نمای وبلاگ بگذار تا بگویم (6) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

بگذار تا بگویم (6)

شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:00 ق.ظ

سلام دوستام 


اینم از قسمت بعدی....


آبی نوشت: ای دی اس المون چند روزه قطعه. با گودر می خونمتون ولی می کشه تا هر وبلاگی بالا بیاد. ببخشین که کامنت نذاشتم. وصل که شد حتماً سر می زنم. 


فؤاد جلو آمد. خواست در را باز کند که مائده گفت: نه الان نه.

فؤاد بی حوصله نگاهش کرد و پرسید: چرا؟

_: نمی تونم. اعصاب بحث کردن ندارم. یه نه بشنوم می زنم زیر گریه.

فؤاد شانه ای بالا انداخت و گفت: اگه برای شروعش پشتکارت اینقدر باشه، وای به حال بقیش!

مائده روی صندلی جلوی کامپیوتر نشست و گفت: خسته ام. خیلی...

فؤاد آهی کشید و جوابی نداد. لحافش را تا زد و روی تخت گذاشت. بعد لباس چرکهایی که اینجا و آنجا افتاده بود را یکجا کرد و از اتاق بیرون برد. ظاهر اتاق کم کم عادی میشد.

چند لحظه بعد برگشت و پرسید: میوه می خوری؟

_: نه. هیچی نمی خوام.

در اتاق را بست و به مرتب کردن اتاقش ادامه داد. بعد از چند لحظه گفت: این روزا حوصله ی خودمم نداشتم. نه به اتاقم رسیدم نه به کارم نه هیچی... نمی دونم تا یه ماه دیگه چه جوری می خوام 500 صفحه رو تحویل بدم!

_: 500 صفحه چی؟

_: ترجمه. یکی از استادای تاریخ سفارش داده که یه کتاب رو براش ترجمه کنم. می خواد از روش درس بده. تا اینجاش مسئله ای نیست. ولی موضوع اینه که من از تاریخ بدم میاد. تا وقتی که حالم خوب باشه، به عنوان شغل، ترجمه می کنم. اما وقتی مثل الان اعصاب ندارم میذارمش کنار. حتی بیست سی صفحه ای رو که به زور ترجمه کردم رو هم ویرایش نکردم. فقط نوشتم که نوشته باشم.

_: شغلت اینه؟

فؤاد خندید و گفت: شغل؟ نمی دونم. کار ثابتی نیست. هروقت سفارشی داشته باشم انجام میدم. در واقع منم از این کار لذت می برم. مثل آشپزی کردن تو می مونه.

_: سؤال خنده داری بود؟

_: نه به این می خندم که مردم وقتی میرن خواستگاری اول می پرسن طرف چی خونده، چکاره است؟ ولی تو الان می پرسی.

مائده زهرخندی زد و گفت: وقت خواستگاری می پرسن، برای این که تو نتیجه گیری کلیشون برای جواب تاثیر داره. من نپرسیدم برای این که می خواستم در هر صورت رد کنم.

_: می خوای الان برو بگو من با شغلش مشکل دارم. شغل ثابت نداره یا هرچی...

_: الان؟! فکر نمی کنم قبل از عقدم گفتنش فایده ای داشت. وانگهی... اینش برام مهم نیست. من اصلاً با خود تو مشکل ندارم. صرفاً با ازدواج مشکل دارم.

_: منم همینطور...

همانطور که خورده ریزه های باقیمانده را مرتب می کرد، ادامه داد: از اون پستت که دلایل مخالفتتو نوشته بودی خیلی خوشم اومد. با همه ی مواردش موافقم. تنها چیزی که الان برام باعث دلگرمیه اینه که تو توقع نداری که من صبح زنگ بزنم بیدارت کنم، صبح بخیر بگم؛ ساعت ده زنگ بزنم احوال بپرسم؛ بعدازظهر زنگ بزنم قربون صدقه برم، آخرشبم برای شب بخیر تماس بگیرم!

مائده خندید و گفت: همون تماس اولی اول صبح با چنان برخورد شیرینی مواجه میشی که محاله ساعت ده زنگ بزنی!

فؤاد خندید و گفت: خیالت راحت. زنگ نمی زنم. حتی به ریسکشم نمی ارزه!

_: من کار و زندگی دارم آقا مزاحم نشو!

_: مزاحم خودتی! پاشو اون طرف بشین اقلاً من دو خط ویرایش کنم.

_: یعنی پاشم؟

فؤاد صندلی گردان را که زیرش چرخ هم داشت، کمی هل داد و گفت: نه خواهش می کنم. شما خسته میشین.

بعد صندلی جلوی آینه اش را آورد و جلوی کامپیوتر گذاشت.

مائده گفت: حالا نگفتی چی خوندی!

_: نپرسیدی! زبان انگلیسی خوندم و به عبارتی بیکارم! البته هفته ای بیست ساعت تو یه مؤسسه درس میدم که قراردادیه. فعلاً قرارمون تا آخر ترم تابستونشونه. سفارش ترجمه هم قبول می کنم که فعلاً همین کتاب دستمه. یه چند تا خورده ریز بود که همین روزا کامل کردم و تحویل دادم، ولی این یکی هی میمونه و تنبلی می کنم. دیگه چی بگم؟

مائده نگاهی به جلد کتاب انداخت و پرسید: کتاب چیه؟

_: تاریخ اینکاها. سرخپوستای امریکا جنوبی. جداً لذت بخشه! نه خوشم میاد، نه هیچی دربارشون می دونم. اصلاً پیش نمیره.

_: می خوای من اینایی که نوشتی رو ویرایش کنم؟

_: تو بکنی؟ چرا؟

_: نمی دونم. اگه می خوای. اون وقت خیالت از این تکه اش راحت میشه، وقتی ما رفتیم میشینی به کارت می رسی.

_: اگر بکنی که خیلی ممنون میشم.

_: خواهش می کنم. فایلشو بیار.

_: باشه ولی مطمئنی حوصلشو داری؟

_: از بیکاری بهتره.

_: فائزه بفهمه منو می کشه!

_: خب بهش نمیگیم.

فؤاد خندید و کامپیوتر را روشن کرد. فایل مربوطه را باز کرد و گفت: اینجاست.

بعد برخاست. صندلی جلوی آینه اش را برداشت و در حالی که سر جایش می گذاشت، گفت: چادرتو بردار می پزی!

واقعاً هم گرمش بود. برخاست. چادر را برداشت و روسری را باز کرد. در همان حال چشم به مانیتور دوخته بود و متن را می خواند. با خنده گفت: این جمله ها رو اصلاً تغییر ندادی؟ امپراطوری اینکا تشکیل شد در سال 1438؟

_: چه می دونم. می گم که اصلاً بهش فکرم نکردم.

مائده نشست و مشغول ویرایش شد. در همان حال گفت: من فکر می کردم اینا مال شمال قاره ی امریکان.

_: نه مال جنوبن.

_: پس اونا که تو کانادا و آلاسکا بودن چی بودن؟

_: هنوزم هستن. اسکیمو!

_: راست میگی ها! بعد این اینکاها نرفتن پیش اسکیموها؟

_: نمی دونم. من تا آخرشو نخوندم.

_: آخه هر دو تاشون سرخپوستن.

_: آره. شایدم اسکیموها بودن که اومدن جنوب.

_: ولی خیلی راهه ها!

_: با هواپیما فقط پنج شیش ساعت طول می کشه.

_: هواپیما؟ سال 1438؟

_: من کاری به سالش ندارم. کلاً محض اطلاع گفتم.

_: آهان از اون لحاظ!

هر دو خندیدند. مائده جمله ای را پاک کرد و دوباره نوشت. پرسید: اسمها رو می خوای پانویس کنیم؟

_: میشه هم ستاره بزنیم، آخر کتاب بنویسیم.

_: نه... سخته اونجوری. آدم هی باید ببینه اون اسمی که می خواد تو کدوم صفحه است، کدوم شماره... پانویس راحتتره. خودتم قاطی نمی کنی.

_: من هیچوقت قاطی نمی کنم!

_: جدی؟ نه بابا! من بودم این چند روز قاطی کرده بودم زدم زیر همه چی؟

_: خب آره... تو هم قاطی بودی! نبودی؟ نوشته دارم از قاطی کردنت!

_: چه افتضاحی بود! خدا رو شکر تموم شد. فکر کن اگه راستی راستی داشتم عروس می شدم... اوه!

_: برو خدا رو شکر کن من همچین آش دهن سوزی نیستم. اگه دکتری چیزی بودم لابد به شیش ماه راضی نمیشدن و به این راحتی دست از سرمون برنمی داشتن.

_: حالام که برنداشتن...

_: اقلاً شیش ماه فرصت فکر کردن داریم.

_: ولش کن. اینکاها رو چکار کنم؟ این جمله ها تقریباً داره مرتب میشه. می خوای بقیشو بخون، بگو تایپ کنم.

_: اوه مرسی! بذار ببینم. کجا بود؟

_: آخرش نوشتی صفحه 16.

_: آ... اوم... هان اینجاست. بنویس. واژه ی اینکا به معنی خدا در زمین... اوم.... استنباط شده... نه تلخیص شده... نه... چیه؟ خلاصه کلمه اش مال بومیان کشور پروئه.

_: برگرفته.

_: آره همون.

_: خب بعد؟

از جا برخاست. طول اتاقش را می رفت و برمی گشت. در حالی که به دقت می خواند، کم کم ترجمه می کرد. مائده جمله ها را می نوشت و قبلیها را دوباره بررسی می کرد.

گهگاه شوخی و خنده ی کوتاهی، فضای خشک تاریخی را عوض می کرد. بعد از یک ساعت فائزه ضربه ای به در زد و از پشت در پرسید: چایی می خورین؟

مائده روی صندلی کش و قوسی رفت و گفت: لیوانی!

فؤاد کتاب به دست در اتاق را باز کرد و گفت: دستت درد نکنه. تو که زحمت کشیدی، اقلاً دو تا لیوان می ریختی! استکان که به جایی نمی رسه.

_: باشه. لیوان میارم.

_: دستت درد نکنه. میگم... فائزه...

_: چیه؟

_: از اون شیرینیهای مائده هم بذار کنارش. میوه هم بیاری عالی میشه.

_: امری باشه؟

_: عرضی نیست.

_: فؤاد همین یه امشب عزیزی ها! یادت باشه!

_: خاطرم می مونه. مطمئن باش.

خندان در را بست. مائده هم داشت می خندید.

_: اینجا رو ببین! به کی دادی ویرایش کنه! سلطه رو با ث نوشتم!

_: این س ها روی کیبورد همه کنار همن. اشتباه میشه.

_: آره. این پادشاه اولی اسمش چیه؟ بده ببینم پانویسشو چه جوری بنویسم.

_: مانکو کاپاک. اینجاست. اسم زنشم مامااوکلو!

_: خیلی زبونشون خنده داره!

_: مراقب باش به گوششون نرسه! این سرخپوستا آدمای زبون نفهمین. یه ذره فکر کنن بهشون توهین شده، کلّتو آبگوشت می کنن.

مائده با خنده گفت: آیا آبگوشت مائده چه مزه ای میده؟

_: آبگوشتی که مائده بپزه لابد خوشمزه اس!

_: حالا نه این که تو خیلی خوش اشتهایی!

_: آبگوشت ساده ی سنتی که البته خوبم پخته شده باشه، دوست دارم.

_: اگه من آشپز آشپزخونت شدم، چشم، آبگوشتم برات می پزم.

_: مرسی.

فائزه باز در زد. فؤاد برخاست و یک سینی محتوی چای و میوه و شیرینی را تحویل گرفت. مائده گوشه ی میز را خالی کرد و فؤاد سینی را گذاشت.

مائده از بین میوه ها یک گیلاس برداشت و پرسید: چه غذایی دوست نداری؟

_: من؟!

خندید. نشست و گفت: من خیلی تو غذاخوردن لوسم.

_: جدّی؟

خندید و جرعه ای چای نوشید. هنوز داغ بود، سوخت. چهره درهم کشید. فؤاد با ناراحتی گفت: سوختی!

مائده شانه ای بالا انداخت و گفت: نگفتی چی دوست نداری؟

_: خب من غذایی نیست که بگم این غذا رو به طور خاص دوست ندارم. ولی گوشت غذا باید خیلی نرم و خوب پخته باشه، بو نده، چاشنی غذا اندازه باشه، ترش نباشه، شور نباشه، برنج سفت نباشه، شفته نباشه... در همه ی این احوال می تونم به راحتی قید غذا رو بزنم و با شیرینی خودمو سیر کنم.

یک تکه ی بزرگ شیرینی برداشت و اضافه کرد: همانطور که در تصویر مشاهده می کنین.

_: گاهی خراب شدن غذا دست خود آدم نیست. خیلی نامردیه که بزنی زیرش بگی نمی خورم. ممکنه به فرض سلیقه ی من تو اندازه ی ترشی و شوری با تو فرق بکنه. بعد یه عالمه زحمت بکشم، پاشی بری؟

_: نه حالا دیگه اینقدرام خشن نیستم. منظورم این بود که غذا برام در اولویت نیست. شیرینی بیشتر دوست دارم.

_: منم منظورم صرفاً خودم نبودم. این شیش ماه بالاخره یه جوری می گذره.

فؤاد لحظه ای چهره درهم کشید. بعد شانه ای بالا انداخت و گفت: آره می گذره.

مائده در حالی که با دم گیلاس بازی می کرد، گفت: خب بعد؟ رسیدی به مامااکلو.

_: من زنگ تفریح زدم دارم می خورم! تو هم بخور. شیرینیاش خوشمزه اس. من حاضرم هرشب به جای شام از اینا بخورم.

_: چیزی که خودم درست کنم زیاد دوست ندارم. 

فؤاد با دهان پر و ابروهای بالا رفته نگاهش کرد. جرعه ای چای نوشید و گفت: ملت سر و دست می شکنن برای دستپخت تو، اونوقت خودت دوست نداری؟!

_: نه. بیشتر لذتش وقت پختن و تزئین کردنشه. همون موقع هم هی مزه می کنم، از گوشه کنارش می خورم. بعد که آماده شد دیگه میل ندارم.

فؤاد سری تکان داد و گفت: اینم حرفیه... خب بریم سراغ بقیش. یه افسانه میگه که این مانکو کاپاک و مامااوکلو، خدایان سرخپوستی بودن. هه! مثل این خدایان یونانی!

_: این "مثل این خدایان یونانی" رو هم بنویسم؟

_: نه اینو من اضافه کردم.

مائده در حال تایپ کردن خواند: یک افسانه می گوید...

 

یک ساعت دیگر هم گذشت. تا این که فائزه دوباره در زد و گفت: شام حاضره. بیارم تو اتاق یا میاین سر میز؟

_: نه دیگه میایم سر میز.

_: تعارف نکن تو رو خدا!

_: خیلی متشکرم نیشخند

در را بست. رو به مائده که داشت نوشته های قبلی را بازخوانی می کرد، گفت: بسه دیگه. سیوش کن بریم شام.

_: دو سه صفحه مونده. می خونم الان میام.

_: تو هرروز بیای اینجا سر یه هفته کتاب تمومه!

مائده خندید. اما جوابی نداد. فؤاد هم پیگیری نکرد.

باهم از اتاق بیرون رفتند. همه سر میز بودند. دو جای خالی کنار هم برای آنها نگه داشته بودند. مائده نشست و نگاهی به سفره انداخت.

فروغ جون گفت: بفرما عزیزم. البته به پای دستپخت تو نمی رسه.

_: نه خواهش می کنم. این چه حرفیه؟

_: فؤاد برای مائده جون بکش.

عالیه از فائزه پرسید: خب حالا تاریخشم معلومه؟

_: دقیق که نه، ولی حدوداً دو هفته دیگه.

بعد به طرف مائده برگشت و گفت: مائده کیک عروسیمو باید تو بپزی.

مائده با تعجب نگاهش کرد و گفت: واقعاً دو هفته دیگه است؟!

فائزه خندید و گفت: واقعاً که نه، حدوداً.

_: خونه پیدا کردین؟

_: آره یه آپارتمان رهن کردیم.

_: چه خوب!

حمید گفت: سفسطه نکن مائده خانم. کیک رو می پزی یا نه؟

فؤاد پوزخندی زد و افزود: یا مجبورت کنه!

حمید خندید و گفت: قربون آدم چیزفهم! نه خداییش بعد از خوردن اون کیک دیگه هیچ کیکی به من و فائزه مزه نمیده.

مائده با لبخندی که می کوشید خجالتش را پنهان کند، گفت: شما لطف دارین...

فؤاد حرفش را قطع کرد و گفت: ولی نمیشه.

حمید گفت: اه فؤاد تو حرف نزن! مائده خانم ولش کن. این تازه داماد شده هنوز یاد نگرفته که باید غلام حلقه بگوش خانم باشه!

لحنش اینقدر خنده دار بود که همه خندیدند. پدر مائده گفت: دور از جان شما البته، ولی داستان اون زن ذلیلا رو شنیدی؟

_: ما خودمون یه زن ذلیل درجه یکیم. ولی نه داستانی نشنیدم. چی بود؟

_: میگن چند تا آقای محترم وایساده بودن یه جا؛ یکی اومد گفت زن ذلیلاش بیان این طرف وایسن. همه رفتن اون طرف جز یکی. بقیه شروع کردن تشویق کردنش، که باریکلا تو چقدر شجاعی و این حرفا. طرف گفت: آقایون من زن ذلیل من ذلیل حالیم نیست. خانومم گفته از اینجا تکون نخور تا من بیام. نمی تونم بیام اون طرف وایسم می فهمی که!

صدای قهقهه ی جمع بلند شد. حمید گفت: گرفتی فؤادجان؟ حالا ساکت باش خودشون جواب بدن.

فؤاد گفت: بابا اصلاً به من چه؟ من فقط میگم تو دو وجب آشپزخونه ی آپارتمان نمیشه کیک شیش طبقه ی عروسی پخت! حالا تو هی گیر بده. میشه مائده خانوم؟

مائده با تردید نگاهش کرد. نمی دانست فؤاد صرفاً دارد سؤال می کند یا بازی تازه ای پیش گرفته است؟

بالاخره فکر کرد موافقتش ساده تر از به جان خریدن عواقب بعدیست. نگاهش به زیر افتاد و گفت: راستش خیلی دلم می خواد. ولی واقعاً سخته.

فروغ جون سریع گفت: خب بیا تو آشپزخونه ی ما بپز.

فؤاد دوباره گفت: یه چی میگی مادر من! تو این شلوغ پلوغی دم عروسی و مهمونای برون شهری شما که قراره از چند روز قبل از عروسی بیان اینجا ساکن بشن، مائده کجا بیاد کیک بپزه؟!

لیلی خانم با تردید گفت: حالا تو خونه ی خودمونم میشه. فقط جا یه کم کمه...

مائده با ناراحتی گفت: جا خیلی کمه.

فائزه با ناراحتی به مائده نگاه کرد. حمید لبهایش را بهم فشرد و بعد از چند لحظه گفت: اگه بحث پوله من حاضرم دو برابر کیک قنادی بپردازم...

فؤاد به سرعت گفت: یه چی میگی حمید! کی حرف پول زد؟! اصلاً اگه جاش باشه، مصالح رو من می خرم، کارم مائده، باشه هدیه ی عروسیتون. چطوره مائده؟

مائده که کم مانده بود اشکش بریزد، گفت: خیلی خوبه.

حمید گفت: خونه ی بابای منم شلوغه...

_: یعنی فقط جای مائده خالیه که بیاد اونجا کیک بپزه.

آقای ثقفی گفت: حالا چرا شلوغش می کنی فؤاد؟ اگه تو با اصل مطلب مشکل داری، بگو مشکل دارم!

_: نه بابا من چه مشکلی دارم؟ مائده خودش می گفت جا نداره.

_: داری بهانه میاری. اگر بحث جا باشه، خونه ی خودت خالیه. آشپزخونه ی به اون دلبازی و راحتی داره. مشکلی نیست!

_: آشپزخونه ی خودم؟ خیلیم عالیه! فقط وسیله نداره. واِلا من که مخالفتی ندارم.

مائده با خجالت گفت: وسیله دارم.

بعد رو به پدرش کرد. در حالی که از شرم سرخ شده بود و صدایش به زحمت بالا می آمد، پرسید: بابا می تونم وسایلمو ببرم؟

آقای نمازی با اخم پرسید: یعنی چی وسایلتو ببری؟

مائده نفسش بند آمد. با بغضی که به سختی سعی داشت که آن را فرو بدهد به پدرش نگاه کرد. با لکنت گفت: گاز و یخچالمو...

داشت می لرزید. فؤاد از زیر میز دستش را گرفت و کمی فشرد.

لیلی خانم با ناراحتی گفت: ولی جهازت هنوز تکمیل نیست.

مائده دست فؤاد را فشرد. کمی آرام گرفت. ولی هنوز ناراحت و خجالت زده بود. گفت: من که نمی خوام خونه رو بچینم. فقط یه مقدار وسیله برای آشپزی.

فائزه گفت: خواهش می کنم اجازه بدین!

آقای نمازی گفت: آخه نمیشه که! گاز و یخچال گارانتی دارن. ببرین بازشون کنین، بعد دوباره معلوم نیست کی بخواین استفاده کنین.

مائده دست فؤاد را بین دو دستش گرفت و عصبی با انگشتانش بازی می کرد. فؤاد نفس عمیقی کشید و در حالی که سعی می کرد لحنش هیجان زده نباشد و کلمات را کاملاً آرام و تاثیرگذار ادا کند، گفت: خب می تونه هروقت که سفارشی داشت بیاد اونجا. اصلاً اینجوری می تونه کارشو گسترش بده.

آقای نمازی دستش را به نشانه ی مخالفت بلند کرد و گفت: لازم نکرده. اینقدر کار می کنه که خودشو از پا میندازه. تو همین دو وجب جا می بینی صبح تا شب سر پا وایساده. وای به وقتی جاش باز باشه.

مائده گفت: نه قول میدم که زیاد کار نکنم. فقط وقتی سفارش داشته باشم. اونم فقط روزی چند ساعت.

آقای ثقفی گفت: آخی طفلکی چقدر دلش می خواد. آقای نمازی کوتاه بیا. اصلاً من هر روز بعدازظهر فؤاد رو می فرستم دنبالش، بیارش خونه. میری که فؤاد؟

فؤاد سری کج کرد و با لحنی حق بجانب، انگار فقط به خاطر خواهش پدرش ممکن است این کار را بکند، محجوبانه گفت: چشم.

لیلی خانم دوباره گفت: ولی شما که هنوز نامزدین. نمیشه وسایلشو بیاره. جهازش هنوز تکمیل نیست.

فؤاد معترضانه دهان باز کرد، اما ترجیح داد سکوت کند.  

فروغ جون گفت: اصلاً جهاز نمی خواد. هرچی کم و کسری دارن، خودمون کمک می کنیم تو این چند وقت به سلیقه ی خودشون بخرن.

فؤاد که به شدت سعی می کرد آرامشش را حفظ کند، با کلماتی مقطّع گفت: ما هنوز در مورد آینده تصمیمی نگرفتیم.

بعد با لحن مطمئن تری افزود: الان فقط صحبت آشپزیه. اصلاً من روزا خونه نیستم که کاری باهم داشته باشیم. فقط بعدازظهر اگه لازم باشه میرم دنبالش.

مائده دستش را بین دستهایش سپاس گذارانه فشرد. فؤاد هم متقابلاً فشار ملایمی به دستش داد و لبخند نامحسوسی زد.

حمید گفت: البته شما صاحب اختیارین. ولی حیف این همه استعداده آقای نمازی.

فروغ جون گفت: راست میگه به خدا. خونه ی فؤاد خونه ی خودشه. چه فرقی می کنه؟

لیلی خانم گفت: ولی بعد برای عروسی نصف وسایلش کهنه میشن.

عالیه گفت: خودش مصرف می کنه مامان! چه فرقی می کنه؟

فائزه گفت: آقای نمازی خواهش می کنم اجازه بدین!

آقای نمازی گفت: والا چی بگم؟... فؤاد تو تضمین می کنی که بیشتر از روزی هشت ساعت کار نکنه و برگرده خونه؟

فؤاد گفت: چشم. هرچی شما بگین.

آقای نمازی نگاهی به جمع مشتاق کرد. بالاخره آه بلندی کشید و از مائده پرسید: خب... کی می خوای بری؟

مائده فکر می کرد خواب می بیند. نفسش حبس شده بود و صدایش بالا نمی آمد. ناباورانه به پدرش چشم دوخت. فائزه جیغ کوتاهی از خوشی کشید و گفت: خیلی ممنون آقای نمازی.

حمید به جای مائده جواب داد: دست شما درد نکنه. اگه بشه هرچه زودتر بهتر. که فرصت کنن کیک عروسی ما رو بپزن.

فروغ جون رو به شوهرش گفت: می تونیم به راننده شرکت شما بگیم یه کارگر بگیره با وانت شرکت بیاد ببره.

_: بله میشه. هروقت که بخوان. فردا صبح خوبه؟

لیلی خانم با ناراحتی گفت: نه صبح که من سر کارم.

عالیه گفت: عصر بهتره. همه باشن.

فروغ جون گفت: خوبه. بگو فردا عصر بیاد.

بعد برای کسب تکلیف نگاهی پرسشی هم به آقای نمازی انداخت. پدر مائده سری تکان داد و گفت: باشه. فردا عصر... با فروشنده هم صحبت می کنم ببینم کی می تونه مامورشو برای باز کردن وسیله ها بفرسته که گارانتیش مشکل پیدا نکنه.

مائده سر به زیر انداخت. اشکهایش بی صدا چکید. به آرامی برخاست و قبل از این که کسی ببیند به اتاق فؤاد رفت.

فروغ جون پرسید: چی شد؟ مائده که چیزی نخورد! فؤاد ببین کجا رفت.

لیلی خانم گفت: چرا خورد. معمولاً شام زیاد نمی خوره. فؤاد بی زحمت بگو بیاد دیگه بریم.

فروغ جون گفت: کجا؟ هنوز سر شبه!

_: نه اگه قرار باشه وسایلشو جمع کنه خیلی کار داریم.

فائزه گفت: منم فردا میام کمک.

_: لطف می کنی. ولی بالاخره یه چیزایی کار خودمونه.

 

فؤاد وارد اتاقش شد. مائده به دیوار تکیه داده بود و با کف دست تند تند اشکهایی که بی اختیار جاری بودند را پاک می کرد.

_: حالت خوبه؟

_: تا آخر عمر مدیونتم فؤاد.

_: من کاری نکردم. دیدی که پیشنهاد بابا بود و همکاری بقیه. من فقط ساز مخالف نزدم. دلیلی هم نداشت بگم نه.

مکثی کرد و افزود: مامانت گفت صدات کنم می خوان برن خونه.

قوطی دستمال را به طرفش گرفت. مائده یکی برداشت و صورتش را خشک کرد. بعد در حالی که می کوشید صدای بغض دارش دوباره عادی شود، گفت: باشه. اگر تو با تظاهر به خشکی می خوای جذبه ی مردونتو حفظ کنی حرفی نیست. تو کاری نکردی. ولی من متشکرم.

قدمی به طرف او برداشت. قبل از این که از در بیرون برود، روی نوک پنجه ایستاد. بو*سه ی سریعی از گونه ی فؤاد برداشت و بیرون رفت.

فؤاد جاخورد. چند لحظه طول کشید تا درک کند. وقتی به خود آمد مائده رفته بود.

دم در همه مشغول تعارفات معمول بعد از مهمانی بودند. انگار که یک مهمانی عادی خانوادگی تمام شده بود و مهمانها داشتند به خانه برمی گشتند.  بالاخره بعد از چند دقیقه رفتند.

 

شب تا دیروقت مشغول جمع کردن و بستن خرده ریزه هایی بودند که بیشترشان را مائده خودش خریده بود تا کمک آشپزیش باشند. انواع پیمانه ها و کفگیرها و قالب ها و وسایل ریز و درشت برقی. به تازگی هم دار و ندارش را برای یک تخم مرغ زنی کاسه دار بزرگ داده بود که کارش ساده تر بشود.

عالیه می خواست بخوابد، که مائده با شرم دم اتاقش ایستاد و پرسید: میتونم بشینم پشت کامپیوتر؟

_: صبح هزار تا کار داریم. بگیر بخواب.

_: خوابم نمی بره.

عالیه آه بلندی کشید. بالشش را برداشت و گفت: پس من میرم سر جای تو می خوابم.

_: متشکرم.

اما همین که کامپیوتر را روشن کرد، مامان سر رسید و گفت: دیروقته مائده. بگیر بخواب.

_: مامان! خواهش می کنم. خوابم نمی بره.

_: صبح هزار تا کار داریم.

_: صبح که نه... عصر. الانم که وسایلم جمعه.

_: نمی دونم با این کارات چکار کنم؟ آخه دم عروسی خانواده ی داماد میان جهازتو ببینن، نصف وسایل کهنه، نصفش نو!

مائده با خنده گفت: خونوادش که می دونن دارم چکار می کنم.

_: منظورم قوم و خویشاشون بود که برای جهازبرون میان. باز اقلاً نامزدی رو علنی کرده بودی یه حرفی. از این پنهون کاریا خوشم نمیاد.

_: من خوشم نمیاد یه جماعت بیان درباره ی جهازم نظر بدن.

_: این یه رسمه. چه خوشت بیاد چه نیاد.

مائده لب فرو بست و به صفحه ی مانیتور نگاه کرد. مامان نگاهی به او کرد و در حالی که می رفت که بخوابد، گفت: بهرحال خیلی بیدار نمون.

_: چشم.

وبلاگ فؤاد را باز کرد. آخرین پستش مال ساعتی قبل بود. نوشته بود:

تموم شد. انگار یه طناب بستم به پام و از آسمونخراش خودمو پرت کردم پایین. حالا باید شیش ماه تاب بخورم. سعی می کنم به خاطر بیارم که بچگیام تاب بازی دوست داشتم.

مائده با ناراحتی به نوشته اش چشم دوخت. هنوز دلگیر بود. برایش نوشت: بازم معذرت می خوام.

به وبلاگ خودش رفت. صفحه ی مدیریت را باز کرد و نوشت: طعم شیرین موفقیت، با چاشنی کمی دلگرفتگی، با تندی پرخاش و ناراحتی بعضیها و طراوت تشویقهای بقیه، به همراه احساسات سردرگم درهم و برهم، آش شله قلمکاری میشه که حتی نمی دونم چه مزه ای میده!

کمی وبگردی کرد. چند دقیقه بعد فؤاد برایش نوشت: فعلاً بیخیال... چند روز طول می کشه تا این آشت جا بیفته. خیلی خودتو درگیر مزه هاش نکن. بعداً خواستی چاشنی اضافه کن. اینقدرم عذرخواهی نکن. تاب بازی همیشه بد نیست. حتی معلق!