نمای وبلاگ افسون کوهستان (3) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

افسون کوهستان (3)

شنبه 20 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 04:40 ب.ظ

سلام سلام سلام دوستام

ببخشین دیر شد. نت قطع بود. بالاخره وصل شد و آمدم. امیدوارم خوشتون بیاد.



بالاخره دلش را یکدل کرد. از جا برخاست و گفت: باشه. میریم غار رو کشف می کنیم.

فرزان پوزخندی زد و گفت: خدا رو شکر که بالاخره یه فرمانده پیدا کردیم!

سامان به او تشر زد: ولش کن فرزان. ترسیده. اذیت نکن.

فرزان با چهره ای درهم گفت: تو هم که فقط ازش دفاع کن!

تابان عصبانی به سامان گفت: من از عهده ی خودم برمیام. فقط مطمئنی اشرار حمله نمی کنن؟

_: اون یارو که گرفتنش گفته که قراره اینا اینجا باشن. یکی دو ماه دیگه می خوان از مرز ترکیه خارجشون کنن. بسته به این که کی شرایطشون جور بشه.

_: همینجوری خارجشون کنن؟! پس شماها چکاره این؟

_: من که فضول محله ام. فقط اومدم ببینم راسته یا دروغ. باقیش با پلیسه. به من ربطی نداره.

مسعود پارچه ای را که از روی اسلحه ها کنار زده بود، دوباره صاف کرد و گفت: شتر دیدی ندیدی.

تابان با شک پرسید: منظور؟!

مسعود با صدایی گرفته گفت: دست شما درد نکنه.

سامان خندید و گفت: ای بابا تابان دست بردار! حالا من یه چیزی. مسعود آدم این حرفاس که الان مثلاً بخواد منو تهدید کنه گزارش ندم؟!! نه واقعاً یه نگاه به هیکلش بنداز.

فرزان با دلخوری گفت: دچار بیماری سوءتفاهم شده. من که میگم بشین خونه بچه.

تابان دستهایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت: خیلی خب. خیلی خب. اصلاً همتون فرشته! میشه بریم غار رو کشف کنیم؟

سامان با خنده گفت: اصلاً این هیکل و قیافه ی منم شدید به فرشته ها می خوره! فقط دو تا بال کم دارم!

تابان با اخم گفت: بال کرگدنم نمی تونه هیکل تو رو از زمین بکَنه.

سامان از فرط خنده دولا شد و شکمش را گرفت. بقیه هم می خندیدند. بالاخره در حال خنده و شوخی مشغول پیشروی در غار شدند. مسعود اطلاعات زمین شناسی میداد و تابان از هر سنگی بالا می رفت و پایین می پرید. تا این که پایش لیز خورد و روی زمین غلتید.

فرزان نشست و چراغ قوه اش را توی صورتش انداخت. با نگرانی پرسید: خوبی؟

تابان چراغ قوه را پس زد و در حالی که برمی خاست، گفت: آره بابا خوبم.

سامان گفت: بزغاله تو تا بلایی سر خودت نیاری ول کن نیستی؟ تا ما رو جون به لب نکنی اصلاً به دلت نمی چسبه، نه؟

_: نخیر آقای کرگدن. اصلاً صفا نداره شما همینجوری راست راست برای خودتون راه برین.

_: والا بلا اونی که داره راست راه میره تویی بزغاله. من که همش دارم خم خم راه میرم. کله ام می خوره به سقف.

مسعود گفت: بچه ها چراغاتونو بیارین نزدیکتر ببینم این سنگ چیه.

فرزان گفت: حتماً الماسه!

_: قطعاً همینطوره! اونم الماسی که تو مشت منم جا نمیشه. پولدار شدم هورا!

همه خندیدند. تابان سر کشید تا سنگ را ببیند. ولی به نظرش هیچ فرقی با بقیه ی سنگها نداشت. مسعود داشت در مورد خواص آن سنگ توضیح میداد که ناگهان سامان جلوی دهانش را گرفت و زیر لب گفت: هیس. چراغا رو خاموش کنین.

سامان راهی را که آمده بود، پاورچین برگشت. راه زیادی نبود. فقط چند دقیقه بود که داشتند می رفتند. بقیه به دنبالش راه افتادند. فرزان زمزمه کرد: اگه اونجا باشن چی؟

سامان فقط به نشانه ی سکوت آرام روی دهان فرزان زد. بی صدا نزدیک شدند. سر اولین پیچ ایستادند. تابان به زور از لای دست و پا سر کشید. سه نفر بودند. یک فانوس روی سنگی گذاشته بودند و با نگرانی حرف می زدند.

_: یکی اینجا بوده.

_: شاید یاور اومده.

_: پس کوش؟ جنسایی که باید میاورد کجان؟

_: خب شایدم یکی دیگه اینجاست.

_: کی مثلاً؟

_: نمی دونم. میگم..

_: تو می دونی یاور کجاست؟

_: نه... از کجا بدونم؟

_: و خبری هم از جنساش نداری.

_: نه بابا چه خبری؟

_: ما دو تا که باهم بودیم. یاورم که اینجا نیست. پس کی سنگای در غار رو ورداشته؟ جنسای یاور کجان؟

_: من چه می دونم. جنسا پیش خودش بودن. تو همون خرابه ی بیرون شهر.

_: پس تو میدونی جنسا کجان.

_: خب با یاور باهم قایمشون کردیم. قرار بود خودش بیارشون.

_: و اتفاقاً خودش نیومد.

_: خب به من چه؟

_: به تو چه؟ جنسا رو چکار کردی؟

_: من کاری نکردم!

_: اشتباه از ما بود که دفعه ی پیش بهت رحم کردیم. بازم سرمون کلاه گذاشتی. جنسا کجاست؟ خیال کردی سر یاور رو کردی زیر آب، حریف ما هم هستی؟

_: من یاور نکشتم. دو هفته است ندیدمش!

دو اسلحه به طرفش نشانه رفت. با ترس عقب عقب رفت و گفت: من نمی دونم یاور کجاست.

_: از یاور خبر نداری، سهراب چی؟

_: سهراب رو که خودتون می دونین. سر سهممون دعوامون شد. نمی خواستم بکشمش. چه ربطی داره؟

_: بعد نوبت یاور رسید و لابد بعدم برای ما نقشه داری.

_: نه بابا چه نقشه ای؟ دارم میگم از یاور خبر ندارم.

دعوا بالا گرفت. تابان خیلی وقت بود که چشمهایش را گرفته و پشت پسرها قایم شده بود. از ترس داشت می لرزید. با صدای شلیک گلوله و فریاد مرد خائن، نزدیک بود از ترس قالب تهی کند.

سامان قدمی به عقب برداشت. مسعود از ترس سر پا نشست. حرکتش باعث شد تا سنگی از زیر پایش سر بخورد و روی زمین بغلتد. یکی از قاچاقچیان متوجه شد و با اسلحه به طرف آنها آمد. تابان سر برداشت و در دل اشهدش را هم خواند. فرزان کمی عقب کشید و تابان را به شکافی در دیواره ی غار هل داد. خودش هم جلویش ایستاد. اما مرد مسلح مسعود را دید و یقه اش را گرفت و به طرف خودش کشید. بعد اسلحه را رو به تاریکی گرفت و پرسید: دیگه کی اونجاست؟

مسعود با صدایی لرزان گفت: هیشکی. من تنهام.

سامان بیصدا عقب تر رفت. مرد فانوسش را جلو آورد. فرزان بیشتر به شکاف فشار آورد. تابان پشت سرش داشت له میشد. از روی شانه ی فرزان سامان را که فرار می کرد می دید و به بزدلی اش لعنت می فرستاد. مرد فانوس را بالا آورد و اتفاقی بود که نورش به فرزان نرسید. بدون این که کس دیگری را ببیند دوباره به طرف مسعود برگشت و پرسید: تو کی هستی؟

مسعود با ترس گفت: من کوهنوردم. ببینین وسیله هام همرامه.

_: تنها راه افتادی اومدی کوه؟

_: عشقه دیگه. چکار به کسی داشتم؟

_: چرا اومدی اینجا؟

_: کنجکاوی، فضولی، کاش قلمم خورد میشد و نمیومدم.

تابان سر کشید و به زحمت او را دید. مرد دوم به طرفش نشانه رفت. اما مرد اول دست او را پایین آورد و گفت: فعلاً دست و پاشو ببندیم. شاید به دردمون بخوره.

لحظه ها به کندی می گذشت. تابان به سختی نفس می کشید. به شدت می ترسید. نگران بود که مبادا صدای قلبش مخفیگاهشان را لو بدهد. سامان هم به کلی عقب کشیده بود و معلوم نبود کجا مخفی شده است. اسلحه و فشنگهایش هم هنوز پیش تابان بودند. تابان برای هزارمین بار به خودش لعنت فرستاد که آنها را از او گرفته است.

یک ساعت گذشت. لحظه ها به کندی اعصاب خورد کنی پیش می رفتند. دو مرد قاچاقچی هم نگران بودند. به نوبت بیرون می رفتند و برمی گشتند. گاهی هم لگدی حواله ی مسعود دست و پا بسته می کردند و سوال پیچش می کردند. اما مسعود حرفی از همراهیانش نزد. هربار می گفت تنهاست.


تابان داشت از ترس می مرد. ناگهان مرد دیگری از دهانه ی غار پایین پرید. تابان دهانش را گرفت تا از ترسی که هر لحظه بیشتر بهش فشار می آورد، فریاد نزند. اما وقتی که مرد نزدیکتر شد کمی آرام گرفت. سامان بود. گرچه روی صورتش را پوشانده بود و فقط چشمهایش پیدا بود. ولی به هر حال تابان لباس و هیکلش را می شناخت. ظاهراً غار یک خروجی داشت. تابان از ته دل آرزو کرد که کاش جرات حرکتی داشت که با فرزان فرار کنند. هرچند دلش نمی خواست مسعود را تنها بگذارند.

سامان وسط ایستاد. دو مرد به طرفش نشانه رفتند. یکی پرسید: کی هستی؟

سامان دستهایش را بالا برد و با لحن خشنی گفت: از طرف یاور امدم. جنسا همرام نیست. سر جاشون تو همون خرابه ان. یاور تو دردسر افتاده. راه امن نبود. نمیشد بیارمشون. اومدم خبر بدم.

_: یاور زنده است؟

_: آره ولی یکی لوش داده.

یکی از قاچاقچیان نیم نگاهی به جسد کنار پایش انداخت و گفت: می دونم کار کی بوده.

سامان گفت: از اولم معلوم بود یه کاسه ای زیر نیم کاسشه. هیچ وقت ازش خوشم نیومد.

_: قبلاً دیده بودیش؟

_: آره. دفعه ی آخر که پیش یاور بود اونجا بودم. یه بار دیگه هم دیدمش که پیغوم یاور رو بهش بدم. کاش نداده بودم.


پس اینطور! سامان یک قاچاقچی واقعی بود! تابان در دل هزار بار او را لعنت کرد. قاچاقچیها مشغول بحث بودند. معلوم بود که به سامان هم اعتماد ندارند. ولی سامان قاطعانه به آنها اطلاعاتی می داد درباره ی رابطهایش برای قاچاق اجناس و اسحله ها می داد که قانعشان کند.

بازهم یک ساعت طاقت فرسا گذشت. سامان پشت به مسعود ایستاده بود و یکسره حرف میزد و بحث می کرد. با این کار حداقل دسترسی دو مرد دیگر به مسعود را کم می کرد. دیگر مسعود وسط بحث آنها کتک نمی خورد. ولی تابان از حرفهایی که سامان می زد شوکه شده بود! واقعاً چقدر پست بود!!! از هیچ جرمی ابایی نداشت. نه مشکلی با آدم کشتن داشت و نه خرید و فروش مواد و اسلحه.

از بیرون صدای هلی کوپتر به گوش رسید. یکی از قاچاقچیها سر بیرون برد و گفت: لعنتی! پلیس!

بعد رو به مسعود کرد و گفت: کار تو بوده!

سامان مسلسلی را برداشت. به طرف مسعود گرفت و پرسید: خلاصش کنم؟

_: نه بذار ازش به عنوان گروگان استفاده کنیم.

سامان با لحنی خشن گفت: آره اینجوری بهتره.

بعد رو به مسعود کرد و گفت: وای به حالت اگه دست از پا خطا کنی.

یکی از پلیسها توی بلندگو اعلام کرد که آنها را محاصره شده اند و بهتر است که خود را تسلیم کنند.

سامان به دهانه ی غار رفت نیم تنه اش را بالا کشید و داد زد: ما یه گروگان داریم. اگر نذارین بریم می کشیمش.

تابان با وحشت به مسعود نگاه کرد. حتی در آن نور کم هم ترس شدیدی که به صورتش سایه انداخته بود، دیده میشد. فرزان سر جایش کمی جابجا شد، او را بیشتر به دیواره ی غار هل داد. تابان سرش گیج می رفت. کم کم دیگر هیچی نمی شنید. نفهمید کی بیهوش شد.


از سوزش سوزنی که به شدت توی ساعد دستش فرو رفت، بهوش آمد. پلکهایش را بهم فشرد، اما چشم باز نکرد. یک نفر زیر آرنجش را محکم گرفته بود. صدای ناآشنای مردی به آرامی گفت: ولش کن.

دستش را رها کرد. چه اتفاقی افتاده بود؟ الان کجا بود؟ از ذهنش گذشت که حتماً آن قاچاقچیها پیدایشان کرده اند و می خواهند اعضای بدنش را قاچاق کنند. از ترس لبهایش جمع شد. ولی بازهم چشم باز نکرد.

سامان با لحن مهربانی گفت: بزغاله خوبی؟ چشماتو باز کن.

تابان فکر کرد: اول از همه از تو می ترسم!

ولی چشمهایش را باز کرد. با دیدن صورت خون آلود سامان نفسش بند آمد. مردی که طرف دیگرش نشسته بود، گفت: قیافت خیلی داغونه جناب سرگرد.

سامان دستی به صورتش کشید و گفت: جدی؟ بچگیامون پلیس مخفی بودیم ها! قرار نبود کسی از سِمَتِمون اسم ببره.

تابان فکر کرد: پلیس مخفی؟! بالاخره سامان پلیسه یا دزد؟!

مرد ناشناس از کنارش برخاست. تابان با نگاه تعقیبش کرد. زیر یک درخت پرشکوفه در دامنه ی کوه خوابیده بود. متعجب به درخت نگاه کرد. در تمام طول این سفر درخت ندیده بود. آنهم پر از شکوفه! مرد یک سرم به دست داشت که به شاخه ی درخت آویزان کرد. در حالی که مشغول بود به سامان گفت: عجب مامور وظیفه شناسی! یعنی حتی خانمتم نمیدونه؟!

سامان گفت: بس کن دکتر. تو هم گرفتی ما رو. تموم نشد؟

_: چرا. نوبت شماست. همه خوب خوبن. باور کن دیگه نوبت خودته.

تابان در حالی که سعی می کرد، دستش را تکان ندهد، نیم خیز شد. روبرویش پای کوه هلیکوپتر پلیس نشسته بود. دور و بر پلیسها در رفت و آمد بودند. دکتر که از محکم بودن جای سرم خیالش راحت شد، از پایین پای تابان رد شد و کنار سامان نشست. یک پنبه ی بزرگ را خیس کرد و مشغول شستن خونهای دلمه شده روی صورت سامان شد.

سامان از گوشه ی چشم به تابان نگاه کرد و پرسید: در چه حالی؟

تابان پوزخندی زد و گفت: همه چی اینقدر عجیب غریبه که تقریباً مطمئنم خوابم.

_: می خوای نیشگونت بگیرم مطمئن بشی بیداری؟

_: نه مرسی. اون سوزنی که تو دستم فرو رفت کار صد تا نیشگون رو می کرد. این سوزن بود یا میخ؟!

دکتر خندید و گفت: دیگه همینو همرام داشتم.

_: خیلی کلفت بود!

سامان گفت: بزغاله تو باز چشم وا کردی شروع کردی غر زدن؟ آروم بگیر این سوزن ظریف و نحیف نره زیر پوستت.

تابان بینی اش را جمع کرد و با چندش نگاهی به چسبهای روی دستش انداخت.

دکتر گفت: نه خیالتون راحت باشه. آنژیو کت به این راحتی زیر پوست نمیره. سوزنش که توش نیست. وسط ساعد هم زدم که تا کردن دست مزاحمش نباشه. کلیم چسب زدم.

سامان ابرویی بالا انداخت و گفت: دکتر می خواد بگه خیلی بلده!

دکتر گفت: آره خیلی! میشه آروم بگیری من یه ذره بی حسی بزنم به صورتت؟

_: این خودش بیحس شده. ولی آخخخخخ! چکار می کنی؟ همه ی سوزناتم اندازه ی میخ طویله ان!

_: برو خدا رو شکر کن که با وجود درمان صحرایی، بیحسی همرام هست. زنده زنده نمی دوزمت.

_: بابا تو اگه اینقدر خیاطی دوست داری بیا این لباس من تکه پاره شده. هرچی می خوای بدوز. چکار به خودم داری؟

_: زبون به دهن بگیر بذار کارمو بکنم. اصلاً بخواب.

_: نه بابا خوبم.

تابان نشست تا اطراف را بهتر ببیند. نگاهی شیفته به درخت انداخت. سرم وسط شاخه های پرشکوفه وصله ی ناجوری بود. از روی برانکارد صحرایی عقب خزید و به درخت تکیه داد. اینطوری سرم توی دیدش نبود. شکوفه ها بودند و منظره ی کوهستان سبز و آسمان نیمه ابری.

سامان جیغ کوتاهی کشید. دکتر دوباره گفت: بگیر بخواب بذار کارمو بکنم. تو که نمی خوای این زخمت همینجور با دهن باز ترمیم بشه. بذار جمعش کنم زودترم خوب میشه.

_: خیلی خب. نینی کوچولو که نیستم هی برام فلسفه می بافی!

_: پس آروم بگیر.

_: هنوز درست بیحس نشده.

_: چند دقیقه صبر می کنیم. بذار ببینم پات چطوره.

پاچه ی پاره شده ی سامان را از وسط ساقش جر داد. زخم عمیقی نمایان شد. تابان با ناراحتی رو گرداند.

دکتر گفت: خانمت ناراحته. بیا بریم اون طرفتر.

_: به جان عزیزش اگه بتونم قدم از قدم بردارم. دارم میمیرم.

_: نه بابا مردنی نیستی دیگه. حالا دو تا خراش برداشتی.

تابان پشت به آنها کرد و گفت: راحت باشین. من اصلاً نگاه نمی کنم.

زانوهایش را توی شکمش جمع کرد و دستی که سرم داشت را روی زانوهایش تکیه داد. با دیدن فرزان لبخندی به لبش نشست. فرزان هم او را دید. دستی تکان داد و با دو تا قوطی آبمیوه به طرفش آمد. کنارش نشست و با لبخند پرسید: حالت خوبه؟

_: آره خوبم. تو چطوری؟

_: من خوب خوب.

نی را توی آبمیوه فرو کرد و دستش داد. تابان جرعه ای نوشید و پرسید: مسعود چطوره؟

_: اونم بهوش اومد. خوبه. یه کمی کتک خورده و کبوده. ولی مشکل جدی نداره خدا رو شکر.

_: پلیس به موقع رسید؟

_: آره. سامان رفته بود بیرون خبرشون کرده بود.

_: این کرگدن که شریک دزد و رفیق قافله است.

_: نه بابا پلیسه. همه ی اون حرفا میزد که وقت کشی کنه تا کمک برسه.

_: وسط کوهستان آنتن از کجا آورد؟

_: موبایل ماهواره ای بهش داده بودن که مرتب در تماس باشه.

سامان از آن طرف درخت غرغرکنان گفت: حالا همه پته های ما رو بریزین رو آب!

فرزان لبخندی زد و گفت: حالا دیگه قایم کردنش چه فایده ای داره؟ تازه موبایلشو به مافوقش پس داد.

کمی از آبمیوه اش نوشید و بعد گفت: خوب شد بیهوش شدی ندیدی. پلیسا که رسیدن قاچاقچیا مسعود رو گروگان گرفتن. سامانم که حیرون مونده بود طرف کی رو بگیره که بلایی سر مسعود نیاد.

سامان دوباره از پشت درخت گفت: نخیر من اصلاً هم حیرون نمونده بودم. مثل یک قهرمان داشتم اوضاع رو بررسی می کردم. حیف که بیهوش بودی ندیدی!

تابان نیم نگاهی به او انداخت و گفت: اون موقع هنوز بیهوش نشده بودم.

دکتر مشغول دوخت و دوز بود. تابان دوباره رو گرداند و چشم به مناظر مقابلش دوخت.

فرزان گفت: دکتر اون مافوقتون گفت اگه میشه سریعتر جمعش کنین به شب نخوریم.

دکتر گفت: چشم. من دارم سعی خودمو می کنم.

تابان با حالتی رویایی گفت: چرا به شب نخوریم؟ خب چادر بزنیم.

سامان از پشت سرش غرید: خیلی چشم سفیدی بزغاله!

تابان در حالی که با قوطی خالی آبمیوه بازی می کرد، گفت: نه بابا. تازه اینجاها امن شده. تا یه مدتی اقلاً هیچ قاچاقچی ای اینطرفا پیداش نمیشه. چه فرصتی بهتر از این برای کشف افسون کوهستان؟

فرزان گفت: بابا هیچ افسون و جادویی وجود نداره.

_: خیلی بی احساسی فرزان! این عظمت، این فضا، این ابهت منو غرق می کنه. افسون می کنه. جادو می کنه.

سامان از پشت درخت گفت: بیخیال. فرزان گیرنده ی درک مطلبشو نداره. هرچی بیشتر توضیح بدی گیج تر میشه.

فرزان گفت: نمیشه تو به درمانت برسی هی پارازیت ندی؟! دکتر بی زحمت یه بخیه هم سر زبونش بزن.

دکتر گفت: جرات ندارم.

سامان ابرویی بالا انداخت و گفت: جذبه رو داری؟

دکتر بخیه و پانسمان بازویش را هم تمام کرد و به پایش رسیده بود.

فرزان آهی کشید و گفت: خدا پیشونی بده. اونو نداریم.