X
تبلیغات
رایتل

من کیم (قسمت آخر)

سه‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 06:05 ب.ظ

سلام دوستام

امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشین. اول یه تشکر حسابی بکنم بابت رایهایی که بهم دادین. مهم نیست که برنده نشدم. مهم اون سه تا قلب خوشگل و پر از مهریه که نشونه ی یه عالمه دوستی و محبت شماست


همچنان بدون کامپیوتر میباشم. اما حرفهای نگفته تون و دلتنگی خودم برای نوشتن چنان فشاری بهم آورد که لپ تاپ آقای همسر رو قرض کردم و قسمت آخر رو نوشتم. پونزده صفحه است. سعی کنین به عنوان دو قسمت قبول کنین، آخر سالی یه کم کارامو جمع و جور کنم. نمی دونم این آخر سال چه جوری میشه که یه عالمه برنامه جمع میشه رو هم و همه چی قاطی میشه! همتون موفق باشین تو همه ی برنامه ها و کارهای زندگیتون


آبی نوشت: سعی می کنم با موبایل به همه سر بزنم. اگر گاهی تنبلی می کنم تو کامنت گذاشتن ببخشین.



نازی توی ماشین نشست. در حالی که یک نوار پاستیل را می مکید، گفت: فقط یه چیزی اذیتم می کنه. البته الان اینقدر ذهنم شلوغ بود که فرصت نکردم زیاد بهش فکر کنم. ولی...

حسام به سرعت در قالب پزشک فرو رفت و پرسید: چی اذیتت می کنه؟

_: نمی دونم... دلیلشو نمی فهمم. من می دونم فرید عاشق سونیا و پانی عاشق مهرداد بود. ولی الان همه چی تموم شده. منم که همیشه مهرداد رو جای برادرم دوست داشتم. ولی الان میل عجیبی داشتم که با دستام خفه اش کنم. یعنی واقعاً خدا رو شکر می کنم که اینقدر ذهنم بهم ریخته بود که نمی تونستم تمرکز کنم. همین الانم سخته برام رو یه موضوع واحد بحث کردن. ولی اگر یه روز همه چی عادی بشه و هنوزم این حس با من باشه... می ترسم. لابد بهم می خندین و میگین خیالاتی شدم.

حسام متفکرانه گفت: نه خیالات نیست. در واقع من به فرید قول دادم که می تونه این کار رو بکنه. به این فکر نکردم که تاثیرش چقدر می تونه عمیق باشه. اون لحظه با تمام قدرت می خواستم فرید رو راضی کنم که به درون تو برگرده. حالا هم مشکلی نیست. باید یه بار دیگه هیپنوتیزم بشی تا کاملاً این حس رو از ذهنت پاک کنم.

_: پس خوب میشه؟

_: بهتر از خوب!

حسام با لبخندی عمیق به فکر فرو رفت. نازی هم در حالی که خیابان را با شوق تماشا می کرد به پاستیل خوردن ادامه داد. بعد از چند دقیقه سکوت گفت: یه بار دیگه هم شما رو دیدم.

حسام در حالی که همچنان متبسم بود، گفت: ممکنه. ما تو یه شهر زندگی می کنیم. به هر حال پیش میاد. کی بوده؟

_: نمی دونم. تصویرش میزون نمیشه. فقط یه لحظه یه چی یادم میاد دوباره می پره. حتی مطمئن نیستم شما بودین. به شما شبیهه ولی نمی دونم کیه.

_: به خودت فشار نیار. کم کم یادت میاد.

_: آخه خیلی پریشونه.

_: باشه. فعلاً پیاده شو. بحث شیرین خرید لباس از هر خاطره ای مهمتره علی الخصوص برای بانوان!

نازی خندید و پیاده شد. حسام وارد فروشگاه بزرگ و شیکی شد که لباس مردانه و زنانه داشت. به نازی گفت: من معمولاً از اینجا خرید می کنم.

نازی یک قدم عقب رفت و گفت: پس خیلی زشته منو با شما ببینن! می شناسنتون!

_: اه نازی باز شروع کردی؟! بیا دیگه!

باهم وارد شدند. فروشنده به گرمی به حسام خوشامد گفت، اما به نازی اصلاً نگاه نکرد. نازی هم زیر لب گفت: نگفتم افت کلاس داره براتون!

_: اگه همراهی تو قراره برای من افت کلاس داشته باشه، همون بهتر که بی کلاس باشم. بی خیال نازی. گرفتی ما رو! من امروز از خوشحالی رو اَبرام. نزن تو حالم.

نازی لبخندی زد و گفت: چشم.

به طرف مانتوها رفت. اتیکت یکی را درآورد و قیمت را خواند. حسام با بی حوصلگی زمزمه کرد: کاری به قیمتش نداشته باش. تو فقط انتخاب کن. پولش با من.

_: بعضی چیزا زیبایی و جنسشون به اندازه ی قیمتشون نیست. باید بیارزه. ضمناً من پول دارم آقای دکتر!

_: می کشمت نازی! اگه تونستی امشب اعصاب ما رو سالاد کنی. چرا دست برنمی داری؟

_: شما چرا نمی خواین به من استقلال بدین؟ همیشه که نمی تونم زیر سایتون باشم.

_: شایدم بتونی.

نازی در حالی که دلش نمی خواست به منظور دکتر فکر کند، رو گرداند و به قسمتی دیگر از فروشگاه رفت. افکارش هم که اینقدر درهم برهم بود که به راحتی فراموش کرد.

یک بلوز آبی زنگاری برداشت. جلوی تنش گرفت و توی آینه نگاه کرد. حسام از پشت سرش گفت: بهت نمیاد.

_: هوم. آره. از اینی که هستم سیاهتر میشم.

_: سیاه بودن بد نیست. این رنگ بهت نمیاد. اون شیری رو امتحان کن. یا این قرمز.

نازی هر دو را پسندید و با خوشحالی گفت: می خرم.

_: نمی خوای پرو کنی؟ اتاق پروها اونجاست.

نازی آهی کشید و پرسید: یعنی لازمه؟

_: تو عمرت لباس نخریدی؟

_: چرا. پانی عشق اتاق پرو بود. سالی یه بار پیش میومد. ولی همون یه بار سنگ تموم میذاشت. ولی من تو اتاق پرو احساس خفگی می کنم.

_: هرطور میلته.

_: نه اگه بعدش بد بشه ناراحت میشم.

_: می تونم بسپرم اگر خواستی برمی گردیم عوض می کنیم.

_: نه بااا بی خیال.

بلوزها را برداشت و رفت تا امتحان کند. چند دقیقه بعد با لب و لوچه ی آویزان برگشت و گفت: اصلاً رو تنم خوب نبودن.

حسام خندید و گفت: خب یکی دیگه بردار.

نازی حدود بیست دست لباس و مانتو پرو کرد تا بالاخره دو مانتو، سه تا شلوار، چهار تا بلوز و چهار تا شال برداشت. هر لباسی که نظرش برای خریدش قطعی میشد، حسام می گرفت و نازی دنبال لباس بعدی می رفت.

نازی داشت جوراب انتخاب می کرد که حسام با کیسه های لباسها برگشت. پرسید: یکی رو انتخاب کن الان بپوش.

نازی نگاهی به او انداخت و با دستپاچگی گفت: وای همه ی اینا دست شماست؟ من که پاک یادم رفته بود. بذارین حساب کنم بعد انتخاب می کنم.

_: می خوای منو بزنی بزن، ولی اینا حساب شدن که الان تو پاکتن!

_: دکتر!!!!

_: من اسم دارم.

_: بیخیال... بعدش حساب می کنم باهاتون. جوراب چی بردارم؟ هنگ کردم اساسی! میذاشتین یه هفته دیگه خودم می رفتم خرید. دیوونه شدم!

_: نگران نباش. من یه روانپزشک سراغ دارم سه سوت خوب میشی. ضمناً تا منو به اسم صدا نکنی یک قرونم ازت نمی گیرم.

نازی کیسه های لباسها را از او گرفت و در حالی که گیج و عصبی انتخاب می کرد، گفت: باشه. به اون روانپزشک بگین برای من کفش و جوراب انتخاب کنه، من خودم خوب میشم.

_: جوراب خریدن که کاری نداره. ولی تنوع کفش اینجا زیاد نیست. می خوای بریم جای دیگه.

_: نه همون کتونیا که اون گوشه ان خوبه.

_: هر طور میلته. حل شد دیگه.

نازی به سرعت لباس عوض کرد. کفش و جوراب را هم حسام خرید و نازی بدون بحث دیگری پوشید. باهم بیرون آمدند. نازی کیسه ی لباسهای کهنه اش پیروزمندانه کنار سطل زباله گذاشت و گفت: پانیِ درونم داره از خوشحالی معلق می زنه.

_: نازی بیرون چی؟ هیچ احساسی نداره؟

_: چرا. از این که آبروی شما رو حفظ می کنه خوشحاله. وای بریم کلینیک. من دارم دیوونه میشم. باید بفهمم این کیه.

_: کی کیه؟

_: همین آقایی که شبیه شماست. شما نیستین. اینو مطمئنم. ولی کیه آخه؟

_: بذار برای بعد. هیپنوتیزمت می کنم یادت میاد.

_: نه. من نمی شناسمش. اینو مطمئنم. ولی باید بفهمم چی شده. سر و صورتش خونیه.

_: اینقدر خودتو اذیت نکن. یه خاطره ی دور بوده. حداقل که در هفت ماه گذشته که من مطمئنم که این اتفاق نیفتاده. پس فراموشش کن. چه اصراری داری که خاطرات بدتو به زور زنده کنی؟

_: نه اذیتم نمی کنه. فقط کنجکاوم. می خوام بدونم ماجرا چیه.

_: بسه دیگه. تمومش کن.

_: راستی حسام...

حسام با نگاهی خندان و معنی دار پرسید: بله؟

نازی به صورتش کوبید و گفت: اککهی...

_: نه خوبه کم کم راه میفتی.

نازی با نفرت پرسید: چی خوبه؟ با یه قاتل رفاقت می کنی؟ اینو یادم اومد.

حسام با خنده گفت: دست شما درد نکنه. یعنی هوشنگ شبیه من بود؟

_: نه بابا هوشنگ کیه؟

_: ناپدریت. مگه اسمش هوشنگ نبود؟

_: چرا. ولی اونی که شبیه شما بود این نبود.

_: چی داری میگی؟ معلوم هست؟

_: اگه بدونی تو ذهن من چه آش شله قلمکاریه! من واقعاً کشتمش! داشت مادرمو می کشت!

بعد از چند لحظه ناامیدانه افزود: البته دیر رسیدم.

_: تو از مادرت دفاع کردی. این جنایت نیست. حتی اگر اون موقع روان سالمی داشتی و خودت بودی، باز هم جرمی مرتکب نشده بودی.

نازی سری به تایید تکان داد و گفت: آره... میدونی تو مدرسه چی صدام می کردن؟ گربه وحشی! هرکی اذیت می کرد پانی به صورتش چنگ می زد.

حسام لبخندی زد و گفت: این بُعد وجودت اعجوبه است برای خودش!

نازی متفکرانه پرسید: صدارت با سین نوشته میشه یا صاد؟

_: با صاد! اینقدر خودتو اذیت نکن! زیادی فکر کنی کاری می کنم همه رو فراموش کنی!

نازی وحشتزده گفت: نه خواهش می کنم! تازه احساس می کنم هویت دارم! گذشته ای هست و خاطراتی که با اطمینان می تونم ازشون یاد کنم. اگه ناراحتتون می کنه منو برسونین کلینیک. میرم تو اتاقم فکر می کنم. شما که ناراحت نمیشین با خودم حرف بزنم؟

_: نه ناراحت نمیشم. الانم برنمی گردیم کلینیک. می خوام همه ی خواهر برادرامو دعوت کنم خونه ی بابام. می خوام موفقیتمونو جشن بگیرم. تو هم به عنوان مدرک زنده باید حضور داشته باشی.

بدون این که منتظر جواب نازی شود، ماشین را پارک کرد و به مادرش تلفن زد و برنامه اش را گفت. بعد هم خواهر برادرهایش را با خانواده هایشان دعوت کرد. و بالاخره به یک رستوران زنگ زد و سفارش شام و دسر داد.  

نازی تمام مدت بهت زده نگاهش می کرد. البته تمام مدت فکرش آنجا نبود. انبوهی تصویر و صدا و حسهای مختلف در سرش مشغول جنگ و جدال بودند.

حسام آخرین تلفنش را زد. گوشی را قطع کرد و با لبخند بازیگوشی به نازی نگاه کرد.

_: من شاخ دارم اینجوری نگام می کنی؟

نازی تکانی خورد. ناگهان به خود آمد و گفت: نه نه. حواسم به شما نبود.

_: اینقدر فکر نکن. خب؟ یک ساعتی وقت داریم. کجا بریم؟

_: منو برسونین کلینیک. یه آرامبخشم بگین بهم بدن. حالم بده.

_: تو رو کلینیک نمی رسونم. آرامبخشم لازم نداری. یادت باشه که تجویز دارو به عهده ی پزشکه. پیشنهاد بعدی.

_: تا یک ساعت دیگه هیچ برنامه ای ندارم. شام مهمون شمائم و امیدوارم ساعت ده شب کلینیک باشم. اینجوری خوبه؟

_: می خوای بریم کافی شاپی جایی چیزی بخوریم؟

_: نه متشکرم.

حسام به طنز گفت: لباست مرتبه. آبروی منو حفظ می کنی. مشکلی نیست.

_: جیم زدن از مدرسه و قهوه خوردن تو کافی شاپ و فالهای عجیب غریب اون دختره همکلاسی... اسمش چی بود؟

_: من یادم نیست.

_: شعر و ور می گفت. واسه همه از دم یه شوهر پولدار با یه ماشین آخرین سیستم میدید. نمی دونم هیچ کدوم از همکلاسیا فالش راست دراومد یا نه... یه بارم تو راه دبستان یه کولی کف دستمو دید. گفت خط عمرت بلنده. دیگه یادم نیست چی گفت.

چند لحظه مکث کرد و گفت: نه جداً می خواین منو ببرین خونتون؟ خانواده نظام پزشکیتونو لغو می کنن با این مریض دیوونتون!

_: من مشکل اصلیتو برطرف کردم. پرت و پلا گفتنت اونم درست روزی که خوب شدی چیز عجیبی نیست.

_: به خونوادتون چی میگین؟

_: من الان به همشون گفتم اولین بیمار ام پی دیم درمان شده، می خوام سور بدم. توضیح بیشتری نمی خواد.

_: همه می دونن شما به ام پی دی علاقمندین؟

_: سیکرت نبوده. موضوع پروژه ام بوده. حتی یه مقدار از تحقیقات رو خواهرم برام کرد. چیز مهمی نیست. می خوای الان بریم خونه، با پدر و مادرم آشنا شو. کم کم بقیه هم میان.

_: همه ازدواج کردن؟

_: بله. با خونواده هاشون میان.

_: همه ازتون بزرگترن؟

_: نه من دومیم. خواهر و برادر کوچیکترم، دیدن من تنبلم، تو صف زدن.

نازی متفکرانه گفت: شاید اون مرد پریشون برادرتون بوده. کاش یادم میومد کِی بوده.

حسام جوابی نداد. هنوز سرخوش بود. با لبخند راه افتاد و جلوی در خانه شان توقف کرد. همان موقع صدای سوتش هم قطع شد. در حالی که کمربندش را باز می کرد، گفت: رسیدیم. پیاده شو.

نازی غرق در افکار پریشانش پیاده شد. همراه حسام از حیاط گذشت و وارد ساختمان شد. خانه را ندیده بود. ولی احساس آرامش می کرد. مادر حسام به استقبالشان آمد. نازی متوجه نشد. یک چیزی توی ذهنش لنگ میزد. خاطره ی مرد پریشان داشت واضح میشد. ولی بازهم نمی فهمید کِی و کجا بوده است.

حسام گفت: سلام مامان.

مادرش با ابروهای بالارفته جواب سلامش را داد. انتظار نازی را نداشت. حسام توضیح داد: نازی همون بیمار درمان شدمه. همین امروز خوب شده.

نازی با شنیدن اسمش به خود آمد. نگاهی به حسام و بعد به مادرش انداخت. حالا پدرش هم آمده بود. نازی به سرعت سلام کرد و جواب شنید.

مادر حسام گفت: بفرمایین.

بعد زمزمه کرد: نگفته بودی یه دختر جوونه!

نازی چهره درهم کشید و لرزید. حسام پرسید: باید می گفتم؟

بعد به نازی گفت: بفرمایین. بیا تو.

پدرش هم لبخندی زد و گفت: خیلی خوش اومدین. البته خوب شدن مریض به این خوشگلی سور دادنم داره!

لحنش نازی را به خنده انداخت و کمی حالش را بهتر کرد. خاطراتش هنوز آزارش می دادند. داشت از کنار پدر حسام رد میشد. که ناگهان برگشت و وحشتزده به صورت او چشم دوخت. اینقدر ترسیده بود که نفس نفس میزد. پدر حسام متعجب نگاهش کرد. حسام جلو آمد و پرسید: چی شده نازی؟ آروم باش.

دانه های عرق روی پیشانی نازی نشسته بود. مادر حسام جلو آمد. زیر بغلش را گرفت و او را روی مبل نشاند. بعد هم رفت تا برایش شربتی بیاورد. حسام یک صندلی پیش کشید . نزدیکش نشست و با لحنی اطمینان بخش گفت: آروم باش نازی. آروم. گذشته. تموم شده. اینجا هیچ کس اذیتت نمی کنه. ما همه سعی می کنیم امشب بهت خوش بگذره. آروم باش. نفس عمیق بکش. ریه ات رو کامل پر کن و بازدم رو آروم بیرون بده.

نگاه نازی روی قاب عکسی که توی تاقچه، بین بقیه ی عکسهای خانوادگی بود، نشست. دست روی سینه اش گذاشت و سعی کرد نفس بکشد. مادر حسام لیوان شربت را زیر لبش گرفت و گفت: یه کم بخور.

نازی جرعه ای نوشید. نفسی دیگر کشید و بعد کم کم آرام گرفت. رو به پدر حسام کرد و پرسید: شما یه بار تصادف کردین. شاید... شاید بیست سال پیش...

رنگ از روی مادرش پرید. پدر حسام ابرویی بالا انداخت و از حسام پرسید: تداعی شده براش؟

حسام با صدایی گرفته گفت: نه صحبت غیبگویی و این حرفا نیست.

پدرش رو به نازی کرد و گفت: آره تصادف کردم. ولی چیزی نیست که یادآوریش خوشایند باشه برام.

نازی بدون توجه به او در حالی که به نقطه ی نامعلومی چشم دوخته بود، گفت: بارون می بارید. ولی هوا گرم بود. پنجره های ماشین پدرم باز بود. ماشینتون جلوی ما بود. خوردین به تیر چراغ برق. از صداش ترسیدم. خیلی ترسیدم. یه چیزی از تو ماشینتون پرت شد بیرون. مثل یه نازبالش کوچیک صورتی. تو هوا چرخید و روی یه کپه سیمان اون طرف خیابون افتاد. چند تا ماشین وایسادن. بابا هم وایستاد. مردم کمک کردن. یه خانم همراتون بود. حرف نمیزد. صورتشو با چادرش پوشونده بودن. زیر بغلشو گرفتن و کشیدنش تو ماشین بابا. شما ولی یه چیزایی می گفتین. نمی دونم چی. صورتتون پر خون بود. خون زیاد دیده بودم. ولی یه کم ترسیدم. فرید گفت به اون بالش صورتی نگاه کنم که نترسم. فرید گفت اون بالش نیست. یه بچه اس. شایدم عروسک باشه. دلم می خواست اون بالش یا عروسک مال من باشه. ولی بدون این که کسی اونو ببینه از اونجا رفتیم. پشت سرمون ماشین آتش گرفت. من باز رومو برگردوندم و به اون بالش صورتی که حالا فقط یه نقطه بود نگاه کردم. دیگه نمی دونم چی شد.

سر بلند کرد. مادر حسام گریه می کرد. پدرش هم با حالتی عصبی با انگشتانش بازی می کرد. با ورود برادر کوچک حسام و همسرش، همه به خود آمدند. احسان با تعجب پرسید: اینجا چه خبره؟ اتفاقی افتاده؟

مادرش با گریه گفت: من که همیشه می گفتم زنده است. شما هی گفتین تو ماشین سوخته.

احسان پرسید: کی میگه زنده است؟

نگاهی به نازی انداخت. بعد از حسام پرسید: خانم، مریضت هستن؟

حسام که مثل پدر و مادرش از حرفهای نازی، درهم ریخته بود، فقط سری به تایید تکان داد.

پروانه، همسر احسان با تردید سلام کرد. همه فقط سری برایش تکان دادند.

احسان با اخم از نازی پرسید: خانم شما مدرک مستدلی دارین که خواهر من زنده است؟ نکنه ادعا می کنین که خودتون هستین!

نازی با نگرانی سر تکان داد و گفت: نه. من هیچ ادعایی ندارم. من فقط موقع تصادف اونجا بودم. دیدم از ماشین پرت شد بیرون.

احسان رو به مادرش کرد و محکم و اخم آلود گفت: اگه از ماشینم پرت شده باشه بیرون، زنده نمونده.

_: ولی میگه رو یه کپه سیمان افتاده. نرم بوده. تازه تو پتو پیچیده بود. حتماً چیزیش نشده.

_: مادر من! رو پر قو هم افتاده باشه، با اون ضرب، گردنش شکسته. چرا دوباره خودتون رو آزار میدین؟

رو به نازی کرد و گفت: خانم میشه ما رو به حال خودمون بذارین؟

حسام گفت: چی داری میگی احسان؟ نازی مهمون منه. هیچ جا نمیره.

در این حین نسرین هم با بچه هایش وارد شدند. با دیدن وضع پریشان جمع، با نگرانی پرسید: چی شده؟

احسان که خیلی عصبانی بود، غرید: این خانم ادعا میکنه شیرین زنده است. حرف مفت! میگه دیدم از ماشین پرت شده بیرون. به فرض که اینطور باشه. محاله زنده مونده باشه.

حسام برخاست و به اتاق رفت. با یک قرص و یک لیوان آب برگشت. آن را به مادرش داد و کنارش نشست. در حالی که شانه هایش را ماساژ میداد، با ملایمت گفت: فردا میرم بهزیستی تحقیق می کنم. شاید اون تاریخ یه بچه پیدا شده باشه.

احسان با عصبانیت گفت: این مزخرفا چیه میگی؟ چرا امید واهی میدی؟

حسام دستش را بلند کرد. آرام و قاطع گفت: احسان، آبیه که من ریختم، بذار خودم جمعش کنم.

_: بعله. از وقتی که یادم میاد تو مشغول آب جمع کردنی!

حسام آهی کشید و رو گرداند. دوباره مشغول ماساژ دادن گردن و پشت مادرش شد.

پدرش رو به نازی کرد و گفت: تقصیر تو نیست. این اتفاق همه ی ما رو خیلی ناراحت کرده. خاک سرده. بیست سال گذشته. عادت کردیم. فقط یه کم داغ دلمون تازه شد. زری خیلی سخت به این غم عادت کرد. اولین مریض حسام، مادرش بود. شاید فقط به خاطر اون رفت دنبال روانپزشکی.

حال زری خانم بهتر شده بود. حسام برخاست و در حالی که دوباره کنار نازی می نشست، گفت: اگه اون شب شوم من تب نکرده بودم این اتفاق نمی افتاد.

پدرش با عصبانیت گفت: باز شروع کردی حسام؟ تو که عمداً تب نکردی.

نسرین آهی کشید و گفت: اگه بخوایم دنبال مقصر بگردیم، منم مقصرم که اون طوری زنگ زدم و گفتم تو حالت بده.

حسام رو به نازی گفت: اون شب مامان و بابا، با خواهر نوزادم مهمون دایی بودن. ما نرفتیم. من امتحان داشتم. نسرین و احسان داشتن با اسباب بازی تازشون بازی می کردن، محسنم خونه ی همسایمون بود. من همیشه بد تب می کردم. اون شبم یهو تبم بالا رفت و نسرین هول کرد. همش هشت سالش بود. زنگ زد خونه ی دایی و گفت من حالم بده. بابام خواست با سرعت بیاد خونه که تصادف کرد.

پدرش گفت: بی احتیاطی کردم. بارون تازه شروع شده بود و خیابون حسابی لغزنده بود. بچه هم گرسنه بود و جیغ میزد. ولی زری نگران بود و میگفت میرم خونه بهش شیر خشک میدم. این وسط ترمزم برید. قسمت بود. همه چی دست به دست هم داد که این اتفاق بیفته. تقصیر هیچ کس نبود.

با ورود محسن و خانواده اش، خانه شلوغ شد. بعد هم شوهر نسرین رسید و بالاخره از رستوران غذا را آوردند. بعد از صرف غذا و دسر، کم کم همه به روال عادی برگشتند. شوخی می کردند و سربسر هم می گذاشتند. بچه ها هم وسط مجلس جولان می دادند و همه چیز را بهم می ریختند. پسرک نسرین تمام ظرف میوه را روی زمین ریخت و دختر محسن سر تا پایش را پر از ژله کرد. نازی هم حالش بهتر شده بود و گاهی لبخندی بر لبش می نشست.

********************

 

حسام سر قولی که به مادرش داده بود ماند. از صبح روز بعد به هر موسسه ای که ممکن بود خبری از خواهر کوچکش داشته باشند، سر زد. اما تا بعد از یک هفته کاملاً ناامید شد. هیچ کس هیچ خبری نداشت.

درمانهای نازی هم ادامه داشت. دو بار دیگر هیپوتیزم شد تا حسام تشخیص داد، دیگر نیازی به هیپنوتیزم ندارد. حالش بهتر شده بود. پدربزرگ مادریش چند بار برای بردنش آمده بود. اما نازی حتی از فکر دوری حسام غرق غصه میشد.

آن روز حسام توی حیاط کلینیک مشغول صحبت با نازی بود و سعی داشت او را قانع کند که باید برود. اما نازی اصلاً گوش نمیداد. داشت یک شاخه علف را ریزریز می کرد.

_: نازی با تو ام. می شنوی؟ تا ابد نمی تونی اینجا بمونی.

_: می دونم.

_: تو نبودی که اینقدر دعوای استقلال داشتی؟ می خوام دستم تو جیب خودم باشه. می خوام تنها برم خرید. می خوام کار کنم. می خوام...

نازی سر بلند کرد و چند لحظه غمگین به چشمهای حسام نگاه کرد. بعد دوباره سر به زیر انداخت و به خرد کردن شاخه علفی که در دست داشت ادامه داد.  

حسام آهی کشید و رو گرداند. بعد از چند لحظه پرسید: چرا نمیگی چته؟

_: من حرفی ندارم که بزنم.

_: مجبورم نکن هیپنوتیزمت کنم ازت حرف بکشم!

_: حرفی رو که نخوام بزنم با هیپنوتیزمم نمی زنم. شما که بهتر می دونین.

_: با کمی تلاش شدنیه.

_: حرفی نیست که علاقه ای به شنیدنش داشته باشین.

_: من به عنوان یک پزشک حق دارم که بدونم تو دلت چی میگذره.

_: چرا تهدیدم می کنین؟ چرا همین الان هیپنوتیزمم نمی کنین؟ اصلاً چرا با لگد بیرونم نمی کنین؟

_: بس کن نازی. تمومش کن. تو از اجتماع می ترسی. باید سعی کنیم ترست بریزه. اینجا خونه ی تو نیست.

نازی از جا برخاست. پشت به او گفت: باشه. میرم وسایلمو جمع می کنم.

_: یه جوری حرف نزن که منو گرفتار عذاب وجدان کنی.

نازی چرخید. چشمانش از اشک تر شده بود. به زحمت گفت: من نمی خوام باعث عذاب شما باشم. میرم. پرونده و سابقه ام می مونه برای این که افتخاری باشه تو کارنامه ی پزشکیتون. ولی خودم دیگه مزاحمتون نمیشم. قول میدم.

حسام برخاست و با دلخوری گفت: چرا مزخرف میگی نازی؟ تو هنوز به مشاوره احتیاج داری. هفته ای دو جلسه باید بیای.

_: نه. اینقدر اینجا بودم که یه پا واسه خودم دکتر شده باشم. می تونم گلیم خودمو از آب بیرون بکشم. مطمئن باشین که حتی غمگینم نمی مونم. میرم سر کار... درس می خونم. من می تونم.

_: من اینجوری نمی تونم مرخصت کنم.

نگاهی به ساعت پشت دستش انداخت. گفت: وقت نهاره. امروز نهار مهمون من باش. تو ماشین بیشتر حرف می زنیم.

_: من حرفامو زدم.

_: به یکی دروغ بگو که افکارتو زیر و رو نکرده باشه. برو حاضر شو.

_: من امروز میرم خونه.

اشکهایش را پاک کرد. به خودش مسلط شده بود.

حسام سری به تایید خم کرد و گفت: باشه. عصر با پدربزرگت تماس می گیریم. ولی الان میریم نهار بخوریم.

نازی به طرف ساختمان رفت. شاید این نهار برای خداحافظی خوب بود. مطمئن بود که نمی تواند دوباره برای مشاوره بیاید. یا همیشه یا هرگز.

لباس عوض کرد و جلوی آینه ی کوچک اتاق، شالش را محکم پیچید. لب به دندان گزید و با خود گفت: محکم باش. آروم. با لبخند ازش خداحافظی کن. از روز آخر خاطره ی قشنگی بساز.

از اتاق بیرون آمد. حسام نزدیک در منتظرش بود. سوار ماشین شدند و راه افتاد. بعد از چند لحظه سکوت، حسام پرسید: نمی خوای حرف بزنی؟

نازی بدون این که نگاهش کند، گفت: حرفی ندارم.

_: ولی من دارم. فکر می کنی من خوشم میاد از کلینیک اخراجت کنم و دیگه نبینمت؟ فکر می کنی آسونه برام؟ فکر می کنی نمیفهمم تو دلت چی میگذره؟ منو هالو فرض کردی نازی؟ تو باید بری. باید یه زندگی عادی رو شروع کنی. من باید خانوادمو قانع کنم که تمام مشکلاتت مال گذشته بوده. الان هیچ مسئله ی روانی نداری. اینو می فهمی؟ من بچه نیستم. یه روزه هم عاشق نشدم که دو روزه یادم بره. ولی نمی تونم بزنم زیر همه چی! خانوادم باید راضی بشن. تا وقتی که تو اینجایی اسمت هست مریض بستری! حالا من اگه قسم بخورم که تو حالت خوبه هم کسی باور نمی کنه. به خاطر من برو. قول میدم زیاد طول نکشه.

نازی ناباورانه گوش میداد. حسام ساکت شد و به فکر فرو رفت. موبایلش زنگ زد. گوشی کنار فرمان توی جای مخصوصش بود. حسام دکمه ی بلندگو را زد و با بی حوصلگی آشکاری گفت: بله؟

_: مرتیکه ابله! این موبایله تو داری؟ ده بار زنگ زدم میگه در دسترس نمی باشد. کدوم گوری هستی؟

_: کیارش تو می دونی خیــــــــلی به من لطف داری؟ من اصلاً مرده ی این ظرافت کلامتم!

_: می دونم. از بهزیستی زنگ زدن کارت داشتن. گویا خیلی واجب و فوری بوده. گفتن برو اونجا کارت دارن.

_: باشه الان میرم. فقط یه مسئله برای من پیش اومده. آقای دکتر محترم میدادی یه منشی از کلینیک به من زنگ میزد. چرا خودتو خسته کردی عزیزم؟

_: موش زبونتو بخوره حسام جون. می خواستم بزنم تو حالت، الواتی خیلی بهت نچسبه!

_: معلوم بود کار خیر از تو بر نمیاد. ولی دعا کن خبر خوبی باشه. کل کلینیک رو شیرینی میدم!

_: ببین تو اول داماد شو، بعد برو بهزیستی دنبال حضانت بچه و اینا!

_: کی خواست بره دنبال حضانت بچه؟

_: پس می خوای بری اونجا چه غلطی بکنی؟

_: یه گمشده دارم. کاری نداری؟ پشت فرمونم.

_: نه. برو به سلامت.

 

نازی ناباورانه پرسید: یعنی پیدا شده؟

_: نمی دونم. نمی خوام به خودم هیچ امیدواری ای بدم. این چند روز که هرجا سر زدم گفتن اصلاً همچین موردی نداشتیم.

_: پس الان چه کار دارن؟

_: نمی دونم.

 

 

باهم وارد بهزیستی شدند. بعد از چند بار از این اتاق به آن اتاق پاس شدن، بالاخره کسی را که تماس گرفته بود، پیدا کردند.

خانم کریمی عینکش را روی بینیش جابجا کرد. در حالی که پرونده ای را ورق میزد، گفت: شما دنبال دختری می گردین که 26/2/۶9 کنار خیابون عباسی از ماشین به بیرون پرت شده.

_: بله.

_: نشونه ای هم داشته؟

_: تو پتوی صورتی پیچیده شده بود. گوشاش تازه سوراخ شده بود و به جای گوشواره به گوشش نخ گره زده بودن. لباسشم یه سرهمی آبی بوده.

_: سنش چقدر بوده؟

_: هنوز یک ماه نداشت. بیست و سه روز.

_: ما یه مدد جو داریم که با این مشخصاتی که شما میگین روز 31/2/۶9 جلوی در بهزیستی پیدا شده. الانم تو یه پانسیون وابسته به بهزیستی زندگی می کنه. آدرسشو اینجا براتون نوشتم. شما می تونین مراجعه کنین. در صورتی که بتونین اثبات کنین که گمشده ی شما همین شخصه، با کمک یه وکیل مراحل قانونیش طی میشه و شما میتونین ایشون رو با خودتون ببرین.

حسام نفس عمیقی کشید و گفت: متشکرم.

 

باهم بیرون آمدند و حسام گفت: نازی باورم نمیشه. آه خدایا! یعنی ممکنه؟ بعد از بیست سال!!

نازی با لبخند نگاهش کرد. گفت: هیچی غیر ممکن نیست.

باهم به پانسیونی که خانم کریمی گفته بود رفتند. قبلاً ورودشان را اطلاع داده بودند. وقتی وارد شدند، چند لحظه ای با مدیر پانسیون صحبت کردند و بعد مدیر کسی را دنبال نازی فرستاد.

نازی خندید و زیر لب گفت: اسمش نازیه!

_: اسمش شیرینه! بریم بیرون دوباره براش شناسنامه می گیریم.

حسام چشم به در دوخت. نازی به وضوح ضربان شریان روی گردنش را می دید. سرخ شده بود و هیجان زده بود.

بالاخره انتظارشان به پایان رسید. دختری خوش قد و بالا وارد شد. حسام از جا برخاست و ناباورانه به او چشم دوخت. زمزمه کرد: من که نمی فهمم. تو ببین به من شبیهه؟

نازی گفت: نمی دونم. ولی به نسرین شبیهه. یه کمی هم به آقا محسن. نیست؟

دختر بدون حرف نشست. مدیر شرایط را قبلاً برایش توضیح داده بود. مدیر شروع به صحبت کرد و گفت: باید آزمایش دی ان ای بدین. اگر مثبت باشه، مراحل قانونیش طی میشه و دیگه مشکلی نیست.

کمی دیگر هم صحبت کرد. بالاخره نازی و حسام بیرون آمدند. حسام به کامیار تلفن زد و راجع مراحل قانونی کار با او صحبت کرد. بعد از چند دقیقه قطع کرد و به پدرش زنگ زد. از او خواست تا قطعی نشدن موضوع حرفی به مادرش نزند.

بعد هم نگاهی به نازی انداخت و پرسید: راستی قرار بود نهار بخوریم؟ خب چی می خوری؟

 

******************

 

نازی همان روز به خانه ی پدربزرگش نقل مکان کرد. هفته ای دو روز برای مشاوره مراجعه می کرد. حسام به شدت درگیر کارهای خواهری که هنوز معلوم نبود، خواهرش باشد، بود. ولی سعی می کرد به مراجعینش هم برسد. مخصوصاً نازی را نمی توانست از دست بدهد.

یک ماه بعد حسام به همراه خانواده اش با دسته گل و شیرینی وارد خانه ی پدربزرگ شدند. خانواده ی پدری و مادری نازی همگی در این مجلس حاضر بودند.

پدر حسام با رویی گشاده گفت: ما پیدا شدن دوباره ی دخترمون رو مدیون دختر شماییم. نازی هم به اندازه ی شیرین برای من عزیزه.

پدربزرگ نازی خندید و گفت: اتفاقاً ما هم دوباره داشتن دخترمون رو مدیون پسر شماییم و به آقای دکتر ارادت داریم.

_: نظر لطفتونه. نازی جان، دخترم، نظر تو چیه؟

نازی سر بلند کرد و به چشمهای مهربان پیرمرد نگاه کرد. سر به زیر انداخت و گفت: اگر بزرگترا اجازه بدن، منم موافقم.

 

****************

 

نازی و حسام با دسته گل و شیرینی به دیدن سهراب خان رفتند.

سهراب خان در حالی که چای را آماده می کرد و گلها را در گلدان میچید، گفت: پس بالاخره حرفتو به کرسی نشوندی! نه به این همه سال صبر کردنت، نه به این همه یهویی عجله کردنت!

نازی خندید و گفت: نذاشت بالاخره این خاطرات من مرتب بشن! هنوز گاهی قاطی می کنم.

سهراب خان گفت: تو اونی که لازم بود پیدا کردی! نگران بقیش نباش! ببینم زن و بچه ی منو احیاناً تو خاطراتت ندیدی؟

نازی با تعجب پرسید: زن و بچه ی شما رو؟

_: گفتم بلکه پیدا بشن منم از تنهایی دربیام.

_: مگه گم شدن؟

_: نه بابا. جدا شدیم. اونم با بچه ها رفت بلژیک. گهگاه با بچه ها چت می کنم. ولی دله دیگه. گاهی خیلی میگیره.

نازی سری تکان داد و گفت: می دونم. منم تنهام.

_: تو حسام رو داری. و پدربزرگا و مادربزرگا و بقیه...

حسام معترضانه گفت: بسه دیگه سهراب خان! وقت خوشیمه شما یاد غصه هات کردی؟ تو اگه اینقدر تنهایی طلب نبودی، تا حالا یه زن دیگه گرفته بودی. ضمناً منم هستم. جای رفیقت، برادرت، پسرت، هرکی دوست داری.

_: راحت باش پسر! اصلاً بگو جای پدرم! تو که داری میگی! اصلاً حالا که دارم فکرشو میکنم می بینم جای یه زن تو زندگیم خالیه. جای پدرم دور دستت یه زن واسه ما پیدا کن!

_: چشم. امری باشه؟

_: عرضی نیست. چاییتو بخور. یخ کرد.

نازی به دو مرد که همچنان مشغول شاخ و شانه کشیدنهای دوستانه بودند، چشم دوخت و فنجان چای را به لب برد. غرق در آرامشی شد که برای همیشه بر زندگیش سایه گسترانیده بود...

 

تمام شد

شاذّه

عصر سه شنبه

10/12/89