نمای وبلاگ بگذار تا بگویم (8) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

بگذار تا بگویم (8)

شنبه 11 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 05:07 ب.ظ
سلام بر همه ی دوستای خوبم
اینم از قسمت بعدی.  امیدوارم خوشتون بیاد.

مائده گفت: اینجا نگه دار. لوازم کیک رو باید بخریم.

_: تو پیاده شو. منم یه جای پارک پیدا می کنم میام.

_: باشه.

 

مواد اولیه ی کیک هم خریداری شد. مائده با خوشحالی نگاهی به صندوق پر از مواد غذایی انداخت و گفت: فکر کنم تموم شد. بریم خونه. راستی نهار چی می خوری؟

فؤاد که زیر آفتاب تند، چهره درهم کشیده بود و سؤییچ ماشین دستش بود که در را باز کند، متفکرانه گفت: نمی دونم. وقت که نداری. یه چیزی آماده می خریم.

مائده در صندوق را بست و با لحنی شاد گفت: داری بهم توهین می کنی.

فؤاد اخم آلود گفت: جداً؟

و سوار ماشین شد. مائده بعد از این که با دقت اطراف را پائید، در جلو را باز کرد و سوار شد. با ناراحتی گفت: فؤاد همه چی رو باهم قاطی نکن. باشه دندم نرم، لواشکم درست می کنم. نمی تونم که اون همه میوه رو بریزم بیرون! ولی این ربطی به نهار نداره. چی می خوری؟

_: نهار نمی خواد. خریدات که تموم شد. می رسونمت خونتون. به بابات قول دادم مراقب باشم خسته نشی. تو فقط بگو چه جوری لواشک درست کنم، خودم می کنم.

 _: هنوزم قهری.

_: نه قهر نیستم. تو فرض کن متنبه شدم و الان می خوام اشتباهمو جبران کنم.

_: ولی احساست این نیست.

فؤاد با ملایمت گفت: هرچی هست قهر نیستم.

_: این همه خرید رو که نمی تونی تنهایی جا بدی و مرتب کنی. باید خودم باشم. ساعت داره دوازده میشه. یه نهار می خوریم، همه چی رو مرتب می کنیم، بعدش میرم خونه.

فؤاد چند لحظه بدون جواب نگاهش کرد. بعد رو گرداند و دوباره به روبرویش چشم دوخت و گفت: باشه.

_: خب چی می خوری؟

_: فرقی نمی کنه.

_: فؤاد خواهش می کنم. من الان مغزم نمی کشه. یه چیزی انتخاب کن، اگه موادشو نداریم بخریم الان.

_: چیپس پنیر.

_: به خاطر سادگیش میگی؟ حالا... لازم نیست اینقدر...

_: نه بخاطر این که مامانم به قول خودش از این آشغالا هیچوقت نمی پزه گفتم.  البته شاید نظر تو هم همین باشه.

_: من چیپس پنیر دوست دارم. جلوی یه سوپرمارکت نگه دار.

وقتی رسیدند و همه ی مواد را به آشپزخانه منتقل کردند، هر دو از گرما و خستگی هلاک بودند. فؤاد کولر را روشن کرد و سرش را زیر شیر آب سرد ظرفشویی گرفت. وقتی سر بلند کرد نگاهی به مائده انداخت و پرسید: الان می خوای سر به تنم نباشه که تو ظرفشویی این کارو کردم؟

_: نه فقط دارم به این فکر می کنم جلوی کولر سرما نخوری.

فؤاد لپش را کشید و گفت: نگران نباش خانم بزرگ!

بعد کفش و جورابش را درآورد و روی گبه، جلوی کولر دراز کشید. مائده هم چادرش را برداشت، دست و رویی صفا داد و به آشپزخانه برگشت.

فؤاد با چشم بسته نالید: مائده یه دقه بشین. نهار دیر نمیشه.

مائده کنارش نشست  گفت: پاشو یه شربت بخور.

فؤاد با لودگی یک چشمش را باز کرد، بعد ناباورانه چشم دیگرش را باز کرد و نیم خیز شد. روی آرنجش تکیه کرد. نگاهی به سینی که دو لیوان بلور، محتوی شربتی خوشرنگ با یک برگ نعناع تازه و یک برش لیمو ترش بود نگاه کرد.

دوباره خودش را رها کرد و گفت: من یا مردم یا دارم خواب می بینم.

_: خیلی لوسی! پاشو بخور.

_: یخ از کجا آوردی؟

_: دیشب آقاهه که اومده بود برای گارانتی گذاشت که فریزر رو امتحان کنه.

_: چه خوب!

لیوان را برداشت و در حالی که آرام توی دستش می چرخاند، گفت: من این شیش ماهه عادت کنم به تزئینات تو، دیگه عمراً به غذای تزئین نشده لب نمی زنم!

مائده همانطور که سر بزیر با برگ نعناع بازی می کرد، گفت: نمی خوام به بعدش فکر کنم.

فؤاد گفت: بیخیال...

و در همان حال برش لیمو را که به شکل گل درآمده بود برداشت و با پوست توی دهنش گذاشت. دهانش از ترشی و تلخی جمع شد. لیوان شربت را به لب برد و بعد از جرعه ای گفت: ترجیح میدم وارد معقولات نشم. اصلاً ما رو چه به عاقل بودن؟

بقیه ی لیوان را لاجرعه سر کشید و پرسید: من برم سوسیسا رو خورد کنم؟

مائده هم برخاست و گفت: نه فقط پوستشون بگیر. خودم خورد می کنم.

فؤاد گوشی اش را روی اپن آشپزخانه گذاشت و سلکشن محبوبش را گذاشت تا پشت سر هم بخواند. بسته ی سوسیسها را باز کرد. مائده لیوانهای شربت را شست و ماهیتابه را حاضر کرد. قوطی رب گوجه را بیرون آورد. نگاهی به در آن انداخت. فؤاد گرفت و گفت: من بازش می کنم.

نهار را با موزیک شاد و بلند که گهگاه فؤاد هم آن را همراهی می کرد، آماده کردند. فؤاد مهلت نداد بنشینند. همانطور که جلوی اپن ایستاده بود، داغ داغ مشغول خوردن شد. مائده ظرف را به طرف خودش کشید و جیغ جیغ کنان گفت: منم می خوام!

_: عمراً بهت بدم!

ولی خندید و ظرف را به طرفش هل داد. مائده پنیر کش آمده را مثل اسپاگتی دور چنگال پیچید و گفت: وقتایی مامان بابا خونه نباشن، گاهی با عالیه چیپس و پنیر می خوریم.

_: پس تو خونه ی شمام خلافه!

_: خلاف که نه... بابام از شوریش فشارش بالا میره، مامانم چربیش معده شو اذیت می کنه. بدشانسی من این که عالیه هم خیلی دوست نداره. یعنی می خوره. ولی مخصوصاً اگه شام باشه، ترجیح میده مراقب رژیمش باشه و یه غذای سبک می خواد. تنهاییم که مزه نمیده اصلاً.

_: چه آدمای خوبی! عوضش حاضرم هر شب به جای شام شیر با شیرینی یا چیپس و پنیر بخورم!

_:  چه خوب! پس برای شام امشبت شیرینی میذارم که با شیر بخوری.

_: اوه مرسی!

اینقدر با عجله و مسخره بازی خوردند که هنوز دو دقیقه نگذشته، ظرف خالی شد. فؤاد ظرف را زیر شیر گذاشت و آب را باز کرد. با صابون فومی که مائده که کنار شیر گذاشته بود، دستهایش را شست و پرسید: هسته گیر آلبالو داری؟

_: آره. چرا؟

_: برای لواشکا می خوام.

_: هسته گیر نمی خواد.

_: چون باید تنبیه بشم، محکومم که با هسته بخورم؟!

_: آره!

خندید و نگاهش کرد. فؤاد هم متبسّم به او چشم دوخت. از کنارش رد شد و از توی کابینت دو سینی بزرگ و دو تشت پلاستیکی برداشت.

یک سری را به فؤاد داد و گفت: هسته نه، ولی چوب و برگ و آشغالاشونو بگیر. تمیزا رو بریز تو تشت.

فؤاد روی گبّه نشست و با قیافه ی نزاری مشغول پاک کردن شد. مائده هم خندان کنارش نشست و گفت: هرکه طاووس خواهد...

_: من که طاووس نمی خوام. لواشک می خوام.

_: کمتر می خریدی.

_: می خوام زیاد باشه یه مدت داشته باشم.

_: هرجور میلته.

_: خودم درست می کنم یه ذره شم به تو نمیدم!

_: کی خواست؟!

 

در طول مدتی که او به میوه ها می رسید، مائده سبزیهای دلمه اش را پاک کرد.

سلکشن فؤاد تمام شده بود و مائده گوشی خودش را روشن کرد و صدایش را تا آخرین حد بالا برد.

بعد از تمیز شدن میوه ها و سبزیها برای شستنشان به حیاط خلوت پشت آشپزخانه رفتند. فؤاد داشت روی میوه ها آب میریخت که مائده جیغ زد: اینجوری نریز خیسم کردی!!!

فؤاد مشتی آب به طرفش پاشید و پرسید: چه جوری؟

مائده با خنده تلافی کرد. نیم ساعت بعد که میوه ها و سبزیها بالاخره شسته شدند، هر دو سر تا پا خیس بودند! مائده که از بس خندیده بود، نفسش به سختی بالا می آمد، نفس نفس زنان گفت: خدا بگم چکارت کنه فؤاد!!! من چه جوری برم خونه؟ خیییییییس شدم!

فؤاد خندید و گفت: تو که خوبی. هم مانتو داری هم چادر! من چی بگم؟

_: تقصیر خودته.

_: ولی خوش گذشت.

مائده خندید. به اتاق برگشت. زیر باد کولر لرز کرد. دوان دوان از اتاق گذشت و به حیاط جلوی خانه که آفتابگیرتر از حیاط پشتی بود، رفت. فؤاد هم دنبالش دوید. بالاخره وسط حیاط از پشت او را گرفت و با خنده گفت: گرفتمت!

لحظه ای او را به خود فشرد، بعد رهایش کرد. از سه تا پله ی ایوان کم عرض حیاط پایین پرید و توپ بسکت بالی که گوشه ی حیاط بود، برداشت. در حالی که دریبل میزد، پرسید: بسکت بازی می کنی؟

مائده نگاهی به توری که به دیوار حیاط نصب شده بود، انداخت و گفت: آره. اووه تورم داری! اینو دیروز ندیدم.

نگاهی به توپ که بالا و پایین می رفت، انداخت و گفت: بریم بازی.

از پله ها پایین رفت. جلوی سبد ایستاد و سعی کرد توپ را توی تور بیندازد. اما موفق نشد. دوید، توپ را از زیر سبد برداشت و دوباره ایستاد. فؤاد پشت سرش ایستاد. توپ را با ملایمت بین دستهای او میزان کرد و گفت: اینجوری.

توپ بازهم توی سبد نرفت. هردو خندیدند. فؤاد دوید و توپ را برداشت. مائده سعی کرد آن را بگیرد. بازی داغ و پر سر و صدایشان تا یک ساعت ادامه داشت. هر دو کاملاً خشک شده بودند و از بس جیغ زده و خندیده بودند، صدایشان گرفته بود.

مائده نفس نفس زنان خودش را روی پله رها کرد و گفت: وای دیگه نمی تونم.

فؤاد در حالی که پله ها را بالا می رفت، پرسید: موبایل توئه؟

_: وای آره.

به سختی برخاست و تا جلوی اپن دوید. گوشی را برداشت، کمی آب ریخت و در حالی که می نوشید، گفت: مامان سلام.

_: سلام. کجایی تو؟ معلوم هست؟

_: من تو حیاط بودم نشنیدم.

_: ما داریم میریم خونه ی خانم فلاحی استخر. می خوایم وسایل تو رو هم برداریم بیایم دنبالت؟

_: وای نه مامان. به حدّ مرگ دویدم. نمی تونم.

_: چرا اینقدر خودتو خسته می کنی؟ مگه به بابات قول ندادی زیادی کار نکنی؟

_: نه مامان کار نکردم. بسکت بال بازی کردم. الانم خوبم. فقط یه کم خسته ام. همین.

_: رفتی اونجا آشپزی کنی یا بسکت بال؟

_: من خوبم مامان. برنج و لپه رو پاک می کنم میرم خونه.

_: دیر نشه ها.

_: نه.

کلافه به فؤاد نگاه کرد. فؤاد آرام گفت: هستم. می رسونمت.

مامان خداحافظی و قطع کرد. مائده گوشی را روی اپن رها کرد و خواب آلوده گفت: کی حال داره برنج پاک کنه؟

_: بذار فردا. راستی این سبزی و میوه ها دارن حسابی خشک میشن.

_: وای ها. بیارشون تو.

خودش سبزی ها را برداشت و فؤاد میوه ها را آورد. سبزی ها را توی پارچه و کیسه پیچید و توی یخچال گذاشت. فؤاد پرسید: اینا رو چکار کنم؟

مائده بزرگترین قابلمه اش را برداشت و گفت: باید بذاریم بپزن.

فؤاد سبد را توی قابلمه خالی کرد و پرسید: چقدر آب بریزم؟

_: نه آب نریز! والا تا قیام قیامت باید صبر کنی که خشک بشن.

_: یعنی واقعاً تا قیامت طول میکشه؟

مائده خندید و در حالی که گاز را روشن می کرد، گفت: آره.

قابلمه را روی گاز گذاشت. فؤاد گفت: اینجوری که می سوزه.

_: نه زیرش کمه. یواش یواش می پزه و آب میندازه.

_: بعدش چکار کنم؟

_: هیچی خاموشش کن. سرد که شد صافش می کنی.

فؤاد شانه ای بالا انداخت و گفت: باشه. هرچی تو بگی. من می خوام یه سر برم خونه بابا دوش بگیرم و بعدم یه خورده خرت و پرت بخرم. کامپیوترم سفارش دادم، تحویلش بگیرم. تو چکار می کنی؟ میای یا واقعاً می خوای برنج پاک کنی؟

_: برنج رو که باید پاک کنم. میوه هام رو گازن. تا دو ساعت دیگه می تونی بیای دنبالم؟

_: همینقدرا طول می کشه. میام. چیزی نمی خوای بیرون بخرم؟

_: یه ساعت دیواری می خوام.

_: باشه. دیگه؟

_: یادم نمیاد.

_: اگه کاری داشتی زنگ بزن.

_: من شمارتو ندارم.

هر دو خندیدند. فؤاد گفت: من از اونا نیستم که شماره بدم.

_: منم از اونا نیستم که شماره بگیرم!

_: پس بیخیال... کاری نداری؟ خداحافظ.

مائده از خستگی روی گبّه دراز کشید و گفت: ببین کاری داشتم خودت به خودت زنگ بزن.

_: باشه. میگم به نظرم ما فرش و تخت خواب و تشک نمی خوایم. همین گبّه ات کار همه رو می کنه.

_: می دونم. برای همین گفتم کامپیوتر می خوایم! روز اولم برای همین گبّه رو خریدم. چون نرم و پرز بلنده خوشم میاد. با اولین پولی که از آشپزی در آوردم به اضافه کادو تولدام که گفتم همه نقدی بدن خریدم.

_: چو خوب.

گوشی مائده را از روی اپن برداشت. در حالی که شماره ی خودش را میگرفت، غرغر کنان گفت: یه رمز درست حسابیم نداری.

_: اینو که خیلی وقت پیش فهمیدی. می تونستی عَلَمش کنی بگی این دختره نه موبایلش رمز درست حسابی داره نه مدیریت وبلاگش. خوشم نمیاد.

فؤاد خندید. شماره اش را سیو کرد و گفت: نه این که با دلیلهای محکمترمون قانع شدن، مونده بود فقط همینو بگم. بیا عکس خودمو بلوتوث کردم، گذاشتم بک گراند گوشیت تا میرم و برمیگردم دلت تنگ نشه.

_: من عمراً دلم برات تنگ نمیشه.

_: می دونم. ولی بذار تو توهمش بمونم.

بالاخره رفت. مائده هم بعد از رفع خستگی کم کم برخاست. برنج و لپه و کشمش را پاک کرد. برای شام فؤاد شیرینی درست کرد. کمی دور و بر را مرتب کرد تا بالاخره فؤاد برگشت.

ماشین را توی حیاط آورد. علاوه بر کامپیوتر و دم و دستگاهش، ساعت دیواری، یک میز کوچک ساده با دو صندلی هم خریده بود. علاوه بر آن دو بالش و یک ست ملحفه.

میز را کنار هال گذاشت و مشغول باز کردن جعبه ی مانیتور شد. مائده هم کیسه ی بالش ها و ملحفه ها را باز کرد و رو بالشی ها را کشید. فؤاد با شوق و ذوق مشغول راه اندازی کامپیوتر بود.

_: گفته بودم بهش برام ویندوز و چند تا برنامه نصب کنه، رفتم اونجا یه مشت سی دی داده دستم میگه بیا بگیر خودت برو نصب کن، سی دیا رو فردا برام بیار! پسره تنبل! من اگه می خواستم خودم بذارم که این همه سفارش نمی دادم! عوضش حالا تمام برنامه ها شو زیر و رو کردم. بیا ببین چی می خوای برات بذارم.

مائده دسته ی سی دی ها را گرفت و مشغول بررسی شد. فؤاد همان طور که سیمها را سر جایشان وصل می کرد، گفت: برای ای دی اس الم تقاضا دادم. تا چند روز دیگه راه میفته. فعلاً کارت گرفتم.

مائده چند تا از سی دی ها را کنار دست فؤاد گذاشت و گفت: اینا رو می خوام. ضمناً دیگه باید برم. برای شامتم شیرینی گذاشتم.

_: آوو مرسی! پس میام سر راه یه قوطی شیرم بگیرم، حلّه دیگه. راستی این دسته کلید زاپاس خونه است. باشه پیش تو.

_: مرسی.

_: ساعت رو کجا بزنم؟

_: رو ستون اپن، که هم از آشپزخونه دید داشته باشه، هم هال.

_: باشه.

 

فؤاد او را به خانه رساند. مائده از زور خستگی دوشی گرفت و بلافاصله خوابید. صبح روز بعد پدرش که سر کار می رفت، او را به خانه ی فؤاد رساند. مائده در را باز کرد و بی سر و صدا وارد شد. فؤاد وسط هال خواب بود. ولی وقتی مائده از کنارش رد شد، نیم خیز شد و خواب آلود گفت: سلام! زود اومدی.

_: سلام. ساعت هفت و نیمه. منم اومدم سر کارم. ببخشین که مزاحمت شدم.

فؤاد برخاست و گفت: دیشب تا نزدیک صبح مشغول نصب برنامه ها بودم. ترجمه ها رو هم برای خودم ایمیل کرده بودم، دانلود کردم که ادامه شون بدم. سرعت این یکی خیلی خوبه. از مال بابا که خیلی بیشتره.

_: چقدر خوب! املت می خوری؟

_: نیکی و پرسش؟

به طرف دستشویی رفت. زیرپوش رکابی و شلوار جین تنش بود.

مائده به سرعت مشغول شد. صبحانه را حاضر کرد و برنج را خیس کرد. خودش هم صبحانه نخورده بود. این بار سفره انداخت و روی زمین نشستند. فؤاد خواب آلوده گفت: شوخی شوخی انداختنمون تو زندگی. فعلاً که بد نمی گذره.

_: تا وقتی شوخیه نه. چرا بد بگذره؟

فؤاد چند لحظه نگاهش کرد، اما بدون جواب به خوردن ادامه داد. مائده هم چند لقمه ای خورد و برخاست تا به کارهایش برسد. تند تند طول و عرض آشپزخانه را می رفت و برمی گشت و کارهایش را انجام میداد. لپه هایی که شب خیس کرده بود بار گذاشت و آبکش و قابلمه ای برای لواشکها آماده کرد. فؤاد که خورد، سفره را جمع کرد و همه را روی اپن گذاشت. مائده میوه های پخته را توی صافی ریخت و گفت: آقای لواشک پز، بی زحمت اینا رو اینقدر ورز بدین که فقط هسته ها بمونه تو صافی.

فؤاد صافی و قابلمه را جلویش گذاشت و مشغول شد. در حالی که گاهی ناخنکی هم میزد، گفت: این کار که مثل بازی می مونه. کجاش سخته؟

_: صاف کردن این همه میوه زور و بازوی مردونه می خواد. من ندارم.

فؤاد عضلات بازویش را با ژست منقبض کرد. اما بازوی لاغرش آنهم با دستهای لواشکی، بیشتر خنده دار بود تا عضلانی!

مائده خندید و گفت: باشگات به درد نمی خوره. عوضش کن.

فؤاد نگاهی ناامید به بازویش انداخت و پرسید: واقعاً؟!

مائده خندید و به کارهایش ادامه داد.

بالاخره میوه ها صاف شدند و فؤاد قابلمه را آورد. مائده آن را روی گاز گذاشت. داشت نمک و شکر اضافه می کرد، که فؤاد داد زد: نههه! شکر نزن! می خوام ترش باشه.

مائده در حالی که بازهم شکر می ریخت گفت: شیرینش نمی کنم. فقط اینقدر که زهر ترشیش رو بگیره و خوشمزه بشه. خیالت راحت. هنوزم ترشه ترشه!

_: زهر؟ من که توش زهر نریختم. مگه خودت ریخته باشی!

_: آشپز که دو تا شد، لواشک یا شور میشه یا مسموم!

فؤاد خندید. مائده مایه را هم زد و گذاشت تا بجوشد. چند بار چشید و باز نمک و شکر افزود. فؤاد هم با بدبینی کمی چشید. بالاخره تایید کرد: نه واقعاً ترشه!

مائده خندید و گفت: گفتم که!

بعد گردن کج کرد و پرسید: فؤاد میشه این برنج رو صاف کنی؟

فؤاد لپش را کشید و گفت: بدون عشوه که نه!

مائده سرخ شد و سر بزیر انداخت. فؤاد هم دیگ را برداشت و برنج را صاف کرد. مائده زیر لواشک را خاموش کرد و گفت: برای این همه لواشک گمونم باید بری چند متر نایلون بخری پهن کنیم تو پذیرایی و پنکه سقفی رو روشن کنیم روش!

_: فکر خوبیه. چند متر بخرم؟

_: اوووم... بذار ببینم.

_: کم و کسر دیگه ای هم داری بگو.

_: راستی ماشین نبود.

_: نه دیشب که رسوندمت، بردم دادم بابا.

 

فؤاد بعد از گرفتن سفارش خرید بیرون رفت و مائده به کارهایش ادامه داد. تمام دور اجاق گاز لواشک پاشیده بود. غرغرکنان تمیزش کرد. بعد هم سبزیها را خورد کرد. و بالاخره سراغ کامپیوتر رفت. عالی بود! فؤاد همه ی برنامه ها مرتب کرده بود و ویندوز مثل قرقی بالا آمد. تازه رمز هم نداشت. حتی رمز کارت اینترنت را هم سیو کرده بود و مشکلی نبود. مائده لبخندی زد و صفحه ی مدیریت وبلاگش را باز کرد.

نوشت: سلام بر دوستان گرام!

این روزا کم خدمت رسیدیم. یه عالمه کار داشتم. ولی خوش می گذره. آخه وقتی اون همه کار با همکاری دو جانبه و یه عالمه شوخی و بازی و خنده باشه، انرژی آدم ده برابر میشه. همکار محترم رفته خرید و کامپیوتر رو برای من بدون رمز رها کرده! اگر به خودش بود شیش هفت تا رمز می ذاشت که گربه سیاه سر دیوار عمراً به اطلاعات مهمش دسترسی پیدا نکنه! اینجوریه دیگه... برم یه دل سیر وبلاگ بخونم. هوراااا!!!

 

وقتی فؤاد رسید نایلون را باهم شستند و خشک کردند و کف اتاق پذیرایی را هم تمیز کردند و بالاخره لواشکها را روی نایلون ریختند. کمی از مایه به صورت مائده پاشید. فؤاد با انگشت آن را پخش کرد. بعد دستش را لواشکی کرد و روی صورت مائده را آرایش کرد. برایش رژ گونه و رژ لب مالید. مائده با خنده پرسید: معلوم هست چکار داری می کنی؟

_: اصلاً ناراحت نباش. الان تمیزش می کنم.

تا بطرفش خم شد، مائده به سرعت لبهایش را لیسید و گفت: نمی خواد.

فؤاد با خونسردی دوباره روی لبش را لواشک زد و گفت: اینا رو نخور. گفته بودم مال خودمه و بهت نمیدم.

بعد چانه اش را نگه داشت و لواشکهای روی گونه هایش خورد و گونه هایش را بوسید.

_: خیلی خلی فؤاد!

_: اه اه تو که دوباره سهم منو خوردی!!! چند بار بهت بگم اینا مال منن!!

بعد بدون آن که خم به ابرو بیاورد، دوباره سعی کرد که لبهایش را سرخ کند؛ اما مائده به سرعت از دستش فرار کرد. فؤاد انگشتش را لیسید و بلند گفت: بیا بابا. این دفعه بخشیدمت. ولی همیشه اینقدر مهربون نیستم ها!

مائده توی دستشویی در حالی که شتابزده صورتش را می شست، توی آینه نگاه کرد. ضربانش بالا رفته و صورتش گر گرفته بود. دستهایش را لبه ی کابینت دستشویی، ستون بدن کرد و سر به زیر انداخت. نفسش به سختی بالا می آمد. ناراحت نبود. ولی انتظار نداشت. جا خورده بود.

فؤاد در زد و با لحنی عادی پرسید: مائده خوبی؟ بیا بیرون نمی خورمت.

با تردید در را باز کرد. سر به زیر انداخته بود. از یک طرف خجالت می کشید، از یک طرف عذاب وجدان رهایش نمی کرد. با ناراحتی به خود گفت: دیوونه اون شوهرته!

فؤاد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است، به آشپزخانه رفت و پرسید: اینا رو با چی پخش کنم؟

مائده بدون حرف به آشپزخانه رفت و لیسک را دستش داد. خودش هم مشغول تمیز کردن دور و بر شد. فؤاد در حالی که سوت میزد و آواز می خواند، مایه را صاف و یکدست کرد.

وقتی با قابلمه ی خالی به آشپزخانه برگشت، مائده نالید: وای فؤاد، بلوزت!!!

_: یا خدا!!! چه همه! اینو چکارش کنم حالا؟!

توی حیاط خلوت سر پا نشست و مشغول شستن لکه ها شد. اما فقط توانست لواشکها را بزداید. با ناراحتی وارد شد و گفت: بلوزم از بین رفت.

مائده که داشت کتری را روی گاز می گذاشت، گفت: درش بیار با آب جوش می شورمش.

_: با آب جوش نمی پزه رنگش ثابت بشه؟

_: خون که نیست، میوه است.

_: تو مطمئنی؟

_: اگه اینقدر دست دست نکنی تا فردا صبح، آره! پاک میشه.

فؤاد دوباره لکه ها را بازرسی کرد و بالاخره گفت: کاش لباس اضافه آورده بودم.

_: فقط روی لکه رو خیس می کنم. از دیروز که بهتره که سر تا خیس بودی.

فؤاد خندید و گفت: باشه. بعدشم بریم بسکت.

_: باشه.

مائده لباس را توی تشت گذاشت و از بالا مستقیم روی لکه آب جوش ریخت. لکه آرام آرام محو شد. فؤاد با ناباوری پرسید: دختر تو جادوگری؟

مائده خندید و گفت: نه فقط کتاب زیاد می خونم.

_: آهان! خیالم راحت شد. نگران بودم دفعه ی بعد که از دستم دلخور بشی به قورباغه تبدیلم کنی!

مائده بلند خندید.