X
تبلیغات
رایتل

بگذار تا بگویم (5)

شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 03:22 ب.ظ

سلام سلام سلام

ببخشید باز دیر شد. آخه دفعه ی قبل هی گفتین کوتاهه، این بار خیلی سعی کردم بیشتر بشه. امیدوارم خوشتون بیاد.


هنوز آماده نشده بود، که مهمانها آمدند. عصبی دکمه های بلوزش را بست و چادر تا زده اش را باز کرد. نگاهی توی آینه انداخت. ابروهایش را با دست صاف کرد و سر بینی اش کمی پودر زد. تمام آرایشش همین بود. چادر به سرکرد و از اتاق بیرون رفت.

دم در اتاق پذیرایی با شرم ایستاد و سلام کرد. فروغ جون جلو آمد و با خوشرویی سلام و علیک کرد. کلی هم از کیک و دسرش تعریف کرد. بعد نوبت به تعریفهای آقای ثقفی، فائزه و همسرش رسید که حسابی شرمنده اش کردند. فقط فؤاد بود که با صورتی به سختی سنگ ایستاده بود و منتظر بود بقیه بنشینند تا او هم بتواند بنشیند!

عالیه چای تعارف کرد و مائده هم پیش دستی گذاشت و کیک تازه اش را دور گرداند. فروغ جون گفت: وای مائده جون من که کلاً رژیم رو بیخیال شدم با این کیکای هیجان انگیزت!

آقای ثقفی هم گفت: این کیک عین تو مجله های خارجیه!

حمید، شوهر فائزه با هیجان گفت: وای خدا! دیشب داشتم فکر می کردم کی میشه من دوباره بتونم از این کیک بخورم!

فائزه هم با خوشرویی گفت: حالا حمید تا صدسال تو رو میزنه تو سر من! ولی عیب نداره. من می خورم. اون هرچی می خواد بگه.

و بالاخره فؤاد... نگاهی به کیک انداخت و به سردی گفت: نه متشکرم.

مائده یخ کرد. نگاهی به کیک و نگاهی به فؤاد انداخت. لیلی خانم گفت: چرا نمی خوری؟ بفرمایین!

_: نه متشکرم. صبحانه دیر خوردم. میل ندارم.

حمید گفت: ولی ضرر می کنی. مائده خانم بذارین من به جای فؤاد یه برش دیگه بخورم!

فائزه، ضربه ی ملایمی به شکم او زد و گفت: نه مائده جون قربونت برم. این جوری پیش بره باید قلش بدم بریم بیرون!

حمید سری تکان داد و گفت: منم که زن ذلییییل! هرچی خانم بفرماین!

آقای نمازی، از آقای ثقفی پرسید: راستی پسر کوچیکتون کجاست؟

_: رضا از قبل با دوستش قرار نهار و استخر داشت. رفت اونجا.

مائده کیک را به خانواده ی خودش هم تعارف کرد و بعد نشست. فروغ جون گفت: خودت چرا نمی خوری عزیزم؟ خیلی خوشمزه است ها!

_: متشکرم. میل ندارم.

اینقدر از فؤاد رنجیده بود که احساس می کرد راه گلویش بسته شده است.

چند دقیقه بعد هم از اتاق بیرون رفت تا نهار بکشد. مامان و عالیه هم برای کمک آمدند. میز غذا را به زیبایی آراست. همه چیز از کباب چوبی ها گرفته تا ته چین و خورش فسنجان با کوفته قلقلی ها یک شکلش، تزئین شده بود.

سر نهار فروغ جون گفت: راست میگن که اسم تاثیر میذاره! مائده یعنی سفره ی بهشتی! این سفره هم بس که رنگینه آدم فکر می کنه تو بهشته!

مائده سربزیر فکر کرد: اون وقت فؤاد که یعنی دل باید چه جوری باشه؟

زیر چشمی فؤاد را پائید. همه غیر از او داشتند با اشتها می خوردند و هرکسی تعریف و تشکری می کرد. فؤاد اما به آرامی با سالادش بازی می کرد و گاهی لقمه ی کوچکی می خورد. آقای ثقفی که متوجه ی سکوت او بود، پرسید: فؤاد بابا تو امروز احتمالاً ذائقه ات مشکل پیدا کرده یا بیناییت؟ چرا هیچی نمیگی؟

فؤاد نیم نگاهی به مائده انداخت و مثل ماشین گفت: خیلی متشکرم. همه چی عالیه.

مائده که تمام تعریفها زهرش شده بود، سر به زیر انداخت و سعی کرد با لقمه ای بغضش را فرو بدهد.

بعد از نهار حمید بعد از این کلی از یک یک خوراکیها تعریف کرد، ضمن عذرخواهی اجازه گرفت تا برای تماشای فوتبال توی هال کوچک خانه که با یک کتابخانه از پذیرایی جدا میشد، بنشیند.

دخترها مشغول جمع کردن میز شدند و فؤاد هم که نمی دانست چکار کند، بالاخره همراهی با حمید را انتخاب کرد و توی هال نشست. مائده بعد از آن که آخرین ظرفها را هم به آشپزخانه برد، به پذیرایی برگشت. بشقابی برداشت و یک برش بزرگ کیک در آن کشید.

مامان خندید و گفت: این غذا خوردن مائده اصلاً حساب کتاب نداره. الان دیدین هیچی نهار نخورد، حالا میخواد کیک بخوره.

مائده چنگال کوچکی روی بشقاب گذاشت و بدون این که به جواب فروغ جون گوش بدهد، از پذیرایی بیرون آمد.

حمید شش دانگ حواسش توی تلویزیون بود و فؤاد با نگاهی بی حس به صفحه ی تلویزیون چشم دوخته بود. صدای خنده ی عالیه و فائزه از آشپزخانه می آمد.

مائده بشقاب کیک را روی میز عسلی شیشه ای کنار فؤاد گذاشت و به آشپزخانه رفت. یک سینی چای ریخت و برگشت. چای را دور گرداند تا جلوی فؤاد رسید. فؤاد در حالی که تظاهر می کرد حواسش به فوتبال است، با اشاره ی دست رد کرد. ولی مائده استکان چای و قندان را روی عسلی گذاشت و رفت. فؤاد معترضانه گفت: نمی خورم.

مائده بدون این که نگاهش کند، گفت: برای خودم گذاشتم.

سینی را توی آشپزخانه گذاشت و برگشت. روی مبل نشست و به عسلی بین دو تا مبل نگاه کرد. به آرامی گفت: برای تو پختم. گفتی بهت نرسیده. دلت می خواست.

فؤاد از گوشه ی چشم نگاهش کرد و پرسید: پیداش کردی؟

_: خیلی اتفاقی. همین امروز.

_: هوس آخر شب بود. الان نمی خوام.

_: با کی لج می کنی؟

_: با خودم. نمی فهمی این همه ازت تعریف می کنن، هر جمله اش یه متلکه به من! انگار هر دقه یه سوزن دارن به تنم فرو می کنن که هی بیدار شو. آخر بارم که بابا دید عکس العمل نشون نمیدم، میگه کوری یا چشاییت مشکل داره؟ چی بگم آخه؟

_: من قصد خودشیرینی نداشتم. نه برای تو، نه خونوادت.

فؤاد آهی کشید. نگاهی گذرا به او انداخت. چای برداشت و پرسید: می خوری؟

مائده پوزخندی زد و گفت: نه. کیکم بخور.

فؤاد بشقاب را برداشت و پرسید: برای چی دوباره درست کردی؟

_: فکر کردم اگه پسرخاله ام بودی این کارو می کردم.

فؤاد ابرویی بالا انداخت و گفت: جداً؟ خوش بحال پسرخاله ات.

_: خاله ندارم.

_: گفته بودی... یادم نبود. ولی حالا چه فرقی می کنه؟ اگه نویدم هوس کیک بکنه براش می پزی؟

مائده با دلخوری گفت: چرا همه چی رو باهم قاطی می کنی؟ نخیر نمی پزم. خودت می دونی چرا.

فؤاد خندید و گفت: چرا که نه؟ منیرخانم بفهمه عشق می کنه.

_: بدجنس!

با حرص افزود: مامان تو هم بفهمه همچین بدش نمیاد.

فؤاد با ملاطفت گفت: خیلی خب. تو بردی.

مائده نگاهش کرد و خندید. فؤاد لقمه ای را فرو داد و گفت: خوشمزست.

مائده با خنده دستی توی هوا تکان داد و گفت: تو رو خدا دیگه تعریف نکن. بخور.

_: خودتم هیچی نخوردی.

_: الان نمیخوام. باشه بعد. می خوای برات نهار بیارم؟

_: نه بابا دیگه این یه جو آبرو رو نبر.

مائده نگاهی به حمید انداخت. تیم مورد علاقه اش گل زد و او از شادی از جا پرید.

فؤاد گفت: امروز با بابا حرف زدم.

_: درباره ی چی؟

_: آشپزخونه.

مائده از هیجان سیخ سر مبل نشست و درحالی که لبه ی مبل را بین دستهایش می فشرد، پرسید: چی گفتی؟

_: بهش گفتم یکی از دوستام...

اما انگار از این کلمه خوشش نیامد. نگاهی به مائده کرد و ساکت شد. مائده با بی صبری، گفت: خب چی؟ یکی چی می خواد؟

فؤاد نفسی تازه کرد و آرام ادامه داد: گفتم دنبال یه دفتر کار می گرده. می خواد یه کاری رو شروع کنه و اینا... گفتم می خوام طبقه ی پایین رو بهش اجاره بدم و خودم بالا باشم درس بخونم. می دونی خونه یه در جلو داره، یه در عقب. میشه دو طبقه رو جدا کرد. البته نه برای مسکونی. چون بالا آشپزخونه نداره، اتاقاشم کوچیکه.

مائده با شگفتی پرسید: موافقت کرد؟

_: نه. یعنی می پرسید کی هست؟ چیکار می خود بکنه؟ چقدر درآمدشه؟ اینقدر هست که به اندازه ارزش طبقه ی اول اجاره بده و از این صحبتا... بعدم که دوباره رسید سر خونه ی اول که آره من اولش نظرم این بود اجاره بدیم بهتره. ولی از وقتی که با خونواده ی نمازی آشنا شدم نظرم عوض شده. اصلاً انگاری مائده دختر خودمه!

سری تکان داد و افزود: عشق پدرانه تو یه نگاه میگن همینه!

مائده تبسم تلخی کرد و گفت: بهرحال اگه اونم چشم بسته قبول می کرد، بابا این کارو نمی کرد. نمیشد من بگم دارم میرم سر کار، اونم بگه بسلامت. بالاخره میومد تحقیق کنه، خیالش راحت بشه.

فؤاد سری به تایید تکان داد. بشقاب خالی کیک را روی میز کنارش گذاشت و گفت: ولی حیفه... اصلاً چرا نمیری جایی کار کنی؟ رستوران، قنادی، هتل، کافی شاپ... چه میدونم...

_: نمی تونم! دلم می خواد آزاد باشم. فرض کن مشکل اولیش این که من حتماً می خوام چادر بپوشم. حالا بیا تو آشپزخونه کنار فر، با چادر و مانتو و روسری، تخم مرغ بزن! یعنی حالی میده تو این گرما! بعد این که کلاً تحمل خفقانی که تو آشپزخونه های رستورانا و قنادیا هست ندارم. چند تا آشپز هست و یه عالمه شعله روشنه و زمستونشم خود کوره است، چه برسه تابستون... از اون گذشته احساس می کنم اونجا خلاقیتم مدفون میشه. اگه هرروز یه نسخه ی از پیش تعیین شده رو بپزم و بذارم جلوی کارفرما دو روزه حوصلم سرمیره. خوشم نمیاد. دلم میخواد یه آشپزخونه برای خودم داشته باشم. سفارشم به اندازه ای که خودم از عهده اش بربیام قبول کنم. برای اینقدر که می تونم مشتریشم آماده است.

_: حتماً تهویه دارن. ولی با چادر بالاخره سخته.

_: آره خیلی. دلم می خواد برای خودم باشم و از کارم لذت ببرم.

_: درسته. ولی آشپزخونه ی خودتم بالاخره دردسر داره. حالا گیرم من چند ماه اولم اجاره رو بیخیال بشم تا پولی دستت بیاد. وسایل چکار می کنی؟ گاز و یخچال و یه عالمه خورده ریز...

_: دارم. بابا برام خریده.

سر بزیر انداخت و ادامه داد: البته به اسم جهاز. نمی دونم اگه جایی پیدا کنم، اجازه میده اونا رو ببرم یا نه؟

فؤاد متفکرانه پرسید: فکر می کنی بتونی راضیش کنی؟

_: فکر نمی کنم ناراحت نمی دونم...

فؤاد دوباره گفت: حیفه...

مائده پوزخندی زد و گفت: تو چرا داری سنگشو به سینه می زنی؟ تا همین دیروز با بوی غذا مشکل داشتی.

_: مهارتت بیشتر از اونیه که فکر می کردم.

مائده با خوشی گفت: منو دستکم گرفته بودی آره؟! فکر کردی کلاً گیجم...

فؤاد خندید و پرسید: اینقدر ازت تعریف شنیدم که اگه بازم لجبازی می کردم حاضر بودم بگم این کیک ترشه! یا سفته!

_: خیلی بدجنسی! اونم وقتی که فقط به خاطر تو پختم.

_: نگفتم که!.. گفتم خوشمزست. راستی وبم... همشو خوندی؟

_: نه بابا فرصت نداشتم! رفتم کیک بپزم. فقط دو سه پست مربوط به خودمو خوندم. ولی در اولین فرصت می خونم. میدونی وبلاگ یه جای عمومیه!

فؤاد باز با خنده گفت: حرف خودمو به خودم تحویل میدی آره؟ باشه بخون. من که اعتراضی ندارم.

عالیه از آشپزخانه بیرون آمد و پرسید: مائده دسر بیارم؟

اما با دیدن خنده ی آن دو، آخر جمله اش را فرو خورد. فائزه هم که به دنبالش آمده بود، قدمی به عقب برداشت. جیغ کوتاهی از خوشحالی کشید و گفت: دارن باهم گپ می زنن.

فؤاد که خنده روی لبش ماسیده بود، زمزمه کرد: کوووفت! مگه ما چی داشتیم می گفتیم؟

مائده برخاست. بشقاب خالی کیک و استکان را برداشت و به آشپزخانه رفت. با چهره ای درهم ظرف دسر را از توی یخچال برداشت. عالیه و فائزه با لبخندهای معنی دار نگاهش می کردند. هر سه بیرون آمدند.

نیمه ی اول بازی فوتبال تمام شد. حمید خوشحال از موفقیت ضمنی تیم مورد علاقه اش، از جا برخاست. فؤاد هم برخاست و همگی به اتاق پذیرایی رفتند.

دم در مائده زمزمه کرد: فؤاد این ظرف رو میگیری من چادرمو درست کنم؟

فؤاد ظرف را گرفت و پرسید: بذارم رو میز وسط؟

_: آ... آره. ممنون.

فؤاد ظرف را روی میز گذاشت. نگاههای معنی دار به بقیه هم سرایت کرده بود و همه با لبخند به آن دو نگاه می کردند.

فروغ جون پرسید: خب به کجا رسید؟

فؤاد پرسید: چی؟

_: مذاکراتتون!

فؤاد نگاهی به مائده انداخت، بعد دوباره رو به مادرش پرسید: مذاکره؟

_: به توافق رسیدین؟

فؤاد روی صندلی نشست و برای چند لحظه با نارضایتی به مادرش خیره شد. بعد آرام گفت: ما درباره ی کیک و اینترنت صحبت می کردیم و بحثی هم نبود که به توافقی برسه.

آقای ثقفی گفت: ولی ما اینجا بیکار نموندیم و کلی صحبت کردیم. در مورد خیلی چیزهام به توافق رسیدیم.

_: خسته نباشید.

_: شما دو تا فرصتی نداشتین که باهم آشنا بشین و همینجور ندیده و نشناخته باهم لج می کنین. این درست نیست.

فؤاد به سردی گفت: حق با شماست.

_: خب ما می خوایم یه فرصتی بهتون بدیم. یه عقد موقت شیش ماهه که باهم آشنا بشین.

ابروهای فؤاد بالا رفت. با تعجب پرسید: شیش ماه؟!

آقای نمازی گفت: ما فکر می کنیم شیش ماه مدت زمان خوبیه برای آشنایی بیشتر. نه اونقدر طولانی که حوصلتون سر بره و نه اینقدر کم که فرصت نکنین باهم آشنا بشین و برای آیندتون منطقی تصمیم بگیرین.

فؤاد چند بار پلک زد. بعد سرش را کمی عقب برد و به سختی نفسی تازه کرد. بالاخره آب دهانش را قورت داد و گفت: ولی بعد از شیش ماهم امکان داره که به توافق نرسیم.

لیلی خانم به سرعت گفت: البته. ما فقط می خوایم که شما باهم آشنا بشین. اگر بعد از شیش ماه هنوزم مخالف بودین، هیچ اصراری نیست که ازدواج کنین.

فروغ جون با لبخند گفت: درسته. هرجور خودتون می خواین.

فؤاد چنان به مادرش نگاه کرد که انگار می گفت: آره والا! دقیقاً همونطور که خودمون می خوایم!!!

پدرش پرسید: موافقی؟

فؤاد با لحنی که بوی تمسخر و علاقه به تغییر بحث را داشت، سرش را کج کرد و متفکرانه گفت: بعله...

البته برای مائده واضح بود که این "بعله" هر معنی ای غیر از موافقت می تواند داشته باشد! ولی آقای ثقفی خوشحال رو به مائده کرد و پرسید: نظر تو چیه دخترم؟

مائده سر بزیر انداخت. برای یک لحظه از ذهنش گذشت: اگر قبول کنم، آشپزخونه مال من میشه. مال خودم! یه قرارداد شش ماهه تا بتونم سرمایه ای رو جور کنم و یه جای دیگه رو پیدا کنم!

بعد بدون آن که به چیز دیگری فکر کند، سر بلند کرد و گفت: موافقم.

نگاه فؤاد با حرکتی سریع به طرف او برگشت. غافلگیر شده بود. مائده با شرم سر بزیر انداخت و در دل گفت: فؤاد نمی خواست. باید رد می کردم. ولی فقط شیش ماه. خواهش می کنم فؤاد...

صدای تبریک و هیاهو بلند شد. فروغ جون جلو آمد و در آغوشش کشید. بعد هم مادرش و عالیه و فائزه...

همه خوشحال بودند. خیلی! مائده با عذاب وجدان به جمع خیره شد. بعد از این که کمی همه آرام گرفتند، گفت: فقط یه شرط دارم. اگه ممکنه...

فروغ جون با خوشرویی گفت: بگو عزیزم.

_: نمی خوام هیچ کس بفهمه. حتی فامیل نزدیک. هیچ کس... اگر... اگر به توافق رسیدیم... اون وقت به همه میگیم.

بزرگترها با تردید بهم نگاه کردند. لیلی خانم زمزمه ای در باره ی جشن نامزدی کرد. مائده ملتمسانه نگاهش کرد.

بالاخره فائزه به دادش رسید و گفت: خب راست میگه. برای دختر خیلی سخته. هزار جور حرف میاد. هرکی می رسه یه چی میگه. مثل الان من... چه کاریه؟ بذارین دم عروسی به همه میگیم. مثلاً دو سه هفته زودتر اعلام میکنیم که نگن به ما نگفتین و این جور چیزا...

عالیه هم گفت: آره. مخفی باشه خیلی بهتره. بدون استرس فقط به خودشون فکر می کنن و تصمیم می گیرن. دیگه یه عالمه حرف و حدیث پشت سرشون نیست.

بالاخره بزرگترها اعلام موافقت کردند. فؤاد تک سرفه ای زد و گفت: منم یه خواهش دارم.

آقای ثقفی گفت: بگو باباجون.

_: خواهش می کنم هرروز ازمون نپرسین چی شد. هروقت به توافق رسیدیم خودمون میگیم.

همه خندیدند و قبول کردند. باز مشغول تبریک و آرزوی خوشبختی شدند. فؤاد ناامیدانه به جمع نگاه کرد. معلوم بود که با وجود قولی که گرفته، یک ذره هم به این که سر قولشان بمانند امیدوار نیست.

قرار خرید را برای روز بعد و قرار عقد را برای دوشنبه عصر که روز مبارکی بود، گذاشتند.


بعد از رفتن مهمانها، مائده خواست شروع به جمع کردن مهمانخانه کند که عالیه با شوخی و خنده گفت: نه نه تو دست نزن عروس خانم! امروز روز روز توئه. نباید دست به سیاه و سفید بزنی. برو. خودم جمع می کنم. اصلاً برو بشین پشت کامپیوتر خوش بگذرون.

مائده شانه ای بالا انداخت و بیرون رفت. واقعاً خسته بود. ولی احساس "عروس بودن" نمی کرد. تنها احساسش عذاب وجدان بود که هر لحظه بیشتر میشد. از این که فؤاد را دور زده و آنطور غافلگیرش کرده بود ناراحت بود. از این که خانواده اش و خانواده ی فؤاد فکر می کردند که به خاطر خود فؤاد قبول کرده و او فقط و فقط نیتش آشپزخانه ی کذایی بود عذاب می کشید. فکر می کرد به همه دروغ گفته است.

پشت کامپیوتر نشست. صفحه ی مدیریت وبلاگش را باز کرد. انگشتانش روی کلیدها لغزید. نوشت:

تا عمر دارم نگاه امروزتو یادم نمیره. چنان از جوابم جا خوردی که احساس کردم صدای فرو ریختن دلت رو با هزاران پژواک می شنوم. انگار هنوز هم ادامه داره. تو اون لحظه فقط به خودم فکر کردم و آرزوی دیرینم. بد کردم. ببخش...

به همه بد کردم. بهشون دروغ گفتم. فکر کردن سر عقل اومدم. ولی فقط به خاطر دل خودم بود اون آرزوی قدیمی...

کاش ببخشن. کاش ببخشی...


آهی کشید. یادداشت را منتشر کرد و سراغ وبلاگ دوستانش رفت. اینقدر عذاب وجدان داشت که حتی دست و دلش پیش نمی رفت تا وبلاگ فؤاد را بخواند. ولی به دوستانش سر زد. اینجا و آنجا کامنت گذاشت. نیم ساعتی بعد صفحه ی مدیریتش را رفرش کرد. یک نظر خصوصی داشت. این بار با اسم کامل، فؤاد.

نوشته بود: عذاب وجدانتو بذار دم کوزه آبشو بخور. اینقدرام که شلوغش کردی جا نخوردم. به فرض امشب فداکاری می کردی و به خاطر من محکم رد می کردی. فکر می کنی چند روز دیگه می تونستی مقاومت کنی و جلوشون وایسی؟ خیلی دست بالا بگیریم یه ماه. ولی حالا قبول کردی. مرگ یه بار شیون یه بار. حرص نخور. می گذره. به بقیه هم دروغی نگفتی. گفتن بگو چشم تو هم گفتی. دلیلی براشون نیاوردی که دروغ باشه. آسوده باش.

انگار سطل آبی خالی کرد روی سر مائده. یخ کرد و آرام گرفت. لبخند ملایمی بر لبش نشست. روی آدرس وبلاگش کلیک کرد.

در آخرین پستش نوشته بود: وقتی تمام تلاشت رو می کنی که یه گلوله برفی رو بغلتونی به طرف بالای کوه و هی بزرگترش کنی، هی سعی کنی و مقاومت کنی و باز بزرگترش کنی، وقتی بالاخره جاذبه برنده میشه و اونو قل میده پایین، آروم باش و از جلوی پاش برو کنار که له نشی. حرص نخور که آدم برفیت سر کوه بی تنه مونده. تو می دونستی این گلوله به بالای کوه نمی رسه. بقیه ی توان و قدرت بدنیت هم اونقدر نیست که یکی دیگه درست کنی. ولی مهم نیست. بشین و با آرامش غلتیدنش رو تماشا کن. می تونی براش یه قصه ی شادم بسازی و وانمود کنی خودت بودی که تصمیمت عوض شد و رهاش کردی که بره. با سرنوشت نمیشه جنگید. کنارش راه برو. شایدم واقعاً تو شیش ماه همه چی درست بشه. شایدم دوباره برفی بیاد و بتونی یه گلوله برفی بزرگ دیگه درست کنی. شاید این که این دفعه از بالا شروع کنی و بذاری مام طبیعت کاری که می خوای رو خودش بدون زحمت برات بکنه. یه لبخندم تحویلت بده که آره تو خیلی خوبی!

ولش کنی خودش بغلته و بزرگ بشه و پایین بره و درست پای کوه اونی که می خوای منتظرت بمونه. درسته تو می خواستی روی قله آدم برفیتو بسازی. تو می خواستی روی قله باشی، در اوج، ولی شاید اون پایینم بهت خوش بگذره. شاید...

چرخ گردون گرد و روزی بر مراد ما نرفت

دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور

مائده مدتی به نوشته اش خیره شد. دلش گرفت. برایش به اسم مستعارش "ارنواز" نوشت: آدم برفیت پای کوه، آب شده تو این گرما. ولی ما می تونیم بدون آزار هم تا زمستون صبر کنیم. مگه نه؟

کامپیوتر را خاموش کرد و برخاست. دیگر هیچ حسی نداشت. نه خوشحال نه ناراحت و نه حتی نگران. حتی دیگر چندان امیدی به آشپزخانه ی رویائی اش هم نداشت. فقط آرزو داشت که می توانست شش ماه بخوابد و وقتی بیدار شود که این دوره گذشته باشد.

عصر روز بعد، شنبه، همه ی خانواده برای خرید راهی شدند. حتی برادر کوچک فؤاد، رضا هم بود. همگی جلوی یکی از معروفترین جواهرفروشیهای شهر ایستاده بودند و داشتند ویترین را تماشا می کردند. مائده عقب آمد. فؤاد عقبتر از همه دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برده بود و ایستاده بود و بی تفاوت تماشا می کرد.

مائده با ناراحتی گفت: خوب شد من اینقدر تاکید کردم که می خوام هیچ کس نفهمه! الان غریبه و آشنا اگه این جمع رو ببینن اصلاً حدس نمی زنن ما داریم اینجا چکار می کنیم!!!

فؤاد پوزخندی زد و گفت: انگار انتخاب کردن. بریم بگیم چشم. بلکه تموم شه.

مائده با ناراحتی لب برچید و همراه او وارد شد. جواهر فروش دو سه سینی حلقه جلویشان گذاشته بود. هرکسی یک حلقه را انتخاب کرده بود و اصرار داشت که انتخاب خودش از بقیه زیباتر است.

جواهرفروش گفت: اجازه بدین عروس خانم خودشون انتخاب کنن.

مائده با ناراحتی غرغر کرد: چه خوش خیال!

البته فقط فؤاد شنید که او چه گفت. مائده پیش رفت و با بی میلی به سینی های درخشان نگاه کرد. فؤاد سر برداشت و به فروشنده گفت: ببخشین لطفاً اون سینی آخری که تو ویترین اون پایین هست رو بیارین.

مائده با دلخوری فکر کرد: حوصله داره ها!!

جواهرفروش سینی را جلوی مائده گذاشت. فؤاد دو حلقه ی جفت مشابه را برداشت. یکی را به طرف مائده گرفت و گفت: اینو امتحان کن ببین خوشت میاد.

حلقه را توی دستش سر داد. مائده حلقه را به دست کرد و نگاهش کرد. فؤاد در حالی که مال خودش را به انگشتش می کرد، زیر لب غرید: دست چپ!

مائده انگشتر را جابجا کرد و زمزمه کرد: اه راست میگی!

و از اشتباه خودش خنده اش گرفت. چند لحظه به دستش نگاه کرد. حلقه خیلی ساده بود. حتی نگین هم نداشت. فقط نقش قلمکار مشکی زیبایی داشت. چرخید و به جمع نشان داد. پرسید: قشنگه؟

فؤاد محکم گفت: خیلی قشنگه. من که خوشم اومد.

فروغ جون با ناراحتی گفت: چی میگی فؤاد؟ هیچی نگین نداره!

مائده که مثل فؤاد دوست داشت هرچه زودتر سر و ته خرید را هم بیاورد، به سرعت گفت: نه خیلیم خوبه. نگین دار رو بذارین برای عروسی!

فؤاد غرید: عاشقتم!

البته از این ابراز عشق، هر معنی را میشد برداشت کرد، الا عشق!!!

مائده خندید. چرخید و حلقه را جلوی فروشنده گذاشت. گفت: همین خوبه.

فروشنده که کمی وا رفته بود، پرسید: نمی خواین یه نگاهی به بقیه بکنین؟

فؤاد مال خودش را کنار مائده گذاشت و گفت: نه ممنون. همینا رو حساب کنین.

فروشنده ابرویی بالا برد و گفت: شاید نظر عروس خانم...

مائده با اخم گفت: من همینو می خوام.

فروغ جون گفت: باشه اشکالی نداره. ولی بیا یه گردنبند برای سر عقد انتخاب کن.

عالیه گفت: ببین این یکی خیلی قشنگه.

فائزه گفت: ولی این یکی نگینش درشت تره.

رضا پا کوبید: پس کی میریم خونه؟

مائده نگاه سریعی به اطراف انداخت. یکی از گردنبندها را نشان داد و از فؤاد پرسید: اون چطوره؟

_: قشنگه. ولی این یکی انگار طرح تکمیل شده ی همونه.

_: آه راست میگی. همین خوبه.

عالیه زیر گوشش زمزمه کرد: چه عروس عجولی! نیشتو ببند. زشته.

مامان هم با اخم زمزمه کرد: میشه یه کمی آروم بگیری؟ شرم و حیا سرت نمیشه؟

مائده عقب رفت و به دیوار گوشه ی مغازه تکیه داد. با خودش فکر کرد: اگر یک سر سوزن این داستان رو جدی گرفته بودم، الان داشتم از خجالت آب می شدم. ولی الان به نظرم همه چی بازیه. یه بازی بی معنی که می خوام فقط تمومش کنم.خوشحالم که فؤاد هم نظرش همینه.

مغازه ی بعدی ساعت فروشی بود. رسیده و نرسیده، مائده یک جفت ساعت زنانه و مردانه ی یک شکل را که مارک معتبری داشت از پشت ویترین انتخاب کرد. طرحشان بی شباهت به حلقه هایشان نبود.

فؤاد هم انتخابش را تایید کرد و هرچه بقیه اصرار کردند که کمی بیشتر بگردند رضایت نداد.

بعد از جواهر و ساعت نوبت به خرید لباس رسید. فؤاد اصرار داشت که کت شلوار نوک مدادی اش ایرادی ندارد و همان را برای سر عقد می پوشد. مائده هم می گفت که با مانتو و شلوار جین می آید و احتیاجی نیست که خرید کنند.

بزرگترها با ناراحتی به هم نگاه می کردند. بالاخره یک بلوز یقه شومیزیه ی سفید بلند، راه راه مات و براق، به جای مانتو برای مائده خریدند که مائده هم خوشش آمد. به علاوه شلوار جین و کفش و جوراب اسپرت. به همراه یک شال سفید و پارچه ی چادری سفید گلدار.

کل خریدشان دو ساعت هم نشد. وقتی برگشتند باران توپ و تشر بود که به سر مائده باریدن گرفت. ولی مائده اینقدر سرخوش و راضی بود که اهمیتی نداد. فقط تمام مدتی که مامان چادرش روی سرش می برید و عالیه کوک میزد و دوباره پایینش را می بریدند، ایستاد و شنید و لبخند زد.

بالاخره مامان گفت: تو چرا تمام مدت داری لبخند ابلهانه می زنی؟

_: چکار کنم؟

_: دارم بهت میگم این چه رفتاری بود که کردی؟ آخه عروس باید سنگین و باوقار باشه. تو دائم داشتی لگد می پروندی!

_: من لگد نپروندم مامان! واقعاً یه عقد ساده ی محضری اینقدر تشریفات نمی خواد!

اما به نظر مامان و عالیه خیلی زیاده روی کرده بود. بابا هم حرفی نمی زد. ولی معلوم بود چندان راضی نیست. مائده هرچه سعی کرد نتوانست قانعشان کند و بالاخره تسلیم شد و اجازه داد هرچه می خواهند بگویند.

روز بعد یکشنبه بود. تمام مدت داشت به سفارش فروغ جون برای سر عقد شیرینی تازه درست می کرد. کلی از این کار تفریح کرد! شیرینی پختن لذت داشت. اما این که آدم عروس باشد و برای سر عقد خودش شیرینی بپزد به نظرش واقعاً مضحک بود. این بود که تا وقتی که اهل خانه نبودند و از چشم غره هایشان در امان بود، موزیک شادی گذاشته بود و با سرخوشی مشغول کار بود. ولی وقتی بقیه آمدند سعی کرد سنگین و رنگین و موقر باشد!

بالاخره دوشنبه رسید. بعدازظهر مائده دوشی گرفت و لباسهای تازه اش را پوشید. آرایش نامحسوسی کرد و از اتاقش بیرون آمد.

مامان با ناامیدی نگاهش کرد و به عالیه گفت: اقلاً یه کمی آرایشش کن!

_: من آرایش کردم!

_: من که چیزی نمی بینم. مثلاً به تو میگن عروس؟

مائده نگاهش کرد، اما جوابی نداد. با عالیه به اتاقش برگشتند. عالیه مشغول کارش بود و تمام مدت مائده داشت التماس می کرد: پررنگ نباشه، خواهش می کنم. اینقدر روش نکش. نه نه اصلاً سایه نزن. خواهش می کنم. عالیه بسه...

_: اهه یه دقه زبون به دهن بگیر! خیلی خب. خیلی ملایم آرایش می کنم. 

مائده آه بلندی کشید و ساکت شد.

بالاخره همگی حاضر شدند و به طرف محضر رفتند. خانواده ی ثقفی منتظرشان بودند.

به خواهش عاقد کنار فؤاد نشست. فؤاد نگاهی به او انداخت. رو گرداند و خنده اش را فرو خورد. مائده با دلخوری پرسید: به چی می خندی؟

_: شدی عین عروسک چینی!

_: زهرمار. خودم می دونم زشت شدم. تقصیر عالیه اس.

_: نه زشت نشدی. خیلیم قشنگه. ولی خودت نیستی. انگار از این ماسکاست که صورتتو تکون بدی میشکنه.

_: کاش بود! اقلاً الان برش می داشتم.

_: بیخیال... نیم ساعت صبر کنی همه چی تموم میشه. اونوقت می تونی بری راحت بشوریش. 

_: این خط چشمش بیست و چهار ساعته اس.

_: حرص نخور.

مائده نفس عمیقی کشید و سر بلند کرد. عاقد پرسید: وکیلم؟

_: با اجازه ی بزرگترا بله.

چشمهای مامان گشاد شد و از وحشت قدمی عقب رفت. عالیه با ناراحتی چهره درهم کشید. فائزه نخودی خندید و بابا لب برچید. فروغ جون به زور لبخند مهربانی زد و سعی کرد همه چی را عادی جلوه بدهد.

مائده زیر گوش فؤاد پرسید: چی شد؟ اشتباه گفتم؟

فؤاد پوزخندی زد و گفت: دفعه ی اول بود.

_: ای بابا... فکر کردم چی گفتم!

عاقد هم لبخندی زد و سوالش را از داماد پرسید. فؤاد به سادگی ابراز موافقت کرد و خطبه ی عقد موقت به مدت شش ماه بینشان جاری شد.

بابا جلو آمد و دستش را در دست فؤاد گذاشت. مائده فکر کرد: نه جادوی عقدی، نه احساس خاصی! جالبه که فؤاد از همون اولین بار به نظرم اینقدر آشنا میومد. همیشه فکر می کردم وقتی دستم رو تو دست همسرم بذارن، بلرزم و هیجان زده بشم. اما هیچ!

روبوسی کردند و تبریک گفتند. عالیه وقتی جلو آمد زمزمه کرد: نمی تونستی صبر کنی تا بار سوم؟!

مائده حرفی نزد. با لبخند صورتش را بوسید و به طرف فائزه برگشت. فائزه گفت: خیلی خوشحالم که اینقدر راضی هستی. انشاالله خیلی خوشبخت بشین کنار هم.

مائده خنده اش را فرو خورد و تشکر کرد.

بعد از تبریکات دفترچه ی عاقد و عقد نامه امضا شد. شیرینی خوردند و بیرون آمدند.

باهم به خانه ی آقای ثقفی رفتند. دم در حمید، شوهر فائزه عذر خواست و گفت برای نیم ساعتی باید جایی برود. فائزه با لبخند چشمکی به او زد که از چشم مائده دور نماند. زیر گوش فؤاد پرسید: منظور اینا چی بود؟

فؤاد شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم.

وارد اتاق پذیرایی که شدند، فائزه چادر مائده را از سرش برداشت و کل کشید. فؤاد در بین هیاهوی فائزه و فروغ جون زمزمه کرد: احتمالاً منظورشون این بود.

مائده دستی به شالش که محکم پیچیده بود کشید و گفت: ناامید کننده است.

_: چی؟

_: احتمالاً من با فریزر یه نسبتی دارم!

فؤاد خندید و روی مبل نشستند. فروغ جون گفت: فؤادجان شالش رو خودت بردار.

فؤاد به طرف مائده برگشت و زمزمه کرد: نمایش مسخره ایه.

مائده نالید: خییییلی!

شالش را برداشت. مائده دستی به موهایش کشید که به سادگی پشت سرش بافته بود. امیدوار بود کسی نخواهد تغییرشان بدهد که بخیر گذشت.

حلقه و ساعت دست هم کردند و فؤاد سعی کرد گردنبندش را گردنش بیندازد، که نتوانست قفلش را باز کند!

مائده آن را گرفت و باز کرد و خودش گردنش انداخت. سری بلند کرد تا عکس العمل جمع را ببیند. کسی حرفی نزد. گویا دیگر از این که عروس موقری باشد، ناامید شده بودند!

عالیه داشت فیلم می گرفت و فائزه تند تند عکس می انداخت. دم به ساعت هم مثل عکاسها ژست تازه تعیین می کرد. بالاخره نشسته و ایستاده و در حال گل بهم دادن و خانوادگی عکس گرفتند تا این که حمید رسید و مائده با خوشحالی چادرش را از روی صندلی برداشت که بپوشد. باز چند عکس خانوادگی با حضور حمید گرفتند و تا این که همه نشستند و مجلس حالت عادی پیدا کرد.

گوشی فؤاد زنگ زد. اس ام اس بود. خواست جواب بدهد ولی شارژش کم بود. ضمن توضیح برخاست و به اتاقش رفت تا شارژرش را بیاورد.

فائزه بازوی مائده را گرفت و گفت: پاشو پاشو.

مائده برخاست و با حیرت پرسید: چرا؟

حمید به شوخی گفت: خب معلومه! عروس خانواده شدی می خواد ازت بیگاری بکشه. باید بری چشمه با سطل آب بیاری!

مائده با ابروهای بالا رفته پرسید: جدی؟ زمینم بسابم؟

_: آره! زمین کشاورزیشونم باید شخم بزنی!

_: وای خدا بدبخت شدم!

فائزه خندید و گفت: نخیر. بیا.

بدون این که بازویش را رها کند او را تانزدیک اتاق فؤاد برد و بعد گفت: برین تا وقت شام دو کلوم حرف بزنین!

_: جان؟!

_: برو دیگه!

حمید صدایش زد. فائزه به شانه ی مائده زد و دوباره گفت: برو تو.

بعد خودش رفت. مائده قدمی پیش گذاشت. توی درگاه اتاق فؤاد ایستاد. در باز بود. اتاقش کاملاً بهم ریخته بود و هنوز داشت دنبال شارژرش می گشت. مشخص بود که عجله ای ندارد. بدون آن که به مائده نگاه کند، شارژرش را از زیر خرت و پرتهای روی میز کامپیوتر بیرون کشید و موبایلش را به برق زد.

بالاخره رو به مائده کرد و گفت: اگه جای پایی پیدا کردی بیا تو.

مائده وارد شد. کمی گیج شده بود. دلش می خواست این بازی را تمام کند و به خانه برگردد. دلش نمی خواست مزاحم باشد.

فائزه از پشت سرش دستگیره را گرفت و گفت: تو که هنوز اینجا وایسادی!

و در را بست. مائده نگاهی به در بسته کرد. عقب رفت و به در تکیه داد. انگار نقابها فرو می ریخت. سر به زیر انداخت و گفت: متاسفم.

_: برای چی؟

یک دسته کتاب را از کنار تختش برداشت و توی کتابخانه گذاشت.

_: شاید می تونستم. شاید...

_: ببین! تموم شد. همه چی. می خواستی به آشپزخونت برسی؟ حالا رسیدی. حداقل این مدت رو با تمام قوا کار کن که بعدش پشیمون نشی.

_: کی میگه رسیدم؟ می ترسم اجازه ندن.

_: چرا ندن؟

_: یعنی فکر می کنی راضی میشن؟

_: خب این که تو بخوای جهازتو بیاری تو خونه ی من، که حرف خودشونه. و این که چطور ازش استفاده کنی میل خودته.

_: درسته. ولی برنامه شون برای بعد از این شیش ماهه.

_: ببین راست و حسینی باهاشون حرف می زنیم. بابا مامان من که حتماً تاییدت می کنن. بهشون میگیم می خوای کار کنی. خب ضمناً فرصتی هم هست که باهم آشنا بشیم. تازه من که همیشه خونه نیستم. تو هم صبح میای تا عصر. چه ایرادی داره؟

_: نمی دونم.

_: می خوای الان بریم باهاشون حرف بزنیم؟

_: الان؟... یعنی میشه؟

_: بیا.