X
تبلیغات
رایتل

افسون کوهستان (2)

شنبه 13 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 01:23 ق.ظ

سلام سلام سلامممم

نصف شبتون بخیر خوبین شما؟ منم که گویا خیلی خوبم. هنوز بیدارم ساعت یک و ربع صبح شنبه است. امیدوارم روز طبیعت بهتون خوش بگذره و خیلی عالی تموم بشه.

قالب رو عوض کردم. چطوره؟ سبکترین قالبی که یه طرحیم داشته باشه انتخاب کردم که راحت بالا بیاد. خوبیش اینه که اول نوشته ها رو نشون میده بعد قالب رو لود می کنه. عکس شناسنامه و لوگو رو هم عوض کردم ولی برای خودم همون قبلیا رو نشون میده. تو مدیریتم میگه عوض شده! شما می بینین؟


آبی نوشت: این خواهرزاده ی عکاس من می خواد دوربین قبلیش رو که کانن نمی دونم چند هست بفروشه. گفته براش تبلیغ کنم که همشهریا اگه دوربین می خوان بهش مراجعه کنن.


بنفش نوشت: می خواستم صفحه ی آخر این قسمت رو ننویسم تو خماریش بمونین، هیجان کار بره بالا! ولی از اونجایی که شدید مهربونم و هفته ای یه بارم بیشتر آپ نمی کنم، دلم نیومد اذیت کنم. فقط نمی فهمم چرا اینقدر سریع داره پیش میره! بلدم نیستم آب ببندم توش!


تابان از سرما می لرزید. از روی سنگ سرد برخاست و کاپشنش را محکمتر دور خودش پیچید. نگاهی به اطراف انداخت و به سکوت شب گوش داد. بعد از چند لحظه پرسید: تا حالا با اشرار برخورد کردی؟

_: شاید.

_: یعنی چی شاید؟

_: دیدمشون. ولی اونا منو ندیدن. اتفاقی بود. همیشه شانس با آدم یار نیست.

تابان دوباره نشست و دلجویانه گفت: به دلت بد نیار.

_: نباید میومدی. همه چی رو بهم ریختی.

_: چی رو بهم ریختم؟

سامان برخاست و گفت: هیچی. بیخیال. شایدم من زیادی بدبینم.

_: تو که کلاً حالت خوب نیست انگار. جالب این که بچه ها میگن معمولاً آدم خونسردی هستی.

سامان نیم نگاهی به او انداخت و با لحنی که انگار با خودش حرف میزند، جویده جویده گفت: آره آدم خونسردیم.

_: اتفاقی افتاده؟

سامان با گیجی گفت: نه هیچی نیست. یه کم خوددرگیری دارم. باید حلش کنم.

پشت به او داشت. تابان برخاست. روبرویش ایستاد و سعی کرد توی تاریکی مستقیم به چشمهایش نگاه کند. با لحنی جدی پرسید: مربوط به اشراره؟

_: آره یه شرور کوچولو نگرانم کرده.

تابان با ناراحتی رو گرداند و گفت: خیلی دیوونه ای. یعنی چی که فقط من زیادیم؟

_: تو زیادی نیستی. تو...

_: من چی؟

دوباره سعی کرد به چشمانش چشم بدوزد. اما خیلی تاریک بود. فقط هیکلش را تشخیص میداد.

_: قول بده که مراقب خودت باشی. شوخی نمی کنم.

تابان با لاقیدی شانه ای بالا انداخت. سرش را کج کرد و گفت: چشم سعی می کنم. ولی کاش میگفتی مشکلت چیه.

سامان آهی کشید و گفت: هیچی. امیدوارم هیچی نباشه. نه نیست.

به زور لبخند زد. توی تاریکی دیده نمیشد. ولی تابان احساس کرد آرامتر است.

_: اسلحه ات واقعیه؟

_: آره. شوخیم نداره. باور کن. پرم هست.

تابان با بیحوصلگی گفت: خیلی خب بابا ترسیدم. کشتی منو! اصلاً مگه حمل اسلحه مجوز نمی خواد؟ دست هرجوجه ای که مجوز نمیدن!

_: برای بار هزارم! من نمی خوام بترسونمت. فقط نمی خوام همه چی رو اینقدر به شوخی بگیری. همین. من مجوز دارم. جوجه هم خودتی! مراقب باش گربه نخورتت!

تابان خندید. از سرما دندانهایش بهم می خورد. نگاهی به کوهها انداخت. خط افق در تیرگی شب گم شده بود.

نفهمید سامان کی به چادر رفت. اما با یک پتوی نازک ولی پشمی برگشت و آن را روی دوش او انداخت. تابان آن را محکم دور خود پیچید و گفت: اینجوری شبیه کولیا میشم.

_: بدون اینم شبیه کولیا شدیم. شهریا که تو شهرشون میشینن زندگیشونو می کنن.

خندید. از یک تخته سنگ کوتاه بالا رفت و گفت: قدّم ازت بلندتر شد. چند سالته؟

_: بیست و هفت سالمه.

تابان کمی جا خورد. اما به روی خودش نیاورد و گفت: اه! من فکر کردم همسن فرزانی! میگم قیافت بیشتر میزنه!

_: قیافه ی تو هم از هیجده سال خیلی کمتر می زنه. حداکثر چهارده سالته. اگه راستشو بگی بد نیست. الان برت نمی گردونم. نگران نباش.

تابان با دلخوری گفت: ولی من یه هفته دیگه هیجده سالم تموم میشه میرم تو نوزده. میخوای باور کن می خوای نکن.

از روی سنگ جفت پا پایین پرید.

_: هیش ساکت باش.

تابان دلخور نگاهش کرد. گوش خوابانده بود و معلوم نبود چه صدایی را جستجو می کند. ولی بعد از چند لحظه نفسی کشید و گفت: نه فکر کنم اشتباه کردم.

تابان توی تاریکی یک قوطی نصفه آبمیوه پیدا کرد. آن را برداشت و پرسید: مال توئه؟

_: آره.

_: بخورم؟

_: اگه بدت نمیاد.

تابان خندید و گفت: این قرتی بازیا وسط کوه معنی نداره.

بعد آبمیوه را لاجرعه سرکشید. نگاهی به خط افق انداخت. کمی روشن شده بود. از تپه ی کوتاهی بالا رفت. سامان هم به دنبالش آمد. تابان با سرخوشی گفت: می خوام طلوع رو تماشا کنم.

_: هنوز تا طلوع خیلی مونده. برو بچه ها رو بیدار کن بریم. تو راه طلوع رو می بینی.

_: هوراااا!!!

دوان دوان تپه را پایین آمد و با هیاهو همسفرها را بیدار کرد. فرامرز غرغر کنان مشغول آتش درست کردن شد. هنوز خوابش می آمد. دخترها از ترس سامان حرفی نمی زدند ولی معلوم بود که آنها هم چندان از این زود بیدار شدن راضی نیستند. فرزان و مسعود با آرامش مشغول آماده شدن بودند. اعتراضی نداشتند ولی هنوز بیدارِ بیدار هم نبودند.

بعد از صبحانه راه افتادند. هوا روشن شده بود. اما آفتاب هنوز نزده بود. کمرکش کوه برف نشسته بود. سامان یادآوری کرد که مراقب باشند سر نخورند. تابان اولین جایی که برف کمی زیاد شده بود، خم شد و یک گلوله برفی درست کرد. مسعود با خنده پرسید: چکار می کنی؟

تابان بدون جواب آن را هدف گرفت و گلوله محکم پشت سر سامان خورد. سامان بدون این که برگردد، با استیصال داد زد: تابان!!! سر می خوری! حواستو جمع کن.

فرزان عصبانی رو گرداند و پرسید: تابان این دیوونه بازیا چیه می کنی؟

تابان لب برچید و گفت: من مراقبم. از وقتی راه افتادیم حواسم بوده پاهامو کج می ذارم و چوبدستیم دارم.

فرزان سری تکان داد و اخمی کرد. غرید: مثل آدم بیا. هی واینستا.


ولی هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که نیلوفر بلند گفت: جداً حیف نیست اینجا برف بازی نکنیم؟ سامان تو رو خدا! فقط نیم ساعت.

سامان برگشت و چند لحظه متفکرانه نگاهش کرد. تا خواست دهان باز کند تا حرفی بزند، تابان یک گلوله ی برفی دیگر هم حواله اش کرد. این بار قبل از این که به صورتش بخورد، آن را گرفت و گفت: خیلی خب.

فرزان عقب آمد و با عصبانیت به تابان گفت: ما باهم قول و قرارایی داشتیم.

تابان سر به زیر انداخت و به آرامی گفت: معذرت می خوام.

با عذرخواهی تابان بحث پایان یافت و همگی مشغول بازی شدند. بعد از کلی جیغ و داد و بازی دوباره سامان فرمان حرکت داد.

شاداب معترضانه گفت: حالا نیلوفر گفت نیم ساعت، تو هم چسبیدی سر نیم ساعت میگی بریم؟ چه خبره مگه؟

سامان نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت: خبری نیست. ولی اتفاقاً اینجا کمی از تمدن به دوریم. و اگه احیاناً ذخیره ی غذاییمون تموم بشه، ممکنه گشنه بمونیم. همین.

شاداب مثل این که تازه به خاطر آورده باشد، گفت: وای! مگه چقدر دیگه مونده؟ من فقط به اندازه ی نهار امروز خوراکی دارم. تازه اونم قول نمیدم به ظهر برسه!

سامان آهی کشید و گفت: میشه تمومش کنی؟ بریم.

شاداب چند قدم جلو آمد و به اصرار گفت: نه من واقعاً می خوام بدونم.

_: خب اگه بیاین امروز می رسیم. بعدم اگر غاری موجود باشه چرخی می زنیم و اگر نبود هم برمی گردیم. همین.

_: خب یعنی هنوز دو روز دیگه مونده تا به ماشینا برسیم.

_: تقریباً بله.

_: من غذا ندارم!

_: نهایتش به جیره بندی می رسیم! میشه تمومش کنی؟

_: من تحمل جیره بندی و خسیس بازی ندارم!

سامان کامل به طرف او چرخید. رو در رویش ایستاد و قاطعانه پرسید: من الان باید چکار کنم دقیقاً؟

_: با اون اسلحه ی بی مصرفت یه پرنده بزن.

_: به فرض که زدم. شما پرش می کنی و امعاء و احشائش رو دربیاری و بدی فرامرز کبابش کنه؟!

_: نه خب همه باهم می کنیم. یعنی من که اصلاً بلد نیستم. خیلیم از این کارا بدم میاد. اصلاً تو خونه ی ما همیشه بابام گوشت می کنه.

_: تصادفاً تو خونه ی ما هیچوقت بابام گوشت پاک نمی کنه. منم اهل شکار نیستم اصلاً.

_: بگو میترسی!

_: از چی می ترسم؟ از این که دستمو بذارم رو ماشه و فشار بدم؟ نه خانوم ترس نداره.

_: ولی اگه این کارو نکنی از گشنگی میمیریم.

_: من هنوز غذا دارم. بقیه هم یه مقدار دارن.

_: ولی آدم تو کوه بیشتر گشنه اش میشه!

سامان کلافه پرسید: چرا اینقدر یکی بدو می کنی؟

_: من خسته ام. می خوام برگردم. تحمل این که یه شب دیگه تو سرما بخوابم رو ندارم.

_: راه باز جاده دراز. بفرمایین برگردین.

_: خب همه برگردیم دیگه!

بالاخره صدای اعتراض همه بلند شد. هرکسی چیزی میگفت. تا این که فرامرز راضی شد با شاداب برگردد. نیلوفر هم به شدت دو دل بود که بالاخره تصمیم گرفت برگردد.

هنوز راه نیفتاده بودند که سامان جلو آمد و به تابان با لحنی قاطع ولی مهربان گفت: تو هم برگرد. خواهش می کنم.

تابان حیرتزده سری تکان داد و گفت: نه بابا من هستم. تا آخرش! نمی تونی منو برگردونی. محاله.

_: تابان... برو.

فرزان جلو آمد و گفت: آره برو خونه ی خاله.

تابان با ناراحتی گفت: من می خوام بمونم! چرا اذیت می کنین؟ من باید بمونم. من می خوام غار ببینم. من هیچوقت شب تو چادر نخوابیده بودم. من هیچوقت مسافرت اینجوری نرفتم. قول میدم مزاحمتون نباشم. قول میدم دیگه اذیت نکنم. قول میدم...

به التماس افتاده بود. سامان آهی کشید و بالاخره قبول کرد. فرامرز و شاداب و نیلوفر به طرف پایین کوه راه افتادند. بقیه ی گروه هم راه بالا را پیش گرفتند.

قله برفی و سرد بود. تابان از خوشحالی فتح قله سر پا بند نبود. در حالی که عصایش را توی برفها به جای پرچم فرو می کرد، داد زد: هورااااا!!! این بلندترین قله ایه که فتح کردم.

سامان خندید و گفت: تبریک میگم.

مسعود نگاهی توی کوله پشتی اش کرد و پرسید: بچه ها هیچکس چایی قهوه نداره؟

فرزان گفت: من که به کلی بسته شو جا گذاشتم. خیلیم ناراحت بودم. تا حالا هم فرامرز ساپورتمون می کرد.

سامان گفت: منم که اهلش نیستم. چند تا تی بگ داشتم گذاشتم رو بساط فرامرز که خودش گاهی یه فنجون میداد دستمون.

تابان هم به شدت مشغول گشتن کوله اش بود و پیدا نمی کرد. بالاخره یک تی بگ پیدا کرد و آن را بالا گرفت و پرسید: به نظرتون از این یکی چند تا فنجون چایی در میاد؟

فرزان خندید و گفت: گلی به جمالت! تو به من چایی بده بقیه نخوردنم طوری نیست.

مسعود گفت: اهه منم می خوام. اصلاً حاضرم بخرمش. هان؟ چند می فروشی؟

تابان با خنده گفت: می دونین که بازار سیاهه گرون می فروشم.

داشت ریسه می رفت. مسعود یک هزاری به طرفش گرفت و پرسید: کافیه؟

_: نه کمه.

بعد دوباره خندید. فرزان گفت: بابا بیخیال. خودم می خورمش به هیشکی نمیدم. مال بابامه.

_: نخیر مال خودمه.

_: ببخشین پولشو کی داده اونوقت؟ از تو آشپزخونه ورداشتی دیگه!

در این فاصله سامان آتش را افروخت و کتری کوچکی که خیلی از مال فرامرز کوچکتر بود، از برف تمیز پر کرد و روی آتش گذاشت. وقتی جوش آمد هم تی بگ را تویش گذاشتند و نفری یک فنجان چای کمرنگ که همان هم در آن سرما غنیمت بود، نوشیدند. بعد هم نهاری خوردند و دوباره راه افتادند.

خیلی از قله پایین نیامده بودند که راه باریکی به طرف کوه بعدی پیش گرفتند. قبل از این راه خیلی باریک بشود، سامان همه را با یک طناب بهم وصل کرد و دوباره راه افتادند. همه به ستون یک و با احتیاط زیاد، پشت سر هم می رفتند. حتی نطق تابان هم کور شده بود. دو طرفش دره بود. پشت کاپشن فرزان را محکم گرفته بود و پا را جای پای او می گذاشت. فرزان هم با دقت زیاد جای پای سامان پا می گذاشت. نفر آخر هم مسعود بود که می آمد.

یک بار مسعود سر خورد. تابان بلافاصله نشست و تخته سنگی را کنار پایش چنگ زد. سامان فرزان را نگه داشت و فرزان دست مسعود را گرفت تا دوباره بتواند راه بیفتد. کمی پایش پیچ خورده بود. اما مجبور بودند ادامه بدهند. جای توقفی نبود.

راه سخت و پایان ناپذیر مینمود. تابان فقط جلوی پایش را نگاه می کرد و به سختی نفس می کشید. بالاخره بعد از دو ساعت طاقت فرسا به دامنه ی کوه بعدی رسیدند و راه دوباره عادی شد. هرچند که هنوز هم شیب دار بود. اما شیب تندی نداشت.

سامان طنابها را باز کرد. جلوی مسعود نشست و مچ پایش را اینقدر ماساژ داد تا بهتر شد. بعد دوباره راه افتادند. سامان با موبایلش مشغول بررسی موقعیت بود. هنوز چند قدمی نرفته بودند که گفت: صبر کنین. همین طرفاست.

کمی دور و بر را گشت. بالاخره کنار چند تا قلوه سنگ که رویهم چیده شده بودند، زانو زد.

فرزان پرسید: دفعه ی قبل که اومده بودی اینجا سوراخ بود؟

تابان گفت: مگه دفعه ی قبل باهم نبودین؟

فرزان شانه ای بالا انداخت و گفت: نه من تا حالا این طرفا نیومده بودم.

سامان چند تا از سنگها را برداشت. مسعود هم در حالی که کمکش می کرد، گفت: به نظر می رسه اینجا رو مخفی کردن.

تابان گفت: شایدم خود سامان گذاشته اینا رو. هان؟ برای علامت؟

سامان آرام گفت: نه من نذاشتم.

تابان هم سنگی از میان راه برداشت و توی دره پرت کرد. متفکرانه ایستاد و زمین خوردن و غلتیدنش را به ته دره تماشا کرد. فرزان دستش را جلوی صورتش تکان داد و پرسید: هی چی شده؟

تابان زیر لب گفت: یه ریگی به کفش رفیقت هست.

فرزان نگاهی به سامان انداخت. خندید و با صدای عادی گفت: نه بابا سامان بچه ی خوبیه.

سامان که اخم کرده بود و با کمک مسعود سعی داشت بزرگترین سنگ را هم جابجا کند، پرسید: موضوع چیه؟ تابان برو کنار نخوره بهت.

تابان از پشت سر مسعود رد شد و بالای گودال که حالا به اندازه ی رد شدن یک نفر باز شده بود، نشست. با اخم سکوت کرد.

سامان نگاهی به او و بعد نگاهی به فرزان انداخت و گفت: نگفتین چی شده.

فرزان گفت: چه میدونم بابا. از خودش بپرس. منم نفهمیدم.

سامان نگاهی سوالی به تابان انداخت. تابان هم با دلخوری به فرزان نگاه کرد. گرچه بازهم عینک آفتابی داشت و فقط لب و لوچه ی آویزانش، نارضایتش را نشان می داد.

بعد از چند لحظه سامان با ملایمت گفت: گمونم به من مربوط میشه. میشه بگی چی شده؟

تابان با صدایی لرزان گفت: تو این بیابون خدا، اگه تو یهو اسلحه رو بگیری طرف ما و هرکار بخوای بکنی، هیشکی نیست صدامونو بشنوه. می تونی تو اون چاله ی مشکوکت دفنمون کنی.

همه با حیرت به تابان نگاه کردند. بالاخره سامان نفسش را بیرون داد و از فرزان پرسید: ببینم این خواهرت چی داره میگه؟

مسعود به زحمت خندید تا تابان را کمی آرام کند. فرزان گفت: یعنی چی تابان؟ خجالت بکش! سامان رفیق منه!

مسعود با خنده گفت: ضمناً اینجا بیابون نیست کوهستانه. تازه مگه الکیه؟ ما سه نفریم به یه نفر! حتی اگه اون یه نفر یه غول مثل سامان باشه با اون اسلحه ی قلابیش! نگران نباش. خودم می زنمش.

بعد بلندتر خندید. سامان هم پوزخندی زد. فرزان هم خندید و گفت: آره همین تو می زنی. تو عمرت آزارت به مورچه رسیده که می خوای سامانو بزنی؟

تابان که کمی قانع شده بود برخاست. نگاهی به اطراف انداخت و گفت: ولی اینجا هوا یه جوریه. دلم شور می زنه. تازه... اسلحه ی سامان قلابی نیست. خودش میگه. منم دلم نمی خواد امتحانش کنم.

سامان با لحنی آرامش بخش گفت: اگه بلد بودی ازش استفاده کنی، می دادم تو نگهش داری. ولی الان نه می تونم بدم دستت، و نه اینقدر اطمینان دارم که فشنگاشو خالی کنم دلت آروم بگیره. تنها چیزی که می تونم بگم اینه که، من از اول راه تا حالا چند بار بهت گفتم برگرد؟ اگه می خواستم بلایی سرت بیارم که لابد زبون می ریختم نرم شی، که نگهت دارم. نه؟ بد میگم؟

_: شاید مجبوری... شاید یکی گفته براش کلیه ی زنده ببری. شاید...

فرزان با عصبانیت گفت: دیگه خیلی داری مزخرف میگی. من سه ساله سامان رو میشناسم. بارها شب خونه اش خوابیدم. اگه همچین آدمی بود باهاش همراه می شدم؟ تو رو میاوردم؟ خیلی دیوونه ای! این فکرا چیه تابان؟

سامان دست روی شانه ی فرزان گذاشت و گفت: آروم باش. بسه. بریم ببینیم اینجا چه خبره.

پاهایش را توی گودال گذاشت. بعد مکثی کرد. رو به تابان کرد و گفت: تو می تونی بیرون منتظرمون بمونی. ولی مراقب خودت باش. هر صدایی... هر اتفاقی... دیگه سفارش نکنم.

فرزان گفت: برو سامان. برو. چه صدایی؟ چه اتفاقی؟ اینجا خبری نیست. هو هو... یو هو هو... بیا هیچ موجود زنده ی بزرگتر از مگس و زنبور این دور و بر نیست. صدای مار زنگی هم نمیاد. صدای مار زنگی رو می شناسی تابان؟ اگه شنیدی بپر تو غار.

تابان که ذهنش هردم پریشانتر میشد، گفت: شاید فقط یه گودال باشه.

فرزان دستهایش به نشانه ی نمی دانم بالا آورد و گفت: شاید.

بعد لبخندی زد. تابان دستهایش را روی سینه گره کرده بود و بازوهایش را میفشرد. ولی هنوز می لرزید. انگار صداهایی می شنید. توهم؟ خیال؟ افسون؟ چرا می ترسید؟

سامان توی گودال رفت. به دنبال او مسعود هم پایین رفت. فرزان به طرف تابان آمد. دست دور بازوهایش حلقه کرد. برای لحظه ای بازویش را فشرد و آرام گفت: نترس. بیا.

فرزان به طرف گودال رفت و پایین رفت. تابان هم لب گودال نشست و با تردید از آن پایین رفت. هنوز نه چشمش به تاریکی عادت کرده بود و نه فرصت کرده بود چراغ قوه اش را بیرون بیاورد. نور چراغ قوه ی سامان را که روی سقف می چرخید دنبال کرد.

صدای مسعود را شنید که با حیرت می پرسید: اینا چیه؟

سامان با شوق گفت: تو که بهتر باید بدونی آقای زمین شناس. استالاگمیت و استالاکتیک.

مسعود دلخور گفت: نه بابا سقف رو نمیگم که.

بعد پرسید: فرزان اینجایی؟

فرزان گفت: آره هستم.

تابان چراغ قوه اش را روشن کرد و اولین چیزی که دید، صورت مسعود بود. مسعود که نور توی چشمش تابیده بود، چهره درهم کشید و پرسید: تابان که نیومد پایین؟

تابان گفت: چرا من اینجام. اینم چراغ قوه ی منه نه فرزان.

مسعود دستش را جلوی صورتش گرفت و گفت: بی زحمت بکشش اون ورتر. خودتم برو بالا. برای چی اومدی پایین؟

فرزان گفت: اِ اِ مسعود! تو که هرچی ما رشتیم داری پنبه می کنی! سه ساعت من دارم دل تو دلش میدم، تو دوباره حرف می زنی؟ همین جا بمون تابان. تا حالا استالاگمیت دیدی؟ می دونی فرقش با استالاکتیک چیه؟

ولی مسعود باز گفت: اصلاً سه تاییمون بریم بیرون. من حاضرم تا خود صبح راجع به استالاکتیک و استاگمیت براتون توضیح بدم. ظاهراً سامان جان اینجا یه کاری داره.

سامان گفت: شلوغش نکن مسعود. زودم قضاوت نکن. صرفاً هرکی اسلحه داره آدم بده نیست.

مسعود گفت: من نمی خوام هیچ قضاوتی بکنم. فقط می خوام برم بیرون.

فرزان با ناراحتی گفت: آخه جریان چیه؟ یه مزخرفی تابان گفته تو هم دم گرفتی؟ سامان رفیقمونه.

_: بله رفیقمونه. ولی اینجا یه چیزایی هست که...

تابان گفت: من که میگم، هی میگی نه... این کوهستان افسون شده است.

فرزان با عصبانیت گفت: بسه دیگه تو هم! افسون جادو اسلحه! سامان اسلحه داره. مجوزشم داره. با خودش آورده، چون ممکنه تو کوهستان حیوون وحشی بهمون حمله کنه. که قطعاً اگه حمله نکنه سامانم شلیک نمی کنه. اون اسلحه برای حفاظته! احمق جون مامان من و تو هم که یه کارد گنده تو کشوی آشپزخونه داره، آدمکشه؟! اون کارد وسیله ی کارشه. این اسلحه هم وسیله ی دفاعیه. مطمئن باش که سامان اهل حمله نیست.

مسعود گفت: کاش منم می تونستم به اندازه ی تو با اطمینان حرف بزنم. لطفاً اون چراغ قوه تو خیلی اطراف نگردون. اصلاً فقط سقف رو نگاه کن. همین استالاگمیتها و استالاکتیکها رو. تابان برو بیرون. خواهش می کنم.

سامان با صدایی می کوشید به فریاد نرسد، گفت: مسعود قبل از حکم صادر کردن، دفاع منم بشنو. مگه من به طرفت نشونه رفتم که اینقدر قاطعانه حکم میدی؟!

تابان چراغ قوه اش را خاموش کرد و روی سنگی نشست. اینقدر می لرزید که دست از جان شسته بود. سامان جلو آمد و نیم تنه اش را از دهانه ی غار بالا کشید. نگاهی به اطراف کرد و برگشت. چراغ قوه اش را دور گرداند. تابان را که دید با ملایمت گفت: آروم باش تابان. خواهش می کنم. بعد جلویش روی زمین نشست. به فرزان گفت: نور چراغتو رو دست من نگه دار.

اسلحه اش را درآورد. کشوی فشنگهایش را باز کرد و تمامش را خالی کرد. از کمرش یه بسته فشنگ را جدا کرد و فشنگهایی را که درآورده بود به دقت توی بسته جا داد. درش را بست. اسلحه و فشنگها را روی پای تابان گذاشت و گفت: بگیر.

تابان وحشتزده دستی روی بدنه ی سرد اسلحه کشید. مسعود گفت: برش دار برو بیرون. خواهش می کنم.

فرزان که مردد مانده بود، گفت: چی میگی تو؟ الان که خلع سلاح شده!

اما مسعود خنده ی تلخی کرد و گفت: اینجا تا دلت بخواد اسلحه هست.

سامان داد زد: خفه شو مسعود! تو تابان رو سکته ندی راحت نمیشی؟

_: پس توضیح بده که اینا چیه؟

_: بهت میگم. ولی اینقدر حرف نزن. خواهش می کنم. فرزان بشین کنارش. نمی بینی داره از ترس میمیره؟!

فرزان که گیج شده بود، کنار تابان نشست و در آغو شش کشید. کلافه گفت: آخه به منم بگین اینجا چه خبره؟

تابان هفت تیر و فشنگها را زمین انداخت و گفت: ولم کن فرزان.

فرزان هم که نمی فهمید چکار کند، رهایش کرد. همه مستاصل مانده بودند.

تابان گفت: اینا مال همون اشراریه که می گفتی. مگه نه؟

_: آره. فرزان می دونه. بابام سرهنگه. یه نفر رو دستگیر کردن. آدرس اینجا رو داده. گفته این روزا کسی نمیاد سراغ اینا. گفته بود یه غاره. قرار بود من بیام ببینم راست گفته یا نه. نمی خواستم شلوغش کنم. قرار بود فقط با فرزان باشیم، نهایتش مسعود. که اون سه تا ریسه شدن. می دونستم فرامرز طاقتشو نداره. امیدوار بودم وسط راه جا بزنن که زدن. از اون طرفم خیلی شک داشتم که یارو راست گفته باشه. ولی مثل این که از ترس جون واقعاً همکاری کرده. صد بار گفتم تابان نباید بیاد.

فرزان با دلخوری گفت: خوب خوردی تابان خانم؟ بهت میگم برو خونه ی خاله. هی اصرار که من باید بیام. چه خبره اینجا؟

تابان گفت: اگه سامان راست میگه، الان کارش تموم شده، باید بریم.

سامان گفت: من حاضرم بریم. ولی اینجا واقعاً یه غاره که فقط اشرار کشفش کردن. خیلی دوست دارم بقیشو ببینم. ولی اگر نمی خوای برمیگردیم. فقط من از این محموله ها یه صورت برداری کنم به بابا گزارش کار بدم، بریم. شما ها می تونین بیرون منتظر بمونین. هفت تیر منم ببرین. وقتیم اومدم بیرون بگردینم خیالتون راحت باشه.

فرزان گفت: نه بابا من به تو شکی ندارم. این پسر حتی سیگارم نمی کشه. خلاف ملاف چیه؟ فقط از کارآگاه بازی خوشش میاد.

تابان مستاصل به سامان کرد. توی نور سه تا چراغ قوه تا حدودی تشخیصش میداد. هنوز دو دل بود. هرچند منطقش می گفت سامان راست می گوید. بالاخره فرزان سه سال بود که او را می شناخت. اگر شک داشت که اینطور با اطمینان از پاکیش حرف نمی زد. دلش نمی خواست بیرون برود. خودش هم خیلی کنجکاو بود که غار را کشف کند. هرچند هیچ علاقه ای به کشف محموله های انبار شده در آنجا نداشت.