X
تبلیغات
رایتل

من کیم؟ (۳)

شنبه 11 دی‌ماه سال 1389 ساعت 12:04 ق.ظ

سلام علیکم و رحمت الله و برکاته!


حال شما خوبه انشاالله؟ 


این هم قسمت بعدی داستان. می بینم که الهام بانو داره می تازه! امید که این روند پرشور تا به آخر داستان ادامه داشته باشه و چشم نخوره یه وقت! بگو ماشاالله :) 



بعدا نوشت: ماندگار عزیز من از هر سوژه ای استقبال می کنم. 





فرید یقه ی هژیر را گرفت و او را به دیوار کوبید. داد زد: یه جو مرام و مردانگی تو وجود تو نیست لعنتی؟!!! این چه غلطی بود کردی؟

_: من می‌خواستم نجاتش بدم. سالهاست که می خوام نجاتش بدم. این بهترین راه حل بود.

فرید با تمسخر گفت: بهترین راه حل! هوم! فکر کردم فقط می خوای یه گوش مالی بهش بدی. اگه می دونستم می کشیش محال بود بذارم.

_: منم نمی خواستم از تو اجازه بگیرم. من فقط می‌خواستم نازی رو نجات بدم. می‌خواستم بفهمه که من اونقدرام بچه نیستم.

_: آدم کشتن نشونه ی عقل و بلوغه؟!!

_: من فقط می خواستم...

_: خفه شو هژیر. بسه. هممون افتادیم تو دردسر.

_: درست میشه. مادرش که منو ندیده. ادعا کرده هیچ‌کس اونجا نبوده.

_: باید براش وکیل بگیریم.

_: وکیل کجا بوده؟

_: میگم عموش براش جور کنه. طرف اینقدرا پول داره که برای برادرزادش کاری بکنه.

_: فکر می‌کردم برادرزادشو قبول نداره.

_: البته که داره. یک ساله که دارم مخشو می‌زنم و مقدمه چینی می‌کنم که نازی بتونه بره اونجا. نازی از مادرش دل نمی کند. نمی خواستم تا خودش راضی نشده ببرمش.

_: بهت نمیاد این‌قدر دل‌رحم و نازک نارنجی باشی.

_: چیه؟ همه مثل تو قاتل بالفطره نیستن! من واقعاً نگرانشم.

_: تو نگران خودت هستی. اگر نازی خوشبخت بشه، تو می تونی بری دنبال زندگیت.

_: خب درسته. ولی عاقلانه اقدام می کنم. مثل تو دیوونه نیستم که از چاله درش بیارم، بندازمش تو چاه تازه دوقورت و نیمم باقی باشه که می خوام نجاتش بدم!! این چه نجاتی شد؟ پس فردا که دادگاه بر علیهش رأی بده، چند سال زندون براش می برن. بعدش می دونی چی میشه؟

هژیر روی زمین نشست. زانوهایش را بغل گرفت و گفت: به بعدش فکر نکردم. تو به اندازه ی من و نازی با این یارو دمخور نبودی. تو از ضرب کتکای اون شب تا صبح ناله نمی کردی. تو نمی فهمی فرید.

_: من می فهمم. ولی تو بچه ای. از بدوی ترین راه وارد شدی. ما آدمیم. می تونستی با عقل و منطق نجاتش بدی.

_: تو که عاقلی بگرد براش وکیل پیدا کن.

_: با عموش حرف می زنم. امیدوارم کمکش کنه.

_: نگفتی عموشو چه‌جوری پیدا کردی.

_: می شناختمش. وقتی نازی دو ساله بود، پدرش ما رو برد سپیدان. من اون موقع پنج سالم بود. همه چی رو خوب یادمه. همه ی خونوادش می گفتن زنتو طلاق بده با بچه بیا اینجا. ولی اون نمی خواست. زنشو دوست داشت.

_: نازی رو قبول داشتن؟

_: آره بابا خیلیم دوسش داشتن. ولی مادرشو نه. دیده بودنش. اومده بودن اینجا. ولی قبولش نداشتن. می گفتن یه جوریه. شیرین می زنه.

_: چی می زنه؟

_: شیرین می زنه. عقل درست حسابی نداره.

_: ولی اون لیسانس داره.

_: آره از نظر درسی مشکلی نداشته. ولی رفتاراش نامتعادل بوده. مثل همین که از کتک خوردن خوشش میاد.

_: دیوانگیه! تو میگی واقعاً لذت می بره؟!!

_: آره. اگه کتک نخوره حالش بده. احساس گناه می کنه.

_: چه گناهی؟

_: خدا می دونه. هیچی همینجوری... سادیسمه... مازوخیسمه... یه مرضی هست دیگه. اسمشو بلد نیستم.

_: یعنی پدر نازی هم کتکش می زده؟

_: آره. ولی بعدش میفتاد به گریه و عذرخواهی. چه می دونم. دست بردار.

_: بیچاره...


******************


نازی اینقدر پشت شیشه ی اتاق آی سی یو اشک ریخته که چشمانش می سوخت. خاله یک لیوان آب دستش داد و به زور او را نشاند. پانی نگاهی به او انداخت و زمزمه کرد: هرچی سرش میاد از سادگیشه.

مهرداد غرغر کنان گفت: عاقلی تو رو هم دیدیم.

_: تو خیلی بیشتر از اون که نگران من باشی نگران نازی هستی.

_: اون به کمک احتیاج داره. چرا نمی فهمی؟

_: تو دوسش داری. من می دونم. اعتراف کن که از من برات عزیزتره.

_: چرا چرند میگی؟ هردوی شما برای من دختر خاله هستین. جای خواهرای نداشته ام.

_: یعنی من خواهرتم؟ مهرداد؟ کی تو زندگیته؟

_: اوف پانی بس کن! الان وقت این مسخره بازیاس؟

_: نه نیست. ولی باور کن نازی برای منم عزیزه.

_: باورش سخته.

_: تو که می دونی چرا نمی تونم کمکش کنم. من نمی خوام خودمو فنا کنم.

مهرداد نگاهی به او انداخت. آهی کشید و رو گرداند.


*********************


نازی روی صندلی بیمارستان از خواب بیدار شد. بدنش درد می‌کرد و چشمهای خشکش هنوز می سوختند. کمی جابجا شد. صدای ملایم مردانه ای پرسید: خانم مهناز سپیدی؟

نازی جوابی نداد. به رد کبودی که دستبند روی مچهایش انداخته بود، نگاه کرد.

مرد دوباره پرسید: شما خانم مهناز سپیدی هستین؟

سر بلند کرد و نگاه خسته‌ای به مرد انداخت. چهره اش آرام و اطمینان بخش بود. دوباره سر به زیر انداخت و گفت: بله خودمم.

_: من کامیار پژوهش هستم. وکیل پایه یک دادگستری. از طرف عموتون مامور شدم که وکالت شما رو به عهده بگیرم.

نازی گیج و خواب آلود پرسید: از طرف عموم؟

_: بله آقای سپیدی از مشتریای من هستن که یکی دو تا پرونده هم تاحالا براشون کار کردم. چون نتیجه خوب بوده، این بارم با من تماس گرفتن. با وجود اینکه کارم زیاد بود، ولی نخواستم روشونو زمین بندازم.

نازی با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد. خیلی دلش می‌خواست بپرسد: کی هست این آقای سپیدی؟ از کجا فهمیده من تو دردسر افتادم؟ چرا می خواد به من کمک کنه؟ مگر نه اینکه اصلاً منو نمی خوان؟


اما الان وقتش نبود. همین که یک نفر حاضر شده بود که برایش وکیلی استخدام کند، یک دنیا ارزش داشت. البته اگر این آقای وکیل راست می گفت! هرچند دلیلی نداشت دروغ بگوید. مثلاً چی گیرش می آمد؟ نازی که چیزی نداشت. مواد مخد/ی هم که توی کیفش بود که گرفته بودند.

متفکرانه گفت: ازشون متشکرم. همینطور از شما. شما می تونین حکم آزادی منو بگیرین؟

_: اول باید بدونم چه اتفاقی افتاده. تا جایی که بتونم کمکتون می کنم.

نازی سری تکان داد و گفت: هوم. باشه. چی باید بگم؟

_: خب از اولش شروع کنین. اتهامی که بهتون زدن دقیقاً چیه؟

_: تو کیفم تریاک پیدا کردن. مقدارشم کم نبود. این قدری که تو آستر یه کیف دستی بزرگ جا بشه.

_: کار کی بوده؟

_: ناپدریم. اونم دیروز کشته شده. اول فکر کردن من کشتمش. مادرم بیهوش بود. حالا بهوش اومده گفته خودش این کارو کرده. برای دفاع از خودش. یارو داشته به قصد کشت می زدتش.

_: کار همیشگیش بود؟ منظورم آینه که دست بزن داشت؟

_: اوه بله آقا... همیشه میزد.

_: کارش چی بود؟

_: خرید و فروش مواد. منم مجبور می‌کرد براش جابجا کنم. دیروز از خونه فرار کردم. ولی تو راه گرفتنم.

_: کجا می رفتی؟

_: سپیدان. پیش خونواده ی پدریم.

_: پدرتم اونجاست؟

_: نه. وقتی من سه سالم بود فوت کرده.

_: متاسفم.

نازی به پنجره ی اتاق آی سی یو چشم دوخت. وکیل گفت: امیدوارم حال مادرتون هرچه زودتر خوب بشه.

نازی سری تکان داد و چیزی نگفت.

_: بازم تعریف کنین. از کار ناپدری و مشتریاش برام بگین. طرف حساباش کیا بودن؟ مقدار خرید و فروشش در چه حد بود؟ کی می تونه براتون شهادت بده و غیره...

نازی سر به زیر انداخت و آرام شروع به صحبت کرد. هرچه به خاطرش می‌رسید تعریف می کرد. وکیل هم با حوصله سؤال می‌کرد و هرچه به نظرش مهم می‌رسید را یادداشت می کرد.

بعد از یک ساعت حرف زدن نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: وقت شامه. اجازه میدین بقیه ی صحبتامون رو تو یه رستوران که همین نزدیکه ادامه بدیم؟ بعدش شما می تونین برگردین بیمارستان یا می رسونمتون خونه.

_: متشکرم. مزاحمتون نمیشم. من... من پولی ندارم که برای شام بپردازم.

_: پول شام با منه. نگران نباشین. با عموتون حساب می کنم.

_: شاید اون راضی نباشه.

_: خانم چرا بحث می کنین؟ من به خاطر کارم مجبورم که بقیه ی حرفاتونم بشنوم. والا نمی تونم اونطور که باید و شاید ازتون دفاع کنم.

نازی مثل بچه‌ای کتک خورده سر بزیر انداخت و آرام گفت: چشم.

به دنبال وکیل از بیمارستان خارج شد.

رستوران تر و تمیز و نسبتاً شیکی بود. نازی با ناراحتی روی صندلی نشست و به رومیزی دو لایه ی صورتی و سفید چشم دوخت. احساس کثیفی می کرد.

با پریشانی گفت: آقای... آقای وکیل...

_: عرض کردم. کامیار پژوهش هستم.

نازی سر بلند کرد و نگاهش کرد. سری تکان داد و گفت: می دونین آقای پژوهش من هرچی بگم فرقی نمی کنه. شما نمی فهمین. شما هیچ وقت محتاج یه لقمه نون نبودین.

ابروهای وکیل بالا رفت. با نگاهی خندان پرسید: از کجا می دونین؟

_: از اسمتون، از تحصیلاتتون... از انتخاب رستورانتون... شما تو یه خونواده ی درست و حسابی بزرگ شدین.

مرد خندید. بعد توضیح داد: در مورد اسمم مادرم این اسم رو خیلی دوست داشته. از اونجایی که وقت تولد من اوج ناکامی زندگیشون بوده، جنگ و بدبختی و گرسنگی، اسم منو گذاشته کامیار، بلکه بختم بلند باشه و ناکام نمونم. اون وضع هم تا پایان جنگ ادامه داشت. حتی بعد از اون. ما هیچ وقت خیلی پول‌دار نبودیم. هنوزم نیستیم. ولی خونواده ی شریفی دارم. و از این بابت بسیار خدا رو شاکرم. پدر و مادرم تمام تلاششون رو کردن که بچه هاشون درس بخونن و به جایی برسن. من دستشونو می بوسم. ولی همه ی اینا دلیل این نمیشه که من تو ناز و نعمت بزرگ شده باشم. تمام تابستونهای کودکیمو کار کردم. حتی گاهی بقیه ی سالم بعدازظهرا سر کار می رفتم. مکانیکی، شیشه بری، پادویی مغازه ها... هرکار شرافتمندانه ای... حالا خیالتون راحت شد؟ میشه غذاتونو انتخاب کنین و بقیه ی داستانو بگین؟

نازی برای اولین بار خنده ی کوتاهی کرد و پرسید: مگه داشتم قصه تعریف می کردم؟

_: شاید... نگفتی چی می خوری.

_: فرقی نمی کنه.

کامیار نگاهی روی منو انداخت و پرسید: چلو کباب با دوغ؟

_: خوبه. متشکرم.

غذا را سفارش داد. نازی برخاست و گفت: ببخشید. من میرم دستامو بشورم.

_: خواهش می کنم.


********************


پانی نگاهی به فرید انداخت و گفت: از این یارو خوشم نمیاد. به نظر قالتاق می رسه.

_: نه بابا. عموی نازی بهش اطمینان کامل داره. میگه چند سالی هست که می شناستش. یه آشنایی خونوادگی دور. قوم و خویش زنشه. آدم کار درستیه.

_: مطمئنی؟

_: آره بابا وکیل قابلیه!

_: یعنی نازی آزاد میشه؟

فرید قاطعانه گفت: باید بشه.

_: بعدش چی میشه؟

_: نمی دونم.

هژیر گفت: خوشم اومد یارو درد کشیده است. حرف نازی رو می فهمه.

پانی با تشر گفت: تو دیگه حرف نزن! می‌کوبم تو دهنت! هرچی بدبختی هست زیر سر توئه. باید دارت بزنن.

_: دارم بزنن؟ برای اینکه دنیا رو از وجود اون موجود کثیف پاک کردم؟ یه دستخوشم طلبکارم!

_: بابت این بدبختی ای که درست کردی؟

_: چند بار بگم؟ من می‌خواستم نازی رو نجات بدم. می‌خواستم خوشبخت بشه. می خواستم...

_: بسه دیگه.

هژیر درهم رفت و از گوشه ی چشم به چشمهای آتشین پانی نگاه کرد. زیر لب غرغر کرد: چه بداخلاق!

_: با این همه بدبختی باید خوش اخلاقم باشم؟

_: از این بدبخت ترم میشد باشیم.

_: فکر نمی کنم.

فرید ضربه ی ملایمی سر شانه ی پانی زد و گفت: آروم باش. بذار ببینیم آقای وکیل چه می کنه.

پانی آه بلندی کشید و از دور نگاهی به وکیل انداخت. با دندانهای بهم فشرده غرید: می خوام برم سر میزشون بشینم.

فرید اخمی کرد و گفت: ما توافق کردیم پانی. بذار نازی خودش حرف بزنه.

_: این دست و پا چلفتی همه چی رو خراب می کنه.

_: آروم باش پانی. بسپرش دست وکیل. اینجا دادگاه نیست. رستورانه. بذار نازی همه چی رو تعریف کنه.

_: چی رو تعریف کنه؟ اون نصف داستان رو نمی دونه. اصلاً نمی دونه این کار هژیر بوده!

_: بهتر. اینجوری طبیعی تر از خودش دفاع می کنه.

هژیر گفت: من برم سر میزشون؟ گشنمه!

فرید و پانی همزمان به طرف هژیر برگشتند. کم مانده بود لهش کنند!

هژیر دست و پایش را جمع کرد و گفت: خیلی خب... نمیرم.

پانی سری تکان داد: اینجوری بهتره.

رو به فرید کرد و پرسید: به نظرت بهتر نیست تا روز دادگاه یه جا زندونیش کنیم؟ می‌ترسم بره حرفی بزنه، اوضاع از اینی که هست خراب تر بشه.

فرید پوزخندی زد و پرسید: مثلاً کجا؟

_: چه فرقی می کنه؟ مهم آینه که دستش به نازی و وکیل و بقیه نرسه.

_: بد نیست.

هژیر التماس کنان گفت: نه خواهش می کنم. قول میدم کاری به کارش نداشته باشم. اصلاً هر حرفی بخوام بزنم اجازه می گیرم. قول میدم. خواهش می کنم.

فرید نگاهی به او کرد و گفت: باشه. قول دادیا.

پانی گفت: بدون اجازه ی من آبم نمی خوری!

_: چشم. دستشویی برم؟

_: بی مزه! حالا وقت نمک پرونیه؟!

_: نه جدی میگم. می خوام برم دستشویی. بس جوش به دل آدم میندازین، بندش میگیره.

فرید ا برویی بالا انداخت و پرسید: آدم؟!

پانی با چندش رو گرداند و گفت: اه! فرید برو همراش یه غلطی نکنه.

فرید دست از زیر چانه اش برداشت و گفت: چشم خانم رئیس. بزن بریم بچه.


********************


پانی پشت صندوق نشست و نیم نگاهی به جای خالی مهرداد انداخت. انتظارش زیاد طول نکشید. مهرداد هم رسید و سر جایش نشست. سلام سردی کرد و مشغول کارش شد.

پانی آرام پرسید: با من قهری؟

_: باید قهر باشم؟

_: تحویل نمی گیری.

_: من از خودم دلخورم. از اینکه به حرف تو گوش کردم. از اینکه خزعبلاتتو باور کردم. ولی مهم نیست. نازی در چه حاله؟

_: نازی نازی نازی... نازی توپ توپه! عموش براش وکیل گرفته. همین روزا تبرئه میشه و خلاص! اون وقت باز من می مونم و تو...

_: مزخرف نگو. بگو ببینم وکیل از کجا آورده؟

_: عموش براش استخدام کرده.

_: عموش؟ عموش کیه دیگه؟

_: ظاهراً یه عمو داشته. شایدم بیشتر. فرید باهاشون آشنائه. چند باری رفته سپیدان دیدتشون. یعنی از قدیم می شناخته. وقتی نازی بچه بوده باباش هردوشونو برده سپیدان.

_: چرا تا حالا رو نکرده بود؟

_: اونا مادرشو نمی خوان. فقط خودشو قبول دارن.

_: باز گلی به جمالشون که خودشو قبول دارن و حاضر شدن براش وکیل بگیرن. وکیلش چه جوریاس؟ آبی ازش گرم میشه یا نه؟

_: فرید میگه قابل اعتماده. یعنی آشنای عموشه. عموئه قبولش داره.

_: خوبه. خدا کنه تبرئه شه. اگه بتونه ثابت کنه که به میل خودش این کارو نکرده حله. خدا کنه خاله خوب شه. شهادتش تو دادگاه مهمه.

_: هوم. امیدوارم.


********************


فرید قدم به خیابان گذاشت. سوز سردی صورتش را شلاق زد. یقه ی کاپشنش را بالا کشید و به طرف اغذیه فروشی میلاد رفت. دلش برای دیدن سونیا پر می کشید. داشت فکر می‌کرد کاش میشد هدیه‌ای برایش بخرد. تا بحال به او هدیه نداده بود. یعنی چی می‌توانست بخرد؟ چی می‌توانست دخترک را خوشحال کند؟

غرق فکر به مغازه رسید. چراغهای نئون مغازه می درخشیدند. لبخندی لبریز از آرامش به صورتش نشست. در را باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت. با دیدن دخترک خندان لبخندش عریض تر شد. اما چند لحظه بعد خنده بر لبش خشکید. سونیا سر یکی از میزها نشسته بود. روبرویش مهرداد بود که با لبخندی عاشقانه نگاهش می کرد. فرید ناباورانه خشکش زد. باور نمی کرد. حتماً اشتباهی شده بود. تَوَهّم بود. لااقل این مهرداد نبود. شاید یک نفر دیگر بود. یکی از برادران سونیا مثلاً...


همان موقع پانی هم وارد شد. با دیدن مهرداد انگار او را هم برق گرفت! فرید خواست قدمی بردارد، اما پانی او را پس زد و گفت: بذار من خدمتش برسم. توی نازک نارنجی بلد نیستی دعوا کنی.

فرید ناامیدانه گفت: نه پانی. بذار خودم درستش کنم. این مشکل منه.

پانی برگشت و نگاهی خشمناک به او انداخت. با عصبانیت گفت: مشکل تو؟ نخیر مشکل منه. سونیا به نظر تو فقط یه دختر خوشگله. ولی مهرداد برای من همه چیزه. من به زودی باهاش عروسی می کنم.

_: اینطور نیست. من عاشق سونیام.

_: می دونی که رسیدن به سونیا به این راحتی نیست. قبل از اینکه تو تکون بخوری من با مهرداد ازدواج کردم.

_: مزخرف نگو. مهرداد به تو هیچ قولی نداده. الانم با یکی دیگه اس.

_: بعله با سونیا جون تو! ما سر چی داریم دعوا می‌کنیم فرید؟! بذار برم اینا رو از هم جدا کنم. جان سونیا جلو نیا همه چی رو بهم بریزی.

_: پانی خرابش کردی میام ها!

_: وایسا ببین که الان مهرداد پا میشه و ازم عذرخواهی می کنه. من ازش قول می‌گیرم که دیگه به هیچ دختری نگاه چپ نکنه.

_: اونم میگه چشم. می دونی که عاشق نازی هم هست.

_: نخیر نیست!

_: هست!

_: میگم نیست! نازی فقط براش یه دختر خاله است!

_: تو هم همینطور. عوضش هر شب با یکی میره بیرون. بذار برم عشق پاکمو از دست این دیو سیرت نجات بدم.

_: دیو سیرت خودتی فرید! مهرداد با هیچ‌کس نیست. مهرداد عاشق منه!

_: به جای اینکه انرژی تو کنار من حروم کنی برو ببین چکار می تونی بکنی.

_: به تو هم میگن مرد؟!

_: خودت گفتی تو بهتر بلدی. از اون گذشته من از برادراش می ترسم.

_: ترسوی عوضی. معلومه که خودم میرم.


پانی رو گرداند و خشمناک جلو رفت.

مهرداد با دیدن او با تعجب پرسید: تو اینجا چکار می کنی؟

سونیا از جا برخاست و با تردید نگاهش کرد. پانی نگاهی عصبانی به سونیا انداخت و دوباره چشم به مهرداد دوخت. مهرداد با ناراحتی پرسید: چی شده؟

_: خانم کی باشن؟

_: سونیا نامزد منه.

_: چی چی شما؟ مهرداد یک بار دیگه تکرار کن.

_: نامزد من. منظورت چیه؟ صداتو بیار پایین.

_: نامزد تو فقط منم. من! درست نگاه کن.

_: پانی دیوونه بازی در نیار. من کی از تو خواستگاری کردم؟

سونیا با تردید پرسید: این چی میگه؟

مهرداد با پریشانی گفت: چیز مهمی نیست عزیزم. دختر خاله‌ام یکم مشکل داره.

_: یعنی چی؟

پانی داد زد: مهرداد مزخرف نگو. من حالم خوبه. اونی که حالش خوب نیست تویی!

_: پانی آبروریزی نکن.

برادرهای سونیا جلو آمدند. یکی از آن‌ها پرسید: موضوع چیه؟

فرید جلو آمد و آرام گفت: پانی بیا بریم. بذار برای بعد.

برادر بزرگ‌تر سونیا به طرف فرید برگشت و با عصبانیت گفت: تویی؟ دیگه از پاتو اینجا بذاری، جفت پاهاتو قلم می‌کنم. برو بیرون.

فرید بازوی پانی را کشید و گفت: بریم پانی.

پانی اصلاً دلش نمی‌خواست میدان را خالی کند. اما نگاه خشمناک برادرهای سونیا، اجازه ی ماندن را به او نمی داد. پس ناامیدانه به دنبال فرید از در خارج شد. کمی دورتر از مغازه، هر دو توی تاریکی ایستادند. از دور مهرداد و سونیا را که هنوز سر میز نشسته بودند، می دیدند. صدای مهرداد به گوششان نمی رسید، ولی معلوم بود که دارد توضیح می‌دهد و التماس می کند.

پانی پیروزمندانه گفت: از میدون بدرش کردم. دیگه نمی تونه به مهرداد اعتماد کنه. حالا مهرداد مال خودمه.

فرید سری تکان داد و گفت: سونیا هم مال منه.

_: به همین خیال باش. با اون برادرای غول تشنش عمراً دستت بهش برسه.

_: می رسه. من مطمئنم.

_: نمیشه.

_: بس کن پانی.

_: راستی هژیر کجاست؟

_: الان دیگه باید خوابیده باشه. این بچه نمی تونه تا دیروقت بیدار بمونه. خیالت راحت.

_: نازی چی؟

_: می مونه بیمارستان.

_: رو اون صندلی های سفت و ناراحت؟

_: چاره‌ای نداره.

_: می تونه بره خونه.

_: فکر نمی کنم. ترجیح میده پیش مادرش بمونه.

_: منم بودم دلم نمی‌خواست برم تو خونه ای که دیروز یه نفر توش کشته شده.

_: نگران نباش روحش اونجا نمونده.

_: کی تضمین می کنه؟

_: بس کن پانی. نمی خوای بگی که به این مزخرفات اعتقاد داری؟

_: من به اندازه ی تو خوشبین نیستم.

_: منم خوشبین نیستم. واقع بینم.

_: واقع‌بینی تو رو هم دارم می‌بینم فرید خان!

_: منظورت چیه؟

_: هیچی. فراموشش کن.