نمای وبلاگ تو دوست داری... (قسمت آخر) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

تو دوست داری... (قسمت آخر)

شنبه 6 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 06:09 ب.ظ

سلامممم

ببخشین امروز خیلی دیر شد. این روزا سرم خیلی شلوغه. حالا فعلا این قصه رو تموم کردم تا توی این شلوغ پلوغی از آب گل آلود ماهی بگیرم و یه سوژه ی دبش دست و پا کنم! دعا کنین موفق بشم! 


سلامت باشین و خوشحال 



در اتاق باز شد. سیما بی حوصله سر بلند کرد. ارسلان بود. با لحنی جدی گفت: می خوام اون گوشه رو گِل بگیرم.

سیما با تعجب پرسید: چرا؟

_: آخه از وقتی یادم میاد تو یک و دو ماتم می گرفتی می‌رفتی اون گوشه! نمی خوام گوشه ی ماتم داشته باشی.

سیما پوزخندی زد و پرسید: یعنی اگه این گوشه نباشه، من کلاً خوشحال میشم؟

_: نمی دونم. ولی از وقتی که موهاتو مامانت خرگوشی می بست و تو هم دم به دقه قهر می‌کردی و لب برمی چیدی و میومدی این گوشه، فکر می‌کردم کاش این گوشه نبود.

_: تو هم شورش کردی. من این قدرا قهرو نبودم.

ارسلان دمر روی تخت خوابید و به سیما که پشت تخت نشسته بود، رو کرد: آره بعضی وقتام ادا بود که حرفتو به کرسی بنشونی. اون وقتایی که دلم می‌خواست درسته قورتت بدم!

سیما لبخندی زد و آرام گفت: از اون عکسم با اون لب و لوچه ی آویزون که کنار تختته معلومه که از اون قیافه خوشت میومد!

_: عاشق اون عکسم.

_: من بعد از آخرین دعوای جدی مون، اون موقع که دوازده سالم بود، همه ی عکسای تو رو از تو اتاقم جمع کردم.

_: عجب کینه ی شتری ای ها! چهار سال گذشته، هنوز اون عکسا رو برنگردوندی.

_: نه به خاطر کینه نبود. اصلاً همون موقع که عکسا رو برداشتم بخشیدمت. دلم خنک شد! ولی بعد دیگه به فکرم نرسید دوباره بذارمشون. عکس خونوادگی کم دارم. بیشتر پوستر و ایناست دور و برم.

_: حالا چی؟ میذاری؟

_: عکس جدید می ذارم. بعدازظهر میریم تو حیاط با ژستهای مختلف ازت عکس بگیرم. تازه باید روی فیروزه رو کم کنم.

_: یعنی اگر نامزد اون خوش تیپ تر از من باشه دعواتون میشه؟!

_: نه بابا... فقط یه جورایی از توصیفی که قیافه ی تو کردم خنده‌اش گرفت. حالا بهش نشون میدم دوستم خیلی خوش تیپه!

_: دوستت؟!!

_: اون موقع دوستم بودی!

ارسلان با لبخند پرسید: راستی چی شده بود که قهر کردی اومدی اینجا؟

_: هیچی.

_: یعنی چی هیچی؟

_: مدی شعر و ور میگه.

_: حسابشو می رسیم.

_: ولش کن. این درست بشو نیست. مثل زانوی دردناک مامان بزرگ سر پیری می مونه. همینه که هست. بالاخره دختر عمه اس. نمیشه قطع رابطه کنم که.

_: خوشم میاد که تو مرام تو کلاً بنی آدم اعضای پیکرند! من که دستتم، حمیده هم زانوی مامان بزرگ!

_: این نشانه ی ذات پاک منه!

_: آره؟! اینجوریاس؟

_: بعله!


عمه ساناز در را باز کرد. بعد ضربه‌ای روی در زد و گفت: مامان میگه بیاین بیرون. دایی جان اومدن.

ارسلان تنبلانه هیکلش را از روی تخت بلند کرد و گفت: قربان این در زدنتان گردم عمه خانم! اول چهار تاق باز می‌کنی بعد در می زنی؟!

_: من هنوز با تو خورده حساب دارم پسر! بالاخره این‌ام یه جور چزوندنه!

_: آخه عمه جان با من خورده حساب داری، تقصیر این سیما طفلکی چیه؟

_: آخی ناااازی! تو از کی اینقدر مهربون شدی؟

_: من همیشه مهربون بودم. رو نمی کنم. نه اینکه به چشم نزدیکم و چشم شمام شور و اینا... از اون لحاظ!

عمه ساناز ضربه‌ای پس کله ی او زد و گفت: برو ببینم بچه! زبون درازی بسه.

_: آخخخخ!

_: زهرمار! داد زدنت چیه هرکول؟

_: منو مظلوم گیر آوردی میزنی؟ خیلی نامردی عمه.

_: آخه این ضرب دست من از نیش پشه هم ناراحتیش برای تو کمتره! این ننه من غریبم بازی رو تمومش کن.

_: آخه خب غریبم دیگه!!! ننهههه بیا عمه‌ام منو کشت!

سیما گفت: هیسسس... دایی جان می شنون زشته!

باهم وارد مهمانخانه شدند و مؤدب سلام کردند و برای دست بوسی جلو رفتند. دایی جان با خوشرویی جواب داد و پذیرایشان شد. بعد به شوخی پرسید: عروس داماد فراری شما بودین؟ خانم باجی میگن ارسلان و سیما نامزد شدن. میگم خب کجان؟ کسی نمی دونه!

همه خندیدند. ارسلان و سیما پایین اتاق روی صندلی های کنار در نشستند. عمه ساناز که دوباره بیرون رفته بود، در حالی که از جلویشان رد میشد، زیر لب گفت: چه قیافه های غلط اندازی! هرکی ندونه فکر می کنه عجب بچه‌های مؤدب و ناااازی!

ارسلان پرسید: مگه غیر از اینه؟!

_: نهههه! ابداً! مخصوصاً تو!

پدر سیما چند تا برگه جلویش بود که داشت می‌خواند و مرتب می کرد. سر بلند کرد و گفت: سیما بابا یه منگنه بیار اینا رو منگنه کنیم پراکنده نشن.

سیما بیرون رفت و چند لحظه بعد با منگنه برگشت. کاغذهای پدرش را منگنه کرد و برگشت بین ارسلان و عمه ساناز نشست. همانطور که نشسته بود با منگنه بازی می کرد.

دایی جان از پدرش پرسید: خب خطبه ای هم خوندین؟

_: نه. اگه خدا بخواد تابستون می خوایم مجلسی بگیریم و عقد کنن.

_: خب خطبه ی عقد رو الان بخونین که راحت باشن، بعد تابستون رسمیش کنین. اینا که همدیگه رو می شناسن. لزومی نداره که صبر کنین ببینین باهم کنار میان یا نه.

_: فرمایشتون متین. هرچه شما بفرمایید.

_: پس اجازه میدی؟

_: اجازه ی ماهم دست شماست.

_: تو چی امیر جان؟

_: اختیار دارین دایی.

_: خانم باجی نظر شما چیه؟

_: بخونین خطبه رو خان داداش. از کجا معلوم که من تابستون باشم و عروسیشونو ببینم.

_: این چه حرفیه؟ زنده باشین. شاه دوماد نظر خودت چیه؟

_: هرجور صلاح بدونین.

دایی جان خندید و گفت: روش نمیشه بگه دایی تو تا حالا کجا بودی؟ دیرم شده!

همه خندیدند. سیما خیلی گوش نمی داد که چه می گویند. به شدت مشغول بازی با منگنه بود! فکر می‌کرد در مورد مجلس عقدشان در تابستان حرف می زنند. لحظه‌ای سر بلند کرد و نگاهش با حمیده تلاقی کرد. حمیده چنان نگاه خشمگینی به او انداخت که سیما با ناراحتی سر به زیر انداخت و فکر کرد: خب چیه؟ تو هم تابستون عقد کن. اصلاً برو خونه ی بخت!

کمی دامن گلدار عمه ساناز از زیر دسته ی صندلی اش بیرون بود. سیما به آرامی کمی هم از پارچه ی دامن را از روی دسته گرفت و به قسمت زیر دسته منگنه کرد. بعد دو سه دانه را هم طوری در پارچه ی صندلی فرو کرد که اگر عمه کمی جابجا میشد به پایش نیش می زدند!

در همان حال دایی جان پرسید: عروس خانم وکیلم؟

ارسلان آرنجش را توی پهلوی سیما زد و گفت: با تو ان!

بعد با خنده بلند گفت: عروس رفته منگنه بچینه!

سیما سر بلند کرد و متعجب نگاهی به ارسلان و بعد به دایی جان انداخت. بدون اینکه درست متوجه باشد چه می گوید، دستپاچه گفت: بله خواهش می کنم. اختیار دارین.

دایی جان خندید و بعد از اینکه بار دیگر در مورد مهریه با پدر سیما صحبت کرد و رضایت ارسلان را هم گرفت، خطبه را جاری کرد.

سیما گیج و منگ دستی به صورتش کشید و زیر لب از ارسلان پرسید: چی شد حالا؟

_: هیچی بابا. تو با منگنه ات بازی کن!

_: ای زهرمار! می‌خواستم سر عقد دعا کنم. میگن دعای عروس وقت عقد مستجابه!

_: حالا چی می‌خواستی دعا کنی؟

_: می‌خواستم به جون تو دعا کنم که از ترشیدگی نجاتم دادی!

دایی جان جلو آمد تا دست سیما را در دست ارسلان بگذارد. حامد دوربینش را آماده کرد و به سرعت مشغول عکاسی شد.

عمه ساناز خواست به احترام دایی جان بلند شود، اما دامنش به صندلی گیر کرده بود. سیما با خنده گفت: عمه نکش پاره میشه!

عمه ساناز که تازه متوجه ی سوزن منگنه شده بود، با حرص غرید: سیما چکار کردی تو؟!

بالاخره با کمک سیما دو نفری سوزن منگنه را باز کردند و عمه ساناز توانست راست بایستد. دایی جان هم با شوخی و خنده دست عروس و داماد را در دست هم گذاشت. همه جلو آمدند و تبریک گفتند. عمه ساناز در حالی که سیما را می بو سید، غرید: سیما من می دونم و تو!

سیما خندید. دایی جان جای عمه ساناز نشست و سوزنهایی که سیما توی صندلی فرو کرده بود، به پایش نیش زدند. با خنده و شوخی مشغول در آوردن سوزنها شد. مادربزرگ با خشمی بی سابقه به ارسلان و سیما چشم غره می رفت! سیما از ترس می‌خواست فرار کند!

بالاخره بازدید عید دایی جان به آخر رسید و ضمن خداحافظی از همه از اتاق بیرون رفت. سیما به سرعت برخاست تا برای بدرقه برود. پایش به میز عسلی خورد و منگنه ی کذایی روی پای ارسلان افتاد!

_: آخخخخ!

_: معذرت می خوام. داد نزن تو رو خدا!

_: باشه ولی حواست کجاست؟ له شد!

عمه ساناز جلو آمد و گفت: سیما وایسا خدمتت برسم.

سیما شروع به دویدن کرد. عمه هم دنبالش می دوید. سیما جیغ جیغ کنان گفت: عمه یواشتر! برای بچه‌ات خوب نیست! ندو عمه!

ارسلان هم با خنده گفت: سیما بدو! تو می تونی! آفرین!

سیما از روی مبل پرید و بالاخره از اتاق بیرون رفت. دایی جان رفته بود و مادربزرگ داشت از دم در برمی گشت. نگاهی به سیما انداخت و با اخمهای درهم گفت: آبرو برای آدم نمی ذارین! اگه بلایی سرش میومد چی؟!

عمه ساناز جلو آمد و گفت: نگران نباش مامان جون. آخه یه سر سوزن منگه که تازه به اندازه ی سوزن معمولی هم تیز نیست، چکار می تونه بکنه؟

سیما آهی کشید و از اتاق بیرون رفت. توی راهرو حمیده داشت با عمه سولماز دعوا می‌کرد که چرا سیما به این راحتی نامزد شده و عقد کرده است، ولی او حتی اجازه نداشته جواب مثبتش را اعلام کند!

سیما خواست برگردد که با ارسلان مواجه شد. ارسلان اشاره‌ای به عمه سولماز و حمیده توی راهرو کرد و پرسید: باز چی شده؟

_: ما یه خبطی کردیم، قبل از اینکه ایشون حتی جواب مثبتشونو به اطلاع خانواده ی داماد برسونن، سریع نامزد شدیم و عقد کردیم! دایی جان یادشون رفت از حمیده اجازه بگیرن!

_: یعنی لنگ یه جواب مثبته؟

_: بعله! موضوع از این مهمتر؟ پوفففف... حوصلمو سر برده.

_: الان درستش می کنم.

ارسلان به حیاط رفت و با فرزین که با خانواده اش در راه مسافرت بودند، تماس گرفت. سیما با نگرانی از پشت شیشه او را می پایید. بالاخره هم ارسلان بدون آنکه حالت چهره اش عوض شده باشد، به اتاق برگشت و گفت: یه لیوان چایی به من بده.

_: چی شد؟

_: هیچی.

_: یعنی نتونستی قانعش کنی؟

_: چه می دونم. چایی میدی؟

سیما با ناراحتی به آشپزخانه رفت. یک لیوان چای ریخت و برای ارسلان آورد. ارسلان با آرامش مشغول نوشیدن چای شد. تلفن خانه زنگ زد. مادربزرگ جواب داد. بعد از چند دقیقه گوشی را به عمه سولماز داد.

سیما با نگرانی پرسید: کی بود مامان بزرگ؟

_: با تو کاری نداشتن. مادر فرزین بود. جواب می خواست. شور به دلشون افتاده بود که یه وقت حمیده خواستگار دیگه ای پیدا نکنه! معلوم نیست کی همچین حرفی رو به دلشون انداخته.

سیما خنده‌اش را فرو خورد و گفت: بله. خدا می دونه.

دوباره کنار ارسلان نشست و پرسید: خواستگار کجا بود آخه؟!

_: بالاخره شاید یه روزی پیدا میشد.

وقتی عمه سولماز جواب مثبتشان را به خانواده ی داماد اعلام کرد، اخلاق حمیده 180 درجه عوض شد! با خوشرویی جلو آمد و ضمن روبوسی به سیما عقدش را تبریک گفت. سیما هم متقابلاً نامزدی او را از ته دل تبریک گفت.

وقت ناهار رسیده بود. حمیده هم پا بپای بقیه در پهن کردن سفره کمک کرد. ولی ارسلان از جایش تکان نخورد. سیما هم می‌رفت و می آمد. وجدانش اجازه نمی داد مثل ارسلان راحت بنشیند. همه دور سفره نشستند.

بحث سر دایی جان و علاقه اش به عقد بستن بود. سیما کنار ارسلان نشسته بود و آرام غذایش را می خورد. عمه ساناز رو به او کرد و گفت: عروس، دامادو ببوس یالا...

_: چیکار کنم؟! خیلی ازش خوشم میاد؟!

ارسلان گفت: نه خواهش می کنم. این با دهن چرب و چیلیش منو ببوسه؟! اه اه خدا به دور!

عموامیر، پدر ارسلان، با خنده گفت: از خداتم باشه!

_: جدی؟ اینجوریه؟ سیما زود باش!

لپش را باد کرد و به طرف سیما گرفت. سیما با پشت دست به صورتش زد. ارسلان باد لپش را با سروصدا خارج کرد. عمه ساناز گفت: اه ارسلان داریم غذا می خوریم!

ارسلان خندید و گفت: معذرت می خوام.

عمه ساناز دست برنداشت و گفت: ارسلان سیما خجالت می کشه، تو ببوسش.

ارسلان سر بلند کرد و متعجب پرسید: خجالت میکشه؟ این؟! عمه خانم یه چیزی بگو بگنجه!

مادربزرگ که دلخوریش از سیما را فراموش کرده بود، با مهربانی گفت: بچه‌ام سیما خیلی هم شرم و حیا داره.

ارسلان مودبانه گفت: البته شما صحیح می فرمایید.

عمه ساناز با سماجت گفت: ببوسش دیگه!

_: من بلد نیستم!

_: آخی نااازی...

حامد گفت: ببین ارسلان. اینجوری.

کف دست خودش را بوسید تا ارسلان ببیند. ارسلان هم به تبعیت از او کف دست خودش را بوسید و ابلهانه پرسید: حالا اینو چکارش کنم؟ بزنم تو صورت سیما؟

عمه ساناز در حالی که غش غش می‌خندید، گفت: سیما راهنماییش کن!

سیما با دلخوری گفت: گیر سه پیچ دادیا عمه! اصلاً چرا به حمیده هیچی نمیگی؟ اونم تازه نامزد شده.

ارسلان گفت: حمیده پاشو. زود برو گوشی تلفنو ببوس!

حامد اعتراض کرد: دهه ارسلان!

ارسلان با خونسردی گفت: حامد جان گوشی تلفن به عنوان یه شئی بی‌جان به آدم محرمه، مخصوصاً وقتی کسی اون طرف خط نباشه!

همه از فتوای قطعی ارسلان خندیدند. بعد از چند لحظه عمه ساناز گفت: خیلی بدجنسی ارسلان. آرزو به دلم موند ها!

حامد گفت: ارسلان زود باش. خاله جان ویار کرده. چشمای بچه‌اش چپ شد!

_: نمیشه. من این یه دفعه رو می خوام تست کنم ببینم واقعاً چشمای بچه‌اش چپ میشه یا نه؟

اصرار بقیه هم به جایی نرسید و ارسلان رضایت نداد.

بعد از ناهار عمه ساناز که داشت آماده میشد، که برود، با لبخندی پیروزمندانه گفت: ارسلان اعتراف کن که برای اولین بار در زندگیت خجالت کشیدی!

_: از کی؟ از شما؟

حامد گفت: نه از من!

سامان گفت: اگه مشکل منم میرم بیرون!

ارسلان غرید: ای بابا! چه گیری افتادیم ها! سیما کجایی؟

سیما گفت: بیخیال بابا...

اما ارسلان او را پیش کشید و گونه اش را بوسید. صدای هلهله ی عمه ساناز و حمیده اتاق را پر کرد.



تمام شد

شنبه 1389/9/6

شاذّه