X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بگذار تا بگویم (4)

شنبه 14 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:56 ب.ظ

سلام دوستام

خییییلی ممنون از راهنماییها و همراهیاتون!


70 تا کامنت؟!! این روزا نداشتم. همینطور بیش از 500 بازدید کننده! وای مرسیییی...


اینم ادامه ی ماجرا تقدیم به همراهان مهربونم:


بعد از این که حالش کمی بهتر شد، فکر تازه ای ذهنش را درگیر کرد. با خود فکر می کرد آیا فؤاد هیستوری را چک کرده که به مدیریت وبلاگ او رسیده، یا می خواسته به مدیریت وبلاگ خودش برود که با پسورد او مواجه شده است؟

ولی برای چی باید هیستوری را چک می کرد؟ او که ندیده بود که مائده از اینترنت استفاده کرده است. شاید هم دنبال صفحاتی که خودش قبلاً باز کرده بود، می گشت. و شاید هم... وبلاگ داشت.

تا چند روز مرتباً توی وبلاگهای به روز شده دنبال وبلاگ فؤاد می گشت. اما هرچه می گشت کمتر می یافت. مشکل اینجا بود که حتی مطمئن نبود که فؤاد وبلاگ داشته باشد! حالا به فرض که داشت، اسم وبلاگش چه بود؟ موضوعش؟ اسم مستعار خودش چی؟

آن روز دو سه ساعتی از این وبلاگ به آن وبلاگ سر کشیده بود، بلکه نشانه ای از فؤاد بیابد که نیافته بود و هربار به در بسته خورده بود. از آن طرف با وجدانش هم درگیر بود. واقعاً نمی دانست دلیل این همه اصرار برای پیدا کردن نشانه ای از فؤاد برای چیست؟

بالاخره ناکام از جستجو، صفحه ی وبلاگ خودش را باز کرد و به آن زل زد. اسم مستعارش ارنواز بود. درباره ی وبلاگ نوشته بود: ما نوازش شده ی اهوراییم... خدایا دوستت دارم...

با خود فکر کرد: فؤاد وقتی اینها را خوانده، درباره ی او چه فکری کرده است؟

بعد دوباره وجدانش نهیب زد: چه فرقی می کنه؟! حالا تو هم گیر سه پیچ دادی به فؤاد!! اگر اینقدر ازش خوشت میومد چرا ردش کردی؟ واقعاً چرا؟ هان؟

با دلخوری غرید: کی گفته ازش خوشم میاد؟ هیچم اینطور نیست. من فقط فضولم!

نیشخندی زد و وجدان مزاحم را از سر باز کرد.

تلفن زنگ زد. نگاهی به گوشی تلفن انداخت. با بی حوصلگی، صفحه را بست و از جا برخاست.

فروغ جون بود. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: مائده جون می خواستم ببینم سفارشم قبول می کنی یا نه؟

_: اگه بتونم که بله... چی می خواین؟

_: والا پنج شنبه شب مهمون دارم. خیلیم باهاشون رودرواسی دارم. می خواستم ببینم برای کیک و دسر می تونم مزاحمت بشم؟

_: خواهش میکنم چه زحمتی؟ حالا چی می خواین؟

_: خب کیک و دسر! هان منظورت نوعشه؟ اصلاً نمی دونم. یه چیز آسون خوشمزه. ظاهرشم خوب باشه. ولی اصلاً لازم نیست سخت باشه ها!

_: چند نفرن؟

_: با خودمون ٢۴ نفر. اگه سختته مزاحمت نشم.

_: نه نه خواهش می کنم. کیک شکلاتی با کرم خوبه؟ راستش از همه چی آسونتره.

_: وای عالیه! دسر چی؟ مثلاً ژله؟

_: ژله که خیلی ساده است. نهایت ابتکارش تو ظاهرشه که مثلاً رنگین کمانیش کنم یا نمیدونم میوه ای. چطوره تارتلت درست کنم؟ توش رو با کرم و میوه پر می کنم.

_: نشنیدم چی گفتی؟

_: تارتای کوچیک که توش رو با کرم و میوه پر کنم.

_: این که خیلی زحمت میشه.

_: عوضش خوشمزه است.

_: اون که البته! اگه این باشه حدود چهل تا می خوام. سخت نیست؟

_: نه ابداً. درست می کنم براتون. ظرف خودتون میدین یا تو یه بار مصرف بذارم؟

_: میدم فؤاد بیاره.

با شنیدن اسم فؤاد، نفس مائده برای چند لحظه بند آمد. بعد آه کوتاهی کشید و با ملایمت گفت: بسیار خب.

_: مصالح چیزی می خوای برات بفرستم؟

_: نه نه خودم تهیه می کنم.

_: همه رو با دقت حساب می کنی!

_: چشم.

_: خیلی ازت ممنونم عزیزم.

_: خواهش می کنم.

_: قربونت برم. خداحافظ.

_: خداحافظ.


وقتی فؤاد با ظرفها رسید، مامان هم از سر کار رسید و آنها را تحویل گرفت. به این ترتیب مائده با او روبرو نشد.

تارتلت ها را از قبل آماده کرد. روز قبل از مهمانی هم کیک را پخت و بالاخره روز پنج شنبه کرمها و میوه ها را آماده کرد و تارتلت ها و کیک را با کرم تزئین کرد.

فروغ جون تلفن زد و گفت که فؤاد عصر برای تحویل گرفتنشان می آید.

کار مائده از دو بعدازظهر تمام شده بود و منتظر فؤاد بود. می دانست که به این زودی نمی آید ولی آرام و قرار نداشت. صد بار به خودش تلقین کرد که همیشه وقتی سفارشی آماده ی تحویل دارد، نگران است و این نگرانی هیچ ربطی به فؤاد ندارد! بالاخره همیشه نگران رضایت مشتری و یا سالم ماندن تزئیناتش تا وقت تحویل بود. ولی این بار بیش از همیشه پریشان بود. به طوری که ناخودآگاه کم کم از دست فؤاد دلخور میشد!

بالاخره ساعت پنج عصر زنگ خانه به صدا درآمد، مائده به آیفون نگاه کرد. سعی می کرد اعتراف نکند که خشمش از کمبود اعتماد بنفس خودش است، نه دیر کردن فؤاد که از قبل قرار بود عصر بیاید!

مامان و بابا خانه نبودند. عالیه هم توی اتاقش پشت کامپیوتر نشسته بود. مائده گوشی آیفون را برداشت و پرسید: بله؟

_: سلام. فؤاد هستم.

مائده با لحنی سرد و جدی گفت: سلام. بیا بالا.

دکمه ی آیفون را زد و به عالیه گفت: فؤاده.

عالیه گفت: من که حوصله ندارم رو بگیرم!

برخاست و در اتاقش را بست و دوباره پشت کامپیوترش برگشت. مائده لب برچید و بی حوصله به در بسته نگاه کرد. چادر سفید گلداری که آماده کرده بود، به سر کرد و در آپارتمان را باز کرد. دوباره وسط هال برگشت و منتظر ماند.

چند لحظه بعد، فؤاد ضربه ای به در زد و گفت: یاالله...

مائده جلو رفت. به تاقی ورودی هال تکیه داد و گفت: بفرمایین.

فؤاد وارد شد و با چهره ای متبسم سلام کرد. مائده اما سر بزیر انداخت و در حالی که سعی می کرد صدایش دلخوریش را منعکس نکند، جوابش را داد.

_: خوب هستین شما؟

_: ممنون.

_: کجا برم؟

_: رو میز هالن.

فؤاد وارد شد و با دیدن کیک شکلاتی لبریز از کرم شکلات برّاق و تارتلت های کوچک پرشده از کرم وانیلی و میوه های خرد شده ی رنگین، سوتی کشید و گفت: میشه من همینجا ترتیب اینا رو بدم؟ بعداً سر راه از قنادی براشون کیک می خرم! خوشمزه

مائده بالاخره خنده اش گرفت و گفت: اگه کیک قنادی رو به جای مال من قالب نکنی، حرفی نیست.

_: مجبورم بکنم. والا میگن چیکارش کردی اون یکی رو؟!

_: این دیگه مشکل توئه.

فؤاد آهی کشید و با تاسفی نمایشی گفت: آره. ولی از این یکیا که می تونم بخورم. اینا زیادن.

و دست برد تا یکی از تارتلت ها را بردارد. اما با جیغ کوتاه مائده دستش نزدیک ظرف خشک شد!

_: نه! به اونا دست نزن!

فؤاد حیرت زده برگشت و گفت: منظورت چی بود الان؟ پولشو میدم خب!

مائده شرم زده از جیغ ناگهانی سر بزیر انداخت و گفت: معذرت می خوام. اونا رو شمردم. می خوام به همین تعداد تحویل فروغ جون بدم. بذار الان جدا برات میارم.

به آشپزخانه رفت و چند لحظه بعد با یک پیش دستی که چند تا تارتلت دیگر در آن بود برگشت و گفت: ازینا بخور.

فؤاد متحیر نگاهی به بشقاب و به ظرف خودشان انداخت و پرسید: چه فرقی می کنه؟

مائده با کلماتی مقطع گفت: بیشتر درست کردم. اینا یه کمی زشت شدن جدا گذاشتمشون. ولی مزه شون همونه.

_: می دونم مزه شون همونه. ولی منظورت از این که اینا زشت شدن رو نمی فهمم. با اینحال اگه اجازه هست بخورم، می خورم!

مائده با خجالت گفت: نه خواهش می کنم. ازینا هرچی خواستی بخور.

فؤاد یک تارتلت را درسته توی دهانش گذاشت و کیف پولش را از جیب عقب شلوار جینش بیرون کشید. با دهان پر اشاره کرد: چقدر؟

مائده نگاهی به کیک انداخت و با خجالت قیمت را گفت. فؤاد لقمه را قورت داد و با تعجب پرسید: هان؟! تعجب

مائده جا خورد و بیشتر خجالت کشید. با ناراحتی گفت: این فقط پول مصالحشه. ولی اصلاً قابل نداره.

_: تو حالت خوبه؟! این قیمت که شیرینی خشک کارخونه ای رو هم نمیدن! پول مصالحشه؟! مطمئنی؟

مائده نفسی به راحتی کشید. فکر کرده بود فؤاد از زیاد بودن قیمت تعجب کرده است. آرام گفت: پول اوناییه که خریدم. بعضیاشو تو خونه داشتم.

_: زحمت کشیدین واقعاً! اونایی که تو خونه بود که مجانی اومده بودن تو خونه! کار خودتم که اصلاً ارزش نداشت که بخوای پولشو حساب کنی! آره؟ اینجوریه؟

_: مسخره نکن فؤاد! من اصلاً نمی خوام با فروغ جون حساب کنم.

_: شما بیجا می کنین.

_: دهه! اون یه عالمه برای من زحمت کشید. همین قیمتم که گفتم به خاطر این بود پولشو از بابا گرفتم. وسایلی که تو خونه داشتم، خودم قبلاً خریده بودم. ولی الان پول نداشتم. دلم نمی خواد به بابا بدهکار بمونم. اگه پول بابا نبود، اصلاً نمی گرفتم.

_: مامان خیلی ناراحت میشه اگه بفهمه اینجوری حساب کردی. دیگه هم بهت سفارش نمیده.

_: خب بهش نگو. بقیه ی پولو بذار جیبت.

_: دهه؟! نه بابا! تو پول باباتو کسر شأنته بذاری تو جیبت، من پول مامانمو بذارم تو جیبم؟!

_: چرا مغلطه می کنی؟ کسر شأنم نیست. دلیلی نداره که بابا پول مصالح کار منو بده. در حالی که پول آب و برق و گاز مصرفیم رو هم داره میده و بقیه ی مخارجم.

_: پدرته!

_: اینا گرم میشن خراب میشن. بردار ببر بذار تو یخچال خونتون.

_: درست حساب کن می برم.

مائده نالید: فؤاد!

فؤاد ادایش را درآورد و با همان لحن گفت: مائده!

_: ببین یه چیزیه بین من و مامانت. اصلاً به تو ربطی نداره من چه جوری می خوام با مامانت حساب کنم. تو همین قدری که گفتم بده. بقیش باشه بعد.

فؤاد نفسش را با حرص بیرون داد و زیر لب گفت: دختره ی لجباز!

بعد پول را کمی بیشتر از آنچه مائده گفته بود، روی میز گذاشت. مائده زمزمه کرد: پول خورد ندارم.

_: با بقیش برای خودت آبنات چوبی بخر!

بعد حباب روی کیک را با احتیاط گذاشت و ظرفش را برداشت. مائده ایستاد و رفتنش را تماشا کرد.

چند دقیقه بعد برگشت و ظرف تارتها را برداشت. نگاهی به مائده انداخت و با کمی چاشنی طنز، دستی به صورت خودش زد و گفت: ولی این تن بمیره، اینا رو خودت درست کردی؟

_: آره بابا. کی درست کرده؟!

_: راست میگی. از قیافه ی وا رفته ات مشخصه که داری از خستگی میمیری!

_: نه بابا خسته نیستم. خوبم. برو گرم میشه.

_: باشه. ممنون. خداحافظ.

_: فؤاد؟

فؤاد دم در برگشت و پرسشی نگاهش کرد.

_: به مامانت نگو چقدر دادی. خواهش می کنم. هر قیمتی که فکر می کنی مناسبه بگو. خواهش می کنم. همین یه دفعه. من بهش خیلی مدیونم.

_: خیلی خب تو ام! بغض نکن دیگه! یه کاریش می کنم.

مائده دوباره سر بزیر انداخت. وقتی سر برداشت فؤاد رفته بود. آه بلندی کشید و چادرش را برداشت. نگاهی به بشقاب تارتلت ها انداخت. بشقاب را برداشت. در اتاق عالیه را باز کرد و پرسید: تارت می خوری؟

عالیه لبخندی زد و پرسید: چاییم داری؟

_: آره هست. الان میریزم میارم.

_: اگه خسته ای خودم بریزم.

_: نه خوبم.

ولی داشت از خستگی می افتاد. خیلی سعی کرده بود تا نتیجه ی کارش خوشمزه و چشمگیر باشد.

با دو فنجان چای به اتاق عالیه برگشت و پیشش نشست. عالیه یکی از تارتها را برداشت و پرسید: خودت نمی خوری؟

_: نه از گلوم پایین نمیره. بخور ببین مزه اش خوبه؟ فؤاد هیچی نگفت.

_: نگفت؟ ای نامرد! میای بریم بزنیمش؟

_: نه بابا حوصله داری؟ تازه کارم تموم شده می خوام برم بخوابم.

_: اوممم... دستت طلا! خیلی خوشمزه است!

_: بی شوخی؟

_: شوخیم کجا بود؟ واقعاً خوبن. مثل همیشه.

مائده سری تکان داد و آرام فنجان چای را به لب برد.


صبح روز بعد جمعه بود. مامان می خواست برای نهار از دایی و خانواده اش دعوت کند. مائده هم که طبق معمول وظیفه ی آشپزی را به عهده داشت. از شب قبل خورش را گذاشته بود و برای کباب گوشت توی چاشنی خوابانده بود. طبق معمول سحر هم سری به خورشش زده بود. صبح هم مشغول بقیه ی کارها بود که مامان به دایی تلفن زد، اما دایی و خانواده اش برنامه ی دیگری داشتند و نمی توانستند بیایند. مامان نگاهی به مائده کرد و گفت: دایی اینا نمیان. می خوای غذا رو اضافه کنی، عمه عموها رو دعوت کنیم؟

مائده با خستگی نشست و گفت: باور کن نمی تونم.

_: خب خودم اضافه می کنم.

_: نمی دونم. هرجور میلتونه.

چون تقریباً کارش تمام شده بود، پشت کامپیوتر نشست و مشغول آپ کردن وبلاگش شد. نوشت:

مهمون دوست دارم. خیلی! از دیشب دارم غذا درست می کنم و دسر و سالاد که مهمون بیاد. ولی وقتی تعدادشون از دوبرابرم بیشتر میشه، خستگی تو تنم می مونه. الان حس پذیرایی از یه عالمه مهمون ندارم. خسته ام. دلم یه جمع کوچیک و خودمونی می خواد که خستگی هفته از تنم بره...

دکمه ی انتشار را زد و به علامت کوچکی که گوشه ی صفحه می چرخید، چشم دوخت.

مامان از دم در اتاق اعلام کرد: بابات گفت خسته ای، مهمون اضافه نکنم. عمه عموهات رو نگفتم. زنگ زدم به فروغ جون، با خانواده و دامادش میان.

مائده دستش را از زیر چانه اش برداشت و نگاهی به مادرش انداخت. اما مامان معطل نشد و رفت تا با کمک عالیه اسباب پذیرایی را آماده کند.

مائده پستش را ویرایش کرد و آخرش اضافه کرد: بعضی وقتا فکر می کنم کاش به همون اولی قانع بودم! الان چه خاکی بریزم تو سرم آیا؟!

ای خدا، خدا وکیلی نگی باز ناشکری کردی، بدتر از این بشه ها!! خواهش می کنم!!


دوباره منتشر کرد و صفحه ی مدیریت را بست. بعد هم مشغول وبگردی و کامنت گذاشتن برای دوستانش شد. نیم ساعتی بعد خواست سری به مدیریت وبلاگش بزند، که طبق معمول نگاهی هم به عناوین وبلاگهای بروز شده انداخت. بین اسمها عنوان "روزگارم" توجهش را جلب کرد و روی آن کلیک کرد. بعد بدون توجه به صفحه ای که داشت بارگذاری میشد به مدیریت وبلاگش رفت. یک نظر تبلیغاتی را پاک کرد و به نظر دوستش جواب داد. بعد باز صفحه را بست و با دیدن عنوان آخرین پست وبلاگی که باز کرده بود، احساس کرد نفسش برای یک لحظه بند آمد.  عنوانش بود: کیک شکلاتی!

به سرعت نگاهی به امضا انداخت. خودش بود! فؤاد!

عرق سردی به تنش نشست. تمام این هفته را دنبال وبلاگ فؤاد گشته بود. ولی بالاخره ناامید شده بود. این بار هم اصلاً به نیت این که وبلاگ فؤاد را بیابد، کلیک نکرده بود. اصلاً انتظار نداشت.

نگاه سریعی به توضیحات وبلاگ انداخت. سمت چپ صفحه نوشته بود: "میگه هر سکه میشه قلب باشه، اما هرچی قلب شد دل نمیشه...

فؤاد یعنی دل "


دل مائده فرو ریخت. با خودش فکر کرد این توضیح را کی نوشته است؟ واقعاً فؤاد یعنی دل؟!

به فرهنگ لغت مراجعه کرد. واقعاً معنی اش همین بود. به خودش نهیب زد: دیوونه حتماً همیشه توضیحش همین بوده. اصلاً کی گفته که عاشق شده هان؟ مگه تو نبودی از عشق و عاشقی بدت میومد هان؟

آهی کشید و به خودش جواب داد: هنوزم بدم میاد. ازش می ترسم. نمی خوام عاشقم باشه. نمی خوام. دوست دارم فقط یه چیزی مثل پسرخاله باشه. یه آشنای قدیمی. کسی که فقط از دیدنش خوشحال بشم، نه این که ضربانم بره بالا و رنگ رخساره حکایت کند از سرّ درونم!

باز به خود گفت: چه سرّی؟ هان؟

به موهایش چنگ زد و گفت: دست از سرم بردار. فؤاد فقط یه آشناست. فقط یه آشنا.

نگاهی به آخرین پستش انداخت. نوشته بود: یه کیک شکلاتی فوق العاده! از اونا که آرزو داری خوابشو ببینی! میری تحویل می گیری، رو تخم چشمات می رسونی خونه، بعد اون مهمونای ندیدبدیدتر از خودت، چنان یه لقمه ی چپش می کنن، که حتی ته ظرفم می لیسن و یه ذره شم بهت نمی رسه!!! من کیک می خوامممم!!! البته فقط همون کیک!

مائده که هنوز با وجدانش درگیر بود، با عصبانیت کامپیوتر را خاموش کرد. مشتی روی میز کوبید و گفت: به من چه تو کیک می خوای پسره ی پرروی از خودراضی!

اما ده دقیقه بعد با جدّیت مشغول تخم مرغ زدن بود!

مامان با کهنه ی گردگیری و شیشه پاک کن، وارد آشپزخانه شد و پرسید: چکار می کنی؟

مائده که می ترسید رو برگرداند و مامان از صورتش چیزی را تشخیص بدهد، همانطور که تقریباً صورتش را توی کاسه فرو کرده بود، گفت: دارم کیک می پزم.

مامان با تعجب پرسید: برای چی؟ هم دسر هست هم شیرینی. بعد از نهار کی کیک می خوره؟

_: همینجوری هوس کردم بپزم. اشکال نداره. خودم برای شام با شیر می خورم.

_: حالا مثلاً تو چقدر می خوری؟ یه کیک درسته؟

مائده باز بدون این که به او نگاه کند، پشت به او چرخید و در حالی که ظرف آرد و کاکائوی الک کرده را برمی داشت تا به تخم مرغها اضافه کند، گفت: حالا شمام هی بزنین تو ذوقم!

مامان شانه ای بالا انداخت و گفت: چه می دونم. اون از بابات که دائم نگرانه که تو زیادی کار می کنی، این از تو که عشقته شبانه روز یه لنگه پا تو آشپزخونه وایسی!

_: چیزیم نیست که! یه ساعت پشت کامپیوتر بودم.

_: جواب باباتو خودت بده. 

مائده بالاخره نگاهی به مادرش انداخت و گفت: مامان جونم خواهش می کنم. قول میدم تا یه هفته بیش از شام و نهار معمولی چیزی نپزم. باشه؟

_: تو بگو. منم باورم میشه. آخه کیک می پزی ظرفا رو من باید بشورم که! الان مهمونا میان.

_: خب نشورین. خودم می شورم.تازه هنوز ظهر نشده. مهمونا به این زودی نمیان که!


کیک را زد و توی فر گذاشت. کرمش را هم آماده کرد و توی یخچال گذاشت. بعد به سرعت ظرفها را شست و خودش را پشت کامپیوتر پرتاب کرد!

عالیه دم در ایستاد و گفت: اه من می خواستم بشینم که!

مائده با خوشرویی گفت: خواهش می کنم. فقط چند دقه.

عالیه شانه ای بالا انداخت و گفت: باشه. نمی خوای لباس عوض کنی؟

_: چرا الان میرم.

عالیه جلوی آینه نشست و مشغول بافتن موهایش شد. مائده هم با تردید صفحه ی وبلاگ فؤاد را باز کرد. نگاهی به عالیه انداخت. توجهی به او نداشت. به سرعت مشغول خواندن شد.

پست قبلش نوشته بود: وقتی بغض می کنه، قیافش میشه عین عروسک! خنده ام می گیره! ولی چند ثانیه بعدش حاضرم داروندارمو بدم که اشکاش نریزه! ولی اون ترجیح میده داروندارمو بذارم تو جیبم و از جلوی چشمش دور شم!

خداییش موجود عجیبیه!


مائده لب برچید و گفت: عجیب غریبم خودتی!

عالیه پرسید: چیزی گفتی؟

_: با خودم بودم.

پستهای قبلی را سریع رد کرد تا مطلب دیگری درباره ی خودش بیابد. جمعه ی قبل فقط دو جمله نوشته بود: نه یعنی اینقدر حواس پرت؟؟؟ خب دیگه نمیام خواستگاری، چرا حرص می خوری؟

این بار لبخندی بر لب مائده نشست و خوشحال فکر کرد: نه خوبه. برداشت عوضی نکرده.

دوباره عقب رفت. روز بعد از خواستگاری نوشته بود: عین زورو پرید روی تورنادو! نه رو کاپوت ماشین بابا! دختره ی خنگ!!

فقط همین. مائده دوباره برگشت بالا. نظرات پستی که نوشته بود نمی خواهد اشکهایش را ببیند، را باز کرد. یک نفر نوشته بود: انگار عاشقش شدی!

فؤاد جواب داده بود: نه بابا تب ندارم. فقط مثل یه دخترخاله ی کوچولو ازش خوشم میاد.

این بار مائده با خوشی خندید و گفت: مرسی پسرخاله!

عالیه به طرفش آمد. مائده به سرعت صفحه ها را بست. ولی عالیه به مانیتور نگاه نمی کرد. داشت کنار میز دنبال کش مویش می گشت. گفت: پاشو دیگه مائده. پاشو دیر میشه. الان میان.

مائده خندان برخاست و رفت تا دوشی بگیرد و آماده شود.