نمای وبلاگ من کیم (۴) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

من کیم (۴)

سه‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1389 ساعت 05:39 ب.ظ

سلام سلام سلاممممم


می بینم که با کامپیوتر خونه میشه فونت عوض کرد و قرمز نوشت و اینا!... دلم برای رنگی نوشتام تنگ شده بود!


آقای همسر لطف کردن و فایل این قصه رو از حلقوم ویندوز ترکیده بیرون کشیدن و یه اپن آفیس تپلم روی کامپیوتر گذاشتن و خلاصه زندگی بازم خوشمزه شد شکر خدا :)



آبی نوشت: از بلاهای دیگر ماه بلا این که دست دردم باز عود کرده. ولی دست از سر نوشتن بر نمی دارم کهههه!


سبز نوشت: دوستان نودهشتی، من هرکار می کنم پستای تو سایتم به بیست تا نمی رسن که بتونم براتون پیغام بذارم. اگر لطف کنین اینجا برام کامنت بذارین حتما جواب میدم.


بنفش نوشت: شنبه انشاالله برای قسمت بعدی خدمت می رسم. سر حال باشین و شاداب همیشه


نازی جلوی پنجره ی آی سی یو ایستاد و به مادرش که آنجا زیر سرم و اکسیژن بود، چشم دوخت. آب دهانش را به سختی فرو داد. اشکی نمانده بود که بریزد. احساس خستگی می کرد. چرخی زد و رفت که بنشیند. با دیدن وکیلش چند لحظه مکث کرد و سلام کرد.

کامیار جلو آمد و با عجله گفت: سلام. کجا بودی؟

نازی سری تکان داد و گفت: همینجا.

کامیار بدون عصباینت پرسید: یعنی چی همینجا؟ از صبح تا حالا سه بار اومدم بیمارستان، دو بار دم خونتون، اما نبودی.

نازی شل و خسته روی صندلی نشست. سرش را به دیوار تکیه داد و تکرار کرد: من همینجا بودم.

_: این مرموزبازیا برای چیه؟ من وکیلتم. چرا نمی خوای بگی داری چکار می کنی؟ نکنه داری به مشتریای ناپدریت می رسی؟

_: منظورتونو نمی فهمم.

_: خیلی خب. واضح می گم. اون از دیشب که جلوی در رستوران ازم جدا شدی و حتی اجازه ندادی تا بیمارستان همراهیت کنم. نفهمیدم کجا رفتی. با خودم گفتم شاید دلت نخواد من بدونم. شاید یه مسأله ی شخصی باشه. ولی امروز دوباره اومدم که بقیه ی حرفاتو بشنوم و به یه جمع‌بندی برسم، اما نبودی. و حالا میگی از دیشب تا حالا اینجا بودی؟! البته پرستار میگه شب اینجا بودی و صبح زود رفتی. کجا رفتی؟

نازی چند لحظه نگاهش کرد. بالاخره گفت: نمی دونم.

_: یعنی چی؟

_: خب من گاهی فراموش می کنم. فکر می‌کنم به خاطر کتکایی باشه که تو سرم خورده. می تونه اینطور باشه؟

کامیار رو گرداند و گفت: من نمی دونم. من دکتر نیستم. ولی بهتره با من روراست باشی. اگه بخوای زیرآبی بری نمی تونم ازت دفاع کنم.

_: من نمی خوام زیر آبی برم. واقعاً یادم نیست.

_: یعنی می خوای باور کنم که از بیست و چهار ساعت گذشته هیچی خاطرت نیست؟! پس چطور منو یادت میاد؟

_: نمی دونم.

_: خیلی خب. من فرض رو بر این می ذارم که حرفتو باور کردم. در نتیجه اسمشو می ذارم یه مشکل روانی. همونطور که مادرت مشکل داره. راستی تو هم از کتک خوردن لذت می بری؟

نازی عصبی سر تکان داد و گفت: نه آقا نه.

_: فقط فراموشی...

_: فکر می‌کنم اینطوره.

_: از کی شروع شده؟

_: نمی دونم.

_: درس خوندی؟

_: خیلی به سختی. من زندگی راحتی نداشتم.

_: چقدر درس خوندی؟

_: خب دیپلممو گرفتم. ولی نمی دونم چطوری؟ از مدرسه چیزی به خاطر نمیارم. فقط کمی از دبستان یادمه.

_: پس از کجا می دونی که دیپلم داری؟

_: مادرم میگه. اسنادشم موجوده. به درد اون نامرد نمی‌خورد که از بینشون ببره. مادرم یه گوشه نگهشون داشته. تمام کارنامه هام هست. نمره هام خوب نیست. ولی بالاخره یه جوری قبول شدم.

_: ما می تونیم از این حربه هم تو دادگاه استفاده کنیم، ولی خیلی خوشم نمیاد.

_: یعنی خودم یادم نیست، زدم کشتم؟

_: نه... نه اتهام قتل کلاً برطرف شده. امروز صبحم که اومدم و تو نبودی، مادرت بهوش بود. با حضور دکتر و پرستار رفتم ازش اثر انگشت و امضا گرفتم و شهادت داد که تنها بوده. قبلاً به پلیسم گفته بود. ولی دیدم ضرری نداره. اگه یهو وسط دادگاه دادستان اینو بکشه وسط، مدرکی داشته باشم. دکتر و پرستارم امضا کردن و شهادت دادن که مادرت هوش و حواسش به جا بوده.

_: خب پس چی؟

_: مثلاً بگم موقع پخش مواد حواست نبوده، هرچند شهادت همسایه ها بر مبنای اجباری بودن کارت، خیلی محکمه پسندتره.

_: شهادت میدن؟

کامیار لب برچید. مکثی کرد و گفت: امروز تو محله تون با هرکس حرف زدم ماجرا رو می دونست. ولی وقتی ازشون می‌خواستم شهادت بدن، خب... می ترسیدن حضورشون تو دادگاه براشون بد باشه.

_: اونا که متهم نیستن.

_: نه متهم که نه.... ولی بالاخره تو فرهنگشون دادگاه جای خطرناکیه. باید بیشتر باهاشون حرف بزنم. بالاخره چار تا آدم منصف پیدا میشه که حاضر بشن نجاتت بدن. نگران نباش.

_: و اگر نشد؟

_: از یه روانپزشک کمک می گیریم.

_: که چی بگه؟

_: در مورد فراموشیت و اینا...

_: اوهوم.... بعد آزاد میشم؟

_: من تمام سعی خودمو می کنم.


کامیار با دیدن مردی که توی راهرو پیچید از جا برخاست و گفت: سلام آقای سپیدی!

نازی با دیدن مرد غریبه قلبش فشرده شد. یعنی این عمویش بود؟ کاش او را می شناخت.

آقای سپیدی قدم تند کرد و خود را به آن‌ها رساند. با وکیل دست داد و نازی را در آ غو ش گرفت. با ناراحتی گفت: سلام نازی جان. همش تقصیر منه. هیچ وقت خودمو نمی بخشم. تو امانت برادرم بودی.

نازی با ناراحتی عقب کشید و به زحمت گفت: این چه حرفیه؟

_: من باید تو رو می‌بردم خونه ی خودم. باید بهت اصرار می کردم. اما خودت نخواستی.

نازی سری به نفی تکان داد و گفت: من نمی تونم مادرمو تنها بذارم. نمیشه.

_: موندنت تو بیمارستان فایده نداره. امشب بیا خونه ی ما. راستش من تا حالا سپیدان بودم. تازه رسیدم. به محض اینکه وارد شهر شدم مستقیم اومدم اینجا.

_: خیلی متشکرم. ولی احتیاجی نیست. من همین جا می مونم.

_: اینجا که جایی برای خوابیدن نداری. نمی ذارن بری تو آی سی یو. بیا تعارف نکن. با فخری حرف زدم. ناراحت بود که چرا زودتر خبرش نکردم خودش بیاد دنبالت. قول دادم امشب می برمت خونه. بیاین بریم. کامیار تو هم بیا. فخری شام پخته. باید حسابی در مورد این موضوع حرف بزنیم.

کامیار گفت: من مزاحمتون نمیشم. فردا تو دفترتون خدمت می رسم.

_: نه بیای خونه بهتره. این یه موضوع شخصیه. نمی خوام با کارم قاطیش کنم.

_: هرطور میلتونه.


********************


فرید دست به سینه به دیوار تکیه داده بود. کف یک پایش را هم به دیوار زده بود. کنار کشیده بود و نمی‌خواست عمو او را ببیند. ا برویی بالا انداخت و به پانی گفت: چه شود! طفلک تنها بره خیلی بد میشه. هیچ‌کس رو اونجا نمی شناسه.

_: من که از زن عموی افاده ایش خوشم نمیاد. نمیرم.

_: افاده ای؟! کوتاه بیا پانی. این وصله ها به فخری نمی چسبه.

_: با اون لباس و آرایشش اگه افاده ای نیست چیه؟

_: بیچاره فخری! اعصاب نداری پانی. فخری خوش تیپ و اصیله. تو هم حسودیت میشه. همین.

_: نخیر!

هژیر خودش را قاطی کرد و گفت: اونجا شام میدن. من برم؟

پانی غرید: بچه شکمو، بشین سر جات حرف نزن. بهت گفتم خفه شو.

فرید گفت: کار خودمه. باید برم.

پانی سری تکان داد و گفت: نه نمی خواد. بیرون می مونیم. اگه خیلی لازم شد یکی یکی میریم تو.

_: خیلی خودتو گرفتی ها. خیال نکن همیشه تابعتم.

_: من همچی خیالی نکردم. ولی بذار این ماجرا آروم بگذره. بعدش خیلی کار داریم.

فرید آهی کشید و گفت: دست رو دلم نذار. قیافه ی این مهرداد لعنتی از پیش چشمم کنار نمیره.

_: اون لعنتی نیست! تقصیر سونیای حقه باز توئه که گرفتار شده! مهرداد دلش پیش منه.

فرید چند قدمی دور شد و گفت: به همین خیال باش.

_: حالا می‌بینیم فرید خان.

_: باشه. بذار بعد از دادگاه. راستی... این چند روز رو مرخصی بگیر. بهتره بیشتر حواسمون به نازی و این جوجه وکیله باشه.

_: مگه تو نگفتی بهش اطمینان داری؟

_: آره ولی به نازی اعتماد ندارم. یه کاری دستمون میده با این گیج بازیاش.

_: مهم پسره اس که خیلی از خودش مطمئنه.

فرید پوزخندی زد و گفت: خدا کنه نازی قاپشو ندزده!

هژیر گفت: من نازی رو به این یارو نمیدم. گفته باشم!

پانی با تمسخر گفت: بکش کنار بچه. نازی تحفه ای نیست که قاپ یارو رو بدزده. طرف مغز خر که نخورده عاشق یه دیوونه بشه!


*********************

عمو دم در بلند یاالله گفت. فخری با بلوز دامن سدری گلدار به استقبالشان آمد. یک روسری به همان رنگ سرش بود. از جلوی روسری کمی از موهای مش کرده ی خوش رنگش پیدا بود. با خوشرویی جلو آمد. نازی را بوسید و خوشامد گفت. گله می‌کرد که چرا دیشب نیامده است.

با کامیار هم حال و احوال گرمی کرد. نازی با خود فکر کرد جایی شنیده بود که آن‌ دو قوم و خویش هستند، ولی یادش نیامد کجا.

نازی با ناراحتی نگاهش کرد. از اینکه او را هم به خاطر نمی‌آورد کلافه بود. یعنی آن‌ها را می شناخت؟ نمی دانست.

توی اتاق پذیرایی نشستند. فخری می‌رفت و می‌آمد و پذیرایی می کرد. دیروقت بود. بچه هایش خوابیده بودند.

کامیار تمام توضیحاتش را برای آقای سپیدی داد. آقای سپیدی هم موافق بود و کاملاً کار را به او سپرده بود. بعد از شام کامیار رفت. فخری رختخواب تمیزی برای نازی انداخت و با مهربانی پرسید: عزیزم نمی خوای قبل از خواب یه دوش بگیری؟

_: خیلی دلم می خواد. ولی لباس همرام نیست.

یادش نمی‌آمد بعد از زندان لباسهایش را که توی کیسه ریخته بودند چکار کرده است. کیف را به عنوان مدرک جرم نگه داشته بودند.

_: بهت یه دست لباس خواب میدم.

نازی با خوشحالی تشکر کرد. توی حمام لباسهایش را شست و روی رادیاتور انداخت. بعد هم به اتاق برگشت. بعد از مدتها سبک و آرام خوابید.


********************


وقتی به خود آمد توی بیمارستان بود. مانتوی شیری رنگی تنش بود. آهی کشید و فکر کرد: این مانتو از کجا اومده؟ حتماً فخری خانم بهم داده. چقدر خوشگله!

دستی روی مانتوی تمیز کشید. اسپورت بود. لبخندی رو لبش نشست.

با صدای کامیار به خود آمد: سلام! مانتوی نو مبارک!

سر بلند کرد. خندید و گفت: سلام. ممنون.

_: هدیه ی فخری خانمه؟

_: هوم... نمی دونم. حتماً.

_: بازم یادت نمیاد؟

_: اصلاً یادم نمیاد. دیشب خوابیدم. ولی امروز اینجام. برای خودم عادیه. ولی تا حالا لباس به این خوشگلی نداشتم. حتماً کار فخری خانمه.

_: منو احمق فرض کردی یا عموتو؟

_: منظورتون چیه؟

_: اتفاقاً تو جیبای مانتو مقدار قابل توجهی پول نیست؟

_: نمی دونم. دست نزدم.

دست توی جیبش برد و یک دسته اسکناس بیرون کشید.



فرید که ناظر ماجرا بود، ضربه‌ای به سر پانی زد و گفت: خاک تو سر دزدت کنن! این چه غلطی بود وسط هیری ویری؟

پانی شانه ای بالا انداخت و گفت: بهت گفتم از این زنیکه خوشم نمیاد.

_: باید ازش دزدی می کردی؟ اونم اینقدر تابلو که بچه ی دوساله هم بفهمه؟

_: کم کم از گیج بازیای نازی داره حوصلم سر میره. اگه یه جو عقل تو سرش بود اینو نمی پوشید. گذاشته بودم یه گوشه برای خودم. این‌ام پررو پررو برداشت پوشید اومد بیرون.

_: بس کن پانی. خر خودتی!

_: اهه بذار گوش بدم ببینم یارو چی میگه.



نازی با ناباوری به پولها نگاه کرد. بعد سر برداشت و توی چشم کامیار نگاه کرد. با ناراحتی گفت: من دزد نیستم آقا.

_: تو یا دزدی یا دیوونه یا هردو. من پول گرفتم ازت دفاع کنم. ولی با این کارا عموتو پشیمون می کنی، منم میرم رد کارم. تو هم میفتی گوشه ی هلفدونی.

نازی پولها را رها کرد. دسته ی اسکناس روی زمین پخش شد. نازی عقب عقب رفت تا به صندلی رسید. نشست و با صدایی خش دار گفت: کار من نیست. قسم می‌خورم که کار من نیست. یادم نمیاد. ولی ذات من اینقدر پست نیست.

فرید جلو آمد. روی زمین زانو زد. پولها را جمع کرد. دسته کرد و به طرف کامیار گرفت. مودبانه گفت: این دختر هوش و حواسش سر جاش نیست. نفهمیده برداشته. این پول پیش شما باشه. کیسه ی لباساشم همین جاست. تو پرستاری گذاشته. الان میره عوض می کنه، مانتو رو میاره. شما نگران نباشین.

وکیل لبهایش را بهم فشرد و جوابی نداد.


نازی مانتو را عوض کرد. دکمه های مانتوی کهنه اش را بست و با بغض نگاهی به مانتوی زیبا انداخت. آن را برداشت و پیش کامیار برگشت. وقتی آن را تسلیم می کرد، صورتش از اشک خیس بود.

کامیار مانتو را گرفت، ولی با مهربانی گفت: من نه پلیسم نه صاحب مال که اینا رو تحویل من میدی. بهتر نیست خودت ببری و از فخری خانم عذرخواهی کنی؟

نازی سری تکان داد و گفت: نه. من نمکشونو خوردم و نمکدون شکستم. اون به من مَحبت کرد. من کی دزدی کردم؟ چرا کردم؟ واقعاً چرا؟

_: امروز با یه دکتر معتبر حرف می زنم. امیدوارم بتونم خیلی زود برات وقت بگیرم.

_: یعنی دکتر می تونه کاری کنه که من دزدی نکنم؟ مواد پخش نکنم؟ می تونه آدمم کنه؟ تو هیچ داروخونه ای وجدان پیدا میشه؟ به نظرتون چند بسته باید مصرف کنم؟ امیدی هست؟

_: آروم باش. اینجا بیمارستانه. اگه بیشتر از این سر و صدا کنی پرستارا میان بهت تذکر میدن. اینقدر نگران نباش. اگه تو بیمار باشی دکتر کمکت می کنه.

_: من نمی تونم تو صورت فخری خانم نگاه کنم.

_: باهم میریم. نگران نباش.

_: فکر کردم... دارین میرین.

_: کجا میرم؟

_: گفتین میرین و میذارین بیفتم زندون.

_: من هنوز نسبت به عموت تعهد دارم. اگر اون عذرمو بخواد میرم.

_: فکر نمی‌کردم وکیل صبح تا شب همراه موکلش باشه.

_: من این دو سه روز سرم کمی خلوته. همه ی کارامو گذاشتم برای بعد از دادگاه تو. فقط امیدوارم که دروغ نگی.

_: من دروغ نمیگم.

_: بذار دربارش بحث نکنیم.

نازی آهی کشید و سکوت کرد.


******************


فخری خانم با بزرگواری گذشت کرد. حتی مانتو را هم به نازی بخشید و گفت که اگر نازی خواهش کرده بود، حتماً به او می داد. ولی این نیمه شب و دزدانه برداشتنش عجیب بود.

با خوشرویی اضافه کرد: آدم از خونه ی خودش که دزدی نمی کنه.

نازی سری تکان داد و گفت: آدم از هیچ جا دزدی نمی کنه. من نمی دونم چرا این کارو کردم.

_: بیا فراموشش کنیم عزیزم.


کامیار رفت و نازی ناهار را در کنار عمو و خانواده اش خورد. بچه‌ها از مدرسه آمدند و با خوشحالی به نازی خوشامد گفتند. هیچ کدام از قضیه ی دزدی خبردار نشده بودند. بعد از ناهار دفتر و کتابشان را آورده بودند و درسها و نقاشیهایشان را به نازی نشان می دادند. نازی سعی می‌کرد لبخند بزند و در شادیشان سهیم شود، اما اینقدر ذهنش مشغول بود که نمی توانست.

بالاخره هم فخری خانم بچه‌ها را به اتاقشان فرستاد و به نازی گفت استراحت کند. نازی دراز کشید. باز وقتی به خود آمد توی بیمارستان بود. کامیار هم کنارش نشسته بود.

_: خلاصه هرکار کردم تا قبل از دوشنبه ی آینده وقت نداد. دکتر معروفیه. سرش خیلی شلوغه. البته خیلی مسأله ای نیست. من با چند نفر دیگه از اهالی محلتون حرف زدم. تا اینجا سه نفر رو پیدا کردم که حاضرن شهادت بدن. ولی موضوع وجدان منه. دلم می‌خواست مطمئن بشم که راست میگی. اگر تبرئه شدی دوشنبه همرات میام دکتر.

نازی سری تکان داد و گفت: با این زندگی گندی که من دارم زندان و آزادی فرقی نمی کنه.

_: ولی اگر راست بگی تو زندون حروم میشی. ته دلم روشنه. باور نمی‌کنم که واقعاً دروغ بگی. یا حداقل اون ته دلت اون وجدانی که ازش دم می‌زدی هنوز موجوده. تو زندان این یه قلم سریع حراج میشه.



پانی که عقب ایستاده بود و طبق معمول آن‌ها را می پایید، با تمسخر گفت: اوه هو! چه لفظ قلم صوبت می کنن آقای وکیل!

فرید با نفرت گفت: اونی که باید بره زندان تویی!

_: من یا این پسره ی عوضی که آدم کشته؟

هژیر با عصبانیت گفت: اون مرتیکه حقش بود که کشته بشه.

پانی گفت: خیلی خب تو ام. آروم بگیر. اون فخری هم حقش بود که مانتوی خوشگلشو از دست بده.

فرید با دلخوری گفت: اگه قرار باشه هر آدمی به این راحتی واسه بقیه نسخه بپیچه که دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه!

_: ادعای آدم خوب بودن نکن فرید. تو هیچ غلطی نمی‌کنی چون می ترسی. پسره ی تی تیش مامانی!

_: اگه معنی شجاعت اینه، ترجیح میدم ترسو باشم.


**********************


روز بعد نازی اصلاً وکیل را ندید. یا دیده بود و به خاطر نمی آورد. اصلاً نمی‌دانست روزش چطور گذشته است. ترسیده بود. امیدوار بود باز دزدی نکرده باشد. وقتی به خود آمد توی دادگاه بود. وکیلش زیر گوشش زمزمه کرد: یادت که نمیره چی گفتم؟

نازی نالید: من هیچی یادم نیست.

_: خیلی خب. تا میشه حرف نزن. خودم توضیح میدم.

_: باشه.


ولی نازی در حضور دادگاه خیلی خوب و قاطع صحبت کرد. حتی وکیلش هم از این همه حضور ذهن و آمادگی تعجب کرده بود. همسایه ها هم به نفعش شهادت دادند و بالاخره قاضی اعلام کرد: متهم بی‌گناه شناخته شد.


نازی نفس عمیقی کشید و با شگفتی به قاضی چشم دوخت. کامیار پشت صندلیش زد و گفت: آفرین! خیلی خوب بود! تو وکیل می‌خواستی چکار؟

_: چی خوب بود؟

_: عالی حرف زدی. بهتر از این نمیشد از خودت دفاع کنی.

_: من اصلاً یادم نمیاد چی گفتم.

_: واقعاً؟

_: باور کنین یادم نمیاد. من ترسیده بودم.

_: ولی تو چهره ات اصلاً نشون ندادی. فقط زندگی یه دختر زجر کشیده رو به خوبی ترسیم کردی. همه دلشون برات کباب شد.

_: سربسرم می ذارین؟ هان؟ شوخی می کنین؟

_: قاضی تبرئه ات کرده. شوخیم کجا بود؟


عمو جلو آمد و با خوشحالی گفت: بهت تبریک میگم عزیزم. دست تو هم‌درد نکنه.

کامیار سری تکان داد و گفت: همه ی موفقیتمون به خاطر تسلط خودش بود.

_: اون وقت بگو برادرزاده ی من مشکل داره! دیگه نبینم از این برچسبا بزنی. این دختر فقط تمام عمر سختی کشیده. من و فخری می خوایم همه ی تلاشمونو برای خوشبختیش بکنیم.

_: تلاش شما که قطعاً ستودنیست. منم قصد تهمت زدن ندارم. ولی به دلایل دیگه ای می خوام حتماً به دکتر مراجعه کنه. خودم دوشنبه میام دنبالش باهم بریم.

_: باشه. ولی بعد از تشعیع جنازه من می خوام نازی رو ببرم سپیدان. دوشنبه ظهر برش می گردونم.

نازی با حیرت پرسید: برای یارو تشعیع جنازه هم می گیرن؟ مگه هنوز دفنش نکردن؟

کامیار و عمو و فخری ناگهان به طرف او برگشتند و با تعجب نگاهش کردند. نازی جا خورد و دستپاچه پرسید: چی شده؟ حرف بدی زدم؟

کامیار با نگاهی گرفته به طرف عمو برگشت. فخری با مهربانی گفت: نه نازی جون حرف بدی نزدی.

_: پس...

عمو با ناباوری پرسید: تو واقعاً یادت نمیاد؟

_: بازم کار بدی کردم؟

برای جواب به چهره ی تک تک آن‌ها نگاه کرد. عمو سر بزیر انداخت. فخری دوباره گفت: نه نازی جون. نه.

عمو نگاهی به کامیار انداخت و پرسید: میشه تو براش توضیح بدی؟

کامیار سری به علامت قبول تکان داد. عمو راه افتاد و گفت: ما تو ماشین منتظر می مونیم.

کامیار لب گزید و جوابی نداد. عمو و فخری به طرف ماشینشان رفتند.


فرید گفت: لعنتی. همش تقصیر شماهاست. من گفتم باید بفهمه.

هژیر فین فین کنان گفت: دلم نیومد.

پانی گفت: تو هم با این دلسوزیای مسخرت! همیشه هم به ضرر نازی تموم میشه.

هژیر گفت: خب یه کم دیرتر بفهمه که بهتره.

فرید شانه ای بالا انداخت و گفت: به هر حال الان کامیار بهش میگه.

هژیر نالید: این مرتیکه که کارش تموم شد. چرا نمیره رد زندگیش؟

پانی غرید: اینقدر نگران نباش هژیر. یارو می دونه نازی دیوونه است. هیچ احمقی عاشق یه دیوونه نمیشه.

هژیر دوباره نالید: از کجا معلوم یارو خودش دیوونه نباشه؟

فرید ا برویی بالا انداخت و گفت: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!

هژیر با دلخوری گفت: تو دیگه رو زخمم نمک نپاش.


کامیار دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد و همراه نازی از پله های دادگاه پایین آمد. نازی گیج و سرگشته پرسید: میشه بگین چی شده؟ تو رو اگه باید توضیحی بدم، تنبیهی بشم زودتر... باید برم بیمارستان.

_: تو چرا اینقدر اصرار داری که کار بدی کردی؟ موضوع فقط ا ینه که دیگه لازم نیست بری بیمارستان.


فرید غرید: تف به این حرف زدنش! رک و پوست کنده گذاشت کف دستش! نمیگه نازی سنکوپ کنه؟

پانی گفت: نه بابا... بالاخره خودش میدید که حال مادرش بده. اه از دست این هژیر. همش گند می زنه.

هژیر گفت: من فقط می‌خواستم کمکش کنم.

پانی گفت: نمیشه قبل از کمک کردن از من اجازه بگیری؟ تو تا هممونو له نکنی دست برنمی داری؟

_: من نمی خوام کسی رو له کنم. مخصوصاً نازی رو.

فرید گفت: خفه شین بذارین ببینم چی میگن؟



نازی با تردید پرسید: چرا؟...

_: مادرت دیروز صبح... من متاسفم. تسلیت میگم.

ناز حیرت زده پرسید: برای چی سعی دارین قانعم کنین که اون دیگه نیست؟ مادرم اونجاست. امروز حتماً بهتر شده. ما باهم بر‌می‌گردیم خونه.

_: طبیعیه که انکار کنی. کم کم درست میشه.

_: چی درست میشه؟

کامیار به طرفش برگشت. چشمهایش تر بودند. نازی بریده بریده پرسید: شما دارین... گریه می کنین؟

_: نازی گریه کن! به جای انکار کردن سوگواری کن! تو نباید غمتو درونت خفه کنی.

نازی زمزمه کرد: من تا نبینم باور نمی کنی.

_: مراسم عصری برگزار میشه.