نمای وبلاگ بگذار تا بگویم (7) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

بگذار تا بگویم (7)

شنبه 4 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 02:52 ب.ظ

سلام سلام سلاممممم


بعد از ظهر شنبه تون به خیر و شادی. خوب هستین؟ منم خوبم!


آبی نوشت: یه توضیح بدم بعد بریم سر قصه. دوستان قدیم که آشنا هستن. خطابم به دوستانیه که تازه آشنا شدیم و خیلیم لطف دارن. داستان رو دوست دارین و دائم می خواین که بیشتر بنویسم و هفته ای دو بار آپ کنم و غیره... شما محبت دارین. اما باور کنین امکانش نیست. من در درجه ی اول یه همسر و یه مادرم. رسیدگی به خونه و زندگی و سه تا بچه اینقدر وقتگیر هست که باور کنید نمی تونم بیشتر از این بنویسم. قصه نوشتن که فقط تایپ کردن نیست. باید ذهن آزادی باشه که قصه رو اول بپردازم و بعد هم فرصتی که بنویسم. حتی اگر برای یه ساعت یه بچه رو نگه داشته باشین می تونین تصور کنین یه مادر چقدر وقت و ذهن آزاد داره تا به سرگرمیهای مورد علاقه اش برسه!


بنفش نوشت: این لواشکای آخر پست هم داستان دارن. اگه غرغرامو در قالب مائده و فؤاد، سر آنتونیو (خواهرزادم) خالی نمی کردم خفه می شدم. امسال با بچه هام مجبورم کردن لواشک بپزم! منم که مادر و خاله ی مهربااااااان!!! نمیشد لواشک بپزم غر نزنم کهههه! نه میشد واقعاً؟؟؟


روز بعد فائزه هم آمد و یکی دو ساعتی بود. البته کاری نداشتند. نشستند سه تایی با عالیه و مائده گپ زدند و چای و شیرینی خوردند.

بعد فروغ جون تلفن زد. مائده گوشی را برداشت. فروغ جون بعد از سلام علیک و حال احوال گرمش پرسید: فائزه اونجاست؟

_: بله گوشی رو بدم بهش؟

_: نه می خواستم خیاطش زنگ زده، گفت اگر وقت داره بره برای پرو. چون بهش گفتم فائزه امروز کار داره. حالا در چه حالین؟

مائده خنده ای کرد و گفت: نه کاری نداریم. همه چی مرتبه. الان بهش میگم.

_: باشه. اون وقت ببین... خودتم وقت داری باهاش بری؟

_: من برم؟ برای چی؟

_: با خیاط حرف زدم. قرار شد برای تو هم لباس بدوزه. بهتره زودتر بری مدل رو انتخاب کنی.

_: برای من؟!

_: خب آره. برای عروسی فائزه. هرچی دوست داری انتخاب کن. خرجش با من.

_: ولی آخه...

_: ولی و اما نداریم. امروز می تونی بری؟

_: الان که کاری ندارم.

_: پس من زنگ می زنم بهش میگم هر دوتون میرین.

_: ممنون.

_: خواهش می کنم.

 

مائده گوشی را گذاشت و حیرتزده به روبرو خیره شد. عالیه پرسید: چی شد؟ چه خبره؟

_: فروغ جون میگه با فائزه برم پیش خیاطش.

فائزه گفت: آخ جووون! الان زنگ می زنم فؤاد ماشین بابا رو برداره بیاد دنبالمون باهم بریم.

_: مامانت گفت منم لباس سفارش بدم.

_: این که عالیه!

_: آره... ولی مثلاً قراره کسی ندونه که من عروستونم. چه اهمیتی داره چی بپوشم؟

_: خنگ!!! خودمون که می دونیم. پاشو تنبلی نکن.

مائده پوزخندی زد و برخاست. از عالیه پرسید: عالیه تو هم میای؟ من واقعاً هیچ ایده ای ندارم. می خواستم همون کت دامن پسته ایم رو بپوشم.

_: کت دامن چلّه ی تابستون؟؟؟ حال داری به خدا! باشه خودم میام یه مدل شیک برات پیدا می کنم.

فؤاد بعد از نیم ساعت رسید. وقتی از در بیرون آمدند، فائزه گفت: مائده تو جلو بشین.

مائده با دلخوری لب برچید و گفت: قرار بود مخفی باشه مثلاً!

بعد هم تند ماشین را دور زد و پشت سر فؤاد سوار شد. همانطور اخم آلود سلام کرد. فؤاد توی آینه نگاهش کرد. ادایش را درآورد؛ لب برچید و طلبکار جواب سلامش را داد.

مائده خنده اش گرفت و سر بزیر انداخت. فائزه و عالیه در حال حرف زدن سوار شدند و سلام و علیکی عادی با فؤاد کردند. فؤاد راه افتاد و پرسید: خونه ی سمیراخانم؟

فائزه گفت: آره.

بعد رو به عقب کرد و به مائده گفت: مدل انتخاب کن، بعد باهم میریم پارچه می خریم.

_: باشه.

فؤاد پرسید: همه چی جمع شد؟

فائزه گفت: آره بابا. تا من برسم تموم شده بود.

توی آینه به مائده نگاه کرد و پرسید: تو در چه حالی؟

مائده لبخندی زد و گفت: هنوز باورم نمیشه.

فؤاد هم لبخندی زد و دوباره به روبرویش چشم دوخت.

فائزه از مائده پرسید: معمولاً چه جور مدلایی می پسندی؟ تور و یراق دوست داری؟ سنگ دوزی یا حریر و ابریشم؟

مائده سری تکان داد و گفت: نمی دونم. الان هیچ تصوری ندارم.

فؤاد گفت: الان فقط می تونه به این فکر کنه که ترجیح میده کفگیر ملاقه ها به دیوار آویزون باشن یا تو کشو؟ بنشن روی کابینت باشه یا توی کابینت و از این دست مسائل!

توی آینه به مائده نگاه کرد و پرسید: اشتباه می کنم؟

مائده با تبسمی لطیف گفت: نه.

عالیه گفت: ولی بهرحال الان باید به لباست فکر کنی. فروغ جون دارن زحمت می کشن، یه مدل خوب انتخاب کن.

_: خب حالا بذار برسیم. چشم. انتخاب می کنم.

 

فؤاد توی کوچه طویلی پیچید. بعد از گذشتن از چند کوچه پس کوچه، به کوچه ی بن بست پردرختی پیچید و جلوی آخرین خانه نگه داشت.

فائزه پرسید: صبر می کنی تا برگردیم؟

فؤاد نفسش را بیرون داد و پرسید: تا کی؟

_: زیاد طول نمیکشه.

_: باشه. بیشتر از نیم ساعت بشه میرم ها!

_: نه بابا یه پرو داریم و یه انتخاب مدل. چه خبره مگه؟

_: هیچی. بفرمایین.

دخترها پیاده شدند. فائزه زنگ خانه را زد. در کوچک باز شد و مائده نگاهی به راه پله ی کنار حیط انداخت که به طبقه ی بالای خانه ی خیاط می رفت. فائزه و عالیه وارد شدند و مائده هم آهی کشید و بی حوصله به دنبالشان وارد شد. خیلی دلش می خواست به جای خانه ی خیاط، می توانست خانه ی فؤاد را ببیند و برای آشپزخانه نقشه بکشد.

هنوز ده دقیقه نگذشته بود که مائده پله ها را دو تا یکی پایین آمد. شنگول و سر حال در کنار راننده را باز کرد و نشست. فؤاد که آرنجش را توی قاب پنجره تکیه داده و مچ راستش را روی فرمان گذاشته بود و داشت با موبایلش بازی می کرد، متعجب سر برداشت و نگاهش کرد. مائده نگاهی به عقب انداخت و پرسید: کسی نباشه...

فؤاد پوزخندی زد و گفت: نه بابا این کوچه اینقدر خلوته که همیشه قرارگاه عشّاقه! امروز نمی دونم چرا هیچکس نیست.

مائده خندید و گفت: قرارگاه عشّاق؟!!

بعد مانتویش را تکان داد و گفت: آی پختم! کولرشون خراب بود. اتاقم همچین بزرگ نبود. یه عالمه وسیله و ده پونزده نفر خیس عرق! اوفففف افتضاح بود!

_: ده پونزده نفر؟ معمولاً اینقدر سرش شلوغ نیست.

_: یه ایل اومده بودن برای یه دختر خانم مشنگ لباس نامزدی سفارش بدن. اوضاعی بود! مادرشوهره کنار من وایساده بود. یه شیشه عطر بوگندو هم رو خودش خالی کرده بود. داشتم خفه می شدم.

فؤاد که هنوز مشغول بازی با موبایلش بود، پرسید: بالاخره مدل پیدا کردی یا نه؟

مائده یک کاتالوگ تبلیغاتی پیدا کرد و در حالی که با آن خودش را باد میزد، خندان گفت: بعله! شاگرد خیاطم اندازهامو گرفت و سه سوت زدم بیرون. عالیه داشت گریه میشد.

_: چرا؟ نپسندید؟

_: چرا! خیلیم قشنگ بود. فائزه هم خوشش اومد.

_: پس مشکلش چی بود؟

_: یه مسئله ی کوچولو! مدل انتخابیم تو دومین صفحه ی اولین ژورنالی بود که برداشتم! خیلی باعث آبروریزی بود که همه ی ژورنالاشو نگشتم! خب داشتم خفه میشدم. هیچ تمرکزی هم نداشتم. تمام اون مانکنای بدبخت رو دیگ و ملاقه و تخم مرغ زنی میدیدم!

فؤاد بالاخره موبایل را رها کرد و غش غش خندید. مائده لب برچید و پرسید: مگه چیه خب؟

_: خیلی مضحکی مائده! خیلی!

_: خودتی مضحک!

فؤاد خندان نگاهش کرد. مائده دلخور به چشمهای س.بز تیره ی خندانش که با مژه های پر و مشکی احاطه شده بودند، خیره شد. اما کمی بعد خنده اش گرفت و سر بزیر انداخت.

فؤاد انگشت اشاره اش را زیر چانه ی او برد و در حالی که صورتش را بالا می آورد، پرسید: چرا من نباید خندتو ببینم؟

مائده سرخ شد و لرزید. فؤاد رهایش کرد. از پنجره به بیرون چشم دوخت و غرق فکر انگشتش را به دندان گزید.

چند لحظه بعد نفس عمیقی کشید؛ تصمیم گرفت فضا را عوض کند. کمی روی صندلی ماشین جابجا شد و پرسید: بالاخره چه مدلی انتخاب کردی؟ بلوز شکل پارچ، پایینشم یه کاسه وارونه؟

مائده خندید و گفت: نهههه! بلوزش شکل پارچ نیست که! شکل یه کاسه لبه پهنه! این لبه رو یقه و یه ذره آستین فرض کن. دامنشم که همون کاسه وارونه!

فؤاد به قهقهه خندید و گفت: فوق العاده است!

مائده عکسی را که با موبایلش گرفته بود، نشانش داد و گفت: اینه. عکس گرفتم نشون مامانم بدم.

فؤاد نگاهی به عکس انداخت و گفت: اگر طراح لباس می فهمید ما به لباسش می گیم کاسه، خودشو حلق آویز می کرد!

مائده چشمکی زد و گفت: بهش نمیگیم.

فؤاد خندان سری به تایید تکان داد و پرسید: حالا این دو تا باز دارن دنبال مدل می گردن که نمیان؟

_: نه بابا منتظرن نوبتشون بشه، لباس فائزه رو پرو کنن. وووووی فؤاد کیک!

دستهایش را درهم گره زد و با شوق به فؤاد چشم دوخت. فؤاد لبخندی زد و گفت: عصری باید همه چی رو آماده کنیم. بابات به فروشنده زنگ زد که مامورشونو بفرستن؟

_: آره دیشب زنگ زد. اونم گفت همون فردا عصر زنگ بزنین. آدرسم بابا دقیق نداشت، قرار شد دیگه عصری زنگ بزنه دوباره بگه. خدا کنه زود بیاد.

_: اوهوم.

_: فؤاد خونت کجاست؟

_: تو باغچه!

_: چند تا بچه داری؟

_: بتو چه!

دو تایی غش غش خندیدند. مائده وسط خنده گفت: باید اول می پرسیدم چند تا زن داری؟

_: اینقدرا دیگه از مخ خلاص نیستم! ما همین یکی از سرمون زیادیه.

مائده با سرخوشی گفت: فقط شیش ماهه.

فؤاد که داشت توی داشبورد دنبال چیزی می گشت، جوابی نداد. مائده نفس عمیقی کشید و گفت: ادوکلنت خیلی خوشبوئه.

فؤاد کاغذ مدادی پیدا کرد و گفت: کلاً رو بو حساسی.

_: آره خب... برای آشپزی لازمه.

فؤاد در حالی که کروکی می کشید، تایید کرد: آره خب. لازمه.

بعد مشغول توضیح دادن آدرس شد.  مائده روی کاغذ سر کشید و با خوشحالی گفت: خیلیم راش دور نیست.

_: نه. تاکسی خورشم خوبه.

_: خووووبه! وای چرا اینا نمیان؟ من می خوام برم آشپزخونه رو تماشا کنم.

_: خیال کردی دست از سرت برمیدارن؟ تازه باید بریم پارچه بخریم.

_: وااای... من از خرید رفتن بدممم میاد. نمیشه به جای پارچه فروشی بریم بازار روز اقلکم؟! سیب زمینی پیاز انتخاب کردن خیلی آسونتره.

_: سیب زمینی پیاز تنت می کنی؟ مثل خاله سوسکه نازنازی، کفش و لباس پوست پیازی؟

مائده خندید و گفت: آره. دقیقاً مثل همون. من برم ببینم اینا چرا نمیان.

پیاده شد. کمی بعد برگشت و گفت: واااای مثل فرشته ها شده بود! خیلی لباسش خوشگله!!

_: خب بالاخره میان یا نه؟

_: هنوز داشت پرو می کرد. هنوزم اونجا خیلی گرم بود.

_: اون گروهان لباس نامزدی اومدن بیرون با آژانس رفتن.

_: آره. فائزه بیاااا...

این بار عقب نشست و فکر کرد: از این پسرک موفرفری خوشم میاد.

فؤاد باز لبهایش را جمع کرد و توی آینه ادایش را درآورد. مائده به جلو خم شد و معترضانه گفت: تقصیر من نیست که قیافم مثل دختربچه های دو ساله ی لوسه!

فؤاد دست او را که روی پشتی صندلیش بود، گرفت و گفت: دخترک دو ساله ی لوس، منظوری نداشتم.

مائده نگاهی به دستش انداخت و آرام گفت: برم ببینم اینا چرا نمیان.

فؤاد بو سه ی ملایمی به دستش زد. بعد آن را رها کرد و گفت: برو.

مائده به سرعت از ماشین پیاده شد و چند دقیقه بعد با عالیه و فائزه برگشت. همگی راه افتادند. بازهم توی اولین پارچه فروشی، مائده پارچه را انتخاب کرد. دوباره به طرف خانه ی خیّاط برگشتند. مائده پارچه را تحویل داد و برگشت.

فائزه گفت: ظهر شد. بریم رستورانی جایی نهار بخوریم.

مائده گفت: بریم خونه ی ما. نهارم تقریباً آماده است.

فؤاد گفت: این تعارفم که کلاً اومد نیومد داره. فائزه تو اگه می خوای نهار رستوران رو بخوری می تونی بری بخوری. ولی من حاضرم پول نهار رو بدم ولی مهمون مائده باشم.

فائزه خندید و گفت: بر منکرش لعنت. من گفتم خسته است، مزاحم نشیم.

مائده گفت: نه بابا تقریباً حاضره. زحمتی نیست.

 

باهم وارد شدند. فؤاد نگاهی به جعبه های بسته جلوی در انداخت و پرسید: اسباب کشی دارین به سلامتی؟

مائده با نیش باز گفت: بعله به لطف شما!

عالیه اخمی کرد و اشاره کرد: سنگین باش!

مائده لبهایش را جمع کرد ولی بلافاصله چشمش به فؤاد افتاد و خنده اش گرفت. برای این که عالیه نبیند، به سرعت رد شد و به طرف آشپزخانه رفت. همانطور که می رفت، چادرش را هم برداشت و تا زد.

توی آشپزخانه زیر قابلمه هایش را روشن کرد و روسری اش را باز کرد. دستهایش را شست. از توی یخچال وسایل سالاد را بیرون آورد. مانتویش را درآورد و با روسری و چادر برداشت. بدو به اتاقش رفت و آنها را روی تخت گذاشت؛ نگاه سریعی توی آینه انداخت و موهایش را کمی مرتب کرد و برگشت. یک تیشرت قرمز سفید راه راه با شلوار جین تنش بود.

فؤاد از دم در آشپزخانه پرسید: کمک می خوای؟

با سردرگمی نگاهش کرد. چند لحظه طول کشید تا منظورش را بفهمد. خم شد و در حالی که زیر قابلمه ها را کم می کرد، گفت: نه متشکرم.

اما فؤاد همانطور با بلاتکلیفی ایستاده بود. مائده از توی جایخی یخچال یک ظرف شیرینی بیرون آورد. فائزه آمد و گفت: یه لیوان آب به من میدی؟

بطری آب را از یخچال درآورد و گفت: می خواستم شربت درست کنم.

_: وای نه من رژیم دارم! هیچی نمیخوام.

آب را نوشید و بیرون رفت. فؤاد بطری آب را از روی میز برداشت و لیوانی برای خودش پر کرد. مائده ظرف شیرینی را باز کرد و گفت: تو که رژیم نداری. شیرینی بخور. شربت می خوری برات درست کنم؟

_: نه مرسی همین خوبه.

یک شیرینی برداشت و خورد. مائده مشغول خرد کردن سالاد شد. کاهوها را ریز کف بشقاب ریخت. بعد خیارها را حلقه کرد و به شکل برگ درآورد و با ترتیب خاصی روی کاهوها گذاشت. بعد نوبت به گوجه ها رسید که مثل گل درستشان کرد و بین خیارها گذاشت. بعد از آن هم نوبت به ذرتهای شیرین رسید که به جای پرچم وسط گوجه ها جا می گرفتند. با چنان عشق و دقتی کار می کرد که انگار دارد نقاشی می کند.

فؤاد هم در سکوت به دستهای او و شاهکاری که آماده می کرد چشم دوخته بود. مائده سر بلند کرد و پرسید: به چی فکر می کنی؟

_: به این که اون آشپزخونه حق مسلم توئه!

_: اوه مرسی!

نگاهی به ساعت انداخت. بشقابهای غذا را آماده کرد. فؤاد گفت: بده من می برم.

مائده چند لحظه نگاهش کرد. واقعاً نمی توانست احساسش را بیان کند. فؤاد یک دوست خیلی صمیمی بود. دوستی که هیچ وقت نداشت. حتی با نیلو هم اینقدر احساس راحتی نمی کرد. اما این که فؤاد عشقش و همسرش باشد.... نمی دانست. تصورش برایش مشکل بود.

فؤاد چند لحظه نگاهش را با مهر پاسخ گفت. بعد بشقابها را برداشت و بیرون رفت. عالیه گفت: اوای چرا شما؟ بده من بچینم.

فؤاد برگشت. مائده داشت مربا ظرف می کرد. پرهای به را مثل گل زیبایی توی بشقاب چید و دانه های هل را وسطش گذاشت. بعد هم شیشه ی شور را گذاشت و توی بشقاب دیگری هویج و گل کلم و کرفس شور شده را شکل داد و مرتب کرد.

فؤاد چنگالی توی شیشه فرو برد و یک تکه گل کلم برداشت. درحالی که می خورد پرسید: اینا رو میذاری چهل روز برسن و اینا؟ مامان من یه بار گذاشت خوب شد، ولی یه بار دیگه کپک زد.

_: نه اونجوری احتمال کپک زدنش زیاده کلاً. مثل کنسرو درست می کنم. همه ی موادشو می ریزم تو شیشه، بعد در شیشه ها رو نیم بسته میذارم. بعد شیشه را میذارم تو یه قابلمه و تا گردن شیشه ها رو آب می کنم. خیار یا نخود سبز باشه بیست دقه، ولی هویج و اینا گاهی تا نیم ساعت بجوشه و بعد در شیشه ها رو داغ داغ محکم می کنم که پلمپ بشه و کپک نزنه. فقط بعد از باز شدن میذارم تو یخچال.

فؤاد سری به تایید تکان داد و گفت: خوبه. منم تو قسمت خوردنش مشارکت می کنم.

مائده خندید و مشغول چیدن لیوانها روی میز شد. فؤاد هم بشقاب شور و مربا را سر سفره برد.

مامان و بابا هم رسیدند. مائده مشغول کشیدن نهار شد. سیب زمینی ها سرخ شده ی ته دیگ را با چنان عشقی دور چلو میچید که فؤاد گفت: ای کاش منم یک سیب زمینی بودم!

مائده متعجب ابرویی بالا برد و پرسید: منظور؟

فؤاد یکی از سیبها را برداشت و گفت: اگه به اندازه ی این سیب زمینی به من علاقمند بودی، الان خیلی خوشبخت بودم.

گازی به آن زد و با نگاهی خندان به مائده چشم دوخت. مائده متفکر سر بزیر انداخت و گفت: از ابراز علاقه هایی که هیچی جز لوس بازی پشتشون نیست، متنفرم.

فؤاد جدی گفت: می دونم. ولی علاقه ی تو به آشپزی لوس بازی نیست.

مائده لحظه ای به او خیره شد. بعد دوباره سر بزیر انداخت و به کارش ادامه داد.

 

عصر راننده ی وانت با کاگر رسید. وسایل را بار کردند و به خانه ی فؤاد بردند. فروغ جون و آقای ثقفی و رضا هم آمدند. فروغ جون آینه قرآن آورده بود و اسفند دود می کرد و دعا می خواند.

مائده از شوق سر پا بند نبود. وسایل سنگین را کارگرها سر جایشان گذاشتند و مائده با کمک بقیه خورده ریزها را سر جایشان گذاشت. لیلی خانم هنوز نگران بود که مائده جهازش کامل نیست و حتی یک سرویس چینی برای پذیرایی از مهمان ندارد!

مائده با خنده گفت: ولی مامان جان اینجا محل کار منه.

یک کفگیر تفلون را باز کرد. نگاهی به آن انداخت. فؤاد داشت با دریل دیوار را سوراخ می کرد که آویز کفگیر ملاقه ها را پیچ کند. مائده با خوشی کفگیر را کنار بقیه گذاشت تا کار فؤاد تمام شود.

یکی دو ساعت بعد مامور گارانتی هم آمد و وسایل را باز کرد و از سالم بودنشان مطمئن شد.

بالاخره مامور گارانتی هم رفت. مائده گبه ی یک و نیم در دو متر اتاقش را که به جای فرش آورده بود باز کرد. لیلی خانم با خجالت توضیح داد: مال اتاقشه. هنوز فرصت نکردیم براش فرش بخریم.

فروغ جون با مهربانی دست روی شانه ی او گذاشت و گفت: اینقدر نگران نباش. کمک می کنیم خودشون میرن می خرن. باهم انتخاب کنن بیشتر لذت می برن.

لیلی خانم با پریشانی تایید کرد. آقای ثقفی که گفتگویشان را شنیده بود، گفت: اصلاً هدیه ی نامزدیشونو همینجا نقدی میدیم.

بعد کیف پولش را درآورد و چند چک پول بیرون کشید. آقای نمازی هم گفت: فکر خوبیه.

او هم هدیه را داد. فائزه هم برای این که از قافله عقب نماند، به حمید که تازه رسیده بود اشاره ای کرد. حمید هم با خنده سری تکان داد و کیف پولش را در آورد.

بعد پرسید: پول پیش کیک رو هم بدم؟

فؤاد با اخم گفت: قرار شد هدیه ی عروسیتون باشه. مگه نه مائده؟

مائده با خوشحالی گفت: البته!

حمید گفت: متشکرم. ولی رو که نیست سنگ پای قزوینه. من یه خواهش دیگه هم دارم.

فائزه با ناراحتی گفت: حمید!

حمید لب برچید و گفت: سؤال کردنش که ایراد نداره!

مائده پرسید: چی شده؟

حمید گفت: شما دلمه هم بلدین بپزین؟ دلمه ی بادمجون و گوجه و فلفل؟

مائده شانه ای بالا انداخت و گفت: بله چطور مگه؟

_: آخه من خیلی دوست دارم. بعد با آشپز این سالنی که قراره عروسی رو توش بگیریم صحبت کردیم، گفت دلمه نمی پزه. گفت اگه خواستین خودتون بیارین. بعد فکر کردم به شما سفارش بدم. البته حسابشو تکمیل بکنین.

فائزه تاکید کرد: مائده جون اصلاً اصراری نیست ها! همون کیک به قدر کافی وقتتو می گیره.

مائده سری تکان داد و گفت: مگه نمیگین هنوز دو هفته مونده؟ وسایل من که مرتب شد. دلمه هم می پزم. چقدر می خواین؟

فؤاد گفت: ناقابل! دویست و پنجاه نفر مهمون دارن!

حمید گفت: حالا به قدر مجلس مردونه هم باشه من قبول دارم!

فائزه گفت: اه؟ نه بابا!!

مائده خندید و گفت: حالا مگه کُلّش چقدره؟ غذاهای دیگه هم که هست. حداکثر دویست و پنجاه تا دلمه می خواین.

فؤاد گفت: یه جوری میگه انگار داره در باره ی دویست و پنجاه تا دکمه صحبت می کنه!

_: نه. ولی دست بالا بگیرم، چهار پنج روز برای کیک وقت می خوام، چهار پنج روزم دلمه. موادشم که فردا پس فردا می خرم. دلمه ها رو آماده می کنم میذارم فریزر، دم آخر میذارم تو فر. یا اگه بشه تو خود سالن بذارن تو فر خیلی راحتتره.

حمید با خوشحالی گفت: شمارشو دارم. الان بهش زنگ می زنم.

چند لحظه بعد با شوق گفت: اینم حل شد. گفت بیارین. مشکلی نیست.

کیف پولش را بیرون کشید و گفت: پیش قسطش چقدره تقدیم کنم؟

مائده کاغذ و مداد یادداشتی را که روی اپن گذاشته بود، برداشت و مشغول حساب کردن قیمت مواد اولیه شد.

بقیه دور خانه می چرخیدند. کم کم همه بالا رفتند، تا اتاق خوابها را هم ببینند. برخلاف طبقه ی پایین که سرامیک بودند، اتاقهای بالا با موکت پرز بلند نرمی پوشانده شده بود. همه از خدا خواسته کف یکی از اتاقها نشستند و گرم صحبت درباره ی اتاقها و زندگی و بچه های آینده ی فؤاد و مائده شدند.

مائده چند دقیقه با ناراحتی گوش کرد. بالاخره بی سروصدا بیرون آمد و از پله ها پایین آمد. تو آشپزخانه ایستاده بود و از عصبانیت می لرزید.

فؤاد به دنبالش پایین آمد و وارد آشپزخانه شد. پرسید: چی شده؟

مائده با ناراحتی گفت: هنوز هیچی به هیچی نیست، اتاق دختر کوچیکه رو هم دکور کردن!

کم مانده بود اشکهایش بریزند.

فؤاد با لبخندی امیدبخش جلو آمد و گفت: بیخیال... فقط شیش ماهه.

نگاهی به تراولها که کنار ماکروفر رویهم دسته شده بود، انداخت و گفت: بیا در مورد یه چیز جالبتر فکر کن. مهمترین وسیله ای که ما الان برای خونه احتیاج داریم چیه که با این پولا بخریم؟

مائده نگاهی به پولها و بعد به فؤاد انداخت. عصبانیتش کم کم فرو می نشست و تبسمی شیطنت آمیز جای آن را می گرفت. با صدایی نامطمئن گفت: پی سی پرسرعت... مانیتور بزرگ فلت... کیبورد نرم و خوش دست... مودم... ای دی اس ال!

فؤاد بلند خندید. دستش را بالا آورد و گفت: قربون آدم چیز فهم!

مائده هم با سرخوشی کف دستش را به کف دست او کوبید. فؤاد دستش را محکم گرفت و چند لحظه نگه داشت. بعد گفت: خیلی وقته دنبالشم. کامپیوتر خونه مال همه است. نمیشه بیارمش اینجا. می خواستم بخرم، ولی پولم کم بود. همین الان زنگ می زنم به دوستم برامون جورش کنه.

مائده با ناباوری پرسید: واقعاً؟

_: واقعاً! تو مشخصات خاصی رو در نظر داری؟

دستش را رها کرد. مائده سری به نفی تکان داد و گفت: نه... نمی دونم. هرچقدر پولمون برسه. یعنی خب صفحه ی بزرگ و سرعت خوب و ... برای کامپیوترش همینا... ای دل اس الم که...

_: میگیرم!

مائده با خوشی خندید. فؤاد لپش را کشید و گفت: دیگه قهر نکن کوچولوی دو ساله. باشه؟

_: باشه.

گوشی اش را درآورد و به دوستش زنگ زد. مائده هم خودش را با خورده ریز های زیاد آمده سرگرم کرد و آخرین چیزها را مرتب کرد. آشغالهای وسایل باز شده را یکجا کرد و از در پشتی بیرون گذاشت. جعبه های سالم را هم توی انباری زیر راه پله برد.

 

صبح روز بعد طبق قرار قبلی، فؤاد اول وقت پدرش را سر کارش رساند و دنبال مائده آمد تا برای خرید مواد اولیه بروند. وقتی رسیدند، فؤاد گفت: اینم بازار روز. کاش دیروز چیز بهتری از خدا خواسته بودی!

مائده خندید و گفت: همینم خوبه. فکر می کنم دارم خواب می بینم! خدا کنه آشنایی ما رو باهم نبینه.

_: اگه از آشنا منظورت منیرخانمه که اون الان سر کاره. اگه می خوای زنگ می زنم از مامان می پرسم.

_: نه مهم نیست. بریم.

باهم وارد شدند. مائده با وسواس و دقت مشغول انتخاب مواد اولیه شد. بیشتر خریدش را کرد. محتویات دلمه را هم اعم از گوشت چرخ کرده و برنج و لپه و سبزی و کشمش را خرید. هر بار که دستش سنگین میشد، فؤاد کیسه ها به ماشین می برد و برمیگشت. خیالش از بقیه خرید که راحت شد سراغ بسته های فلفل های رنگی رفت و با شوق و ذوق مشغول شمردن شد. اما ناگهان لبخند بر لبش خشکید. زمزمه کرد: فؤاد، نیلو!!

فؤاد با خونسردی گفت: برو باهاش سلام علیک کن. منم میرم اونطرف تا وقتی که دست به سرش کنی.

مائده آهی کشید. پول فلفلها را حساب کرد و در حالی که چشمش به میوه ها و سبزیجات بود به طرف نیلو و نامزدش راه افتاد. وقتی به آنها رسید، نیلو ناگهان گفت: به! سلام! تو هم که اینجایی!

مائده دستپاچه جواب سلامش را داد. می ترسید نیلوفر ناگهان بگوید که او را با فؤاد دیده است. با نگرانی چشم گرداند. فؤاد با فاصله ی نسبتاً زیادی، در دیدرسش قرار داشت. دوباره رو به نیلو کرد و با بیمیلی جواب کوتاهی به سلام و علیک گرم اشکان داد. هرچی فکر می کرد که نیلو چی در وجود او دیده است که اینطور عاشقش شده است، نمی فهمید!

نیلوفر نگاهی به لیستش انداخت و گفت: اشکان جون تو برو مرغ بگیر تا ما سلام و علیکی بکنم و بیام.

اشکان شانه ای بالا انداخت و به طرف مرغ فروشی رفت. نیلوفر ضربه ی محکمی سر شانه ی او زد و گفت: کجایی دختر؟ معلوم هست؟

_: شما سرتون گرمه. من که همین دوروبرام.

دوباره با نگرانی نگاهی به فؤاد انداخت. داشت چیزی می خرید که مائده از راه دور تشخیص نمی داد که چیست. اهمیتی نداد.

دوباره رو به نیلو کرد که با دلخوری داشت می گفت: اوه اگه بدونی! شب و روز که نداریم. بعد صد سال یه امروز هردومون سرمون خلوت شد، گفتیم یه قراری بذاریم همو ببینیم، اما مامان جونش مثل اجل معلق نازل شده و گفته "دارین میرین بیرون برای منم خرید کنین شب مهمون دارم" ایشششش بدم میاد از بازار روزززز! مامان جونشم فرمودن "فقط بازار روز که تازه باشه"

جمله هایی را که از مادرشوهرش نقل قول می کرد با لحنی پر از نفرت تقلید صدای او را می کرد. مائده با ناراحتی نگاهی به اطراف انداخت و گفت: عوضش همه چی هست. خریدتون زود تموم میشه.

_: نخیر نیست! هرچی می گردم گل کلم ندارن. مامانش بفهمه کلمون کنده است! فکر می کنه بوده و ما نخریدیم. آخخخخ اگه بدونی مائده چی میکشیم!!! هی نگاه کن. بحث شیرین مادرشوهر شد، خواستگار سابقتم که اینجاست.

مائده جا خورد. نگاهی به اطراف انداخت و فؤاد را که کمی نزدیکتر شده بود، دید. فؤاد داشت آلبالو می خرید و یک کیسه ی بزرگ آلو سیاه هم دستش بود. مائده با چشم تخمین زد و نالید: اقلاً پنج کیلو خریده!!!

نیلوفر پرسید: چطور مگه؟ خب حتماً لازم داره.

مائده به سرعت دست و پایش را جمع کرد و گفت: آره لابد لازم داره. نمی دونم. به ما چه. تو خوبی؟ هی ببین شوهرت اومد.

_: آره. به ما سر بزن. می دونی چند وقته نیومدی خونمون؟

_: باشه. حتماً. به عمو اینا سلام برسون.

_: تو هم همینطور.

گویا خریدشان تمام شده بود. مائده اینقدر ایستاد تا دید که از بازار بیرون رفتند. بعد برگشت و به دنبال فؤاد گشت. فؤاد از پشت سرش گفت: خسته نباشین!

مائده تکانی خورد. با ناراحتی چرخید و گفت: ترسیدم!

فؤاد خندید و گفت: ببخشید.

_: چی خریدی تو؟

_: آلو و آلبالو.

_: مامانت سفارش داده؟

_: نه بابا برای لواشک خریدم. من عاشق لواشک خونگیم!

_: فؤاد تو دیوونه شدی؟!!! من کِی لواشک بپزم؟!!!

فؤاد که آشکارا جا خورده بود، گفت: خب... خودم کمک می کنم. اگه نمی تونی میدم مامان بپزه. یه بار بچگیام پخت مزه اش هنوز زیر دندونمه.

_: فکر نکردی چرا دیگه نپخته؟

_: نه چرا؟

مائده که کم مانده بود اشکش بریزد، گفت: آخه لواشک پختن خیلی سخته! نامردیم نکردی! اقلاً ده کیلو میوه خریدی! وای فؤاد!!!

فؤاد با شرمندگی نگاهی به کیسه ها کرد و گفت: خب میدم مامان....

_: مامانت مگه بیکاره؟ ای خدا!! بریم تا تو بقیه بازار رو خالی نکردی تو ماشین.

باهم به طرف ماشین رفتند. قیافه ی مائده اینقدر درهم بود که فؤاد جرأت نمی کرد حرف بزند. ولی وقتی که بالاخره سوار شدند و کمربندش را بست، با لب و لوچه ی آویزان گفت: فقط من بَدَم؟ حمید جان که تا کیک خواستن، بله می پزم. دلمه می خواین؟ چشششم! امری باشه؟ کاری نداره که! به ما که رسید، آسمون تپید. هان؟

مائده که کمی شرمنده شده بود، گفت: خودتم می دونی که به خاطر فائزه قبول کردم.

_: فائزه که خودش گفت نمی خواد دلمه بپزی.

_: من از دلمه پختن خوشم میاد. کار خوشگلیه!

_: بعد لواشک پختن زشته؟

_: میذاشتی بعد از عروسی! اون وقت با میل و رغبت هرچقدر می خواستی برات درست می کردم.

فؤاد با اخم گفت: من نمی دونستم اینقدر سخته. حالام که نمی تونم برم میوه رو پس بدم! گفتم کمک می کنم، خب می کنم. اینقدر دعوا نداره.

مائده سر بزیر انداخت و گفت: معذرت می خوام.

فؤاد آهی کشید و گفت: منم معذرت می خوام.