X
تبلیغات
رایتل

من کیم؟ (۱)

شنبه 27 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 06:09 ب.ظ

 سلام علیکم و رحمت الله!


ساعت 6 عصره و بنده قول دادم که حتما شنبه آپ کنم، پس هستم در خدمتتون هرچند با تاخیر و کمی کمتر از معمول...



عرض به حضور انورتون که امروز صبح سری به بازار روز زدم و خانمهای خانه دار می توانند بخوانند حدیث مفصل از این مجمل! اگر خانم خانه دار هم نیستین براتون توضیح میدم که از صبح تا حالا مشغول پاک کردن و شستن و خورد کردن انواع سبزیجات بودم و هنوز نصفش مونده که انشاالله تا فردا ظهر تموم بشن! ضمنا ناگهان بهم الهام شده بود کمی تغییر دکوریشن بدم که بسیار برای روحیه ام لازم می باشد که این کار هم به شکر خدا انجام شد و الان یه گوشه ی دوست داشتنی برای خودم و لپ تاپم درست کردم. 

خلاصه حالا وسط کارها زنگ تفریح زدم و امدم به سراغ آپ دیتیگ وبلاگ. این داستان همانطور که عرض کردم هیچ ربطی به داستانهای قبلیم نداره. از الان هم نمیشه هیچ نتیجه ای گرفت. امیدوارم از کل داستان لذت ببرین.

خیلی حرف زدم ببخشید. شما برین سراغ داستان، منم برم سراغ بادمجانها.


با تشکر 


من کیم؟



نازی نگاهی توی آینه ی ترک خورده ی روی دیوار انداخت و مشغول برس زدن موهایش شد. توی آینه دختر سبزه روی زیبایی با بی حالی نگاهش می کرد. چشمهایش به سیاهی شب، موهایش نرم و خوش حالت، بینی قلمی و لبهای قلوه ای و گونه های برجسته و چانه ای گرد و مهربان داشت.

صدای ناپدریش لرزه بر اندامش انداخت: پس این دختره کجا رفت؟

مادرش به سرعت گفت: همینجاست. نازی؟ بیا دیگه.

روسری اش را زیر چانه گره زد و از اتاق بیرون آمد. با بیزاری نگاهی به ناپدریش انداخت.

ناپدری بسته ای را به طرفش گرفت و گفت: اینو می‌بری میدی شاهین دراز، پولو میگیری تیز برمی‌گردی ها! کسی نبیندت. حواستو جمع کن. پولو کامل بگیر. بدو.

سری به تأیید تکان داد و از در بیرون رفت. با نفرت نگاهی به بسته انداخت. به خودش غرید: تا کی می خوای به این ننگ ادامه بدی؟ کاش مامان حاضر بود بیاد. کاش میومد و باهم برای همیشه از این جهنم می رفتیم.

تازه سر کوچه رسیده بود که هژیر پسر همسایه، راهش را گرفت. با مهربانی گفت: بسته رو بده به من.

_: خودم می برم.

_: میگم بدش من. اگه مثل دفعه ی قبل چاقو بکشه، نمی خوام تو آسیبی ببینی. بدش.

_: تو خیلی مهربونی ولی...

_: تو هم خواهر بزرگه ی بداخلاقی هستی. بده دیگه. الان یارو پیداش میشه.

بسته را به او داد و به دیوار تکیه داد. در دل او را دعا می کرد. از همه ی مشتریهای ناپدری اش می ترسید. می‌دانست که از هیچ جرمی ابا ندارند.

هژیر لاغر و سبزه رو بود. خیلی پررنگتر از نازی. برادرش نبود، ولی دوست داشت او را خواهر بزرگه خطاب کند. دو سال از او کوچکتر بود و خیلی دوستش داشت. هر فداکاری ای را با جان و دل برای خواهرش می کرد.

بسته را در دست فشرد و در پناه دیوار راه افتاد. دورش را می پایید. با دیدن یکی از همسایه بیخ دیوار خزید و به موهای فرفری پریشانش چنگ زد. خوشبختانه همسایه او را ندید. دوباره راه افتاد. ده دقیقه بعد نزدیک خانه ی شاهین دراز بود. با دیدن ماشین پلیس، قلبش فرو ریخت. عقب کشید و زیر تاقی در یک خانه پنهان شد. پلیس چند لحظه با شاهین دراز حرف زد. بعد به دستهایش دستبند زد و او را با خود برد.

ماشین پلیس زوزه کشان از کوچه بیرون رفت. هژیر آهی کشید. او را ندیده بودند؛ یا دیده بودند و مشکوک نشده بودند. نگاهی به در بسته ی خانه ی شاهین دراز انداخت. درخت چناری روی در سایه انداخته بود. نگاهش روی گره‌های تنه ی درخت ثابت ماند. به زندگی پر گره نازی فکر کرد. حالا باید چه می کرد؟ اگر بدون پول برمی گشت، ناپدری نازی او را کتک می زد. دست توی جیبش برد و بسته را لمس کرد. هنوز آنجا بود. سری تکان داد و راه افتاد.


نازی بسته را گرفت. هژیر از خجالت رو گرداند. نازی آهی کشید و گفت: حداقل مواد هست که بهش برگردونم.

_: دیگه کتکت نمی زنه؟

نازی آهی کشید و گفت: امیدوارم نزنه.

_: اون لعنتی باید بره زندان! باید بره بالای دار!

_: حرص نخور. دنیا دار مکافاته. حتماً یه روز جواب پس میده.

_: تو می خوای بشینی به انتظار یه روز؟

_: نه می خوام از اینجا برم.

_: رو کمک من حساب کن.

_: ممنون.

_: ولی این تن بمیره این یارو رو لو بده. می خوای برات از اهل محل استشهاد جمع کنم؟

_: نه هروقت خواستم بهت میگم.

_: آخه کی می خوای ازش شکایت کنی؟ می خوای من لوش بدم؟

_: نه هژیر نه. مامانم ناراحت میشه. حاضره صبح تا شب ازش کتک بخوره، ولی از پیش چشمش دور نشه.

_: ولی اینکه نشد زندگی!

_: یه روز فرار می کنم.

_: به کجا؟

_: نمی دونم. کاش خونواده ی پدریمو می شناختم.

_: خونواده ی مادریتو که می شناسی، برو سراغشون.

_: نه. اونام از من خوششون نمیاد. ممکنه بتونم یه نصف روز خونشون بمونم. اونم نه همشون. فقط خواهر کوچیکه ی مامانم. اون کمتر باهاش مشکل داره. حاضره جواب سلاممو بده، ولی سرپرستی مو به عهده نمی گیره. میگه مسئولیت داره. حقم داره. تازه اگه بقیه بفهمن منو نگه داشته، از چشمشون میفته، اذیتش می کنن. نمی خوام اینطوری بشه.

هژیر به تیر چراغ برق تکیه داد و پرسید: چرا اینطوری شد؟ چرا دوستت ندارن؟

_: مامان میگه خیلی دیر به فکر ازدواج افتاد. اون وقتا کار می کرده. اصلاً هم دلش نمی خواسته شوهر کنه. ولی وقتی بیست و نه و سی سال رو رد کرد، حتی بقال سر کوچه هم براش لقمه می گرفته. خواستگارم داشته ها، فراوون. اما نمی خواسته. عاشق بوده. عاشق بابام، ولی باباش مخالف بوده. آخه بابام یه دهاتی آس و پاس و بی‌سواد بوده. راننده ی آژانس سر کوچشون بوده. چند وقت که مامانمو این طرف و اون طرف برده بود، عاشقش شده بود. سر جمع چار کلاسم درس نخونده بود، ولی مامانم لیسانس داشته. تازه خونوادشم همه تحصیلکرده و واسه خودشون کسی بودن، اما خونواده ی بابام، همه تو ده خودشون کشاورز و اینا بودن. حتی نمی دونم کدوم ده! بابام اومده بود شهر که مثلاً کار کنه پول‌دار شه.

بالاخره مامانم باباشو راضی می کنه. راضی راضی که نه... ولی دیگه مجبور میشه رضایت بده. دخترش داشت پیر میشد و دست برنمی داشت. بالاخره شوهرش میدن و میره پی زندگیش. من تو یه زیرزمین اجاره ای به دنیا اومدم. سه ساله که شدم بابام تصادف کرد و درجا کشته شد. هیچی از بابام یادم نیست. حتی یه عکسم ازش ندارم.

دربدریمون از اون موقع شروع شد. مامانم از وقتی که ازدواج کرده بود دیگه سر کار نرفته بود. بابام خوشش نمیومد. حالام هرچی میگشت کاری پیدا نمی کرد. هرچی بود نیمه وقت بود و موقت. به زور اینجا و اونجا کار می کرد. روش نشد برگرده خونه ی باباش. هرجوری بود منو از اینجا به اونجا به دندون کشید تا وقت مدرسه ام. نفهمیدم سر و کله ی این بابا از کجا پیدا شد؛ مامان چرا عاشقش شد و بالاخره چرا از چاله به چاه افتادیم؟ خونواده ی مادرم از وقتی فهمیدن چه شوهری کرده بیشتر از قبل تف و لعنش کردن، غیر از خاله کوچیکه که اگر از اطرفیانش نترسه، حاضره هنوز جواب سلاممونو بده. گاهی یه کمی پول برامون می فرسته. البته خیلی وقته دیگه نفرستاده. حتماً اونم دستش تنگه. چه می دونم.

هژیر آهی کشید و گفت: کاش جایی داشتم هردوتونو میاوردم پیش خودم.

_: مامان که نمیاد. کتک می خوره و باز دست از سر یارو برنمی داره. شایدم از تنهایی می ترسه. نمی دونم. منم دیگه نمی خوام این طرفا باشم. شاید برم دنبال خونواده ی پدریم. شاید تو دهشون بالاخره یه گوشه‌ای برای من جا باشه.

_: رو کمک من حساب کن. هرکار بتونم می کنم.

_: خیلی ممنون. همین که به فکرمی یه دنیا ارزش داره.

_: ولی برای من ارزش نداره. دیگه تحمل زجر کشیدنتو ندارم. به منم میگن مرد؟!

نازی لبخندی زد و گفت: به تو میگن یه پسرک مهربون احساساتی. فعلاً خداحافظ.

_: میری خونه؟

_: نه الان نه. وقتی اون دیو دو سر خوابید میرم.

_: خوبه. مواظب خودت باش. خداحافظ.

_: تو هم همینطور. خداحافظ.


*******************


اتوبوس توقف کرد. پانته آ در بین مسافران پیاده شد. روسری اش را مرتب کرد و به طرف فروشگاه رفت. در اصلی هنوز بسته بود. به کوچه ی کنار فروشگاه رفت و از در پشتی وارد شد. با همکاران سلام و علیک گرمی کرد و سر جایش پشت صندوق نشست. نگاهی آرزومند به صندلی خالی پشت صندوق کناری انداخت و لبخند زد.

در کیفش را باز کرد. آینه ی کوچکی بیرون کشید و نگاهی دقیق به خود انداخت. چشمهایش گاهی سبز و گاهی آبی بودند. پوست روشن و لبهای ظریفی داشت. فقط دماغش کمی بزرگ بود. دلش می‌خواست پولهایش را جمع کند و از آن بینی، یک بینی ظریف سربالا بسازد تا صورتش جذاب‌تر شود.

خط چشمش را برداشت و مشغول آرایش کردن شد.

صدای خندانی از پشت سرش گفت: سلام پانی.

پانته آ نفس عمیقی کشید. تمام چهره اش به شادی شکفت. با وجود آنکه فقط چند ساعت از آخرین دیدارشان می گذشت، ولی دلتنگش بود. با وجود این نمی‌خواست تحویل بگیرد. بدون آنکه برگردد، از توی آینه ی کوچکش نگاهی به او انداخت و آرام گفت: سلام.

مهرداد سبزه رو بود. اما هرکه از روبرو میدید، می‌گفت خیلی به پانی شباهت دارد. سر حال و قبراق سر جایش نشست و پرسید: حالت خوبه دخترخاله؟

پانته آ، آینه‌اش را توی کیفش گذاشت و تأکید کرد: آقا مهرداد، صد بار بهت گفتم به من نگو دختر خاله.

_: آدم به دختر خاله‌اش چی باید بگه؟

_: من دختر خاله‌ات نیستم.

_: من نمی‌فهمم چه اصراری داری؟ چه فرقی می کنه مردم بدونن من پسر خالتم؟

_: به من بگو پانی. فقط پانی.

_: چشششم...

خندید. پانته آ هم خنده‌اش گرفت. مهرداد پیروزمندانه گفت: بالاخره خندیدی!

_: امان از دست تو.

_: چه امانی؟ اگه من نباشم که تو تمام روز مثل رُبوت کار می‌کنی و یه ذره لبخندم نمی زنی. بخند جانم. خنده بر هر درد بی درمان دواست!

پانته آ نگاهش کرد و نیشخندی زد. بعد مشغول مرتب کردن میزش شد. در فروشگاه باز شده بود و یکی دو تا مشتری مشغول خرید کردن بودند. رفته‌رفته تعداد مشتریها بیشتر میشد. یک مرد جوان خریدهایش را جلوی پانته آ گذاشت. مهرداد با نارضایتی نگاهش کرد. پانته آ از قیافه ی مهرداد خنده‌اش گرفته بود. بسته ی دستمال کاغذی را برداشت و خندان جلوی بارکدخوان گرفت. مهرداد غرشی کرد و رو گرداند. پانته آ بسته ها را یکی یکی برداشت و قیمتها را وارد کرد. کاغذ فاکتور را جدا کرد و گفت: ده هزار و پونصد تومن.

مرد کارت بانکش را به او داد. پانته آ کارت بانک را به طرف مهرداد گرفت و گفت: کارتخون من کار نمی کنه.

مهرداد چهره درهم کشید و صورت حساب مشتری را از حسابش برداشت کرد. مشتری تشکری کرد و رفت. پانته آ خندید و گفت: بدت نمیومد تمام حساب بانکی شو خالی کنی!

_: بعدشم یقه شو بگیرم پرتش کنم بیرون. یارو داشت با چشمهاش قورتت می داد. تو هم نیشت تا بناگوش باز...

_: آخه قیافه ی تو خنده‌دار بود!

_: من که داشتم از عصبانیت میترکیدم کجاش خنده‌دار بود؟

پانته آ خندید و با اشاره به مشتری بعدی گفت: جواب ایشونو بده.

مهرداد لبهایش را بهم فشرد و مشغول کارش شد.


********************


فرید قدم به خیابان گذاشت. نگاهی به اطرافش انداخت و خونسرد و مطمئن راه افتاد. نزدیک اغذیه فروشی میلاد که رسید، قلبش به تپش افتاد. جلوی ویترین یک مغازه که آن وقت شب دیگر بسته بود، ایستاد و خودش را نگاه کرد. موهای کمرنگ و کوتاهش را مرتب کرد. یقه ی لباسش را هم میزان کرد و دوباره راه افتاد. وارد اغذیه فروشی شد. لبخند مکش مرگمایی تحویل سونیا داد و نشست. سونیا هم لبخندی زد و جلو آمد.

فرید با لحنی که می‌دانست می‌تواند دل هر دختری را ببرد، گفت: سلام خانوم!

سونیا با خنده گفت: سلام. امشب دیر کردی.

_: آخی... دلت تنگ شده بود؟

_: نه بابا داشتم فکر می‌کردم کدوم گوری موندی!

_: دست شما درد نکنه. همون گوری که بودم. کارم طول کشید.

_: امشب چی میل دارین؟

_: امشب... اممم...

_: زودباش. داداشم داره چشم غره میره.

_: داداشت از خداشم باشه تو با من حرف می زنی.

_: فعلاً که نیست. بگو.

_: بذار وضعم بهتر بشه... درست میشه. فعلاً یه ساندویچ مغز بده ببینم دنیا دست کیه.

_: تو صد تا ساندویچ مغزم بخوری، بازم نمی فهمی دنیا دست کیه. خیالت راحت.

_: برو دیگه. نمی خوام اذیتت کنه.

سونیا رفت و فرید آرزومندانه به او خیره شد. سونیای خوشگل چشم سیاه. چه نگاه گیرایی داشت!

سری تکان داد. به برادرهای سونیا حق می‌داد که چهار چشمی مراقب خواهرشان باشند. دخترک زیبا و مهربان بود. فرید به خودش قول داد: درست میشه. یه روز بهم می رسیم.



*******************