X
تبلیغات
رایتل

من کیم (۷)

شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 12:20 ق.ظ

سلام بر همه ی دوستان عزیزم

این قسمت هم تقدیم به همه ی علاقمندان این قصه. امیدوارم خوشتون بیاد.




فروشگاه نسبتاً خلوت بود. ولی هرکه آنجا بود دورشان جمع شد. همهمه ای از آن جمع بیست نفره ی خریدار و فروشنده به گوش می رسید. هرکسی نظری داشت و نسخه ای می پیچید.

حسام رو به جمع کرد و گفت: خانمها آقایون خواهش می کنم. برین عقب. من این دختر رو بدون این که به کسی آسیب بزنه از اینجا می برم. بهتون قول میدم. اجازه بدین آرومش کنم.

فرید داد زد: دختره کیه دکی؟ حرف دهنتو بفهم!

پانی داد زد: حسام تو رو خدا بگیرش! داشت مهردادو می کشت.

حسام غرید: آروم باشین. با هردوتونم!

یک نفر بین جمع گفت: یارو خودشم دیوونه اس! میگه با هردوتونم! دختره که یه نفره!

حسام با بی حوصلگی نگاهی به جمع انداخت و گفت: من از این آشوب معذرت می خوام. تمنّا می کنم اجازه بدین آرومش کنم. دورمونو خلوت کنین. من باید باهاش حرف بزنم.

یک نفر دیگر پرسید: اصلاً تو چکاره ای؟

حسام باکلافگی گفت: روانپزشکم. این خانمم مریضمه.

_: پس از تیمارستان فرار کرده!

_: دکتر که این باشه، مریضم بهتر از این نمیشه!


مهرداد و مدیر فروشگاه به کمک حسام آمدند و فروشنده ها و خریداران را سر کار خود فرستادند. سونیا هنوز با ناراحتی ایستاده بود و تماشا می کرد. حسام پرسید: سونیاخانم شما آسیبی ندیدی؟

مهرداد با اخم پرسید: نامزد منو می شناسی؟

پانی داد زد: این ایکبیری نامزد تو نیست!

حسام به تندی گفت: پانی خفه شو.

رو به مهرداد کرد و در حالی که سعی می کرد لحنش آرام و قانع کننده باشد، گفت: آقا مهرداد خواهش می کنم رو اعصابش راه نرو. کار منو از اینی که هست سختتر نکن. نخیر نامزد شما رو نمی شناسم. فقط اسمشونو از پانی شنیدم.

فرید با عصبانیت گفت: پانی غلط می کنه اسم عشق منو ببره.

به شدت داشت تقلا می کرد که خودش را آزاد کند. حسام با اخم گفت: آروم بگیر فرید! تو از همه منطقی تری! این وحشی بازیا که از هر دیوونه ای برمیاد. چته؟

مهرداد با ناباوری زیر لب پرسید: فرید کیه دیگه؟

فرید در حالی که هنوز داشت دست و پا میزد، گفت: چطور می تونم آروم بگیرم؟ مرتیکه احمق با ناموسم داره گپ می زنه، من آروم بگیرم؟ تو بودی آروم می نشستی دکی؟ غیرتت کجا رفته مرد؟

_: فرید خواهش می کنم. قبول کن تو اونی که تصور می کنی نیستی. اگر باور نمی کنی یه آینه بهت بدم!

_: افکار آدم هویت آدمو می سازه. سونیا هم عقل داره. می فهمه که من واقعاً یه پسرم. حتی با این هیکل بی ریخت و سیاه دخترونه!

حسام که خسته شده بود، تلفن همراهش را درآورد. دکمه ای را فشرد و بعد از چند لحظه از بین دندانهای بهم فشرده اش غرید: یه آمبولانس بفرستین خیابون میلاد، فروشگاه شب آهنگ.

جواب را که شنید بدون حرف دیگری قطع کرد و نگاه رنجیده ای به نازی انداخت. مهرداد به آرومی پرسید: امیدی هست که درمان بشه؟

پانی با صدای تیزش جیغ جیغ کنان گفت: البته که خوب میشم عشق من! نگفتم حسام؟ نگفتم دوسم داره؟ می بینی چقدر نگرانمه؟

_: آره می بینم. به حد اشباع دیدم و شنیدم! هم شما خسته این هم من. حالا میشه هر دوتون برین یه نفسی تازه کنین و اجازه بدین من چند کلمه با نازی صحبت کنم؟

ناگهان هژیر نفس نفس زنان گفت: آقای دکتر... آقای دکتر اینا هر جفتشون دیوونه ان. به حرفشون گوش نکنین ها! آخه کدوم احمقی میاد میشه زن فرید؟ این مهردادم از جونش سیر نشده که بیاد پانی رو بگیره. من می دونم آقادکتر.

_: منم می دونم هژیر. حالا میشه بذاری با نازی حرف بزنم؟

مهرداد لبه ی کانتر را گرفت که نیفتد. زمزمه کرد: یا قمر بنی هاشم! اینجا چه خبره؟

سونیا که مدتی بود از ترس چند قدم عقبتر ایستاده بود، ملتمسانه گفت: مهرداد بیا عقب. خواهش می کنم.

حسام به چشمهای نازی خیره شد و با جدیت تکرار کرد: من باید با نازی حرف بزنم.

ناگهان نازی تکانی خورد. نگاهش حالتی گنگ پیدا کرد. انگار از خواب پریده بود و نمی فهمید کجاست. نگاهی به دستهای بسته اش انداخت. نگاهش دورش چرخید. اول مهرداد را دید. بلافاصله رنگ از رویش پرید. بعد به حسام رسید و با ناراحتی زمزمه کرد: چه اتفاقی افتاده؟

حسام نفسی کشید و گفت: نگران نباش. بخیر گذشت.

_: پای چشمتون کبود شده!

حسام دستی به صورتش کشید. یادش رفته بود. تازه متوجه شد که درد می کند. ولی گفت: چیز مهمی نیست.

یکی از مشتریها که داشت از کنار صندوق خارج میشد، با اخم گفت: یه فروشگاه رو ریخته بهم، چیز مهمی نیست؟!

حسام کلافه سربرداشت و گفت: آقای محترم خواهش می کنم!

مهرداد شانه ی مرد را گرفت و در حالی که او را به سمت در خروجی هدایت می کرد، گفت: آقا خواهش می کنم بفرمایید.

نازی سعی کرد بچرخد. با دیدن اجناس مرتب توی قفسه ها چیده نفسی کشید و پرسید: همه چی رو نریختم بهم، نه؟

حسام با لحنی اطمینان بخش گفت: نه نه ابداً.

نازی دوباره چهره درهم کشید و پرسید: پای چشمتون چی شده؟ من زدم؟ حتماً من باعثش بودم.

حسام به آرامی تأکید کرد: گفتم که مهم نیست.

نازی لبهایش را بهم فشرد و سرش را با ناراحتی تکان داد. رو به مهرداد کرد و نالید: روم سیاه آقامهرداد... حتماً شما رو هم اذیت کردم.

مهرداد نفس عمیقی کشید. سری به نفی تکان داد و گفت: نه... آقای دکتر به موقع رسیدن.

_: تو رو خدا ببخشین.

نگاه ملتمسش بین مهرداد و حسام چرخید. مهرداد با لبخند برادرانه ای گفت: خواهش می کنم.

حسام آهی کشید و جوابی نداد. نگاهی به در ورودی انداخت. آمبولانس آژیر کشان رسیده بود. یک زن پرستار درشت هیکل با دو مرد وارد شدند. توی دست زن یک سرنگ آماده ی پر بود.

اشکهای نازی آرام روی صورتش غلتیدند و دوباره پرسید: من چکار کردم؟

حسام آهی کشید و به زن پرستار گفت: فعلاً احتیاجی به آرامبخش نیست. اگر دوباره بهم ریخت تزریق کن.

_: چشم آقای دکتر.

رو به مهرداد کرد و پرسید: یه قیچی میشه بدین؟

مهرداد به سرعت یک قیچی پیدا کرد و دست او داد. حسام در حالی که به دقت لایه های چسب را می برید، گفت: نازی آروم باش. اتفاقی نیفتاده. برو کلینیک و تو اتاقت استراحت کن. آروووم... راحت... آفرین. حالا بلند شو.

چسبها را کامل باز کرد و قدمی عقب رفت. پرستار جلو آمد و دست نازی را گرفت. نازی مثل کودکی خطاکار با بغض دستش را به او داد. حسام با لحنی شوخ و ملایم پرسید: نازی انگلیسی چقدر بلدی؟

نازی که می خواست برود، نگاهی به عقب انداخت و با حیرت گفت: گمونم یه خورده بلدم.

حسام با لبخند سری تکان داد. از بین دندانهای بهم فشرده به زبان فرانسه غرید: مراقبش باشین. احتمال خودکشی زیاده.

پرستار سری به تایید تکان داد و فارسی گفت: خیالتون راحت باشه.

حسام برای توجیه سوالش با لبخند به نازی گفت: می تونی اوقات بیکاریت رو تو کلینیک به آموزش زبان بگذرونی.

نازی بازهم بهت زده نگاهش کرد. حسام رو به مرد همراه پرستار کرد و گفت: شما برین. من یه ساعت دیگه میام. اگه موردی پیش اومد با دکتر کیارش صحبت کنین.

_: چشم آقای دکتر.

آنها بیرون رفتند. حسام رو به جمع کرد و گفت: از همگی معذرت می خوام.

بعد رو به مهرداد و مدیر فروشگاه کرد و گفت: مخصوصاً از شما. از همکاری هردوتون متشکرم. قول میدم دیگه تکرار نشه. خداحافظ.

سری خم کرد و از در بیرون رفت. به طرف ماشینش رفت. برگ جریمه ای را از زیر برف پاک کن ماشینش برداشت و گفت: پوووففف!

نگاهی به پلیس که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود انداخت. پلیس با دیدن او اخمی کرد و گفت: آقا ماشین مال شماست؟ مگه تابلوی پارک ممنون رو نمی بینی که درست زیرش پارک کردی؟ کی به شما گواهینامه داده؟

حسام که حوصله ی بحث نداشت لبخندی زد و گفت: یه مورد اضطراری بود. من معذرت می خوام.

برگ جریمه را بالا گرفت و گفت: می پردازم.

_: آره وقتی پرداختی یادت می مونه که به قانون احترام بذاری.

حسام پشت فرمان نشست و گفت: بله حق با شماست. روزتون بخیر.

آهی کشید و ماشین را روشن کرد. دوباره نیم نگاهی به رقم درشت روی کاغذ انداخت و غرید: گور بابای دنیا!

دور زد و از پارک خارج شد.


جلوی یک آپارتمان مجلل توقف کرد. از توی ماشین نگاهی به نمای یونانی ساختمان انداخت. خانه ی یکی از اساتید قدیمیش بود. چند باری حسام را به خانه اش دعوت کرده بود. حسام خودش هم نمی دانست چرا الان اینجا را انتخاب کرده است. ولی مطمئن بود به چند دقیقه آرامش و یک فنجان قهوه نیاز فوری دارد.

از ماشین پیاده شد و زنگ آیفون تصویری را فشرد. صدای کلفت مردانه ی سهراب خان گفت: اینجا چکار می کنی پسر؟

_: راه گم کردم. میشه بیام تو؟

در آپارتمان باز شد. وارد شد. با آسانسور به طبقه ی پنجم رفت. راهرو تاریک بود. سه در بسته و سمت چپ آسانسور، یک در باز بود که نور ملایمی را به راهرو می پراکند. به سمت در رفت. بوی توتون به او خوشامد گفت.

وارد شد. باز توی راهروی کوچک ورودی لحظه ای مکث کرد. صدای غرغر مرد را شنید: مگه داری عروس میاری؟ چرا نمیای تو؟

لبخندی زد. قدمهایش محکم شد. وارد شد. دوست قدیمی به استقبالش آمد. با پیراهن رسمی و شلوار و جلیقه ی مرتب. زنجیر ساعت جیبی روی جیب جلیقه اش را زینت داده بود و گوشه ی لبش یک پیپ داشت.

حسام احساس می کرد بار سنگینی را زمین گذاشته است. انگار به خانه رسیده بود. لبخندی زد و گفت: سلام بر استاد بزرگوار!

_: علیک سلام. چطوری پسر؟

_: خوب! احوال شما چطوره؟

_: ای بد نیستم. چه عجب از این طرفا!

_: ببخشید... گرفتار کاریم و...

_: یعنی الان خیلی بیکار بودی که گذارت این طرفی افتاد...

_: نه...

_: بشین.

خودش به آشپزخانه رفت و مشغول تکاندن خاکسترهای پیپش شد. از همانجا پرسید: نگفتی چه خبر شده که یاد من کردی؟

حسام روی مبل رو به آشپزخانه لم داد و با خستگی آه کشید. دستهایش را به عقب کشید و کش و قوسی رفت و با چشم بسته گفت: خسته ام. همین. میشه بهم یه فنجون اسپرسوی مرد افکن بدی؟

سهراب خان ساعدهایش را روی کابینت گذاشت و به جلو خم شد. این بار جدی پرسید: حسام حالت خوبه؟

حسام چشمهایش را باز کرد. لبخندی زد و گفت: آره بابا خوبم. چرا اینجوری نگام می کنی؟

_: اسپرسو تلخه ها!

_: نه به تلخی زندگی!

_: حسام!!!

_: شوخی کردم بابا. خسته ام. یه فنجون قهوه می خوام. اگر زحمتت میشه، میرم کافی شاپ.

سهراب خان در حالی که دستگاه قهوه ساز را روشن می کرد، گفت: ولی تو اومدی اینجا نه کافی شاپ. چرا نمیگی چی شده؟

_: چرا باید اتفاقی افتاده باشه؟

_: از دفعه ی آخری که اومدی اینجا خیلی گذشته.

_: الان وقت گلایه کردنه؟

_: یعنی یادت رفته کی بود؟

_: شاید شیش ماه پیش بود. نمی دونم.

_: بعد از خودکشی اون دختره.

_: خب آره. چرا خاطرات تلخ رو زنده می کنی؟

سهراب خان فنجان قهوه را پر کرد و گفت: برای این که قهوه ی تلخ می خوای. برای این که از همه جا بریدی که یاد من کردی.

_: نه اصلاً اینطور نیست.

_: عاشقش بودی.

_: نه بابا عشق کدومه؟ مریض کیارش بود اصلاً... من اول کارم بود. دو روز از کار رسمیم نگذشته، یهو دختره خودکشی کرد. قبول کن وحشتناک بود.

سهراب خان با ریزبینی گفت: تازه خوشگلم بود.

حسام ناراحت از نکته سنجی او، سری به تأیید تکان داد و گفت: به نوعی. پوست کمرنگ و چشمهای تیله ای. ولی این روزا یه مریض دارم از اون سبزه های عاشق کش.

سهراب خان غش غش خندید و گفت: پس دوباره عاشق شدی که یاد من کردی!

_: حرف میذاری تو دهن آدم. من تا حالا عاشق نشدم! فقط می خواستم بگم خوشگله. ولی موضوع این نیست. دختره... چند شخصیتیه.

سهراب خان سوتی کشید و گفت: پس به آرزوت رسیدی!

پاکت سیگارش را تکاند و پرسید: یه سیگار می کشی؟

حسام با نگاهی سرزنش آمیز گفت: من؟ نه متشکرم. این دود لعنتی هزار تا بلا سرت میاره. بذار کمکت کنم که ترک کنی. هیپنوتیزهای ترک سیگارم موفقیت آمیز بوده.

سهراب خان خنده ای کرد و گفت: من به کار تو شکی ندارم؛ ولی دلم نمی خواد ترک کنم.

نخ سیگار را بین انگشتان کلفت و سیاه شده از دودش چرخاند و گفت: من این دشمن کوچک رو دوست دارم. تنها مونسمه. وانگهی... هفتادوپنج سال از خدا عمر گرفتم، کافیه، نیست؟

حسام نگاهش کرد و بدون تعارف گفت: تو خیلی سرحالتر از یه آدم به آخر رسیده ای. حیفه.

_: موعظه نکن حسام. حوصله ندارم. بوش که اذیتت نمی کنه؟

_: نه راحت باش.

سیگار برگ را آتش زد و پک عمیقی زد. دود را آرام بیرون فرستاد و گفت: کی پای چشمت بادمجون کاشته؟ دختره؟

حسام جرعه ای از قهوه نوشید. تلخ بود. چهره درهم کشید و سری به تایید تکان داد.

_: برات کیسه یخ بیارم؟

_: نه... فکر نمی کنم حالا دیگه فایده ای داشته باشه.

_: می خوای چکار کنی؟

_: چکار کنم؟ صبر می کنم خودش خوب شه دیگه.

_: قدیما اینقدر کندذهن نبودی.

حسام در حالی که به فنجان خیره شده بود، پوزخندی زد و گفت: بالاخره همنشینی با مجانین مؤثره!

_: نگفتم مجنون! گفتم کندذهن! بهم ریختی پسر! تو که پایه ی پروژه ات MPD بوده الان باید از خوشحالی سر پا بند نباشی.

حسام سر به زیر تایید کرد. چشم به کفشهای رسمی خودش و دمپایی های چرم سهراب خان دوخته بود. سر بلند کرد. بازهم بدون این که به سهراب خان نگاه کند، گفت: نمی دونم چمه.

نگاهش روی تابلوی زیبای نقاشی ثابت ماند.

سهراب خان با ملایمت به دیواره ی ذهنش تلنگر زد: MPD قابل درمانه و تو اینو میدونی.

حسام برگشت و به صورت او خیره شد. تا ته ذهنش را خوانده بود. با استیصال گفت: ولی مریضمه. من قسم خوردم.

_: مریضته. درمان میشه و در طول این مدت فرصت داری که حسابی فکر کنی.

_: مادرش سادیسم داشته.

سهراب خان پوزخندی زد و گفت:تو می تونی از سرایتش به نسل بعد جلوگیری کنی. اونقدر خطرناک نیست. تو درسشو خوندی پسر. این کاره ای. اینا رو که من نباید بهت بگم.

حسام باز با حرکت سر تأیید کرد. سهراب خان گفت: پاشو پاشو... به اندازه ی کافی از زیر کار در رفتی. دفعه ی بعد با عشقت میای اینجا. راستی اسمش چیه؟

حسام برخاست. نفس عمیقی کشید و گفت: اسمش نازیه. عاشقش هم نیستم. فقط ذهنمو درگیر کرده. شاید فقط به این دلیل که اولین بیمار چند شخصیتیمه. این داستان ممکنه همین امروز تموم بشه و اونم بشه یه مریض بقیه. اینقدر جدی نگیر و سربسرم نذار.

سهراب خان ته سیگارش را توی زیرسیگاری خاموش کرد. از جا برخاست و گفت: اومدی اینجا که سربسرت بذارم و آرومت کنم. در واقع بهت فرصت بدم که ذهنتو مرتب کنی. پس حالا که بهم اعتماد کردی، تو کارم دخالت نکن.

حسام لبخندی زد و گفت: چشم. ولی قول نمیدم که با نازی برگردم اینجا. از قهوه هم متشکرم.

_: خواهش می کنم. لطف کردی که اومدی.

_: به خودم!

سهراب خان خنده ای کرد و گفت: به هر دومون. بیشتر به من سر بزن.

_: چشم. بازم ممنون. خداحافظ.

_: خداحافظ.


پشت فرمان نشست. نفس عمیقی کشید. حالش خیلی بهتر بود. دوباره به کلینیک برگشت. تازه وارد شده بود که به کیارش رسید. کیارش با اخمهای درهم گفت: خوشم میاد آقا بالاسر نداری. هر وقت دلت می خواد میای، هروقت عشقت کشید میری... مریضتم که حواله می کنی به رفیقت. جناب! من اینجا بیکار نیستم!

با خوشرویی سر شانه اش زد و گفت: معذرت می خوام. بار آخره. نبودی ببینی چه الم شنگه ای راه انداخت وسط فروشگاه.

_: بس دست و پا چلفتی هستی پسر. چطور ولش کردی که تونست فرار کنه؟

_: اینجا که زندان نیست! در مطبم قفل نبود. اونم دیوانه ی زنجیری نبود.

_: مگه نمیگی سابقه ی قتل داره؟ خب مراقبش باش.

حسام دست روی چشمش گذاشت و گفت: بعد از این قول میدم بیشتر مراقب باشم. حالا در چه حاله؟

_: دستاشو بستن به تخت. قول داده آروم باشه. منم گفتم بهش آرامبخش نزنن فعلاً. کاری نمیکنه. فقط مثل ابر بهار اشک می ریزه. برو ببین چشه.

حسام سری تکان داد و به طرف اتاق نازی رفت. ضربه ای به در باز اتاق زد. تخت روبرو که مال بهی خانم بود، خالی بود.

حسام وارد اتاق شد و به نگاهی به نازی انداخت. با لبخند گفت: سلام.

صورت نازی خیس بود؛ همینطور بالش زیر سرش. روسریش کج و کوله شده بود. دستهایش به دو طرف بسته بودند و اجباراً طاق باز دراز کشیده بود. با صدای گرفته جواب سلام دکتر را داد.

حسام جلو آمد و در حالی که دستهایش را باز می کرد، گفت: معذرت می خوام که مجبور شدن دستاتو ببندن.

نازی هق هق کنان گفت: حتماً تقصیر خودمه. نمی خواین بهم بگین چکار کردم؟ برای چی اونجا بودم؟ من فقط یه بار به اون فروشگاه رفته بودم. چند سال پیش با مهرداد. نه یادم میاد برای چی رفتم و نه می فهمم که چرا الان دوباره اونجا بودم.

نشست. مچهایش را مالید. روسریش را مرتب کرد. حسام گفت: برو صورتتو بشور. میریم تو حیاط صحبت می کنیم. یا هر جا که راحتی.

نازی سری تکان داد. به زحمت از تخت پایین آمد. صورتش را شست و همراه حسام از اتاق بیرون رفت. حسام از بوفه برایش یک قوطی شیر و یک کیک گرفت و دستش داد.

نازی با بغض گفت: چطور بعد از اون همه اذیتی که کردم بازم بهم محبت می کنین؟

حسام پوزخندی زد و گفت: محبت؟ تو کی می خوای قبول کنی؟ من قسم خوردم که به مریضام بدون تبعیض کمک کنم.

_: خیلیها خیلی قولا میدن، حتی قسم می خورن، اما زیرش می زنن.

_: و خیلیام سر حرفشون می مونن. اگر همه ی آدمها به بدی اونایی بودن که تو میگی که سنگ روی سنگ بند نمیشد.

نازی سری تکان داد و کمی شیر نوشید.

حسام آرام گفت: نازی بیماری تو کاملاً قابل درمانه. اما باید بهم خیلی کمک کنی. اگر خودت نخوای، من کار زیادی نمی تونم بکنم. ولی اگر همکاری کنی بسته به تلاشت، روند درمان سریعتر میشه.

نازی آهی کشید و پرسید: اون وقت یادم میاد که قبلاً چکار کردم؟

_: بله. خیلی از خاطره هات به ذهنت برمی گرده. یعنی به اندازه ی هر آدم دیگه ای. تو زندگی سختی داشتی. اولین کار ما اینه که خاطرات تلختو پاک کنیم یا حداقل برات قابل قبولشون کنیم.

_: امروز چکار کردم؟

_: رفتی تا یه خورده حساب قدیمی رو با مهرداد و نامزدش صاف کنی.

_: خورده حساب؟ با مهرداد؟

حسام سری به تایید تکان داد و پرسید: مهرداد رو دوست داری؟

نازی با تحیّر تکرار کرد: دوست دارم؟ منظورتون چیه؟

_: منظورم اینه که دقیقاً چه حسی نسبت بهش داری؟

_: همیشه ازش خجالت میکشم. اون پسرخالمه. یادم نمیاد ولی مطمئنم که همیشه مثل یه برادر کمکم کرده؛ یعنی تا جایی که مشکلات خانوادگیمون اجازه میداد. ولی من همیشه باعث خجالتش بودم. قاتل مجرم و حالام دیوانه!

_: پس عاشقش نیستی.

_: البته که نه! اون لیاقت بهترینها رو داره. چه ربطی به من دیوانه داره؟

_: اینقدر این کلمه رو تکرار نکن. تو بیماری و بیماریت قابل درمانه. و تلقین اولین قدمه. تو باید مطمئن باشی که می خوای درمان بشی. منم کمکت می کنم.

ناگهان پانی جیغ جیغ کنان وسط بحث پرید و گفت: حسام میشه اینقدر لی لی به لالاش نذاری؟ این سوالای چرت و پرت چیه که می پرسی؟ البته که عاشق مهرداد نیست! غلط می کنه اگه باشه. من چشمهای کسی رو که به عشقم نظر داشته باشه از کاسه درمیارم. از اون گذشته... اونی که باید از شر مزاحما خلاص شه، منم نه نازی!

حسام با دلخوری دست توی جیبهای شلوارش فرو برد و در حالی که هم قدم نازی راه سنگفرش را می پیمود، غرید: پانییییی! نوبت رو رعایت کن. من دارم با نازی حرف می زنم. حرفای تو رو هم شنیدم.

نازی با نگاهی ترسیده به طرف او برگشت و پرسید: چی دارین میگین دکتر؟ پانی کیه؟

حسام نظر از سنگهای سرخ و خاکستری برگرفت؛ با نگاهی شوخ به نازی چشم دوخت و گفت: من خوبم. تو چطوری؟

نازی سری تکان داد و در حالی که نزدیک بود دوباره اشکهایش جاری شوند، گفت: من نمی فهمم. من هیچی نمی فهمم.

حسام زمزمه کرد: کم کم.... کم کم همه چی روشن میشه.

بهی خانم که روی یک نیمکت نشسته و رادیو اش را بیخ گوشش نگه داشته بود، با شادی گفت: سلام دکتر. سلام نازی. خوبی؟

نازی به زحمت لبخندی زد. حسام با خوشرویی جوابش را داد. بهی خانم گفت: دکتر به دخترم زنگ می زنی؟ نگاه کن این یکی کلوچه رو برای اون نگه داشتم.

حسام محکم گفت: بهش زنگ می زنم.

با نازی از جلویش رد شدند. نازی پرسید: چرا بهش دروغ میگین؟

_: نمی خوام ناراحتش کنم.

_: ولی من ترجیح میدم ناراحت بشم ولی حقیقت رو بدونم. شما به عموم چی گفتین؟

_: گفتم یه دوره ی درمان طولانی در پیش داری، اونم گرچه ناراحت شد ولی حاضر شد مخارجشو تقبل کنه.

_: به همین سادگی؟

_: خب به این سادگی که نبود. من و کامیار کلی زبون ریختیم. به حلال زاده! اینم کامیارخان گل بلبل. سلام علیکم جناب وکیل!

_: سلام! سلام نازی خانم.

نازی با شیفتگی نگاهش کرد و بعد از چند لحظه با صدایی آهنگین دکلمه کرد: سلام بر بزرگ حامی روزهای سخت!

حسام و کامیار برای لحظه ای جا خوردند. هر دو نگاهی به نازی و بعد به همدیگر انداختند. کامیار قدمی عقب رفت. حسام زمزمه کرد: نترس بابا.

نازی دستش را بالا برد و رو به کامیار ادامه داد: امید که در پناه یزدان بزرگ سرفراز و سلامت باشی.

حسام متفکرانه اخم کرد و بالاخره مثل این که کشفی کرده باشد، گفت: آهان اسمت پونه بود!

_: بلی ای پزشک گرانمقدار! پونه هستم از دیار شعر...

کامیار دندان قروچه ای رفت و زیر لب پرسید: حسام تو مطمئنی می تونی؟

_: آره بابا... بیا بریم یه چایی بخوریم.

کامیار با ترس پرسید: با این؟

_: اگه اینقدر می ترسی نه. جات امروز خالی بود که حمله کردنشو ببینی.

چند قدم از نازی دور شدند. به یکی از پرستارها سپرد: مراقب نازی باشین.

کامیار قدمی عقب رفت و نگاه دقیقتری به صورت حسام انداخت. بعد خنده ای کرد و گفت: مرد گنده نتونستی از خودت دفاع کنی؟

حسام ابرویی بالا انداخت و گفت: کی میگه! تو که با یه جمله ی پرت و پلا رنگ از روت پریده، منو مسخره می کنی؟!

کامیار خودش را جمع و جور کرد و گفت: نه حالا... دیروز اینقدر با اطمینان حرف زدی که من فکر کردم الان هیپنوتیزمش کردی و همه رو جمع کردی یه جا و داره حالش خوب میشه.

_: به همین سادگی؟! چه خوش خیال! من که گفتم خوب خوبش یک سال طول می کشه.

_: اووه چه حوصله ای داری تو!

_: وقتی امیدوار باشی که نتیجه میده، سر ذوق میای. غیر از اینه؟

_: نه. موفق باشی.