X
تبلیغات
رایتل

من کیم (9)

شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 05:01 ب.ظ

سلام سلاممم

خوبین دوستام؟ منم خوبم. خدا رو شکر

ببخشین دیر شد. چهار پنج صفحه نوشته بودم. امروز اومدم بقیشو بنویسم که نامردانه همش از دستم پرید و مجبور شدم دوباره بنویسم. حالا اشکال نداره. بالاخره موفق شدم و از قبلی هم به نظرم بهتر شد.


فقط یه مورد پیش اومد این حسام باز رفت پیش سهراب خان و دیدم این سهراب خان بیشتر به استادش می خوره. قبلاً گفته بودم مریضش بوده. حالا رفتم ویرایش کردم و نوشتم استادش بوده.


دیگه این که قصد داستان غمگین نوشتن ندارم اصلاً. اینقدر غصه ی نازی رو نخورین. قول میدم آخرش مثل همیشه شیرین باشه. بینشم که هرچی جا بشه طنز می نویسم که یه کم دلتون باز شه


خوش باشین و سلامت همیشه



منشی ضربه ای به در زد و وارد شد. حسام نفس عمیقی کشید و پرسید: تموم شد؟

_: بله آقای دکتر.

_: پیغامی؟ تلفنی؟

_: آقای کمالی باز زنگ زد وقتشو عوض کرد.

_: گمونم اصلاً دلش نمی خواد بیاد. دید خوبی نسبت به هیپنوتیزم نداره. دیگه؟

_: نازی... یعنی اون پسره فرید اومده بود.

_: خب؟

_: گفت بهتون بگم زده زیر قولش و اتفاقیم نیفتاده. دلیلشم این بود که مادربزرگش با خودش لواشک آورده بود و اون دلش نمی خواست نازی اونا رو بخوره!

حسام پوزخندی زد و گفت: مسخره! داری میری بگو صداش کنن، یه گوشمالی بهش بدم.

_: چشم آقای دکتر. امر دیگه ای ندارین؟

_: نه خداحافظ.

_: خداحافظ.



چند دقیقه بعد ضربه ای به در خورد. حسام با لبخندی آماده ی استقبال از نازی و شخصیتهایش شد.

_: بفرمایید.

ولی به جای نازی با چهره ی وحشتزده ی یکی از پرستارها مواجه شد.

_: آقای دکتر... نازی نیست.

حسام از جا پرید. داد زد: یعنی چی که نیست؟

به سرعت میز را دور زد و از اتاق بیرون آمد. پرستار داشت با دستپاچگی توضیح میداد که نه توی اتاقش بوده است و نه توی باغ. ولی حسام گوش نداد. دوان دوان به طرف در ورودی رفت. با عصبانیت از دربان پرسید: نازی از این در بیرون نرفته؟

_: نه آقا من اصلا امروز نازی رو ندیدم.

_: مطمئنی؟

_: بله آقا. من از ظهر همینجام.

نگهبان دوم هم اطلاعی نداشت. حسام در حالی که برمی گشت داد زد: چک کنین در پشتی قفل باشه.

در پشتی مخصوص حمل بار بود. وقتی باری نبود قفل بود. نگهبان بررسی کرد. در قفل بود.

حسام به اتاق نازی رفت. بهی خانم روی تخت دراز کشیده بود و رادیو گوش می داد. با دیدن دکتر پرسید: دخترم اومده؟

_: هنوز نه. نازی کجاست؟

_: نمی دونم. شاید رفته موهای دخترمو ببافه. حتماً تو باغن. زیر درخت آلبالو.

حسام نفسش را بیرون داد و در حالی که سعی می کرد بهی خانم عصبانیتش را نبیند از اتاق بیرون رفت. توی باغ درخت آلبالو نبود. چرند می گفت ولی حسام نگاهی سرسری به اطراف باغ انداخت و دوباره توی ساختمان دوید. به یکی از پرستارها گفت: سرویسا رو گشتین؟ آشپزخونه؟ همه جا!

خودش از پله ها بالا دوید. طبقه ی دوم نبود. آخرین طبقه را هم گشت. توی ایستگاه پرستاری، پرستارهای شیفت با احتیاط دکتر را می پاییدند. هیچ کس، هیچ وقت دکتر حسام را اینقدر عصبانی ندیده بود!

حسام که از جستجو نتیجه ای نگرفت، مشتی روی میز پرستاری زد و درحالی که می کوشید صدایش بلند نشود، پرسید: چرا نشستین؟ پس کجاست؟ این مریض خطرناکه! اگه یه بلایی سرش اومده باشه... اگه خونوادش سراغشو بگیرن چه جوابی باید بدم؟

چون کسی جوابی نداشت، رو گرداند و متفکرانه به اطراف نگاه کرد. کجا می توانست رفته باشد؟ کار خطرناکی نکرده بود؟ به مهرداد تلفن بزند؟

یکی از پرستارها پشت سرش زمزمه کرد: تقصیر خودشه که دیوونه ی زنجیری رو زنجیر نمی کنه.

حسام ناگهان برگشت و پرسید: چی گفتی؟

_: من... من هیچی آقای دکتر.

_: بار آخرت باشه که تو کار تشخیص و طبابت دخالت می کنی!

_: چشم آقای دکتر.

همان موقع در راه پله ی اضطراری که مقابل ایستگاه پرستاری بود، باز شد و نازی وارد شد. حسام نفسی به راحتی کشید و پرسید: تو اونجا چه غلطی می کردی؟

قبل از این که نازی جوابی بدهد، دوباره رو به پرستارها کرد و گفت: معلوم هست اینجا چه غلطی می کنین؟ درست از جلوی چشمتون بیرون رفته و ندیدین! نمی تونم که در راه پله ی اضطراری رو قفل کنم!!

پرستار خاطی با دستپاچگی گفت: شاید از یه طبقه ی دیگه بیرون رفته.

_: تو یکی حرف نزن! نازی با من بیا.

اینقدر عصبانی بود که حوصله ی آسانسور را هم نداشت. همانطور که با پله آمده بود، باز به طرف راه پله رفت. نازی به دنبالش دوید. سعی می کرد به او برسد. بالاخره وقتی به طبقه ی همکف رسیدند، با ناراحتی پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ من جایی رو آتیش زدم؟ زلزله اومده؟ چرا تو راه پله ی اضطراری بودم؟

حسام به طرف او برگشت. نازی بدون این که منتظر جواب شود، با نگرانی به دستهایش نگاه کرد و پرسید: اینا خونه؟ بلایی سر کسی آوردم؟

حسام بالاخره تبسم کمرنگی کرد و گفت: نه لواشکه. دور دهنتم کثیفه. برو تمیزش کن بعد بیا مطب من.

به یک پرستار اشاره کرد: همراه نازی برو.

بعد به مطبش برگشت. روی صندلی پشت میزش نشست و آهی کشید. تمام آن احتمالات خطرناک پیش چشمش جان گرفتند. می دانست باید احتیاط بیشتری می کرد. اما نمی توانست نازی را ببندد. اسارتش ممکن بود اعصابش را چنان بهم بریزد که دیگر هرگز نتواند درمانش کند.

سرش را بین دستهایش گرفت و سعی کرد تمرکز کند. در اتاق با احتیاط باز شد. نازی سرش را از بین در و چهارچوب تو آورد و پرسید: بیام تو؟

سر بلند کرد. چند لحظه بدون جواب نگاهش کرد. صورتش را شسته بود. مژه های پرپشت و سیاهش هنوز خیس بودند و مثل سیاهی چشمانش می درخشیدند. دل حسام لرزید. عضلات صورتش را منقبض کرد تا بتواند خودش را کنترل کند.

نازی لب برچید. با تردید گفت: اگه امشب خسته این... فردا میام. اگه نگرانین بگین دستامو به تخت ببندن.

حسام سرش را تکان داد و با دلخوری گفت: نه بیا تو. زیاد طول نمی کشه. بشین.

نازی روی مبل نشست و مانتوی صورتی درمانگاه را صاف و مرتب کرد. حسام از حرکتش یاد پانی افتاد. سر به زیر انداخت. در حالی که با خودکارش بازی می کرد، گفت: نازی از کی تو راه پله بودی؟

_: یادم نمیاد.

پس خودش بود! نفسی به راحتی کشید. سر برداشت و پرسید: دقیقاً از امروز چی یادت میاد؟

نازی فکری کرد و بعد گفت: صبح گفتین مادربزرگ و پدربزرگم به دیدنم میان. بعد درست نمی دونم چی شد. عصر اومدن. اینجا بودیم. بعد با مادربزرگم رفتم تو باغ و بعد... نمی دونم... نمی دونم کِی و چرا رفتم تو راه پله. وقتی به خودم اومدم انگار از خواب پریدم. سردم بود و تمام تنم درد می کرد. دستامم که قرمز بود. خیلی ترسیدم. فکر کردم خونه. برگشتم تو و شما رو دیدم. بیشتر ترسیدم. چه کار کرده بودم که اینقدر عصبانی بودین؟

_: هیچی... هیچی کار بدی نکرده بودی. عصبانیتم از تو نبود. تو فقط گم شده بودی و هیچ کس ندیده بود که رفتی تو راه پله. از پرسنل عصبانی بودم. این همه آدم اینجان و یه نفر حواسش به تو نبود.

ناگهان نازی تغییر حالت داد. روی مبل لم داد و دستش را روی پشتی صندلی انداخت. لحنش عوض شد و با تمسخر گفت: حرفا می زنی دکی! کلی کارآگاه بازی کردم که هیشکی نازی رو نبینه! تو هم اگه یه ذره از اون لواشکا چشیده بودی، حاضر نبودی یه سر سوزنشو به هیچکس بدی. منم دنبال یه جای خلوت می گشتم. تو مستراح که نمی تونستم بخورم. تو این خراب شده که جای خلوت دیگه پیدا نمیشه. مجبور شدم برم تو راه پله اضطراری.

_: مودب باش فرید! این چه طرز حرف زدنه؟ مگه تو به من قول نداده بودی؟ اینه رسم مردونگی؟

_: ااا یه ساعت دارم روضه می خونم تازه می پرسه لیلی زنی بود یا مردی؟

_: من کاری به لواشکا ندارم. تو به من قول داده بودی.

_: حالا من اگه نخوام به نازی کمک کنم کی رو باید ببینم؟ خودتم می دونی که من از همه عاقلترم. بقیه باید برن بیرون.

_: کسی جایی نمیره. شماها باید به درون نازی برگردین و به صورت یه شخصیت واحد در مواقع لزوم بروز کنین. نه این که اینجوری جدا باشین.

_: برگشتی سر خونه ی اول! این چرندیات چیه؟ همه میرن بیرون فقط من می مونم. تازه اون وقت باید کمکم کنی که خودم بشم.

_: تو که نمی خوای یه آدم نصفه باشی. یا در واقع یه یک پنجم! شماها باهم کامل میشین.

_: قبول. بعد تو کمک کن که تغییر جنسیت بدم.

_: ولی نازی یه دختره.

_: دو پنجمش پسره! پونه هم که اصلاً قسمتی به حساب نمیاد. دیوانگیه مطلقه. نازی هم که به قول پانی پپه اس! می مونه من و پانی و هژیر. خب زور ما می چربه.

_: امشب حوصله ی بحث ندارم. برو بیرون فرید.

_: امشب باید جواب منو بدی. بهم قول بده که کمکم می کنی.

ناگهان پانی جیغ زد: حسام بهش گوش نکن. تو می دونی که من باید کامل بشم. من یه دخترم. من واقعیت نازیم. من...

_: باز شروع کردین؟ هر دوتون برین بیرون. برگردین به اتاقتون. تا فردا صبحم همون جا باشین.

از جا برخاست. پانی هم بلند شد. جیغ جیغ کنان گفت: جواب بده برم. بگو آخر من می مونم. این فرید خیلی احمقه که فکر می کنه می تونه پسر بشه! بهش بگو کمتر جولون بده. بگو برنده کیه.

حسام جلو آمد و با لحن قانع کننده ای گفت: من هنوز هیچ تصمیمی نگرفتم.

فرید گفت: توی لعنتی فقط طرفدار نازی هستی! تو عاشقشی و معلومه که می خوای اون برنده بشه. ولی من نمی ذارم.

حسام که به سختی خودش را کنترل می کرد، با عصبانیت گفت: گمشو برو تو اتاقت!

ناگهان چشمهای نازی گشاد شدند. نگاهش تغییر کرد. چند لحظه با حیرت به حسام چشم دوخت. بعد رو گرداند و به طرف اتاقش دوید. حسام با ناراحتی چشمهایش را بست و زمزمه گفت: نازی بود! خراب کردی!


*******************


ساعت ده شب منزل سهراب خان بود. موبایلش را خاموش کرده بود. همه ی داستان را تعریف کرده بود. یک کیسه یخ روی پیشانیش بود و یک فنجان قهوه هم در درست داشت. کیسه یخ را برداشت. کمی به جلو خم شد و جرعه ای نوشید.

سهراب خان پرسید: خب؟

_: به جمالت!

_: جا زدی؟

_: نه! یعنی نمی تونم جا بزنم. من قسم خوردم و تا آخرش وایسادم.

_: اینقدر این قسمتو به رخ من نکش! یه جراحم وقتی می بینه نمی تونه چاقو رو شکم عزیزش بذاره، مریضشو به یه همکار مورد اعتمادش واگذار می کنه. نکنه که اون علاقه باعث بشه دستش بلرزه و کارشو غلط انجام بده. هیچ تداخلی هم با قسم بقراط نداره!

_: نمی تونم. من نمی تونم بدم یکی دیگه. تو کلینیک خودمون که کسی این کاره نیست. جای دیگه هم نمی تونم بفرستمش. باید پیش چشمم باشه.

_: هیپنوتیزمشو خودت بکن. مشاوره رو بده دست کیارش یا اون خانمه اسمش چی بود؟

_: صنم. نه به هیچ کدومشون اعتماد ندارم.

_: خاک بر سر از خودراضیت کنم!

_: دست شما درد نکنه.

_: مگه دروغ میگم؟ بیا و اون کلاه نداشته تو قاضی کن. تو تا حالا چه هنر بزرگی در زمینه ی روانشناسی انجام دادی که به این راحتی به خودت لقب مشاور اعظم شهر رو دادی و مطمئنی هیچ کس رو دستت نیست؟

_: حق با توئه. ولی من...

حرفش را ادامه نداد. لبهایش را بهم فشرد و فنجان قهوه را به لب برد.

سهراب خان جمله را تکمیل کرد: تو دوسش داری. و فکر می کنی به علت این علاقه بهتر و دل رحمتر عمل می کنی. اما اینطور نیست. تو دلت نمیاد چاقو رو بذاری! بذار کیارش باهاش حرف بزنه. حتی اون صنم خانمم زیادی مهربون به نظر میاد.

_: نازی خیلی حساسه.

_: آخی نااازی! خب معلومه که حساسه! اگه اینقدر نازک نارنجی نبود که تجزیه نمیشد! ولی من فکر می کنم یکی مثل کیارش رو لازم داره تا قاطعانه راهشو مشخص کنه و شخصیتاشو قانع کنه.

_: مطمئن نیستم که دوسش دارم. اون هنوز یه شخصیت واحد نداره که من بتونم تصمیم بگیرم.

_: خیلی خب. قرار نیست الان ازش خواستگاری کنی! ما داریم در مورد درمانش صحبت می کنیم.

_: یه سوال بکنم؟

_: بپرس.

_: چرا دیگه طبابت نمی کنی؟

_: این یعنی این که اگه حاضر بشی از پله ی بهترین مشاور شهر بیای پایین، حاضری به نفر دوم بودن رضایت بدی، درسته؟

_: میشه به جای مچ گرفتن جوابمو بدی؟

_: درس دادن رو بیشتر دوست دارم. همین.

_: اگه هفته ای دو سه جلسه نازی رو بیارم اینجا، حاضری مشاورش باشی؟

_: اون وقت تو کلینیک بهت چی میگن؟ هفته ای سه روز آقا مریض مورد علاقشو می بره بیرون!

مکثی کرد. چند لحظه تو چشمهای حسام نگاه کرد. بعد به آرامی گفت: اگه پسر خوبی باشی ممکنه خودم بیام ویزیتش کنم. برای اولین بار و آخرین بار. درست فکر کن بعد جواب بده. من فقط یه بار بهت لطف می کنم.

حسام با ناباوری گفت: من شکی ندارم.

سهراب خان ابرویی بالا برد و گفت: نه نشد! اومدیم و بعد از خوب شدنش اونی نشد که تو دوسش داری. پشیمون نشی که چرا به من رو زدی.

_: من پشیمون نمیشم. اگه بازم مسخرم نمی کنی، میگم که قسم خوردم که تمام تلاشمو برای بهبودیش بکنم.

_: باشه. اینم یادآوری کنم که ویزیت من کم نیست!

_: می پردازم.

_: پس بزن قدش! روزای فرد ساعت 4 تا 5 بعدازظهر میام به اون کلینیک فکسنیت ببینم چه می تونم بکنم با این بیمار چند شخصیتیت!

_: متشکرم!

_: خواهش می کنم.




حسام سوت زنان به طرف خانه ی پدری رانندگی کرد. بار سنگینی از دوشش برداشته شده بود. از فرط سبکی حس می کرد می تواند پرواز کند. خوشحال و خندان وارد شد. خواهر و برادرها و خانواده هایشان آنجا بودند. فقط جای حسام خالی بود.

پدرش پرسید: ساعت خدمتتون هست آقای دکتر؟

مادر با نگرانی پرسید: موبایلت چرا خاموش بود؟

حسام نگاهی به ساعت انداخت. یازده شب بود. سرخوش سر بلند کرد و گفت: موبایلم خاموش بود؟ اه؟ بله مثل این که خاموشه! فکر کنم از عصر که مریض داشتم دیگه روشنش نکردم. معذرت می خوام.

احسان برادر کوچکش که تازگی ازدواج کرده بود، ابرویی بالا انداخت و گفت: معلومه که خیلی خوش گذشته!

خواهرش نسرین در حالی که بچه اش روی پایش خواب می کرد، پرسید: حالا خوشگلم هست؟

چهره ی سهراب خان پیش چشم حسام جان گرفت. با خنده پرسید: کی؟

محسن برادر بزرگش گفت: اونی که تا این موقع باهاش بودی.

نسرین اضافه کرد: اونی که خونوادتو بهش فروختی! مثل این که پاک یادت رفته بود که امشب دور همیم. اگه نوبت من بود که این ساعت دیگه رات نمی دادم!

_: ای خدا خیرت بده! کاش نوبت تو بود. الان خونه خالی بود برمی گشتم می خوابیدم! حالا چرا نشستین؟ دیر وقته ها! نمی خواین برین خونتون؟

_: اینجا همونقدر که خونه ی بابای تو هست، خونه ی بابای منم هست. تو چرا نمیری سر خونه زندگیت؟ اگه زن داشتی جرات نمی کردی تا این وقت بیرون بمونی و موبایلتم خاموش باشه. زنگ زدیم کلینیک گفتن خودشونم کارت دارن ولی موبایلت خاموشه!

_: اه؟ جداً؟ چه کارم داشتن؟

موبایلش را دراورد. همان موقع زنگ زد. جواب داد. کیارش بود. غرغرکنان گفت: خسته نباشین آقای دکتر. گوشیتو روشن نکنی. مجبور میشی جواب بدی خسته میشی خدای نکرده!

حسام با خنده گفت: سلامت باشین. چه خبر؟

نسرین پرسید: کیه؟ خودشه؟ همون خانم خوشگله؟

حسام با تمسخر گفت: همون کیارش خوشگله!

کیارش با عصبانیت گفت: خودتو مسخره کن! نازی می خواست خودشو بکشه، نصف شبی منو زابرا کردن، تو نشستی با خانواده منو دست میندازی؟

حسام از جا برخاست و با ناباوری پرسید: چکار کرده؟

در حالی که کتش را بر می داشت، رو به مادرش گفت: معذرت می خوام. باید برم کلینیک. شب نمیام.

بدون این که منتظر جواب بشود از در بیرون رفت. کیارش گفت: نه آقای دکتر زحمت نکش عزیزم. خسته میشی تو. من هستم اینجا.

_: میشه به جای مسخره بازی بگی چی شده؟

_: یه لیوان شکسته و سعی داشته با شیشه رگشو بزنه. پرستارا به موقع رسیدن. دستش فقط یه کمی اوف شده. یه خراش کوچیک. ولی داشته داد و بیداد می کرده. تو هم جواب نمی دادی. به من زنگ زدن. گفتم بهش آرامبخش بزنن. بعدم اومدم و یک ساعت باهاش حرف زدم تا یه کم آروم گرفت و خوابش برد. واقعاً لازم نیست بیای. منم دارم میرم خونه.

_: ممنون. جبران می کنم.

به خانه برنگشت. باید نازی را می دید.

چون خیلی سر و صدا کرده بود، او را به اورژانس برده بودند که نسبتاً از بقیه ی اتاقها دور بود و صدایش کمتر مزاحم باقی بیماران میشد.

حسام بالای سرش ایستاده بود. مچ دستش چسب ساده ای داشت. همانطور که کیارش می گفت، به موقع رسیده بودند. موهایش از زیر روسری بیرون ریخته و خیس عرق به پیشانیش چسبیده بودند. خیلی تقلا کرده بود.

حسام روی مبل کنار اتاق نشست و غرق فکر شد. همانجا خوابش برد.

با صدای خش خش چیزی از خواب پرید. چراغ خاموش شده بود. چشمش هنوز به تاریکی عادت نکرده بود که حرکت چیزی را حس کرد. نازی داشت از اتاق بیرون می رفت. حسام را نمی دید. حسام زمزمه کرد: نازی؟

_: اه لعنتی!

حسام دست دراز کرد و چراغ را روشن کرد. نازی کلافه ایستاد و نگاهش کرد.

_: کجا میری؟

_: میخواستم زحمتتونو کم کنم.

_: چه زحمتی؟

_: من نازی رو دوست دارم.

حسام آرام برخاست. در را بست و جلویش ایستاد. نازی چهارزانو روی زمین نشست و گفت: بذارین برم.

_: تو باید هژیر باشی.

_: آره. چرا اینقدر اذیتش می کنین؟ اگه بمیره خیلی خوشحالتره. دیگه فرید و پانی هی اذیتش نمی کنن. اون پرستارای بدجنس هی بهش آمپول نمی زنن. بذارین برم. اصلاً همون دیروز اگه به فکرم رسیده بود خوب بود. فقط یه لحظه ترسیدم. کم عقلی کردم. باید از تو راه پله مینداختمش تو خیابون. اون وقت دیگه الان همه چی تموم شده بود. تموم شده بود.

_: بس کن هژیر! نازی خوب میشه. خوب خوب... برمی گرده پیش خونوادش.

_: چرا الکی میگین؟ اینجا هیشکی خوب نمیشه. وقتیم خوب بشه دیگه خونوادش قبولش نمی کنن. همشون دروغ میگن. هیشکی دلش نمی خواد یه دیوونه تو خونه اش نگه داره. بذار برم آقای دکتر. هم برای تو بهتره هم من. تو از شر نازی راحت میشی. منم فرید و پانی دست از سرم برمیدارن. نازی راحت میشه. بذار برم.

_: تو داری هذیون میگی هژیر. آدم به خاطر علاقه راضی به مرگ کسی نمیشه.

_: چرا میشه. دکتر اگه عزیزت درد بکشه، راضی نمیشی اکسیژنشو قطع کنی که بمیره و دیگه درد نکشه؟

_: نه من این کارو نمی کنم.

_: برای این که ندیدی عزیزت اونجوری درد بکشه. ولی نازی داره درد می کشه.

_: مزخرف نگو. نازی فقط غصه می خوره. من کمکش می کنم. یه دکتر خیلی خوبم بهم قول همکاری داده.

_: یه دکتر خیلی خوب مثل اون احمقی که بار اول نازی رو پیشش فرستادی و گفت نازی شیزوفرنه؟! به همون خوبی؟ دستت درد نکنه!

_: اون دکتر تقصیری نداشت. تشخیص MPD کار ساده ای نیست. نمیشه با یه جلسه تشخیص داد. منم با هیپنوتیزم فهمیدم. ولی این اون دکتر نیست. خیلی بهتره. به من لطف کرده که حاضر شده به نازی مشاوره بده.

هژیر پوزخندی زد و گفت: هیچ فایده ای نداره.

حسام در را قفل کرد. کلید را برداشت و دوباره روی مبل نشست. به آرامی گفت: اون خوب میشه. بذار خوب بشه. بذار نازی خوشحال بشه.

_: شعر و وره. نازی خوب نمیشه.

_: بگیر بخواب.

_: آره خوابم میاد. می خوام برای همیشه بخوابم.

برخاست و به طرف تخت رفت. در حالی که دراز می کشید گفت: اون استادت اگه یه جو عقل داشته باشه کمکم می کنه. به نازی کمک می کنه. نازی زندگی به درد بخوری که نداشت. دلم می خواد یه مرگ باشکوه داشته باشه.

چند دقیقه بعد خوابش برد. حسام سرش را بین دستهایش گرفت. کاش می توانست کاری بکند. از اتاق اورژانس بیرون رفت و مشغول قدم زدن توی راهرو شد.


****************


سهراب خان به قولش عمل کرد و عصر روز بعد سر ساعت آمد. توی مطب حسام مشغول صحبت با نازی شد. حسام بیرون نشسته بود و از گوشی حرفهایشان را می شنید. لحن قانع کننده ی سهراب خان فوق العاده بود! هژیر به راحتی سر جایش نشاند و راضیش کرد دست از کشتن نازی بردارد. اما فرید و پانی اصلاً خودشان را نشان ندادند. انگار از غریبه چندان خوششان نیامده بود. پونه هم که کلاً کمتر بروز می کرد. هژیر جای خود را به نازی داد. سهراب خان برای نازی نوع بیماری و روند درمان را توضیح داد. بعد هم با رضایت خداحافظی کرد و بیرون آمد. یک ساعت تمام شده بود.

حسام با خوشنودی گفت: عالی بود. ممنونم.

_: خواهش می کنم. مراقبش باش. این دفعه بقیشون به فکر خودکشی نیفتن. به این هژیرم هنوز نمیشه زیاد اعتماد کرد.

_: چشم!


سهراب خان رفت. کامیار به دیدن حسام آمد. هنوز نازی توی مطب حسام بود. از حرفهای سهراب خان گیج شده بود و می خواست سوالاتی در مورد بیماریش از حسام بپرسد.

کامیار و حسام دم در مطب ایستاده بود. کامیار با خنده گفت: اومدم یه کم مشاوره بگیرم. خیلی نگرانم. چه جوری می تونم به استرسم غلبه کنم؟ آخه... آخه امروز دارم میرم خواستگاری!

حسام سوتی کشید و گفت: مبارکه پسر! بالاخره موفق شدی!

_: آره. بالاخره راضی شدن. ولی خیلی می ترسم. نکنه دستپاچه بشم یه جواب عوضی بدم باز باباش بزنه زیر همه چی؟ کمکم کن.

ناگهان نازی از اتاق بیرون آمد. با قدرتی که از هیکل بیجان او بعید بود، یقه ی کامیار را گرفت و او را به دیوار کوبید!

با نگاهی وحشی و ترسناک گفت: نه! این دروغه! تو حامی روزهای سخت منی! محاله که خیانت کنی! اگر به دختری بیگانه حتی فکر هم بکنی با دستهای خودم جان بی ارزشت را خواهم گرفت!

یک پرستار جلو دوید و نازی را عقب کشید. پونه همچنان دست و پا می زد و شعر می گفت. حسام در حالی که می کوشید جلوی خنده اش را بگیرد، گفت: یه آرامبخش بهش بزنین و فعلاً به تخت ببندینش.

نازی را که دور کردند، به کامیار که هنوز مات و متحیر به دیوار چسبیده بود، نگاه کرد. غش غش خندید و گفت: کاشکی یکی عاشق من میشد!

_: چرا مزخرف میگی؟ تو به چی داری می خندی عوضی؟ اگه یه روز بیاد این شعر و ورا رو به نامزدم بگه باید چه گلی به سرم بگیرم؟

_: پیشنهاد می کنم آدرس نامزدتو بهش ندی!

حسام هنوز داشت می خندید. وارد مطبش شد و گفت: بیا بشین ببینم اضطرابت بهتر شده یا هنوز احتیاج به مشاوره داری؟

_: ببین من خوب خوبم! روزت بخیر! اصلاً اگه نمیومدم خیلی بهتر بود!

_: بشین کامیار.

_: نه دیگه برم خداحافظ.

_: موفق باشی! نفس عمیق یادت نره. خداحافظ.