X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

افسون کوهستان (1)

شنبه 6 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 03:00 ب.ظ

سلام سلام سلاممممممم

عیدتون مبارک :********

این دو بیتی حافظ رو خیلی دوست دارم:

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام

سال خرم، مال وافر، حال خوش

اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام


خلاصه این که خوشحال و خوشبخت باشید در این سال و همه سال انشاالله.

این هم از داستان جدید ما. والا نمی دونم ایرادش چیه. همچین هنوز گرم نشده. انتقاداتتون رو بکنین بلکه بتونم سریعتر راش بندازم و درست و حسابی بنویسم. با تشکر...


آبی نوشت: بی زحمت در مورد شخصیت تکراری دختر داستان انتقاد نکنین. بازم همین شد. دوسش دارم.

بقیشو بگین.



افسون کوهستان

 

تابان کوله پشتی اش روی دوشش جابجا کرد و به آسمان چشم دوخت. آفتاب بهاری تازه از لابلای ساختمانها سر برآورده بود و امید تازه ای بر دلش می دمید. تابان لبخندی زد و توقف کرد.

فرزان ایستاد و گفت: بیا دیگه! چرا وایسادی؟

_: یه ریگ تو کفشمه. یه دقه صبر کن.

_: ببین تو کوهستان دائم تو کفشت ریگ میره. ما نمی تونیم دم به ساعت برای تو وایسیم.

_: لازم نیست وایسین. خودمو بهتون می رسونم. الانم می خوای بری برو. بفرما درست شد.

_: اوه اوه جذبه رو! به خاطر تو نیم ساعت دیر کردیم. پوست از سرمون کنده است!

_: در مورد چی داری حرف می زنی؟

_: درباره ی سامان. اونجاست. به ماشینش تکیه داده و قیافشم معلومه که اعصاب نداره!

تابان عینک آفتابی اش را برای چند لحظه برداشت و نگاهی به جهتی که فرزان نشانش داده بود، انداخت. یک پسر درشت هیکل سیه چرده، دست به سینه به یک ماشین جیپ صحرا تکیه داده بود و بله!... عصبانی به نظر می رسید.

عینکش را دوباره زد و سعی کرد در مقابل سرگروه عصبانی اعتماد به نفسش را حفظ کند.

وقتی به او رسیدند، فرزان به سرعت سلام کرد. تابان هم محکم و آرام سلام کرد. سامان با غرّشی به هر دو جواب داد و گفت: چه عجب! از خواب پریدی! این کیه؟

_: خواهرمه. تابان. می خواد با ما بیاد.

سامان با خشم نگاهی به تابان انداخت. ابروهای پرپشت مشکی اش درهم فرو رفت. چشمهای سیاهش ترسناک بود. تابان سعی کرد از ترس سر به زیر نیندازد. فقط نگاهش را به زیر دوخت که خوشحال بود سامان از پشت عینک تیره اش، چشمانش را نمی بیند.

_: ما بچه مچه همراه خودمون نمی بریم.

_: بچه نیست. هیجده سالشه. قدش زیاد بلند نیست.

قد تابان صدوپنجاه و دو سانتیمتر بود. گاهی به خاطر قدش احساس حقارت می کرد. با چهل و هفت کیلو وزن، به نسبت قدش چندان لاغر هم نبود. خودش که عقیده داشت خیلی چاق است. نه خیلی کمرنگ و نه زیاد پررنگ بود. جاذبه ی صورتش چشمان وحشی مورب قهوه ای ماتش بود که حتی بدون آرایش هم بسیار جذاب بودند. بینی کوچکی داشت با دهان بزرگ و لبهای پر و آماده ی خندیدن. با دو ردیف دندان سپید درخشان و مرتب. به دندانهایش خیلی می رسید.

_: حالا هرچی. من مسئولیت قبول نمی کنم.

_: مسئولیتش با خودم.

_: دست بردار فرزان! نمی خوایم بریم پارک! کوهستان خطرناکه. غار جای بازی نیست.

_: تو رو خدا تو دیگه شروع نکن. کشته منو. نمی تونم برش گردونم. اگه بدونی چه الم شنگه ای به پا کرده! اصلاً هر بلایی سرش بیاد حقشه.

_: مهم نیست حقش هست یا نیست. دعوا سر اینه که من و تو باید جواب بدیم.

تابان با عصبانیت گفت: نخیر پای خودمه. منم به اندازه ی شما تو گروه سهیم میشم و کار می کنم. خیلی کارا هست که می تونم بکنم. دوره ی کمکهای اولیه هم دیدم. می تونه کمک خوبی باشه.

سامان پوزخندی زد و گفت: منم بلدم احتیاجی به کمک شما نیست.

_: شایدم باشه. نمی دونی چی پیش میاد.

_: تو میدونی؟!

_: نه ولی برای همه چی آماده ام. تو کوله ام کلی وسیله دارم.

_: وسیله داشتن لازم هست ولی کافی نیست. اگه خار به پات بره و بیفتی به زرزر من اصلاً حوصله ندارم!

فرزان با تمسخر گفت: خیالت راحت. زرزر نمی کنه؛ عربده می زنه!

تابان نگاه تندی به او انداخت که البته از پشت عینک آفتابی دیده نمیشد.

سامان گفت: عربده قابل تحملتر از زرزره. ولی کوهستان جای نازنازی بازی نیست. باید مثل صخره مقاوم باشی که نیستی.

_: هستم!

_: ببین با زبون خوش برگرد خونتون. دست از سرمون بردار.

_: خونه که نمیذارن برم. باید برم خونه ی خاله ام که حوصله ندارم.

فرزان گفت: سامان بذار بیاد. تو راه برات توضیح میدم.

_: همینجا توضیح بده.

_: خیلی خب. بعد عمری مامانم به آرزوش رسیده و برای تعطیلات نوروز با بابا رفتن آنتالیا. اول که خانم خونه رو گذاشته رو سرش که چرا منو نمی برین؟ بعدم که آویزون من شده. خونه ی خاله که قرار بوده بره میگه نمیرم.

تابان گفت: هنوزم میگم نمیرم. قول میدم که مزاحمتون نباشم.

فرزان بی حوصله گفت: اگه شانس داشتیم خواهربزرگه قبولش می کرد. ولی اونم با شوهرش رفتن عروسی یکی از اقوام شوهرش، اونم مهاباد. تا آخر هفته نمیان.

بعد نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: بقیه کجان؟

سامان غرغر کنان گفت: خانم سماتی کوله شو جا گذاشته بود. دخترا همیشه مایه ی شرّن!

تابان مبارزه جویانه گفت: نه این که شماها مایه ی آرامشین!

فرزان تشر زد: ساکت باش!

تابان لبهای درشتش را به قهر جمع کرد و رو گرداند. سامان نگاهی به جیپ دیگری که داشت نزدیک میشد انداخت. نفس عمیقی کشید و گفت: بالاخره اومدن. سه ساعت از برنامه عقبیم. خدا به بقیش رحم کنه. سفر دو روزه رو می کنن دو هفته!

فرزان به شوخی گفت: حالا اگه خوش بگذره که ایرادی نداره!

_: در جوار اجناس لطیف واقعاً هم قراره خوش بگذره.

تابان چنان به طرف او برگشت که فرزان سریع دست روی دهان او گذاشت و گفت: سامان سرگروهه. حرف نمی زنی.

تابان با حرص نفسش را بیرون داد و سکوت کرد. سامان نگاهی به او انداخت و گفت: ضمناً گفته باشم ممکنه هیچ ماجرا و کشفی نباشه. صرفاً یه چاله ی کوچیک توی کوه قول نداده که غار باشه. پیشنهاد می کنم خودتو برای یه هدف نامعلوم خسته نکنی. تحمل زبون منم که نداری. کلامون بره تو هم بد میشه.

تابان شانه ای بالا انداخت و گفت: کوهنوردی خودش کلی لذته! می ارزه به خاطرش زبون به دهن بگیرم و هرچی فرمودین بگم چشم!

_: پس یادت باشه. باید سر این حرف بمونی.

تابان محکم گفت: قول میدم.

دو دختر و دو پسری که سوار ماشین دوم بودند، پیاده شدند و یکی از آنها پرسید: اه پس چرا راه نمیفتین؟

سامان به تابان و فرزان اشاره کرد و گفت: بریم.

یکی از دخترها پرسید: این کیه؟

سامان گفت: خواهر فرزان.

_: مگه تو نگفتی هیچکس همراهی نداشته باشه. دوست من چقدر التماس کرد!

سامان لبهایش را بهم فشرد و نفسش را با غیظ بیرون داد. زیر لب به تابان که نزدیکش ایستاده بود، گفت: می بینی چه جوری انداختیمون تو دردسر؟ حالا تا آخر راه غر می زنه.

بعد رو به دختر همکلاسش کرد و گفت: بسه دیگه. خیلی دیر شده. شماها چرا پیاده شدین؟ راه بیفتین.

_: بهم می رسیم آقا سامان.

سامان آه بلندی کشید. پشت فرمان جیپ نشست. فرزان هم کنارش نشست. تابان از عقب سوار شد و روی صندلی کوچک عقب، پشت سر فرزان نشست. کوله پشتی اش را باز کرد و کنار کوله های فرزان و سامان، کف ماشین گذاشت. ماشین با غرشی از جا کنده شد و داشت پرتش می کرد که محکم پشتی فرزان را گرفت و از هیجان خندید. بالاخره موفق شده بود!

ماشینها از شهر خارج شدند و راه کوهستان را در پیش گرفتند. جاده ی خشک و بیابانی، منظره ی چشم نوازی نداشت. اما تنوع کوههای صخره ای و آبی آسمان و صحرای بی انتها برای سرگرم کردن تابان کافی بودند. غرق در مناظر اطرافش بود و به همسفرانش توجهی نداشت. سامان و فرزان هم در سکوت چشم به روبرو دوخته بودند.

بعد از دو ساعت سامان به جاده ای فرعی پیچید و به راهش ادامه داد. کم کم جاده ی آسفالته به انتها رسید و به راه خاکی رسیدند. تابان به سرفه افتاد. ولی اعتراضی نکرد. نزدیک ظهر بود که سامان توقف کرد و همگی پیاده شدند. سامان نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: همینجا نهار می خوریم و راه میفتیم.

همسفرهایشان هم جلو آمدند و مشغول خوش و بش شدند. دختری که به آمدن تابان اعتراض داشت، از او پرسید: اسمت چیه؟

تابان سرد و تلخ جواب داد: تابان!

سامان از لحن او برگشت و گفت: اگه می خواین بجنگین، همین الان برمی گردین. لازم به یادآوری نیست که راه خطرناکی در پیش داریم. اختلاف نظر می تونه به قیمت جونتون تموم بشه.

تابان فوراً خودش را جمع کرد و گفت: من دعوا ندارم.

دستش را به طرف دختر دراز کرد و دوستانه گفت: بهتره دوست باشیم.

دختر پوزخندی زد و گفت: بله. چاره ای نیست. من شادابم.

_: خوشوقتم.

شاداب دوستش را نشان داد و گفت: اینم نیلوفره.

تابان با او هم دست داد. بعد نگاهی به پسرها انداخت. شاداب توضیح داد: مسعود و فرامرز.

فرامرز سری تکان داد و رو گرداند. مسعود با لبخند سلامی نظامی داد و گفت: خوشوقتم.

مسعود آناً به دل تابان نشست. چهره ی رنگ پریده و نگاهی مهربان داشت. شقیقه هایش کمی عقب رفته بود و پیشانی صاف و سفید و بلندی داشت که چهره  اش را دوست داشتنی کرده بود. با یک لبخند خجول که به تابان احساس اعتمادی برادرانه میداد.

همگی مشغول پهن کردن بساط نهار شدند. طبق دستور سامان ساندویچهای ساده و بی دردسری همراه داشتند با کمی میوه و بطریهای آب. دور هم خوردند. آتشی هم افروختند و فرامرز چای و قهوه آماده کرد.

تابان روی زمین نشسته و به صخره ای تکیه داده بود. فنجان چایش را توی دستش چرخاند و نفس عمیقی کشید. غرق لذت و احساس پیروزی بود. هوا بهاری و جمع سرحال و خوشایند بودند. جرعه ای نوشید. زمین نمدار زیر پایش کمی خنک بود. ولی نه آنقدر که احساس سرما بکند. بالای سرش فرزان روی صخره ی کوتاه نشسته بود. آن طرفتر سامان و فرامرز روی فرشی که پهن کرده بودند، نشسته بودند و از روی نقشه های گوشی موبایل سامان مسیر را بررسی می کردند. مسعود ایستاده بود. دستهایش را توی جیبهایش فرو برده بود و از مناظر اطراف لذت می برد. نیلوفر و شاداب هم مشغول تماشای عکسهای موبایل نیلوفر و خندیدن و اظهار نظر کردن بودند.

هنوز یک ساعت نبود که نشسته بودند. سامان برخاست و گفت: پاشین بریم. زود باشین.

نیلوفر فنجانش را نشان داد و پرسید: اینو کجا بشورم؟ آب معدنیام حیفه!

سامان گفت: اوا مامانم اینا! مایع ظرفشویی نیاوردی همرات؟ اینجوری که چربیاش پاک نمیشه!

شاداب به سرعت گفت: بیخیال بابا. بذار توی کوله ات. خواستی با دستمال پاکش کن.

نیلوفر مردد نگاهش کرد. سامان گفت: من که میگم شماها بمونین تو اتاق امن و تمیزتون! گوش نمی کنین که!

نیلوفر به سرعت فنجانش را توی کیفش انداخت و گفت: نه نه اصلاً مهم نیست.

شاداب که داشت خط چشمش را پررنگ می کرد، گفت: میگم آقاسامان، گذشته از وسواس، اگه احیاناً یه کار دیگه ای داشته باشیم چی؟

_: هنوزم دیر نشده. می تونین همین الان سوار شین برگردین خونتون. تو اتاقتون هم میز آرایشون مجهزتره، هم حموم و تشکیلاتتون!

شاداب مداد چشمش را پایین آورد و با دلخوری گفت: اوا تو چرا هی می خوای ما رو دیپورت کنی؟ ما که همه جوره داریم به سازت می رقصیم. من فقط سوال کردم. والا حاضرم تا فردا صبح صبر کنم.

سامان در حالی که راه میفتاد، پشت به او، به کوه جلویش اشاره کرد و گفت: تا فردا صبح که نه، ولی اگه بتونیم تا غروب این کوه رو رد کنیم، پشتش یه چشمه هست که هم می تونین لیواناتونو بشورین و هم دسشویی برین.

شاداب سری تکان داد و سکوت کرد. نیلوفر نگاه سرزنش آمیزی به او انداخت و زمزمه کرد: چطور روت میشه اینجوری حرف بزنی؟

_: تقصیر خودشه. چون سرگروهه حق داره هرچی از دهنش درمیاد بارمون کنه؟! من تحمل این همه توهین ندارم.

تابان نگاهی به آن دو انداخت. آهی کشید و به دنبال بقیه راه افتاد. شاداب و نیلوفر هم بعد از او آمدند. فرزان رو گرداند و از تابان پرسید: داری میای؟

تابان محکم گفت: البته.

مسعود با لبخند پرسید: چند سالته؟

تابان خندید و گفت: خانوما هیچ وقت به این سوال جواب درستی نمیدن.

مسعود با خنده گفت: اوه معذرت می خوام خانم.

تابان جستی زد و از روی سنگی پرید. پروانه ای از جلوی صورتش رد شد. دستش را بالا آورد. بال پروانه لحظه ای دستش را نوازش کرد. تابان دور خودش چرخید و چند قدمی به دنبال پروانه رفت. مسعود با خوشرویی گفت: جا نمونی!

تابان دوید و خودش را رساند. فرزان برگشت و پرسید: چکار می کنی تابان؟

تابان با لبخندی عریض گفت: هیچی!

نیلوفر از پشت سرش گفت: الکی خوشه.

شاداب گفت: بچه اس.

تابان لحظه ای لب برچید. ولی بلافاصله شانه ای بالا انداخت و دوباره صورتش روشن شد. مسعود از عکس العمل او خندید، ولی چیزی نگفت.

همه غیر از تابان چوبدستی داشتند. سامان از سر خط برگشت و یکی از چوبدستی هایش را به تابان داد و پرسید: تو چرا چوبدستی نداری؟

تابان چوبدستی را به طرف او گرفت و خندان گفت: برای این که عصا مال پیرمرداست.

_: مگه من با تو شوخی دارم بچه؟

تابان دوباره لبهای قشنگش را جمع کرد و از پشت عینک تیره اش عذرخواهانه به سامان چشم دوخت. دستش را عقب کشید و گفت: نه. عصا فقط مال پیرزناست. می خوای اون یکی رو هم بده به من.

سامان به زحمت خنده اش را جمع کرد و سعی کرد ظاهر جدی اش را حفظ کند. ولی بقیه از ته دل خندیدند که باعث شد، سامان هم لبخندی بزند. فقط تابان بود که با همان لبهای جمع شده و گردن کج و قیافه ی حق به جانب، همچنان چشم به سامان دوخته بود.

بالاخره سامان با لحن ملایمتری گفت: من اگه حکمی می کنم به خاطر ایمنی خودتونه. من رفتم این راه رو. می دونم خطرناکه. خودتون خواستین بیاین.

تابان شانه ای بالا انداخت و گفت: منم اعتراضی ندارم. چشم عصا هم دستم می گیرم. این یکی رو فرزان یادش رفت بهم بگه. منم نمی دونستم مهمه.

سامان ابرویی بالا انداخت و گفت: متشکرم.

بعد ضربه ی ملایمی سر شانه ی مسعود زد و گفت: تو هم اگه با دو تا چوبدستی راه بری ایمن تره.

_: اون یکیش تو کوله مه. راه که سخت شد درش میارم.

سامان سری به تایید تکان داد. نگاهی به شاداب و نیلوفر که هرکدام دو چوبدستی داشتند انداخت و بدون حرفی به جلوی گروه برگشت.

تابان متفکرانه از مسعود پرسید: چرا سامان اینقدر عصبانیه؟ فقط به خاطر این که دخترا مزاحم شدن؟!

مسعود نگاهی به سامان که چند قدم جلوتر بود، انداخت. تبسمی کرد و گفت: بالاخره همراهی سه تا دختر مسئولیت سنگینیه. باز تو برادرت هست. ولی خب بازم برای سامان مسئولیت داره. کلاً دلش نمی خواست اینقدر شلوغ بشه. اول قرار بود فقط خودش و فرزان باشن. چون فرزان خودشم اهل کوه رفتنه، زحمتی نبود، دو نفری می رفتن و خوش می گذشت. بعد به من گفتن. چون من به سنگا و زمین شناسی خیلی علاقمندم، فکر کردن شاید مختصر اطلاعاتم به دردشون بخوره. فرامرزم وسط قرار گذاشتن اتفاقی شنید و خودشو انداخت وسط. آلو هم که تو دهنش خیس نمی خوره. طبیعی بود که دو دقیقه نشده شاداب و نیلوفر رو سرمون خراب شن. این شد که سامان خیلی خوشحال شد.

نیلوفر جلو پرید و پرسید: اسم منو بردی؟ چی می گفتی؟

_: نخیر. داشتم می گفتم بهاره و فصل نیلوفره و اینا. شعر می گفتم کلاً!

_: اه؟ نه بابا! پس شعرتونو اصلاح کنین. فصل نیلوفر آخر تابستون و اول پاییزه.

_: جدی؟! پس این گل اومد بهار اومد اینا چیه؟

_: گلای دیگه اس. نیلوفر وقتی میاد که جلوه کنه. تک باشه.

تابان پرسید: پس چرا الان اومدی؟

نیلوفر رندانه گفت: الانم گلتون منم!

_: منم که باید باشم و بتابم تا تو شکوفا بشی!

شاداب گفت: زیبایی و شادابیشم که از منه!

مسعود با خنده گفت: نوروزتونم که مبارک و مسعوده دیگه.

فرامرز گفت: بد نگذره آقا مسعود! چه خبره؟

_: عرض می کردم که الان از مرزهای شهرمونم رد شدیم و فرامرزیم همگی!

فرامرز عقب آمد و در حالی که بند کوله ی شاداب را محکم می کرد، گفت: خب که چی؟

_: هیچی بابا. دیر اومده زودم می خواد بره.

تابان در حالی که نگاهش به فرزان بود، با سرخوشی گفت: هممونم که خیلی فرزان و عاقلیم!

فرامرز ابرویی بالا انداخت و با تمسخر گفت: خدا بدور!

مسعود پرسید: سامان چی؟

تابان در حالی که روی شیب کوه جست میزد و میرفت، خواند: وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور.

سامان رو گرداند و با دیدن جست زدن او گفت: هی شوریده! مثل آدم بیا بالا نه بز!

بعد رو به فرزان کرد و گفت: البته معذرت می خوام.

تابان در حالی که همچنان جست میزد، گفت: من وکیل وصی نمی خوام، از خودم عذرخواهی کن.

سامان این بار چرخی زد و یک قدم پایین آمد. با دلخوری گفت: بهت میگم با من بحث نکن. مثل آدم بیا بالا. پات رو یه قلوه سنگ سر بخوره باختی.

_: نه بابا طوریم نمیشه. میفتم رو سر شاداب.

شاداب گفت: دست شما درد نکنه.

سامان گفت: بیا جلوی فرزان راه برو، اقلاً زورش برسه نگهت داره.

_: من چیزیم نمیشه.

_: بهت میگم بیا جلو.

فرزان با عصبانیت تشر زد: بگو چشم.

تابان لبهایش را جمع کرد و گفت: چشم.

بعد رو به بقیه ی گروه کرد و گفت: خدافظ. من میرم بشم سرگروه. مدیونین اگه گوش به فرمانم نباشین!

همه خندیدند. نیلوفر گفت: خوب خودشو تحویل میگیره ها!

فرزان گفت: نخیر سرگروه نیستی. چون از همه مشنگ تری باید پیش چشم باشی یه وقت دیوونگی نکنی.

مسعود گفت: خب اینجوری که وسط جاش بهتره. همه دورشو گرفته بودیم.

فرزان با اخم گفت: خودم مواظبش باشم بهتره.

تابان جلوی فرزان از سنگی بالا رفت و جفت پا پایین پرید. بعد چرخی زد و گفت: برای بار صد و هفتاد و یکم، منم به اندازه ی شما عضو گروهم. اینقدر بچه حسابم نکنین.

سامان گفت: بچه بازی نکن که مثل بقیه باشی.

تابان معترضانه گفت: بچه بازی من چیه؟ این که دلم می خواد با تمام وجود از این راه لذت ببرم؟!

_: حرکتمونو کند می کنی. هدف ما یه چیز دیگه اس.

_: هدف شما یه غاره که شاید فقط یه چاله باشه. پس بذار از راه لذت ببریم.

فرزان التماس کرد: تابان تو رو خدا زبون به دهن بگیر و فقط بگو چشم. قبول کن که سامان بهتر از تو بلده.

تابان چشمی گفت و رو گرداند. یک قدم پیشتر از سامان و فرزان به راه افتاد. سعی می کرد جست نزند و از هر سنگی نپرد، اما اینطوری خوش نمی گذشت. آه بلندی کشید و به آسمان چشم دوخت. آبی پهناورش عجیب زیبا بود. در حالی که با عصا راهش را پیدا می کرد، چند قدمی سر به هوا رفت که فرزان گفت: پیش پا تو نگاه کن بچه.

سامان گفت: وقتی بهت میگم بچه مچه نمی بریم، میگی بچه نیست.

_: آخه نمی دونی تو. بیچارمون کرد. آخری راضی شده بود تو خونه تنها بمونه. ولی بابا اجازه نداد.

_: درک می کنم.

_: من نمی فهمم خونه ی خاله خار داره، مار داره، چی داره که حاضر نیست بره!

تابان بدون این که رو برگرداند، گفت: اتفاقاً کوه هم خار داره هم مار. که من هردوشونو حاضرم تحمل کنم. ولی

عینکش را بالا زد و با دقت به خاک پیش پایش چشم دوخت. قدمهایش را ملایم برمی داشت و عصایش را محکم زمین می گذاشت.

بعد از چند دقیقه سامان از پشت سرش گفت: یه کم تندتر برو.

عینکش را دوباره روی چشمهایش کشید. چرخید و پرسید: میشه برم عقب؟ قول میدم با احتیاط بیام.

_: وسط باش. نه آخر خط.

_: چشم.

_: پشت سر فرزان.

_: چشم.

فرزان را دور زد و دوباره کنار مسعود راه افتاد. مسعود زمزمه کرد: به خود نگیر. آدم بدجنسی نیست. فقط خیلی نگرانه.

تابان سری به تایید تکان داد و گفت: مثل رفیق شفیقش.

با دلخوری به فرزان که جلویش راه می رفت چشم دوخت.

فرامرز از پشت سرش داد زد: من خسته ام. یه دقه بشینیم. اگه چایی نخورم نمی تونم ادامه بدم.

سامان نگاهی به او انداخت و خواست اعتراضی بکند. اما لب فرو بست و سری به تایید تکان داد. همه توی شیب کوه ولو شدند، اما سامان سر کشیده بود و مشغول بررسی موقعیت بود. فرامرز گفت: سامان بیا چایی بخور.

_: ممنون. صرف شده.

_: لج نکن دیگه. یه چایی که ناز کردن نداره.

_: نمی خوام خب. عادت ندارم.

تابان هم نشسته بود که با فریاد ناگهانی فرامرز از جا پرید.

فرامرز داد زد: مار!!!!

و صدایش بارها در کوهستان تکرار شد. تا این که سامان خودش را رساند. با دستکش مار را گرفت و به گوشه ای پرت کرد. بعد با ملایمت گفت: سمّی نبود.

فرامرز هنوز می لرزید. فنجان چایش روی زمین ریخته بود. شاداب آن را دوباره پر کرد و شیرین کرد و دستش داد. به سختی می توانست فنجان را نگه دارد.

تابان به مار که پایین افتاده بود و داشت به طرف دره می خزید نگاه کرد. سامان بلند گفت: جمع کنین دیگه. راه میفتیم.

چند دقیقه بعد دوباره همه راه قله را پیش گرفتند. راه کم کم باریک و خطرناک میشد. سامان مرتب تذکر و توضیح می داد: پاها رو مستقیم نذارین. کج کج بیاین که سر نخورین. هوای همدیگه رو داشته باشین. اول پاتونو محکم کنین بعد به نفر بعد کمک کنین. مواظب باشین.

بالاخره وقتی به قله رسیدند همه خوشحال ولی خسته بودند. فرامرز روی زمین افتاد و گفت: چایی می چسبه!

شاداب کنارش نشست و گفت: آره!

 

نیلوفر به تابان گفت: معلومه که قبلاً کوه خیلی رفتی. بلدی! ولی تو این گردشای گروهی ما هیچ وقت نبودی.

_: با بابام میرم. فرزان با دوستاش میره.

_: مامانت چی؟

_: از وقتی زانو درد شده دیگه نمیاد.

_: تو خونه ی ما فقط من اهل کوهنوردیم.

تابان نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: من عاشق عظمت کوهم.

_: آره. منم همینطور. این بالا احساس می کنم به خدا نزدیکترم.

_: دور و نزدیکشو نمی دونم. ولی اینجا بیشتر تحت تاثیر قدرتش قرار می گیرم.

چند قدمی از جمع فاصله گرفتند که سامان فریاد زد: دخترا دور نشین. اون طرف پرتگاهه.

نیلوفر خندید و گفت: ما هم قصد خودکشی نداریم. نگران نباش.

_: ولی اگه گرم صحبت بیفتین پایین، اتفاقاً این اتفاق میفته.

تابان رو گرداند و غرید: ای خدااااا

نیلوفر خندید و گفت: خیلی نگرانه.

_: لابد تو دانشگاهم دائم داره بهتون تذکر میده.

_: نه بابا. اصلاً آدم خونسردیه. نمی فهمم امروز چشه. از دنده ی چپ پا شده.

مسعود جلو آمد و یک جعبه بیسکوییت شور تعارف کرد. تابان سری به نفی تکان داد و نیلوفر برداشت. مسعود گفت: نمک گیر نمیشی بخور.

_: نمک که داره!

_: من طلبی ندارم.

_: ولی من رژیم دارم.

نیلوفر گفت: ای بابا این که شکر نداره!

_: آرد که داره. اونم بدون سبوس.

_: دست بردار. دو انگشت بیسکوییت جایی رو نمیگیره. این همه کالری سوزوندی.

_: منو وسوسه نکن. خواهش می کنم!

مسعود گفت: اذیتش نکن.

تابان خندید. نگاهش از مسعود به سامان چرخید که عقبتر ایستاده بود و اخم عمیقی چهره اش را تیره کرده بود. خنده روی لب تابان ماسید و سر به زیر انداخت. بعد با خوشحالی گفت: هی نگاه کنین!

روی زمین سر پا نشست و به حشره ی رنگارنگی که پیش رویش مشغول راه رفتن بود نگاه کرد. شاداب داد زد: بیا عقب اگه نیشت بزنه چی؟

تابان برخاست. قدمی به عقب برداشت و با ناراحتی به حشره ی زیبا چشم دوخت. نیلوفر از پشت سرش نگاهی به حشره انداخت و پرسید: آخه سوسکم تماشا داره؟!

سامان جلو آمد. سر پا نشست. نگاهی به حشره انداخت. بعد دست پیش برد و اجازه داد که جانور روی دستش بالا بیاید. کف دستش را نشان تابان داد و گفت: نه این خطرناک نیست.

نیلوفر گفت: وای خدا تابان، نمی خوای بگی که حاضری رو دست تو هم راه بره!

تابان دستش را زیر دست سامان گرفت و گفت: چرا که نه؟ خیلی خوشگله!

سامان حشره را روی دست او انداخت و به تابان که دستش را می چرخاند و می خندید نگاه کرد. نیلوفر همچنان جیغ و داد می کرد. مسعود جلو آمد و پرسید: اینجا چه خبره؟

نیلوفر جیغ جیغ کنان گفت: تابان یه سوسک گرفته.

تابان به طرف او برگشت و گفت: ببین چه خوشگله!

مسعود با خوشرویی گفت: آره رنگای قشنگی داره. از خانواده ی زنبورهاست. ولی نیش نداره. اسمشو یادم نیست.

_: اگه زنبوره چرا پرواز نمی کنه؟

اما همان وقت حشره بالهای شفافش را گشود و پرید. تابان با لبخند نگاهش را دنبال کرد. بعد چرخید. فکر می کرد سامان پشت سرش ایستاده است. ولی کنار فرزان بود و فرمان حرکت داد.

این بار مسیر رو به پایین بود. ساده تر ولی گاهی خطرناکتر. سامان مرتب توضیح می داد و مراقب بود کسی اشتباه نکند. اما یک بار مسعود سر خورد و فرزان و سامان او را گرفتند. یک بار هم تابان زمین خورد و کلی خار به دست و پایش فرو رفت. اما سریع ایستاد که سامان دعوا نکند.

هوا داشت تاریک میشد که بالاخره به دره و چشمه رسیدند. ظرفهایشا را شستند و بطریهای آبشان را پر کردند. دو تا چادر داشتند که زدند و بعد از شام همه دور هم نشسته بودند و گرم صحبت بودند. اغلب حرفهایشان درباره دانشگاه و استادان و دانشجوها بود.

تابان هم خسته بود، هم حوصله اش سر رفته بود. هنوز ده دقیقه نگذشته بود که برخاست و رفت توی چادر. هوا خیلی سرد بود. کیسه خوابش را باز کرد و با کاپشن و کلاه و جوراب خوابید. اینقدر خسته بود که زود خوابش برد. وقتی بیدار شد، هوا هنوز تاریک بود. ولی بدنش از سرما درد گرفته بود و دیگر خوابش نمی آمد. بی سر و صدا برخاست. شاداب و نیلوفر خواب بودند. بیرون آمد. چند دقیقه ای دور و بر قدم زد تا دست و پای خشک شده اش کمی نرم شدند. دوباره برگشت. با دیدن سایه ای کنار چادرها از ترس جیغ کوتاهی کشید.

سامان جلو آمد و گفت: هیش! آروم باش. منم سامان.

تابان که ترسیده بود، لرزان پرسید: اینجا چکار می کنی؟

_: کشیک میدم. برو بخواب.

تابان آهی کشید و نگاهی به اسلحه ی کمری او انداخت. غرغر کنان گفت: اشتباهی شلیک نکنی.

_: نه خیالت راحت باشه. برو بخواب.

تابان روی سنگی نشست و گفت: دیگه خوابم نمیاد.

سامان کنارش نشست و گفت: هنوز یکی دو ساعت تا طلوع آفتاب مونده. برو بخواب.

_: نه. دیشب تا حالا تنهایی کشیک دادی؟

_: نه نوبتی بود. اول فرزان، بعدم فرامرز، حالام نوبت منه.

_: بعدم نوبت مسعود.

_: دیگه صبح میشه. دفعه بعد اولین کشیک مال اونه.

_: دخترام که به درد کشیک دادن نمی خورن.

_: آدم نمی دونه تو کوهستان چی پیش میاد.

_: جیغ خوب بلدن بکشن!

_: متشکرم!

_: چرا آتیش روشن نمی ذارین؟ حیوونا از آتیش می ترسن.

_: آدما از آتیش نمی ترسن.

_: آدما که ترس ندارن.

_: چرا ندارن؟ بعضیاشون از حیوونا خطرناکترن.

_: در مورد کی حرف می زنی؟

_: اشراری که پناهگاهشون امنیت کوهستانه.

تابان آب دهانش را قورت داد و پرسید: تو که این حرفا رو برای ترسوندن من نمی زنی؟

_: من نمی خواستم تو بیای.

_: مطمئنی به اشرار برخورد می کنیم؟

_: امیدوارم نکنیم.

تابان زیر لب گفت: من می تونم از خودم مراقبت کنم.

ولی سامان غرق فکر بود و جوابی نداد.