نمای وبلاگ افسون کوهستان (4) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

افسون کوهستان (4)

شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 04:26 ب.ظ

سلام سلام دوستام

این هم ادامه ی ماجرا...



بعد از اتمام زخم بندیها، همگی به طرف هلیکوپتر رفتند. تابان بین فرزان و سامان نشست. در بدو ورود، درگیر بستن کمربند ایمنی اش شد. هرکار می کرد، درست نمیشد. پروانه ی هلیکوپتر روشن بود و از صدایش، صدا به صدا نمی رسید. ولی از چهره ی درهم تابان و لبهایش که بهم می خورد، معلوم بود که به شدت ناراضیست و دارد غر می زند. سامان به طرفش چرخید. کمربندش را درست کرد و داد زد: تا حالا هلیکوپتر سوار شدی؟

تابان هم داد زد: نه! چقدر سروصدا داره!

سامان یک گوشی به او داد و گفت: بذار رو گوشات کر نشی.

تابان گوشی را گذاشت. کمی بهتر شد. غرغرکنان گفت: کاش اقلاً تو گوشیا یه موزیکی هم پخش می کردن، دلمون وا میشد.

اما هیچکس صدایش را نشنید. دکتر سرمش را بالای سرش آویزان کرد و خودش رفت نشست. تابان با بی حوصلگی نگاهی به سرم که هنوز نصفش هم نرفته بود، انداخت و سعی کرد کمی بخوابد. سرش را روی شانه ی فرزان گذاشت و چشمهایش را بست. اما هنوز خواب نرفته بود، که یک کاغذ به صورتش خورد و چشمهایش را باز کرد. سامان بود. روی کاغذ کاریکاتور تابان با سرم توی دستش را کشیده بود.

تابان مدادش را کشید و با دلخوری پایین صفحه نوشت: خیلی خری!

بعد دوباره سرش را روی شانه ی فرزان گذاشت. اما اینبار فرزان جاخالی داد و با علم به این که صدایش به گوش تابان نمی رسد، با اشاره مشغول تنبیه او شد؛ که مثل هربار سامان به دادش رسید و اشاره کرد: بیخیال...

فرزان اعتراضی هم به سامان کرد و بالاخره رضایت داد که تابان دوباره سرش را روی شانه اش بگذارد. هلیکوپتر از زمین کنده شد. تابان احساس سرگیجه و تهوع شدیدی می کرد. لبهایش را بهم فشرد و سعی کرد هرطوری هست بخوابد. اما پنج دقیقه بعد، دوباره سامان با کاغذ به صورتش زد. این بار یک بزغاله و یک کرگدن که روبروی هم مشغول شاخ و شانه کشیدن بودند، کشیده بود.

تابان با ناراحتی چشمهایش را بست و اشاره کرد: حالم بده.

به هر زحمتی بود تا مقصد دوام آورد. هلیکوپتر به زمین نشست. یک ماشین آماده بود تا آنها را به خانه برساند. تابان با حال خراب به زحمت به طرف ماشین می رفت. فرزان سرمش را بالا نگه داشته بود. سامان آرام گفت: هی بزغاله از هلیکوپتر ترسیدی اینجوری حالت گرفته شد؟

تابان از بین دندانهای بهم فشرده نالید: بس کن. خواهش می کنم.

سوار ماشین شدند. دوباره چشمهایش را بست و تا رسیدن به خانه باز نکرد. وقتی پیاده میشد، به زحمت با مسعود و سامان خداحافظی کرد و همراه فرزان به خانه رفت.

بالاخره سرم تمام شد. حمامی گرفت، شام خورد و خوابید.

صبح روز بعد خاله تلفن زد و بیخبر از همه جا گفت: برگشتین؟ امروز بیا اینجا، باهم بریم چند جا عید دیدنی، نهارم بمون پیشمون.

_: راستش ما تازه رسیدیم، هنوز خیلی خسته ام. فردا میام پیشتون.

_: نمیشه که هیچ جا عیددیدنی نرفتی. زشته!

_: نه بعداً با مامان اینا میرم. الان اصلاً حالم خوب نیست.

_: ببینم مریض شدی؟ اگه می خوای دکتر بری...

_: نه خاله خوبم. چیزیم نیست. فقط خسته ام.

_: پس فردا حتماً بیای ها!

_: اگر بتونم چشم.

_: یعنی چی اگر بتونم؟ من منتظرتم.


دلیل و برهان فایده ای نداشت. بدون بحث خداحافظی کرد و گوشی را روی تلفن گذاشت. آهی کشید. فرزان پرسید: چی شده؟

_: خاله میگه بیا با ما بریم عید دیدنی. تمام تنم درد می کنه.

_: بشینی تو خونه بدتره. هی فکر و خیال می کنی برات خوب نیست. برو، قول میدم بهت خوش بگذره.

_: تو چکار می کنی؟

_: نگران نباش. نمیشینم تنهایی گریه کنم!

_: حتماً با دوستات میری بیرون.

_: شاید... ولی اصلاً دوست ندارم بازم آویزونم بشی. همین یه دفعه برای هفت پشتم بس بود!


تابان با قهر و غضب به اتاقش رفت و چند دقیقه بعد، حاضر و آماده خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت. ولی هنوز به سر کوچه نرسیده بود که یک نفر از پشت دست روی دهانش گذاشت و زمزمه کرد: حرف بزنی ماشه رو می کشم. گوشیتو بده.

جرات نداشت برگردد و به کسی که این را گفت نگاه کند. سردی لوله ی اسلحه را وسط پشتش حس می کرد. پس بدون اعتراض گوشی اش را داد و راه افتاد و چند قدم بعد سوار ماشینی که مرد مهاجم گفته بود، شد. مهاجم جلو نشست. هم خودش و هم راننده، صورتشان را با پارچه پوشانده بودند. ماشین راه افتاد و به سرعت به طرف بیرون شهر رفت. هنوز خیلی از شهر دور نشده بودند که توی یک فرعی پیچید و به روستایی رسید. بعد فرمان داد که تابان پیاده شود. وارد خانه ای شدند. تابان را به طرف اتاقی رو به حیاط با در آهنی که فقط ضد زنگ خورده بود، هدایت کردند. وقتی تابان وارد شد، درش را قفل کردند. بالای در پنجره ی نرده داری بود. مرد سرش را جلوی پنجره گرفت و تهدید کرد: صدات در بیاد، می کشمت.

از پنجره دور شد. تابان او را دید که با تلفن همراه صحبت می کرد، اما صدایش را نمی شنید. مرد دوم هم هم قدمش راه می رفت. کمی بعد مرد به طرف تابان برگشت. گوشی را از پنجره به طرف تابان گرفت و گفت: بهش بگو که سالمی.

صدای نگران سامان به گوش رسید: تابان؟ حالت خوبه؟

تابان با ناراحتی گفت: آره خوبم.

قبل از این که حرف دیگری بزند، مرد رفته بود. تابان نرده را رها کرد و نشست. اتاقکی که در آن زندانی شده بود، به خرابه ای می مانست. کلی آشغال و خرت و پرت در آن بود.

صدای یک نفر را از بیرون شنید که با تعجب به دیگری می گفت: حتی کتکشم نزدین؟!!! این دختره حتماً یه چیزی میدونه!

نشنید که طرفش چی جواب داد. ولی به سرعت دست به کار شد و هرچه پیدا می کرد، جلوی در گذاشت که اگر در را باز کردند دیرتر به او برسند. سنگ، آجر، صندلی شکسته، گالن پلاستیکی و هرچه بود و نبود، با احتیاط رویهم می چید که سر و صدا نکند. ناگهان از گوشه دیوار سوراخی پیدا کرد که به بیرون راه داشت. از خوشحالی نزدیک بود، فریاد بکشد. یک کهنه پاره را نزدیکش گذاشت. و با یک چوب مشغول گشاد کردن گودال شد. به محض این که صدای پایی میشنید با کهنه سوراخ را می پوشاند، ولی کسی کاری به او نداشت. چند نفر دیگر هم آمده بودند و همه مشغول صحبت بودند. تابان نمی شنید چه می گویند. وقتش را نداشت. با تمام توانش زمین را می کند. نزدیک یک ساعت بعد سوراخ اینقدر بزرگ شده بود که بتواند بگریزد. اما همین که خواست پا توی سوراخ بگذارد، یک نفر نزدیک شد.

یک مرد با قیافه ای ترسناک جلوی در ایستاد و از دریچه ی بالای در سر کشید. با لحن چندش آوری گفت: هی چکار می کنی؟ اینا رو چرا گذاشتی اینجا؟ یعنی خیال می کنی، اگه بخوام بیام تو ازینا می ترسم؟

تابان با ترس نگاهش کرد. مرد برگشت و داد زد: هی کلید اینجا پیش کیه؟

تابان پارچه را کنار زد. مرد چند قدم دور شد. تابان به سرعت توی سواخ خزید و رویش را دوباره با پارچه پوشاند. امیدوار بود بیرون اتاق دزدان انتظارش نکشند!

خوشبختانه خبری نبود. پا توی یک باغ گذاشت. درختان نوروزی با جوانه های سبز تازه و پر از شکوفه، منظره ی دلپذیری داشتند. اگر تابان از ترس رو به مرگ نبود، حتماً خیلی بیشتر لذت می برد. اما حالا هم خوشحال شد. حداقل کسی آن دور و بر نبود. باید راه می افتاد، ولی از کدام طرف؟

با سرعت از اتاق دور شد. باغ بزرگی بود. ولی او به طرف کوچه رفت. با دیدن چند تا از قاچاقچیها که کنار خانه ایستاده بودند، دوباره به باغ پناه برد.

مهاجمان متوجه ی فرارش شدند. با سگ به دنبالش آمدند. صدای پارس سگها را می شنید و می دوید. از ترس نفس نفس میزد. از باغ بیرون رفت و تا جاده دوید. جلوی یک ماشین گذری دست بلند کرد. خوشبختانه ماشین ایستاد و تابان به سرعت سوار شد. یک زن و مرد جوان توی ماشین بودند. زن با حیرت پرسید: چی شده؟

تابان نفس نفس زنان گفت: فقط برین.

مرد با تردید گفت: یه وقت دردسری نشه...

زن به او توپید: برو دیگه! چه دردسری؟

تابان التماس کرد: آقا خواهش می کنم. الان میان. سگم دارن.

مرد به راهش به طرف شهر ادامه داد. چند لحظه بعد پرسید: چرا تنهایی؟

_: از در خونه دزدیدنم. خدا خیرتون بده که نجاتم دادین.

_: کی بودن؟

_: نمی دونم. یه تلفن دارین من زنگ بزنم؟ موبایلمو گرفتن.

زن موبایلش را به او داد. به فرزان زنگ زد. فرزان با نگرانی گفت: خدای من تابان زنده ای؟!!

_: آره خوبم. تونستم فرار کنم. دارم میام خونه.

_: نه نیا. سامان گفته خطرناکه. بیا خونه ی مسعود. منم اینجام. قطع می کنم به سامان زنگ بزنم. فعلاً خداحافظ.

_: خداحافظ.

گوشی را به زن پس داد و به عقب تکیه داد. زن با ملایمت پرسید: خونتون کجاست؟

آدرس خانه ی دانشجویی مسعود را داد. قبلاً یکی دو باری پیش آمده بود که به همراه پدرش به دنبال فرزان به آنجا رفته بودند. نیم ساعت بعد جلوی در خانه ی خاله از آنها خداحافظی کرد. فرزان دوان دوان به استقبالش آمد. مسعود هم لنگ لنگان جلو آمد. رنگ به صورت نداشت. با خستگی گفت: خوش اومدی.

هنوز نصف صورتش کبود بود. تابان با ناراحتی سر به زیر انداخت. سه نفری توی اتاق کوچک و بهم ریخته ی مسعود نشستند. موبایلهای مسعود و فرزان روی میز بود و همه با نگرانی منتظر خبری از سامان بودند.

تابان پرسید: تونستی به سامان خبر بدی؟

_: آره. حالا با خیال راحت رفتن دنبالشون.


شب دیروقت بود که بالاخره موبایل فرزان زنگ زد. سرهنگ کاظمی، پدر سامان بود. شانه ی سامان تیر خورده بود و توی بیمارستان بستری شده بود.

همگی راهی بیمارستان شدند. بماند که چقدر التماس کردند تا آن وقت شب دربان راهشان داد. سامان توی یک اتاق خصوصی بستری بود و دو سرباز جلوی اتاقش کشیک می دادند. پدرش هم توی اتاق بود. با دیدن آنها بیرون آمد. همه تا حد امکان بی سروصدا سلام و علیک کردند.

سرهنگ کاظمی زمزمه کرد: مسکن زدن، خوابیده.

مسعود پرسید: بالاخره تونستین دستگیرشون بکنین؟

_: بله. یه تلاش گروهی عظیم بود که خدا رو شکر موفق شدیم.

بعد با لبخند رو به تابان کرد و پرسید: طعمه ی فراری شما بودین؟ خدا رو هزار مرتبه شکر که سالمی. اگر تو رو نگرفته بودن، محال بود بتونیم یه جا دستگیرشون کنیم.

تابان فکر کرد: طعمه؟ باید خوراکی باشه دیگه. بزغاله، همونی که سامان میگه!

سرهنگ ادامه داد: حالت خوبه؟ آسیبی که بهت نزدن؟

تابان سری تکان داد و گفت: ممنون. خوبم.

مسعود پرسید: می تونیم بریم تو؟

_: آره. ولی یکی یکی و بی سروصدا.

تابان جلو رفت و به سرعت گفت: اول من.

فرزان سری تکان داد و گفت: کی جرات داره حرف بزنه!

همه بی صدا خندیدند. تابان از بین سربازها رد شد و آرام توی اتاق خزید. چراغ کم نوری توی اتاق روشن بود و صورت سامان را رنگ پریده تر از آنچه که بود، نشان میداد. روی صورتش ماسک اکسیژن بود و شانه اش باند پیچی شده بود.

تابان نفس عمیقی کشید که بغضش را مهار کند. سامان چشمهایش را باز کرد. با دست سالمش، ماسک را برداشت و زمزمه کرد: حالت خوبه؟

تابان با بغض سری به تایید تکان داد و نجواکنان گفت: نگران نباش. بزغاله زرنگه.

سامان سری تکان داد. اشکی از گوشه چشمش پایین غلتید. آرام گفت: خدا خیلی بهت رحم کرد.

با دیدن اشک سامان تابان مقاومتش را از دست داد. بغضش شکست. روی صندلی نشست و صورتش را با دست پوشاند.

_: منو می بخشی تابان؟

تابان سر بلند کرد و در حالی که تمام صورتش از اشک خیس بود، پرسید: برای چی؟

_: برای همه چی. من که یک درهزار حدس این ماجرا رو می زدم، اصلاً نباید میذاشتم تو بیای.

_: به من خوش گذشت. حداقل قبل از درگیریها عالی بود. یه سفر فوق العاده.

سامان با درد خندید و گفت: خیلی چشم سفیدی بزغاله!

_: اینو قبلاً هم بهم گفته بودی، نه؟

فرزان از دم در یواش گفت: بیا بیرون.

سامان پرسید: کی؟ من؟ نمی تونم!

فرزان خندید. تابان آرام برخاست. سامان پرسید: کی بریم کوه؟

نفس کم آورد. ماسک اکسیژنش را روی صورتش گذاشت. تابان با لبخند گفت: نفست که جا اومد میریم.


به آرامی خداحافظی کرد و بیرون آمد. مسعود به اتاق رفت. تابان کنار فرزان ایستاد. سرهنگ کاظمی پرسید: پدر و مادرتون برگشتن؟

فرزان گفت: نه هنوز. فردا عصر میان.

_: بهشون گفتین چه اتفاقی افتاده؟

فرزان گفت: نه هنوز. گفتیم از راه دور نگرانشون نکنیم.

تابان گفت: از راه نزدیکم لزومی نداره نگران بشن. خونمون امنه؟ امشب می تونیم بریم؟

_: بله. ما همه رو دستگیر کردیم. ولی برای راحتی خیالتون، دو تا سرباز می فرستم تا صبح تو حیاط کشیک بدن.

_: ممنون میشم.

بعد از این که فرزان هم چند دقیقه ای را پیش سامان گذراند، مسعود را رساندند و باهم به خانه رفتند. سرهنگ همانطور که قول داده بود، دو سرباز فرستاد که تا صبح توی حیاط بمانند.

تابان داشت می رفت بخوابد، که فرزان پرسید: ببینم منظورت چی بود که به سرهنگ کاظمی گفتی لزومی نداره که مامان اینا نگران بشن؟ نمی خوای بهشون بگی؟

_: مامانو که میشناسی. دیگه آروم نمی گیره. بابا هم همینطور. تا صد سال غصه می خورن نگران می مونن. همه چی تموم شده. نمیگیم بهشون. کسی هم خبر نداره که به گوششون برسه.

فرزان سری تکان داد و گفت: باشه. به هر حال خودت یه مدت بیشتر مواظب خودت باش تا آبا از آسیاب بیفته. بعد از این اگه خواستی بری بیرون و تنها بودی، حتماً با آژانس برو.

_: باشه.

شب خوابش نمی برد. فرزان اینقدر کنارش نشست، تا آرام گرفت و خوابید. ولی بازهم کابوس میدید.

به هر حال هر طوری بود، شب را به صبح رساند. صبح مامان تلفن زد و گفت به دلیل خرابی هوا پروازشان به تاخیر افتاده است و صبح روز بعد می رسند. تابان نفسی به راحتی کشید. اینطوری فرصت بیشتری برای آرام شدن داشت.

باز هم با فرزان برای دیدن سامان رفتند. حالش بهتر بود. دکترش اجازه داده بود، مایعات بنوشد. مادرش داشت به او سوپ رقیق میداد.

تابان با شرم سلام کوتاهی کرد و سعی کرد پشت فرزان پناه بگیرد. اما فرزان با خوشرویی احوال مادر سامان را پرسید و گفت: خسته نباشین مریم خانم. بدین من بهش بدم. شما بشینین.

مریم خانم لبخندی زد و گفت: باعث زحمت. دستت درد نکنه.

سامان سر کشید و با لبخند بی رنگی از تابان پرسید: تو خوبی؟

مریم خانم گفت: خواهرتو معرفی نکردی فرزان.

فرزان نیم نگاهی به تابان انداخت و گفت: اسمش تابانه. ایشونم مریم خانم مادر سامان.

تابان با خجالت گفت: خوشوقتم.

مریم خانم جلو آمد و با او روبوسی کرد. معلوم بود که از قضایا خبر ندارد. سامان فقط گفته بود، طی عملیاتی تیر خورده است. توضیح دیگری نداده بود. پدرش هم همینطور.

مریم خانم نشست و گفت: بشین عزیزم.

_: ممنون. راحتم.

سامان خندید و پرسید: چی شده؟

تابان با دستپاچگی گفت: هیچی.

سامان خندید و دیگر پیگیر نشد. تلفن فرزان زنگ زد. داییش بود. برای کاری احضارش کرد. فرزان گوشی را توی جیبش گذاشت و گفت: تابان من باید با دایی برم جایی، تو میری خونه؟

تابان با تردید گفت: نه تنهایی که نه.

سامان گفت: بمون همینجا.

تابان شرمزده گفت: میرم... خونه ی خاله ام... یعنی...

مریم خانم گفت: چی شده؟ اگه می خوای بمونی بمون.

فرزان به تندی گفت: نه باید بره خونه ی خاله.

سامان گفت: سخت نگیر فرزان. اینجا بمونه خیال هر دوتامون راحتتره.

مریم خانم که قضیه را به عشق و عاشقی ربط می داد، با لبخند گفت: بذار بمونه فرزان. منم هستم. نگران هیچی نباش.

فرزان نگاهی نامطمئن به تابان انداخت، اما بالاخره رضایت داد و رفت.

مریم خانم با لحن معنی داری پرسید: چند سالته تابان جون؟

_: هیجده سالمه.

_: دانشجو هستی یا پیش دانشگاهی؟

_: هنوز پیش دانشگاهیم.

_: رشته ات چیه؟

_: ریاضی.

_: دانشگاه می خوای چه رشته ای ادامه بدی؟

_: نمی دونم. کشاورزی خیلی دوست دارم... تا چی قبول بشم.

_: پس اهل گل و گیاهی.

_: بله...

سامان گفت: اهلش بودی و یه شاخه گل برای من نیاوردی؟!

مریم خانم با اخم گفت: اه سامان!!!

_: دارم سربسرش میذارم مامان. خودشم می دونه! مگه نه؟

تابان نیم لبخندی زد و جوابی نداد. مریم خانم از جا برخاست و گفت: من برم بیرون ببینم چه خبره.

تابان به طرفش برگشت. می خواست بگوید آنطور که او فکر می کند، نیست. ولی زبانش نچرخید. اما همین که در پشت سر مریم خانم بسته شد، رو به سامان کرد و با ناراحتی پرسید: تو چرا هیچی نمیگی؟

سامان دست آزادش را زیر سرش گذاشت و با تفریح پرسید: چی باید بگم؟

_: برای چی این سوالا رو می پرسید؟

سامان پوزخندی زد و گفت: می خواست صحبتی کرده باشه. تو چته؟ خجالت کشیدن بهت نمیاد.

تابان لب مبل نشست. دستهایش را روی سینه بهم گره زد و با اخم گفت: من خوبم.

سامان خندید و گفت: خیلی خوبی. از وجناتت سرحالی میباره! دیشب راحت خوابیدی؟

_: نخیر تاصبح کابوس دیدم.

_: متاسفم.

_: تقصیر تو نبود.

_: هیچوقت خودمو نمی بخشم.

_: بهتره ببخشی. عذاب وجدان به قیافه ی از خودراضیت نمیاد.

_: تا حالا کرگدنی که عذاب وجدان گرفته باشه ندیدی؟

_: نه. راستی گوشی من پیش اینا موند. البته خودش ارزشی نداشت ولی برندارن یه عالمه تلفن بزنن با سیم کارتم...

_: گوشیت تو درگیریا از بین رفت. نگران نباش کسی نمی تونه باهاش تلفن بزنه یا به اطلاعاتش دسترسی پیدا کنه. بابا هم سپرده برات یه سیم کارت تازه با همون شماره ی قبلی بگیرن.

_: اوه چه خوب!

_: منم می خوام برات گوشی بگیرم.

_: اگه اینجوری رفع عذاب وجدان میشه من موافقم!

_: تعارفی، نه خواهش می کنمی... حرفی!

_: نه چه حرفی؟ خب گوشیم تو درگیریها ی شما از بین رفته.

_: حق با توئه. من حرفمو پس می گیرم!

هر دو خندیدند. بالاخره تابان حالش بهتر شد و کمی آرام گرفت.