خودتی؟ سلام!

مامان از جا برخاست. با تردید به او نگاه کرد و ناگهان گفت: اوه ففر تویی؟!!! سلام عزیزم!

همدیگر را در آغوش کشیدند. مائده با بی علاقگی به آن دو چشم دوخته بود. خیلی خسته و خواب آلوده بود.

مامان دوست قدیمی اش را معرفی کرد. ففر کلی از زیبایی مائده تعریف کرد ولی مائده اینقدر خسته بود که لبهایش کش نمی آمد که اقلاً لبخندی برای تشکر بزند. هرچه مامان چشم غره می رفت فایده نداشت.

بالاخره هم برخاست و به اتاق رختکن رفت. کنار اتاق یک مبل دو نفره بود که با لباس و مانتو پر شده بود. مائده چند تا از لباسها را کنار زد و نشست. هنوز سرش به پشتی نرسیده بود که خوابش برد. نفهمید چند نفر آمدند و رفتند.

با صدای زنگ اس ام اسش بیدار شد. فؤاد بود. می پرسید درجه ی فر باید چقدر باشد؟

راست نشست و مدتی به گوشی چشم دوخت تا بیدار شد و توانست جواب بدهد. برخاست. آبی به صورتش زد و آرایشش را تجدید کرد. دوباره به سالن برگشت. حالا حسابی شلوغ شده بود. صدای موزیک سالن را پر کرده بود. یک گروه وسط می ر*قصیدند.

مامان همچنان گرم صحبت با دوست قدیمیش بود. عالیه هم با کمک همکلاسیش که از اقوام داماد بود، چند دوست جدید پیدا کرده بود. مائده کمی دور چرخید. فائزه صدایش زد و باهم عکس گرفتند. چند دقیقه کنار فائزه نشست. فائزه در فرصت کمی تند تند فامیلهایش را معرفی می کرد. دخترخاله ها، دختر عمه ها و بقیه...

عده ای هم از اقوام شوهرش را معرفی کرد. مائده سعی می کرد به خاطر بسپرد، ولی واقعاً سخت بود که آن همه اسم و سِمَت را حفظ کند. از قبل فقط خاله فرشته که کوچکترین خاله ی فؤاد بود و او را یک بار خانه ی فروغ جون دیده بود، می شناخت. چند نفری را هم همین خاله فرشته معرفی کرد.

وقت شام فؤاد چندین بار زنگ زد تا بالاخره دلمه ها به سلامت سر میزها رسیدند و همه ی علاقمندان هم کلی تعریف کردند ولی مائده کلی از فروغ جون خواهش کرد که او را معرفی نکنند! وقت کیک بریدن هم همین درخواست را کرد. خیلی خسته بود و دلش می خواست مدتی استراحت کند.