X
تبلیغات
رایتل

بگذار تا بگویم (3)

شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 05:02 ب.ظ

سلام سلام بر همه ی دوستام

ببخشین دیر شد. صبح مهمون داشتم و بعدازظهرم داشتم چوب رنده می کردم میخوام یه میز رو صاف و صیقلی و بعد رنگش کنم. انرژی مثبت پلیز! همه میگن کار سختیه. خوب درنمیاد. باید بدی یه نقاش چوب. ولی می خوام خودم بکنم. یعنی اگه نکنم که باید برم اسممو عوض کنم کهههه!!

آبی نوشت: از تجربیات ارزنده ی شما در زمینه ی رنگ کردن چوب استقبال میشود!

سورمه ای نوشت هم داشته باشید ادامه ی داستان رو:

آن روز ظاهراً به همه ی اعضای خانواده خیلی خوش گذشته بود. تا آخر شب بحث سر پذیرایی گرم و صمیمی خانواده ی ثقفی بود.

مائده اما حرفی نمیزد. گیج و منگ نگاهشان می کرد. بد نگذشته بود، اما اینقدرها هم تعریفی نبود.

ساعت ده شب بود که بابا گفت: آره، آقای ثقفی یه روغن موتور برای ماشین معرفی کرده میگه جدید اومده، خیلی خوبه. مائده بابا پاشو تو اینترنت سرچ کن، ببین چه جوریاست.

مائده بدون این که دستش را از زیر چانه اش بردارد، با لحنی گرفته گفت: اینترنت نداریم. تقریباً ده روزه!

بابا خندید و گفت: چه عزایی گرفته واسه ده روز! ما پنجاه سال اینترنت نداشتیم هیچیمون نشد!

مائده آهی کشید و جوابی نداد. بابا بازهم خنده اش گرفت و گفت: خیلی خب. فردا اول وقت پول میریزم به حسابشون وصلش می کنم. خوبه؟

صورت مائده به شادی شکفت و از ته دل گفت: متشکرم.

بابا بازهم خندید.


صبح روز بعد مائده نزدیک ساعت 9 با یک دنیا امید و نگرانی از وصل نشدن اینترنت، کامپیوتر را روشن کرد. حتی صبحانه هم نخورده بود. با دیدن آیکون روشن و بدون ایراد اینترنت، از شادی جیغ کوتاهی کشید. روی یکی از بروزرها کلیک کرد و بعد برخاست تا با املت پفی برای صبحانه جشن بگیرد!

املت را آماده کرد و با نان و مخلفات، پشت کامپیوتر برگشت. وارد مدیریت وبلاگش شد و کامنتهای آخرین پستش، که از خانه ی فروغ جون نوشته بود را چک کرد.

(جهت یادآوری پستش این بود: یه کاری کردم شبیه خودکشی! ولی زد و نمردم! بعدش بابا می خواست بکشتم تا دیگه از این غلطا نکنم! شانسم اون شب خیلی بلند بود که هم نمردم و هم یه عزیز مهربون واسطه شد که بابا دعوام نکنه. ولی از نت محروم شدم. اینم نمیشدم بابای بیچاره دلش میپکید!

حالا از خونه ی همون عزیز مهربون دستپاچه دارم آپ می کنم که بهتون بگم به یادتون هستم. ولی فعلاً دارم تنبیه میشم!)

دو سه تا کامنت از دوستانش را سریع خواند و رد کرد. دو تا کامنت تبلیغاتی را پاک کرد و در آخر...

نویسنده ی کامنت آخر به جای اسم فقط نوشته بود ف

متن کامنتش این بود: آن عزیز مهربان را عاشقانه دوست دارم.خصوصیتو چک کن.


ضربان قلب مائده بالا رفت. چکار کرده بود؟ آیا این "ف" واقعاً فؤاد بود؟!

با نگرانی روی قسمت نظرات خصوصی کلیک کرد. بازهم فقط ف.

نوشته بود: دوستانه بهت توصیه می کنم وقتی از کامپیوتری غیر از مال خودت استفاده می کنی، بعدش هیستوری رو پاک کنی. هیستوری رو پاک نکردی، دیگه پسورد سیو کردنت واسه چی بود؟؟؟

برو خدا رو شکر کن که حوصله ی کرم ریختن ندارم!

مائده دو دستی توی سر خودش کوبید. طبق عادت وارد مدیریت که شده بود، رمزش را به حافظه ی سایت داده بود. می خواست خودش را تکه پاره کند! حالا فؤاد چه فکری می کرد؟ فکر می کرد او عمداً رمزش را به جا گذاشته است؟ مثلاً برای نوعی دلبری؟!! فؤاد نوشته بود "حوصله ی کرم ریختن ندارم" این جمله مربوط به زمان حال بود. اگر بعداً عشقش می کشید چکار می کرد؟

دستپاچه دنبال راهی برای عوض کردن رمزش گشت. ولی اینقدر کلافه بود که قسمت موردنظرش را پیدا نمی کرد. با صدای زنگ در از جا پرید. گیج و سردرگم به آیفون نگاه کرد. یعنی کی بود؟

گوشی را برداشت و عصبی پرسید: بله؟

_: سلام. فؤاد هستم.

_: س.. سلام..

_: میشه چند لحظه بیاین دم در؟

زمزمه کرد: دم در؟!

گوشی آیفون را سر جایش گذاشت و افکار مالیخولیایی به ذهنش حمله ور شدند: یعنی چی می خواد؟ برای چی اومده؟ چرا از همین آیفون نگفت چی می خواد؟ چرا باید برم دم در؟ حالا چه جوری باهاش روبرو بشم؟ همه ی وبلاگمو خونده؟ حتی یادداشتهای خصوصیم؟ وای خدا حالا چکار کنم؟

چادری به سر انداخت. اما پایش پیش نمی رفت. بالای پله ها ایستاده بود. پایین را که نگاه می کرد، سرش گیج میرفت. نرده را گرفت و به سختی راه افتاد. ربع ساعتی طول کشید تا بالاخره سه طبقه را پایین رفت. در خانه را باز کرد و با فؤاد روبرو شد.

فؤاد با دیدن رنگ پریده ی او، با نگرانی پرسید: اتفاقی افتاده؟

مائده حرکت کوچکی به معنی نفی، به سرش داد.

فؤاد نگرانتر شد. با نگاهی پرسشی چند لحظه به او خیره شد و بعد دوباره پرسید: کسی چیزیش شده؟

مائده با صدایی که به سختی به گوش می رسید، گفت: نه.

_: تو رو خدا حرف بزن. اون بالا چه خبره؟

_: هیچی.

_: پس چه مرگته؟!

مائده با بیچارگی زمزمه کرد: همه ی وبلاگمو خوندی؟

فؤاد نفس بلندی به آسودگی کشید و مائده تازه متوجه ی کیف آشنای کوچک سیاهرنگی توی دستهای فؤاد شد.

فؤاد که دید دارد به کیف نگاه می کند، آن را به طرف او گرفت و گفت: وبلاگ یه جای عمومیه. یه مقدارشو خوندم.

مائده کیف را گرفت و با نگرانی پرسید: موبایلم چی؟ توشو نگاه کردی؟

فؤاد نفسش را با حرص بیرون داد و گفت: تو منو چی فرض کردی مائده؟! نخیر. موبایل یه وسیله ی شخصیه. مثل مدیریت وبلاگت. همه رو باز گذاشتی. همه مثل من خط قرمز نمیشناسن. این موبایلت حتی یه قفل ناقابلم نداره.

_: پس نگاش کردی!

_: وقتی ساعت سه و نیم بعد از نصف شب، شماطه اش از خواب بیدارم کرد، مجبور بودم خفه اش کنم. والا همه رو بیدار می کرد. از ترس این که بازم شماطه داشته باشی، باطریشو درآوردم و دیگه هم سرجاش نذاشتم که خودت بذاری.

مائده که آرام گرفته بود، ولی همچنان خجالت زده بود، سر بزیر گفت: معذرت می خوام. متشکرم که آوردیش.

_: به من ربطی نداره ولی... محض رضای خدا، شماطه ساعت سه و نیمت برای چی بود؟؟؟ می خواستی روزه بگیری مثلاً؟

مائده من من کنان گفت: نه... می خواستم فسنجون بذارم. سحر بیدار میشم همش میزنم.

فؤاد کف دستش را به پیشانیش کوبید و گفت: وای خدای من! تو باید خودتو بکشی برای یه غذای لعنتی؟!! میگن بعضیا پول درمیارن که زندگی کنن، بعضیام زندگی می کنن که پول دربیارن. تو هم زندگی می کنی که آشپزی کنی! یعنی تو این دنیا جز شکم هیچی اهمیت نداره؟!

مائده چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد. بعد زیر لب گفت: ممنون که کیفمو آوردی. خداحافظ.

به سرعت تو رفت و در را پشت سرش بست. فؤاد ضربه ای به در زد و گفت: باز کن، صبر کن. ببین...

مائده چشمهایش را بست و لبهایش را بهم فشرد. نفسی کشید و از پله ها بالا رفت. در دل خطاب به فؤاد غرغرکنان گفت: لعنتی از خودراضی. فکر می کنی می خوام به زور دلتو ببرم؟! هم رمزمو جا گذاشتم، هم کیفمو! شانس ما رو ببین! حالا چه جوری ثابت کنم از بس دستپاچه بودم اینطور شد. حالا روش زیاد شده به آشپزیم ایراد میگیره! به تو چه! زنت که نمیشم ناراحتی!

فؤاد دوباره ضربه ای به در زد. ولی مائده جواب نداد. وقتی بالا رسید، صدای زنگ آیفون را هم شنید. از پنجره ی پاگرد، پایین را نگاه کرد. فؤاد کلافه ایستاده بود. مائده سری تکان داد و به خانه رفت.

چند لحظه وسط هال ایستاد. کامپیوتر هنوز روشن بود. با بیحوصلگی خاموشش کرد. هیجانش فروکش کرده بود و اصراری نداشت که همین حالا رمزش را عوض کند.

نگاهی به اطراف انداخت. انگار از تلاشی سخت و بی نتیجه برگشته بود. حوصله ی هیچ کاری نداشت. حتی آشپزی! املت یخ کرده را روی میز آشپزخانه گذاشت. دیگر نمی توانست بخورد.

بالاخره تصمیم گرفت برود قدمی بزند تا حال و هوایش عوض شود.

لباس عوض کرد و آماده شد. کیفش را که فؤاد آورده بود برداشت. باطری موبایلش را جا داد و روشنش کرد. خبری نبود. شانه ای بالا انداخت و پایین رفت. در خانه که پشت سرش بسته شد، سر بلند کرد. برای یک لحظه نفس در سینه اش حبس شد! فؤاد هنوز آنجا بود. کف دو دست و یک پایش را به تیر چراغ روبروی خانه تکیه داده و منتظر بود. با دیدن او راست ایستاد و عرض کوچه را رد شد.

مائده دوباره دستپاچه شد. ضربانش بالا رفت. سر به زیر انداخت و تند راه افتاد. فؤاد با قدمهای بلند خود را به او رساند و گفت: یه کاری نکن همسایه ها فکر کنن مزاحمم.

_: مگه نیستی؟

_: من فقط می خوام عذرخواهی کنم. یه توضیحم بدهکارم.

_: هیچ توضیحی نمی خوام.

_: این یعنی هیچی توجیهت نمی کنه.

_: خب آره! به تو چه که من چه جوری زندگی می کنم؟ من که نمی خوام باهات عروسی کنم.

( از این که لحنش بچگانه شده بود، حرصش گرفت. ولی در آن موقعیت کنترلی روی کلماتش نداشت )

فؤاد گفت: منم نمی خوام. ولی صبح تا شب دارن میزنن تو سرم که چه دختر خانوم و کدبانو و هنرمندی رو دارم از دست میدم! عقلم نمیرسه که شانس هرروز در خونمو نمیزنه. نمیفهمم که راه قلب مردها از شکمشونه! و هزار و یک سرزنش مشابه. من رو آشپزی کردنت حساس شدم. هرکی بود میشد.

_: ولی دلیلی نداشت که سر من خالی کنی. من که اینا رو نگفتم.

_: نه نگفتی. برای همینم موندم تا عذرخواهی کنم. معذرت می خوام.

_: خواهش می کنم.

از گوشه ی چشم نگاهش کرد. فؤاد دید. خندید. مائده هم خنده اش گرفت و پرسید: برای چی دعوا می کنیم؟

باز وجدانش خروشید: الان دیگه باید ردش می کردی بره! این چه حرفی بود که زدی دختر؟ تازه فکر می کنه حق با خودش بوده و بیخودی عذرخواهی کرده. خودتم سبک کردی. فکر می کنه عاشق قد و بالاشی!

هنوز با خودش درگیر بود که فؤاد گفت: نمی دونم. باور کن دیوونه ام کردن. حتی بهم فرصت فکر کردن نمیدن. دائم دارن تکرار می کنن. کلافه شدم. خدا نکنه که مامان به یه چی گیر بده. تا تهش نره آروم نمیگیره.

_: حالا نه این که من تحفه ام!

_: از نظر مامان که هستی.

_: براش توضیح بده که زندگی سر و تهش آشپزی نیست! هرچند فایده ای نداره.

_: آره فایده ای نداره.

مائده آهی کشید و گفت: فکر می کنن چون نمی خوام برم دانشگاه، حتماً باید ازدواج کنم. گاهی فکر می کنم کاش تو اون سقوط یه بلایی سرم میومد، شاید باورشون میشد که من واقعاً آمادگی ندارم. اصلاً دلم نمی خواد این مسئولیتو قبول کنم. نمی خوام.

_: ولش کن. فعلاً که مستقیم دوباره حرفی نشده. فقط همیشه دارن تعریفتو می کنن. مامان.. بابا.. فائزه.. مامان بزرگم.. خاله فرشته... حتی شوهرخاله!

_: چشم و دل خاله ات روشن!

فؤاد غش غش خندید و گفت: نه بابا منظوری نداره. در تایید حرفای خاله فرشته میگه.

مائده نگاهش کرد. خنده ی بیخیالش را دوست داشت. لبخندی زد و سر به زیر انداخت. چی میشد فؤاد مثلاً پسرخاله اش بود؟

فؤاد پرسید: به چی فکر میکنی؟

_: هوم؟ هیچی.

_: خیلی مزاحمم نه؟ اگه همسایه ها ما رو باهم دیده باشن...

_: بابا خوشحال میشه. فکر می کنه سر عقل اومدم.

فؤاد بازهم خندید و گفت: واقعاً برات متاسفم.

_: جریان این همه اصرار چیه؟ من ترک تحصیل کردم، توچی؟

_: یه وجب خونه که سندش به اسم منه! بابا یه تکه زمین موروثی داشت که از هزار سال پیش مونده بود. بالاخره یه دو طبقه ی نقلی تک واحدی توش ساخته که خود این ساخت و ساز هشت سال طول کشید! بالاخره امسال تموم شد. حالا من خوشحال فکر کردم، آخ جون یه جای خلوت گیر آوردم که دور از مهمون بازیای شبانه روز مامان، برم بخونم برای فوق. فائزه خوشحال که تا تو کاری نداری من برم اونجا. شوهرش خونه نداره و یه ساله که عقد کرده مونده. از اون طرف باباجان میگه اجاره اش بدیم یه مقدار از هزینه اش دربیاد. و بالاخره مامان جان دو تا پای خودش و ایضاً پاهای بقیه رو هم چپانده توی یه کفش که راه نداره. حالا که خونه داری باید زن بگیری بری سر خونه زندگیت!

_: اوه خدای من!

مکثی کرد و ناگهان گفت: یه پیشنهاد! بیا اجاره اش بده به من. فقط روزا. می تونم سفارشای اشپزیمو گسترش بدم.

نیشخندی زد و افزود: میدونم خیلی علاقمندی. الان ذوق کردی!

فؤاد بازهم خندید و گفت: فکر کن! روزا مال تو. بری هرچی میخوای بپزی به شرطی برای منم شام بذاری. بعدم دقت کنیم که وقتی تو میری حداقل یه ساعت بعدش من بیام خونه و بشینم بکوب درس بخونم تا آخر شب. بدم نیست! اجاره رو بریز به حساب باهم روبرو نشیم.

مائده ناگهان به طرفش چرخید و با شگفتی پرسید: میشه فؤاد؟

فؤاد چند بار پلک زد و متحیر نگاهش کرد. بالاخره گفت: حالت خوبه؟ تب نداری؟ مردم چی میگن؟

مائده با تردید گفت: خب میگی که باهم روبرو نشیم. من وقتی میام که رفته باشی، یه ساعت قبل از اومدنتم میرم. خواهش می کنم! تو خونمون نمیشه اونقدری که می خوام کار کنم. هم مامان ناراحت میشه شلوغش کنم هم همسایه ها. آپارتمانه، هم جاش کمه، هم بوی غذا می مونه.

_: محاله اجازه بدن. مگه این که...

مائده چند لحظه نگاهش کرد. بعد حرفش را قطع کرد و گفت: فکرشم نکن.

_: خودت میگی.

_: من اینو نمیگم. چرا من هرکاری می کنم، هر حرفی می زنم سوء تعبیر میشه؟

_: دیگه چی گفتی مگه؟

_: تو حتماً فکر کردی من عمدی کیف و رمزمو جا گذاشتم.

_: من فکر کردم تو خیلی گیجی. همین.

_: واقعاً؟!

_: مثلاً باید چی باید فکر می کردم؟

_: هیچی. ممنون. من دیگه باید برگردم. هنوز نهار نپختم. می دونم به نظرت مسخره است ولی... ما روزا نهار می خوریم!

فؤاد این بار با مهر خندید و گفت: بازم معذرت می خوام.

مائده هم خندید و سر بزیر انداخت. باهم به طرف خانه ی مائده راه افتادند. فؤاد بعد از کمی فکر گفت: فکر کن! اصلاً گاراژ خونه رو بکنیم اغذیه فروشی. روزا تو ساندویچ آماده کنی و شبا من بفروشم نیشخند

مائده منطقی گفت: بخوایم مغازه بزنیم خیلی دردسر داره. از اجازه ی کسب و بهداشت و مقدمات دیگه اش بگیر تا جذب مشتری. من همین الان مشتری عمومی آماده دارم. هتل، رستوران، کافی شاپ. جاهایی رو می شناسم که نمونه کارمو دیدن و قبول دارن. ولی موقعیت الانم خیلی محدوده. اگه یه آشپزخونه برای خودم داشتم، مخصوصاً این که آپارتمان نباشه و تهویه ی خوبی هم داشته باشه، وای اگه میشد چی میشد...

_: اتفاقاً خونه ام آشپزخونه اش نسبتاً بزرگه و یه پنجره ی بزرگ شمالی داره. هم نورش کافیه، هم گرم نیست.

_: وای خدا نگو! دلم آب میشه!

_: خب بیا درباره اش تحقیق کنیم. ببینیم از چه راهی می تونیم وارد شیم.

_: راهش که معلومه! باید قبول کنیم.

فؤاد با شیطنت پرسید: یعنی یه آشپزخونه می ارزه به یه زندگی مشترک؟

مائده با بیچارگی گفت: نمی دونم. مغزم کشش نداره دربارش فکر کنم. اصلاً نمی خوام. نه...

فؤاد متفکرانه گفت: آخه برای آشپزخونه ریسک کردن مسئله ای نیست. نهایت مصیبتش یه مقدار ضرر مالیه. ولی زندگی... خب فقط آشپزی نیست. حتی نمی دونم بتونم بوی همیشگی غذا رو تحمل کنم.

مائده با ناراحتی نگاهش کرد و گفت: و تو اون موقعیت حتی اگه یه اشاره ی کوچیکم بکنی بدجوری دلم میشکنه.

_: می دونم. خب می فهمم. ولی نمی دونم. میگم شاید من واقعاً بیخودی حساس شدم. من... پوف! باید خیلی بیشتر فکر کنم. خیلی بیشتر...

کم کم به در خانه ی مائده رسیدند. همان موقع لیلی مادر مائده هم رسید. انگار خیلی عجله داشت، ولی با دیدن آنها ایستاد و متحیر نگاهشان کرد.

مائده سر بزیر و خجالت زده سلام کرد. فؤاد هم سلامی کرد و گفت: معذرت می خوام. من باید اجازه می گرفتم. اما مامان این روزا اینقدر اصرار می کنه که امروز فکر کردم اگر یه بار دیگه بتونم با مائده خانم کمی صحبت کنم شاید بشه... یعنی می دونم... ببخشید. با اجازه...

_: خواهش می کنم. به نتیجه ای هم رسیدین؟

به هردوی آنها نگاه کرد. مائده به سرعت گفت: با آشپزیم کنار نمیاد. نه نمیشه.

بعد خودش را توی خانه انداخت. رو گرداند. نیم نگاهی به فؤاد کرد و گفت: خداحافظ.

پله ها را دو تا یکی بالا رفت. وارد خانه شد و به اتاقش رفت. مامان هم چند دقیقه بعد آمد. کاغذ رسیدی را جا گذاشته بود. برداشت و دوباره رفت سر کار.

مائده دراز کشیده بود و فکر می کرد. ساعتها فکر کرد. اهل خانه برگشتند و او هنوز نهار حاضر نکرده بود. مامان به سرعت غذایی سرهم کرد و همه سر سفره نشستند. اما مائده نمی توانست بخورد. به اتاقش برگشت و دوباره غرق فکر شد. به خودش تشر زد: دیوونه ده بار رد کردی. انتظار داری برای بار یازدهم بیان نازتو بخرن و التماس کنن که اینقدر داری فکر می کنی؟! چه خبرته؟ خیال کردی نوبرشو آوردی؟

ولی دلش گرفته بود. و می دانست بیشتر نگران آن آشپزخانه ی تعریفیست تا خود فؤاد! به همین دلیل هم حاضر نبود درباره ی ازدواج تصمیم بگیرد. ولی...

بعد از یکی دو ساعت اشک ریختن و بالش را تر کردن، کمی آرام گرفت و قبول کرد که این هم شانسی بود که ناغافل از بیخ گوشش گذشت و نشد که بشود...