X
تبلیغات
نماشا
رایتل

من کیم؟ (8)

شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:28 ق.ظ

سلام سلام سلاممم

صبح شنبه تون بخیر و شادی. امیدوارم هفته ی خوبی پر از انرژی و خوشی شروع کرده باشین

اینم از قسمت هشتم. امیدوارم لذت ببرین. کلی شرمنده می کنین با تعریفاتون. لطفاً انتقاد هم بکنین. خیلی دلم می خواد داستان میزون در بیاد و تناقضی نداشته باشه.

خوش باشین و سلامت همیشه



نازی روی نیمکت نشسته بود و توی هوا با انگشت نقاشی می کرد. حسام کنارش نشست و پرسید: چی می کشی؟

_: آه... سعی می‌کنم این طبیعت دلنشین را به تصویر بکشم اما صد حیف که قلم من قاصر از خلق تصویری بدین زیباییست.

_: اگه واقعاً علاقمندی میشه یه بوم و سه پایه ی واقعی برات جور کنیم.

نازی برگشت. چند بار پلکهایش را بهم زد و بالاخره گفت: آه ای پزشک گرانقدر راست میگید؟ واقعاً برای من چنان نعمتی متصور است؟

_: البته که متصور است. بگو ببینم پونه... تو کی اومدی پیش نازی؟

_: بعد از مرگ تلخ مادر مهربانمان.

_: یعنی تو خواهرشی.

_: البته که خواهرش هستم. نزدیکترین و بهترین دوستش در این دنیای بی رحم.

_: نازی هم به نقاشی علاقمنده؟

_: او هر آنچه را که من دوست دارم، می پسندد. اما مادرمان... آه مادرمان نقاشی را کاری عبث و بیهوده می پنداشت. او هرگز به نازی اجازه نداد تا رویاهایش را به تصویر بکشد.

_: در مورد شعر چی؟

_: با شعر هم همینگونه برخورد می کرد. شرم دارم از تکرار گفته اش... اما ای پزشک گرانقدر او می‌گفت این اراجیف به درد نازی نمی خورد. آه نازی...

صورتش را با دست پوشاند و مشغول گریستن شد. اما چند لحظه‌ای نگذشته بود که فرید بروز کرد. پایش را پسرانه رویهم انداخت و ساعدهایش را روی پایش رها کرد. با خنده گفت: حوصله ات سر نمیره دکی؟ چطوری می تونی بشینی شعر و ورای این دیوونه رو گوش کنی؟

_: اومده بودم که با تو حرف بزنم. دیدم پونه است. گفتم چند دقیقه‌ای هم پای کلام ایشون بنشینم.

_: خیلی حوصله داری به خدا!

_: پونه از غم مرگ مادر نازی بروز کرده؟ برای فرار از غصه هاش؟

_: آره. ولی به خاطر اون دواهای دکتر قبلیه هم بود. باز خدا خیری به تو بده که دار و دوای مرتبی به حلق ما نمی ریزی. اون یکی هممونو قاطی کرده بود. این وسط مادره هم مرده بود و دیگه ببین چه آش شله قلمکاری شده بود. معلومه که نتیجه‌اش میشه یه خل وضع مثل پونه.

_: پونه میگه مادر نازی از شعر و نقاشی بدش میومده. در‌واقع اون حاصل عقده‌های شعر و نقاشی نازیه.

_: آره. یه مورد دیگه هم هست. مامانش خودش سبزه بود. ولی باباهه سفید و خوش بر و رو بود. مامانش دلش می‌خواست نازی مثل باباش سفید بشه اما نشد. همیشه به بچه‌اش می‌گفت سیاه سوخته، ذغالی، سوسک سیاه و از این قبیل. حالا اینا هم قربون صدقه ی مادرانه بود هم فحش. اینه که من کمرنگم، پانی از من سفیدتره و پونه هم تقریباً رنگ نداره، شفافه.

_: هژیر چی؟

_: اسم منو بردین آقا دکتر؟ بفرمایین. من همین جام.

_: سلام علیکم. داشتم می‌پرسیدم رنگ و روی تو چه جوریاس؟

_: من مثل نازی سیاهم. نه به اون سیاهی... ولی خب مثل آقافرید خوش تیپ نیستم. عوضش مرام و معرفت حالیمه. می‌فهمی؟

فرید غرغرکنان گفت: مرام و معرفت می دونی چیه دکی؟ یعنی بزنه یارو رو بکشه هممونو بدبخت کنه.

_: یکی یکی حرف بزنین من بفهمم مخاطبم کیه. من می خوام در مورد خونواده ی مادری نازی بدونم.

هژیر گفت: من هژیرم آقای دکتر. همه چی رو هم می دونم. نازی برام تعریف کرده. اونم از مادرش شنیده. مادرش بیست و نه سی سالگی عاشق پدرش میشه. پدرشم شوفر تاکسی سر کوچشون بوده. پدربزرگه راضی نمی شده. یارو بی‌سواد و دهاتی بوده، ولی اینا همشون دکتر مهندسن. حتی خود مادره هم لیسانس داشته. ولی به زور میشه زن یارو. بعد از مردن یارو هم دیگه برنمی گرده خونه ی باباش. بدبختی رو می کشه تا میشه زن این مرتیکه هوشنگ، که از اونی که بود بدبخت‌تر بشه. این وسط خونوادش دیگه تحویلش نمی گیرن. فقط همین خانم معلم یعنی مامان مهرداد یه ذره جواب سلامشونو میده.

_: میدونی از کجا می تونم پدربزرگشو پیدا کنم؟

_: اهم اهم. من می دونم دکی. من همه ی اینا رو می شناسم. کلیم باهاشون طرح دوستی ریختم.

_: هم خونواده ی پدری هم مادری؟ خوبه آقا فرید. خیلی عالیه که تو اینقدر معاشرتی هستی.

_: برای اینکه ازشون بسلفی باید باهاشون رفیق بشی. منم هرچی تونستم این پدربزرگای خرپولو تحویل گرفتم. بالاخره یه روز بدرد می خورن. پدربزرگ مادریش آدم بدی نیست. ولی خب یه جورایی خیلیم تحویل نمی گیره. پدربزرگ پدریه که سپیدانه بهتره. ولی اینکه اینجاست پولدارتره!

_: اینکه اینجاست چه‌جوری می تونم پیداش کنم؟

_: یه دفتر صادرات واردات داره. آدرسشو برات می نویسم.

_: ممنون.


*****************


حسام نگاهی به خط کج و کوله ی فرید انداخت و دوباره به زمین در دست احداث جلویش چشم دوخت. فرید توهم زده بود یا سر کارش گذاشته بود؟ اینجا که دفتر کاری نبود. فقط یک اسکلت فلزی بود که هنوز خیلی مانده بود تا کامل شود.

حسام دوباره قد خیابان را بالا و پایین کرد. نخیر. نبود. با ناامیدی به طرف فروشگاه شب آهنگ راند. یک هفته از حمله ی نازی به مهرداد و سونیا می گذشت. حسام امیدوار بود بتواند گفتگویی با مهرداد بکند و نشانی پدربزرگش را هم بگیرد.

مهرداد پشت صندوق نشسته و مشغول کار بود. سونیا آنجا نبود. جای نازی را هم یک زن جاافتاده گرفته بود. حسام جلو رفت و بعد از سلام و علیک پرسید: می تونم چند دقیقه‌ای وقتتو بگیرم؟

مهرداد نگاهی به همکارش کرد و گفت: ببخشین من چند دقیقه‌ای کار دارم.

زن سری تکان داد و گفت: باشه.

باهم به طرف کافی شاپ فروشگاه رفتند. مهرداد دو فنجان نسکافه گرفت و در حالی که می نشست، پرسید: حال نازی چطوره؟ آروم شده؟

_: بله خدا رو شکر آرومه. تو می دونستی مریضه؟

_: چیزی نبود که بشه قایمش کنه. تعادل نداشت. همش می‌گفت من پانیم. از نازی به عنوان سوم شخص اسم می‌برد و اگه من حرفشو اصلاح می‌کردم عصبانی میشد و حسابی بهم می ریخت. منم خیلی سعی می‌کردم به دلش راه بیام که آبرومو نبره. بالاخره اینجا محل کار منم هست. نه می تونستم زیر آبشو بزنم، نه اجازه بدم که خودمو از کار بیکار کنه. خدابیامرز خاله خیلی التماس کرد که دستشو اینجا بند کنم.

_: بقیه ی شخصیتاش چی؟ اونا رو هم دیده بودی؟

_: ببخشید؟!

_: مثلاً فرید که من اون روز باهاش حرف می زدم.

_: هان فرید... به سونیا می‌گفت من فریدم. می‌گفت می خوام پسر بشم. اخلاقای پسرونه و این خل بازیا. به سونیا گفته بودم خله و باید موظب خودش باشه. اما اون دلش براش می سوخت و گوش نمی کرد. ولی برادراش چرا. حسابی قاطی می کردن. این‌ام تقریباً هر شب یه سری به اغذیه فروشی شون میزد. از سونیا شماره هم گرفته بود و بهش تلفنم میزد. گاهی که خیلی بهم می‌ریخت، سونیا گوشی رو میداد دست برادراش جواب بدن ردش کنن. طفلک اونم خیلی ضربه خورد.

_: دیگه با کی معاشرت داشت؟

_: خیلی نمی دونم. من فقط ساعتای کاری باهاش بودم. اونم که اینقدر پرت و پلا می‌گفت که معلوم نبود کی راست میگه و کی دروغ. هرچی التماسش می‌کردم که بره دکتر راضی نمیشد.

_: می دونست که سونیا نامزدته؟

_: نه... یعنی یه بار خواستم بهش بگم. همون دفعه ی اول که بهش معرفیش کردم. کاش نمی کردم. طفلکی سونیا که خیلی از دستش عذاب کشید. دائم رو سرش خراب بود. این‌ام هی به من غر میزد. بهش حسودیش میشد. همش خیالات برش می داشت. فکر می‌کرد دوسش دارم. آدم باید خودشم یه چیزیش بشه که عاشق همچو کسی بشه، مگه نه؟

حسام سری تکان داد و پرسید: پدربزرگتون چی؟ نازی بهش سر میزد؟

_: آره. به زور باهاش آشتی کرده بود. یعنی آشتی که نه... می دونین اینقدر از مرحله پرته که اصلاً اهمیتی نمیده چه‌جوری تحویلش بگیرن. اون بدبختم دلش براش می سوزه. هربار میومد راش میداد. مادربزرگم بدتر از اون واقعاً دوسش داره. این روزام خیلی نگرانشه. براش نگفتم بهم حمله کرده. طفلک غصه‌اش میشد. الانم هی پرسیده کجا می تونی نازی رو ببینه. گفتم من آدرس ندارم.

_: این کارت کلینیکه. محل کار پدربزرگتون کجاست؟

_: محل کارش؟! خیلی وقته که بازنشسته شده.

_: قبلاً تو خیابون سپاه بوده؟

_: خیلی وقت پیش... پنج شیش ساله که دیگه کار نمی کنه.

_: پس نازی تو خونه به دیدنش می رفت.

_: خب آره... ولی شاید اون اوائل که باهاش آشتی کرده بود سر کارشم رفته باشه. آره گمونم رفته.

_: خوبه. میشه یه شماره تلفن از پدربزرگتون هم به من بدین؟

_: بله حتماً. یادداشت بفرمایین...


******************


حسام با پدربزرگ نازی تمس گرفت و قرار ملاقتی برای بعدازظهر دوشنبه توی کلینیک گذاشت. بعد سعی کرد نازی را برای دیدن پدربزرگش آماده کند. خود نازی هیچ تصوری از او نداشت و باور نمی‌کرد پدربزرگش به راحتی حاضر شده باشد که برای دیدنش بیاید. حسام امیدوار بود پدربزرگ زیر قولش نزند.


نازی از هیجان ناهار نخورده بود و با بی‌قراری طول راهرو را بالا و پایین می رفت. چند لحظه یک بار نگاهی به در می انداخت و دوباره به قدم زدن ادامه میداد. هنوز یک ساعت تا ساعت قرارشان باقی‌مانده بود. ناگهان نازی دست از قدم زدن برداشت و یک راست به طرف مطب حسام رفت. ضربه‌ای به در زد و وارد شد. حسام لپ تاپش را باز کرده بود و پشت میزش مطلبی می خواند. با دیدن نازی سر برداشت و پرسید: چی شده؟

فرید خود را روی مبل ولو کرد و گفت: تو رو جون هرکی دوست داری دست بردار دکی. منظورت چیه که از دیروز تا حالا مخ منو تیلیت کردی که باید حتماً نازی خودش با پدربزرگش برخورد کنه؟ هان؟ عقلت کم شده؟ ناهار که نخورده. دارم از گشنگی میمیرم. صبحم که که پانی جون حکومت می‌کرد و صبحونه شیرکرنفلکس خبر کرده که مثلاً شیک باشه. اوغ! داشتم بالا میاوردم. یه لقمه نون و پنیر تو این خراب شده پیدا نمیشه؟

_: البته که میشه. برو بخور.

_: آخه فقط این نیست. این خل مشنگ نازیم از وقتی جنابعالی دستور دادین تنهاش بذاریم، یعنی دقیقاً از ظهر تا حالا، هزار و دویست و شصت و سه بار طول این راهروی درازتون رو رفته و برگشته. پاهام خورد شد! آخه یه چیزی بهش بگو.

_: چی بگم؟ برو ناهار بخور. هنوز یک ساعت فرصت داری. ولی از نیم ساعت دیگه حتماً تنهاش بذار. مراقب بقیه هم باش. می خوام خود واقعی نازی با پدربزرگ برخورد کنه. شماهام تا شب این دوروبر پیداتون نمیشه. این یه تهدید جدیه.

فرید با تمسخر نگاهش کرد و پرسید: مثلاً می خوای چیکار کنی؟

_: من روشهای خودمو دارم.

_: من از این چرندیات نمی ترسم. راستشو بگو. هیچ غلطی نمی تونی بکنی.

_: من یه دکترم. بالاخره داروهایی در این زمینه سراغ دارم. اینجام همه چی پیدا میشه.

فرید برخاست و گفت: اوه نه. از این دار و دواهاتون بدم میاد. میرم ناهار می‌خورم بعدش دیگه تا شب پیدامون نمیشه. قول میدم.

_: خوبه. متشکرم.



یک ساعت بعد نازی خودش را به مطب حسام رساند. سراسیمه پرسید: رفتن؟

_: کیا؟

_: پدربزرگم. من منتظرشون بودم. بعد یه دفعه نمی دونم چی شد. رو تختم خوابیده بودم. خیلی دیر شده نه؟

_: نه کاملاً به‌موقع اس. هنوز نیومدن.

نازی نفسی به راحتی کشید. بعد دوباره نگران شد و پرسید: فکر می کنین منو بپذیرن؟

_: اونا دوستت دارن نازی.

نازی با پریشانی تا جلوی در ورودی را دوید. بالاخره انتظارش به سر رسیده بود. یک پیرمرد و یک پیرزن وارد شدند. داشتند از دربان سراغ حسام را می گرفتند. نازی جلو رفت. چهره شان کمی آشنا بود. اما اصلاً به خاطر نمی‌آورد که آن‌ها را کجا دیده است.

پیرزن با دیدن او، جیغی از شوق کشید و گفت: این نازی منه. نازی جون الهی قربونت برم مادر.

جلو آمد و در آغوشش کشید. آغوشش بوی مهربانی می داد. نازی لحظه‌ای تردید کرد، ولی بعد با شوق لطفش را پاسخ گفت. پدربزرگ دستی روی شانه اش زد و به گرمی احوالش را پرسید، اما او را نبو سید.

پدربزرگ نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: این دکترت کجاست؟

_: اونجا. مطبش اونجاست.

_: مریض که نداره؟

_: نه. از ساعت چهار مریض می بینه.

باهم به طرف مطب رفتند. منشی با خوشرویی آن‌ها را راهنمایی کرد. حسام از جا برخاست و خوشامد گفت. همه نشستند. مادربزرگ چند لحظه یک بار با مهربانی نازی را نوازش می کرد. زیر لب می پرسید: اینجا همه چی خوبه؟ اذیتت نمی کنن؟

_: نه خوبه. همه مهربونن.

حسام با لبخند گفت: نازی چرا اتاقت و باغ رو نشون مادربزرگت نمیدی که خیالشون راحت بشه؟ می تونی از بوفه هم هرچی دوست دارن براشون بگیری و پذیرایی کنی.

_: وای یعنی واقعاً؟ باورم نمیشه که منم ملاقاتی دارم.

مادربزرگ گفت: من نمی دونستم کجایی. اگر می دونستم زودتر میومدم. حالا بیا بریم ببینم روزا چکار می کنی؟

باهم از مطب خارج شدند. حسام آهی کشید. به پشتی تکیه داد و گفت: بیشترین چیزی که نازی بهش احتیاج داره پذیرش و حمایت از طرف خانوادست.

_: ما قبول داریم. به هر حال اون نوه ی منه. انکار نمی کنم. حتی اگه خطرناک نیست حاضرم ببرمش خونه.

_: الان که نه. شاید تا شیش ماه دیگه اینقدر بهش اطمینان داشته باشم که بتونم مرخصش کنم. من هنوز در مورد بیماریش باهاش صحبت نکردم.

_: یعنی خودش نمی دونه مشکلش چیه؟

_: نه. از فراموشی و رفتار کنترل نشده اش شکایت داره. ولی اصل موضوع رو نمی دونه.

_: نباید بهش بگین؟

_: چرا. همین روزا باید بگم. ولی کم کم. نباید بهش شوک وارد بشه. آمار خودکشی در بیماران MPD بالاست.

_: که اینطور. تا حالا اقدامی هم کرده؟

_: نه خدا رو شکر. ما سعی می‌کنیم از هر تنشی دور نگهش داریم.

_: خب تا کی میشه این کارو کرد؟ فکر می کنین میشه تو خونه نگهش داریم و خیالمون راحت باشه که صبح با یه جنازه روبرو نمی شیم؟

_: من گفتم که تا وقتی که مطمئن نشدم مرخصش نمی کنم. از اون گذشته حتماً قرار نیست که مزاحم شما بشه. بستگی به حالش داره. ممکنه هوای روستا رو براش مناسبتر بدونیم و بفرستیمش پیش خانواده ی پدرش.

پدربزرگ زمزمه کرد: خانواده ی پدرش...

بعد سر برداشت و گفت: آدمای بی شیله پیله و مهربونین.

_: درسته. من عموشو دیدم و با پدربزرگش تلفنی صحبت کردم. همه دوسش دارن. ولی یه سؤال اینجا برام پیش میاد. دلیل مخالفت شما برای ازدواج مرحومه دخترتون با پدر نازی فقط به خاطر اختلاف سطح فرهنگی بوده؟ البته این دلیل کاملاً برای من پذیرفته است. فقط برای اطلاع می پرسم.

پدربزرگ سری تکان داد و گفت: کاش فقط این بود. دختر من خودش مشکل داشت. هربار که عصبانی میشد خودزنی می کرد. خیلی سعی کردم بهش کمک کنم، دکتر بردیمش. یه مدت خوب میشد دوباره شروع می کرد. تا وقتی که عاشق اون خدابیامرز شد. دروغ چرا. پسر خوشگلی بود. خیلی خوش قیافه. درست مثل هنرپیشه های خارجی. عضلانی... خوش هیکل... ولی تو جنگ موجی شده بود. این چیزی نبود که بتونم ازش بگذرم. دخترم مشکل داشت این‌ام که اینجوری، خب آیندشون مثل روز روشن بود. ولی پا گذاشت بیخ حلق من و پسره که اصلاً اومده در خونه ام جا پهن کرده بود. چقدر می تونستم مقاومت کنم؟ دادم رفت و دیگه حالی ازم نپرسید. وقتی شوهرش مرد هم حاضر نشد برگرده تو خونه ام. بدجوری ازم کینه به دل گرفته بود. حتی سعی کردم بهش کمک کنم اما قبول نکرد. بعدم که یکی بدتر از اولی رو پیدا کرد...

پیرمرد اشک گوشه ی چشمش را پاک کرد. با بغض ادامه داد: تا چند سال پیش که نازی تصمیم گرفت باهام آشتی کنه. خوشحال بودم. ولی هرچی به دختر کوچیکه ام یعنی مادر مهرداد پیغوم دادم که به خواهرش بگه بذاره آشتی کنیم، قبول نکرد. حتی جلوی نازی رو هم می گرفت. اما نازی بی‌خبر اون میومد سر میزد.

_: می دونستین نازی هم مشکل داره؟

پدربزرگ زهرخندی زد و گفت: می دونستم که بچه ی این دو تا سالم نخواهد بود. برای همین مخالفت می کردم. این اتفاق بدیهی بود. در‌واقع اگر نازی سالم بود تعجب می کردم.

حسام متفکرانه گفت: ولی همونطور که گفتم بیماری نازی قابل درمانه.

پدربزرگ آهی کشید و گفت: خدا کنه.



نازی در حالی که پروانه وار دور مادربزرگش می چرخید، حیاط و باغچه را نشان او می داد. نمی‌دانست چه بگوید. ولی مادربزرگ با مهربانی سؤالاتی می‌پرسید و نمی‌گذاشت نازی در خود فرو برود. بالاخره حرفهای دکتر هم با پدربزرگ تمام شد و او به دنبال همسرش آمد. با این قول که حتماً هفته ی دیگر هم به نازی سر بزنند. نازی با خوشحالی آن‌ها را تا دم در بدرقه کرد. بعد سوت زنان به طرف مطب حسام رفت.

منشی نگاهی به او انداخت و گفت: آقای دکتر مریض دارن.

_: یعنی هیچ راهی نداره برم تو؟

_: نه نازی جان. امروز سرشون شلوغه. خیلیا تو نوبتن.

_: نازی جان عمته! من فریدم. نوبت و این حرفام حالیم نی. من هروقت دلم بخواد میرم تو. حالیته؟

_: آقافرید دکتر مشغول هیپنوتیزمه. نباید تمرکزشونو بهم بزنیم.

_: دهه. اومدی نسازیا! مگه دکتر بهت نگفته من با بقیه فرق می کنم؟

_: نه همچین چیزی به من نگفتن.

_: خیلی خب... باشــــه. پس وقتی دیدیش بهش بگو فرید تا شب صبر نکرد هیچ اتفاقیم نیفتاد. تازه این چند دقیقه ی آخری با مادربزرگه هم یه کم گپ زدم. درسته به دکی قول داده بودم و زیر قول زدن از مردونگی به دوره. ولی دکی حتماً درک می کنه. دلم برای اون پیرزن تنگ شده بود. تازه وقتی از اون لواشکای خونگی خوشمزه اش برام آورده بود دیگه نتونستم بذارم نازی تنها تنها نوش جونشون کنه.

منشی پوزخندی زد و گفت: باشه بهش میگم.

_: خوبه. و... بار آخرت باشه که به من می خندی. والا کلامون میره تو هم ها!

منشی خودش را جمع و جور کرد و گفت: البته. حق با توئه.

فرید رو گرداند که برود، هژیر داد زد: بدجنس از اون لواشکا به منم بده!

پانی چهره درهم کشید و گفت: اهه... این آشغالا چیه شما می خورین؟

هژیر پیروزمندانه گازی زد و گفت: تو نخور.

بعد به دنبال گوشه ی دنجی گشت تا سر کیف با فرید همه ی بسته را خالی کنند.