X
تبلیغات
رایتل

بگذار تا بگویم (1)

شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 12:09 ق.ظ

سلام سلام دوستام


ببخشین که بدقول شدم و قصه ام به هفته ی قبل نرسید. حالا در اولین دقایق هفته ی جدید، با قصه ی جدید در خدمتتونم. امیدوارم از قصه خوشتون بیاد و هفته ی خوبی لبریز از شادی و سلامتی پیش رو داشته باشین


قرمز نوشت: هیچکس به این سایت تقاضای سی دی هیپنوتراپی برای رفع سردرد داد؟ من قصد تبلیغ برای لاغریش نداشتم. فقط می خواستم تقاضاها برای هیپنوتراپی درمان درد افزایش پیدا کنه، بلکه برای دردمندان مفید باشه. از مدیر سایت خواستم که برای رفع درد هم سی دی تهیه و توزیع کنه که گفت اگر تقاضا زیاد باشه، این کار رو می کنه.

حتماً شما هم تجربه ی تلخ سردرد یا هر درد دیگه ای رو داشتین. فکر کنین اگر به جای مسکن با چند کلمه ی آرامشبخش خوب بشین و به خواب آرومی فرو برین!



صفحه ی مدیریت وبلاگش را باز کرد و نوشت: الان نمی خوام ازدواج کنم چون:

1: بعضیا هوا برشون نداره فکر کنن خیلی باسلیقه ان و می تونن برای همه ی اقوام و دوستان تصمیم بگیرن!

2: حوصله ی آشنا شدن با یه خانواده ی جدید و مهمون بازیها و لبخندهای مصنوعی رو ندارم.

3: حوصله ی عاشقانه های لوس و اس ام اس ها و تلفنا و مسخره بازی رو ندارم.

4: از و*لنتا*ین و هدیه های زورکی هم بدم میاد.

بالام جان ترک تحصیل به معنای آمادگی برای ازدواج نیست!



با حرص کلید انتشار را زد، نفس بلندی کشید و به پشتی صندلی تکیه داد. مامان صدایش زد: مائده؟ مائده پاشو بسه دیگه.

از جا برخاست و کامپیوتر را خاموش کرد. مامان داشت حاضر میشد که بیرون برود. در حالی که دستپاچه کیفش را مرتب می کرد، گفت: این خمیرتو ول کردی رفتی، خراب میشه.

_: نه مامان گذاشتم ور بیاد. هنوز آماده نشده.

_: به هر حال حواست باشه.

_: حواسم هست.

_: بالاخره نگفتی به خانم ثقفی چی بگم؟

_: من که همون اول گفتم، نمی خوام.

_: ولی منیره باز پیغوم آورده و خیلی اصرار داره که حداقل یه بار بیان ببینیمشون.

_: آخه به خاله منیره چه مربوط که اینقدر اصرار می کنه؟

_: از پیش خودش که نمیگه. اونا گفتن.

_: اونا منو از کجا میشناسن؟ خاله منیره معرفی کرده دیگه. اصلاً مگه من چند سالمه؟

مامان سری تکان داد و آهی کشید. بعد گفت: ببین منم قبول دارم تو تازه هیفده سالته. ولی اینجوری که ما هی گفتیم نیان، انگار دارین مهمون رو رد می کنیم. بذار یه بار بیان، بعد به خودشون میگیم نمی خوایم.

_: آخه برای چی بیان؟!

صدای زنگ در بلند شد. مامان به سرعت گفت: خداحافظ.

و رفت. مائده روی مبل ولو شد و زمزمه کرد: خداحافظ.

صدای بسته شدن در آپارتمان که بلند شد، با صدای بلند عادی انگار که مخاطبی دارد، گفت: اگه اونا بیان، من میرم بیرون.

صدای زنگ در آپارتمان بلند شد. مامان چیزی جا گذاشته بود، یا یکی از همسایه ها بود؟

از توی چشمی نگاه کرد. بعد با لبخند در را باز کرد و گفت: سلاملیکم. شما کجا اینجا کجا؟

نیلوفر با خنده ای به پهنای صورت وارد شد و سلام کشداری گفت. بعد در حالی که مانتو و مقنعه اش را روی مبل می انداخت، گفت: مامان اومد دنبالم دم دانشگاه، بعد اومدیم اینجا که با مامانت برن خرید. مامانت گفت طبق معمول مشغول هنر پاشیدنی، گفتم بیام ببینم اگه خوشمزه اس، شکمی از عزا دربیارم!

_: خدا می دونه چی دربیاد.

_: من که خوش بینم نیشخند خب دیگه چطوری عروس خانم؟

_: تو رو خدا دست بردار. به مامانتم بگو مائده هنوز خیلی بچه اس. براش لقمه نگیر.

_: خب بچه ای دیگه! باید لقمه بگیرن بذارن دهنت نیشخند

_: نیلوووو خواهش می کنم. عروسی که بچه بازی نیست.

_: نه نیست. ولی این پسره واقعاً هم خودش خوبه هم خونوادش. سالهاست که میشناسمیشون. مامان که با مامانش همکاره، نوید هم سالهاست با فؤاد دوسته.

مائده عاقل اندر سفیه نگاهش کرد. نگفت همین که سلیقه ی مامان و برادرته میدونم که خوشم نمیاد!

نیلوفر نگاهی روی میز کرد و با هیجان گفت: اوووممم اینا چیه؟

_: لواشک آلو.

_: خودت درست کردی؟

_: آره!

_: اوممم خوشمزه اس! میگم اگه این نشد، اصلاً بیا بشو عروس خودمون! از قدیمم گفتن عقد دخترعمو پسرعمو رو تو آسمونا بستن!

_: اون مال قدیم بود.

_: بابا تو که اینقد سنت گرا و کدبانویی باید به این چیزا اعتقاد داشته باشی!

_: هرچیزی به جای خودش نیکوست. بابا من هنوز خیلی بچه ام.

نگفت از فکر ازدواج با نوید عقم میگیره!

نیلوفر با دهان پر گفت: حالا مگه چی میشه؟ تو کلی کدبانویی واسه خودت!

مائده سر به زیر انداخت. نیلوفر گفت: فؤاد خیلی خوش تیپه!

مائده نپرسید: به خوش تیپی نامزد تو یا بدتر از اون؟

موبایل نیلوفر آهنگ جدیدی را نواخت. نیلوفر گوشی را از توی جیبش بیرون کشید. اول صفحه اش را بو*سید و بعد گفت: سلام عشششقم!

مائده احساس تهوع می کرد. با خود فکر کرد: واقعاً اینقدر چندش آوره یا من زیادی حساس شدم؟

ولی تصور این که کسی بتواند با این لحن به آن مردک لوس از خودراضی موبلند جواب بدهد، برایش سخت بود.

برای این که کمتر درگیر مکالماتشان شود، به آشپزخانه رفت. هرچند تفاوتی نمی کرد. به هر حال ولوم نیلوفر بالا بود.

در ظرف خمیر را برداشت. هنوز ور نیامده بود. می دانست. ولی نمی دانست برای وقت گذرانی چه کار کند. در یخچال را باز کرد. ظرفهای پلاستیکی مربع را، مرتب کنار هم چیده بود و توی هرکدام یکی از مخلفات پیتزا را خورد کرده و ریخته بود. منظره اش قشنگ شده بود. پوزخند تلخی زد و در یخچال را بست. با خود فکر کرد: چرا مردم هنر به این قشنگی رو به علاقه به ازدواج مربوط می دونن؟!

نگاهی به اطراف انداخت. مامان ظرفها را شسته و آشپزخانه مرتب بود. صدای نیلوفر هنوز می آمد. معلوم بود که تا نیم ساعتی دیگر ادامه دارد.

مشغول جمع کردن ظرف شسته ها شد. بعد هم روی کابینتها را دستمال کشید و دوباره سری به خمیرش زد. آهی کشید و بیرون رفت.

بعد از نیم ساعت خمیرش آماده شد، اما صحبت نیلوفر تمام نشده بود. به هرحال خوشحال بود که حالا کاری دارد که عاشقانه انجامش می دهد. خمیر را دوباره ورز داد و مشغول کار شد.

نیلوفر بالاخره قطع کرد و توی آشپزخانه آمد. با خنده پرسید: کمک می خوای؟

_: نه متشکرم.

_: عمو کجاست؟ عالیه؟

_: بابا که تا شب سرکاره. عالیه هم رفت پیش دوستش درس بخونه.

_: از تنهایی حوصله ات سر نمیره؟ اگر من نمیومدم چیکار می کردی؟

_: نه این که تا حالا داشتی سر منو گرم می کردی!

_: خب چیکار کنم عزیزم؟ وقتی اشکان زنگ می زنه...

_: می دونم. توضیح نمی خواد.

_: حالا بذار فؤاد بیاد. عاشقش میشی.

مائده با تمسخر گفت: با یک نگاه! حتماً!

_: مامان خیلی نگرانته. حس می کنه از وقتی من نامزد شدم تو همی. نه این که همیشه باهم بودیم، دوست داره زودتر تو هم نامزد کنی.

_: یعنی چی تو همم؟ چه ربطی داره؟

_: خب نه... ولی منم خیلی دوست دارم تو هم زودتر شوهر کنی و باهم معاشرت خونوادگی داشته باشیم.

مائده نفسی کشید و نگفت با اون نامزد قلچماق تو، من صد سال دیگه هم نمی خوام معاشرت کنم!

در حالی که مشتی فلفل دلمه ای رنگی خورد کرده را روی موادش می پاشید، گفت: آمادگی که فقط به آشپزی کردن نیست. من آماده نیستم.

_: آره منم قبول دارم. اگه این نظر بود که من صد سال دیگه هم آماده نمیشدم. خوشبختانه اشکان جون هیچ مشکلی با فست فود نداره.

_: خدا رو شکر.

بقیه ی مواد را ریخت و سینی را توی فر گذاشت. نیلوفر داشت در مورد شام دیشب که توی یک رستوران جدید التاسیس با اشکان خورده بودند، حرف می زد. مائده هم در حالی که بیشتر تظاهر می کرد گوش می دهد، مشغول شستن ظرفها شد.

**********

بالاخره آن شبی که تمام تلاشش را کرده بود که نرسد، رسید. خاله منیره و عموجلال زودتر آمدند. همینطور مامان بزرگ. ولی مهمان دیگری دعوت نکرده بودند. قرار بود فقط مجلس آشنایی باشد. حتی نیلوفر و نوید هم نبودند. مهمانها لطف کرده بود و دعوت شام را با جدیت رد کرده بودند و چون برای عصر وقت نداشتند، قرار شد ساعت 9 شب، شام خورده بیایند. از نظر مامان خیلی بد بود! به شدت از این که بی ادبی شده باشد، نگران بود!

ساعت نزدیک 9 شده بود. خاله منیره چند بار به اتاقش سر زده و هر بار با جمله ای که به نظر خودش خیلی هم با لطف و مهر بود، دلخورش کرده بود. یک بار از این که او هم سرانجام خوشبخت میشد، اظهار خوشحالی می کرد، بار دیگر رفتار مؤدبانه را یادآور میشد و بار دیگر...

دفعه ی آخر که بیرون رفت، مائده لب تخت نشست. نفس عمیقی کشید و فکر کرد: اصلاً دلم نمی خواد باهاشون روبرو بشم.

نمی خواست عصبانی باشد. سعی کرد به خود بقبولاند که مثل یک مهمان عادی با آنها برخورد کند. بگذار بیایند و بروند.

نگاهی به در انداخت. کاش می توانست تا تمام شدن مهمانی از خانه برود. ولی برای خروج از خانه اجباراً باید از هال و پذیرایی رد میشد و امکانش نبود که بدون دیده شدن بتواند خارج بشود.

سعی کرد داستان را به جوک تبدیل کند. فکر کرد: مثل تو قصه ها، ملافه هامو بهم گره می زنم و از پنجره میرم پایین!

نگاهی به ملحفه هایش انداخت و با خنده فکر کرد: نه... ملافهام سفید نیست. تو قصه ها همیشه ملافه هایی که باهاشون فرار می کنن سفیدن!

از گوشه ی پرده نگاهی به خیابان انداخت. هنوز خبری نبود ولی دوباره نگرانی وجودش را پر کرد.

ماشینی توی کوچه پیچید. از نگرانی نفسش بند آمد. ولی خبری نشد. نفس عمیقی کشید و برگشت لب تختش نشست. با صدای زنگ در از جا پرید.  عالیه در اتاقش را باز کرد و با هیجان گفت: آماده باش. اومدن.

در را که بست، مائده نالید: وای خدا!!!

احساس کرد به هیچ قیمتی آمادگی روبرو شدن با آنها را ندارد. نگاهی به تختش انداخت. انگار چاره ای به جز فرار نبود. دیگر فرصتی هم برای فکر کردن نبود. تابستان بود و به جای پتو، فقط ملحفه ای رویش می انداخت. ملحفه رو و ملحفه ی روی تشک را بهم گره زد و از پنجره آویزان کرد. هنوز کوتاه بود. دور اتاق نگاه کرد. چادر نمازش را هم به ملافه ها گره زد و گره ها را امتحان کرد. به نظر می رسید به اندازه ی کافی محکم باشند. چادر نماز را به لوله ی رادیاتور زیر پنجره گره زد.

مهمانها بالا رسیده بودند. صدای خوشامدگویی مادرش را می شنید.

مانتویش را پوشید. فرصتی برای بستن دکمه ها نبود. مقنعه اش را به سر کشید و در آخر چادر سیاهش که پشت سرش با کش محکم میشد را به سر کشید.

صدای قدمهایی که داشت به اتاقش نزدیک میشد به گوش رسید. انگار صدای پاشنه های کفشهای خاله منیره بود.

هر تردید و ترسی هم که داشت از بین رفت. بدون فکر به پنجره نزدیک شد. خانه شان طبقه سوم بود. امیدوار بود ملحفه ها به اندازه باشند. یک بار دیگر محکم بودن گره ها را امتحان کرد و بعد با یک جست از پنجره آویزان شد. با احتیاط به چادر نمازش آویخت و یواش یواش شروع به پایین آمدن کرد. ولی هر لحظه داشت ترسش بیشتر میشد. اگر گره ها باز میشد...

سعی کرد هرچه سریعتر پایین بیاید. ولی وقتی به آخرین تکه ی ملحفه رسید، متوجه هنوز ارتفاع زیادی تا زمین دارد. با بیچارگی نگاهی به اطراف انداخت. یک ماشین کمی آن طرفتر پارک کرد و راننده اش پیاده شد. توی تاریکی فقط تشخیص داد که یک مرد است. با ناراحتی صدایش زد: آقا ببخشید... آقا تو رو خدا... میشه ماشینتون رو بیارین زیر پای من؟ الان پرت میشم پایین. دستام دیگه طاقت ندارن. آقا خواهش می کنم.

راننده فقط چند لحظه با حیرت مکث کرد تا او را دید و متوجه ی منظورش شد. بعد سوار ماشین شد و تا پای ساختمان آمد. هنوز کامل توقف نکرده بود که یکی از ملحفه ها باز شد و مائده با صدای مهیبی روی کاپوت ماشین افتاد. چادر سیاهش مثل شنل زورو بالا رفت و بعد دورش پهن شد. به دنبال آن ملحفه هم توی هوا باز شد و روی سرش افتاد!

به سختی ملحفه را که دورش گیر کرده بود باز کرد و از روی کاپوت ماشین پایین آمد. راننده هم پیاده شد و نگاهی به او انداخت. با تعجب پرسید: زنده ای؟!

مائده که هنوز شوکه بود، با گیجی جواب داد: هوم... ها...

نفس نفس میزد. مرد راننده نگاهی به پنجره ی اتاق مائده انداخت. قدمی عقب رفت تا بهتر ببیند. بعد گفت: ببینم تو دختر آقای نمازی نیستی؟ مائده؟

مائده از درد و ضعف نزدیک بود روی زمین بیفتد. با بیحالی گفت: خودمم.

_: ما رو باش. به زور کشیدنمون بیا بریم خواستگاری، حالا دختر مردم داره اینجوری فرار می کنه!

مائده به پیشانیش کوبید و گفت: شانس کچلمو ببین! مار از پونه بدش میاد...

_: حالا نه این که من خیلی از تو خوشم میاد! صد دفعه گفتم من خواستگاری دختری که منیره خانم برام پیدا کرده نمیام! گفتن فقط بیا ببین. بفرما! اینم از یه نظرمون!

_: منم صد دفعه گفتم محاله زن کسی بشم که خاله منیره برام پیدا کرده. آخخخخخ...

از ضعف به کاپوت تکیه داد. تمام تنش درد می کرد و هر لحظه بدتر میشد.

مرد نگاهی به قد خیابان انداخت و پرسید: حالا کی باید بیاد دنبالت؟

_: چرا تهمت میزنی آقا؟ کی بیاد دنبالم؟ اگر تا سر خیابون زنده بمونم آژانس می گیرم میرم خونه ی عمو، به دختر عموم بگم تا این آشی که مامانش پخته، جمعش نکنه نمیرم خونه.

_: اتفاقاً منم چار کلمه با نوید حرف دارم. سوار شو بریم.

مائده در حالی که به زحمت به ماشین دست گرفته بود، قدم به قدم پیش رفت و در پشت شاگرد راننده را باز کرد و سوار شد.

فؤاد هم سوار شد و در حالی که راه می افتاد، گفت: من نمی دونم این خانم چیکار به زندگی من داره! از وقتی که یادم میاد دائم داشت به من و نوید و بقیه دوستای صمیمیمون خط میداد. کدوم مدرسه برین، کدوم رستوران برین، کدوم باشگاه برین، چپ برین راست برین... اصلاً خیلیا سر همین موضوع دوستیشون با نوید بهم خورد! حالا هم که کار رو به جایی رسونده که به زوووور برای من زن پیدا کرده! نمی خوام بگم بد. من واقعاً تو و خونوادتو نمی شناسم. ولی منیره خانم یک تعریفایی از شما کرده که انگار آسمون سوراخ شده و شماها خانوادگی افتادین پایین!

مائده از یادآوری این که در عالم واقع هم، خودش افتاده پایین، خنده ی دردناکی بر لبش نشست. انگار فؤاد هم یادش آمد. چون خندید و گفت: البته تو که افتادی ولی نه از آسمون!

مائده با ناراحتی گفت: منم دقیقاً به همین علت تحمل یه لحظه روبرو شدن با جنابعالی رو نداشتم! یعنی اگر سلیقه ی خاله منیره باشه و یکی مثل داماد خودش باشی...

_: خدا بدور! این چه حرفیه! منو با کی یکی می کنی!

_: من چه میدونم. من فقط اونو دیدم. نمی دونم نیلوفر از چی این پسره خوشش میاد. حالا من که بخیل نیستم. الهی خوشبخت بشن.

_: الهی آمین. به ما چه. ولی من یکی زنی که منیره خانم بگه نمی گیرم.

_: منم همینطور!

_: زن نمیگیری؟

مائده خنده اش گرفت. اما دردی بدجور به جانش نشست. نالید: نمی تونم بخندم دردم میاد.

_: برو خدا رو شکر کن زنده ای! با اون صدایی که تو افتادی پایین، گفتم یا خدا باید بیام یه جنازه رو جمع کنم!

_: همش تقصیر توئه. اگه محکمتر گفته بودی نمیخوام و نیومده بودین...

خودش هم از این که به این راحتی "تو" خطابش می کرد، متعجب بود! ولی اینقدر از این شخص دلخور بود که اگر می توانست فحش هم میداد!

_: من گفتم. ولی مامان نمی خواست روی منیره خانم رو که اینقدر اصرار کرده بود، زمین بندازه. راستی هم خالته هم زن عمو؟

_: نه فقط زن عمومه. ولی از بچگی بهش گفتم خاله. آخه خاله ندارم و خاله منیره هم با مامانم خیلی دوسته. آخخخخ...

موبایل فؤاد زنگ زد. مائده یادش آمد که موبایل خودش را جا گذاشته است. خوشحال شد. لااقل تا مدتی قابل رد گیری نبود.

فؤاد جواب داد: بله... تو ماشینم... هوم... می دونم... آخه افتاد رو کاپوت ماشین من بدبخت!... می خواست بره خونه ی عموش، ولی گمونم باید برم اورژانس، خیلی درد داره... نه بابا بهوشه... نگران نباش... چیزیش نیست. باشه میرم اورژانس. شمام بیاین.

قطع کرد. مائده با ناراحتی نالید: تمام پته هامو که ریختی رو آب! نمی خوام برم اورژانس. میرم همون خونه ی عموم. اقلاً یکی دو روز بگذره بابام آروم شه. امشب برم خونه سرمو میذاره لب باغچه.

_: اونش دیگه به من مربوط نیست. دو دقه دیدن من دیگه سر و دست شکستن نداشت.

_: تو اون موقعیت ترجیح می دادم بمیرم ولی...

ناله ای از درد کرد و جمله اش را نیمه کاره گذاشت.

فؤاد گفت: ولی خوبه ها! اقلاً می تونم ادعا کنم یه دختر واسه ما سر و دست شکسته نیشخند

_: از فرط نفرت

_: علتش مهم نیست. برای پز دادن نتیجه کافیه!

_: از خود راضی! من دارم از درد میمیرم تو هی مسخره کن!

_: می خوام حواستو پرت کنم. تا دو دقه دیگه میرسیم. آروم نفس عمیق بکش و تکون نخور.

مائده سعی کرد نفس عمیق بکشد. اشکی بی اختیار از گوشه ی چشمش غلتید. دو دقیقه ی بعد برایش مثل دو سال گذشتند. فؤاد دیگر حرف نمی زد و سعی می کرد حواسش کامل به رانندگیش باشد، تا بتواند با سرعت بیشتری براند. بالاخره هم جلوی اورژانس توقف کرد و پرسید: می تونی پیاده شی؟

_: فکر نمی کنم.

_: پس بذار برم برانکارد و کمک بیارم.

کمی بعد با یک صندلی چرخدار برگشت و گفت: فعلاً همینو پیدا کردم. کمکت کنم؟

_: نه.

در ماشین را گرفت و به سختی سوار شد. فؤاد صندلی را برایش محکم نگه داشت و بعد از این که نشست به طرف بخش اورژانس راند و توی سالن انتظار منتظر نوبتشان ماندند.

مائده با نگرانی چشم به در دوخته بود. با رسیدن بزرگترها، نگرانیش بیشتر شد. بابا اخم سنگینی به چهره داشت و معلوم بود خیلی عصبانی است. مامان هم بهتر از او نبود. همه آمده بودند. خاله منیره و عمو و عالیه و خانواده ی فؤاد.