X
تبلیغات
رایتل

تو دوست داری... (9)

شنبه 29 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 03:38 ب.ظ

سلامممممم

عید گذشته تون مبارک  حال و احوالاتتون خوبه انشاالله؟ منم خدا رو شکر خوبم.

اون دوروبرتون الهام بانوی منو ندیدین؟ غیبش زده! به زور ذره ذره این قسمت رو ازش بیرون کشیدم. انگاری مسیج میزنه! می ترسه خرجش زیاد شه بقیشو بگه! الان همون قدری که شما می دونین قسمت بعدی قراره چی بشه منم می دونم!


پ.ن یه کم شیطنت بی زحمت! کفگیرمان به ته دیگ اصابت نموده است! (یکی نیست بگه تو که بلد نیستی غلط می کنی قصه بنویسی!)



از سینِما که بیرون آمدند، عمه ساناز نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: وای داره دیر میشه. سامان زودتر بریم. من تا به خودم برسم و حاضر بشم به‌موقع نمی‌رسیم ها!

آقا سامان با خونسردی گفت: من که در خدمتگذاری حاضرم. قروفر شما زیاده که دیر می رسین.

_: بالاخره خواستگاری خواهرزادمه. باید سرووضعم مرتب باشه.

_: بعله. قطعاً همینطوره.

_: اه سامان اذیت نکن. بچه‌ها بریم.

ارسلان نگاهی به سیما انداخت و پرسید: ما کجا بریم؟

_: بریم خونه دیگه.

_: ادای بچه مثبتا رو درنیار خنده ام می گیره!

عمه ساناز بابی قراری پرسید: بالاخره میایین یا نه؟

سیما گفت: نه. برم ببینم این بچه منفی می خواد چه غلطی بکنه!

سامان ضربه ی ملایمی سر شانه ی ارسلان زد و گفت: خوش بگذره.

_: مرسی!


عمه و شوهرش که رفتند، سیما پرسید: خب؟

_: به جمالت. بریم پارک؟

_: بریم.

پیاده راه افتادند. ارسلان نگاهی به یک لباس فروشی انداخت و گفت: سیما چیزی نمی خوای؟

_: پول کم دارم.

_: مشنگ جان می‌خواستم برات هدیه بخرم.

_: آوو! از اون لحاظ! نکشی منو با این نامزدبازیت!

_: تو داری منو می‌کشی با این تحویلگیریت. من فردا دارم میرم!

سیما ناگهان ایستاد. به طرف او برگشت و ناباورانه پرسید: تو فردا داری میری؟

_: آره بهت گفتم که کلاس دارم باید برم.

سیما دوباره راه افتاد. زیر لب متفکرانه گفت: آره گفته بودی.

_: ناراحت شدی؟

_: نه... نه.

سر بلند کرد و نگاهش کرد. لبخندی هم چاشنی جوابش کرد تا قانعش کند.

ارسلان با حرص گفت: من آخرش از دست تو خودمو سربه نیست می کنم.

سیما جوابی نداد. اما ناگهان چشمش به آنسوی خیابان افتاد. در حالی که خودش را به وسط خیابان می انداخت، گفت: وااای سلی!!!

ارسلان بازویش را گرفت و با خشونت عقب کشید. همان موقع اتوبوسی در حالی که بوق ممتد می‌کشید از جلویشان رد شد. ارسلان داد زد: دیوونه معلومه داری چکار می کنی؟

_: کتابفروشی بازه.

_: خب باز باشه. باید خودتو بندازی جلوی اتوبوس؟

_: نه می‌خواستم برم تو کتابفروشی!

_: فعلاً که داشتی می‌رفتی زیر اتوبوس!

_: بیا بریم کتابفروشی. تو نمی خواستی برای من هدیه بخری؟

تمام سعیش را کرد که لحنش دوستانه باشد. ارسلان بیحوصله نگاهش کرد. بعد از چند لحظه گفت: باشه. ولی اول مثل آدم از خیابون رد شو.

وارد کتابفروشی که شدند سیما با شوق مشغول خواندن روی کتاب‌ها شد. یکی یکی برمی داشت. کم کم دسته ی کتاب‌هایش داشت قطور می‌شد که ارسلان یادآوری کرد: هی... من گفتم هدیه! نگفتم تمام داروندارمو میدم. بذار سرجاش. فقط سه تا!

سیما لب برچید و نگاهش کرد. ارسلان آهی کشید و گفت: باشه. چهار تا. بیشتر نشه ها.

_: باشه. فقط کاش از فیروزه بپرسم، اگه اونم می خواد کتاب بخره مثل هم نخریم.

_: تو اول اون کتابای قرضیتو پس بده، بعداً درباره ی دوباره قرض کردن فکر کن!

سیما آهی کشید و گفت: آخه تو که فقط می خوای چهارتا بخری. من و فیروزه هم از این حرفا نداریم. الان نصف کتابای منم پیش اونه. تازه چندتاشونو تأکید کرده که پس نمیده. فقط شاید بتونم ازش قرض بگیرم!

_: پوووف! چه میدونم. هرکار می خوای بکن.

سیما به فیروزه تلفن زد. بعد از چند لحظه حال و احوال پرسید: کتابم خریدی؟

فیروزه باناراحتی گفت: نه بابا کتاب کیلویی چند؟ داریم برمی گردیم.

_: یعنی چی دارین برمی گردین؟!

_: بابام میگه کار دارم. باید فردا برگردم. سیما حالا که من می خوام بمونم، میگه نمیشه باید بیای! دارم دق می کنم.

سیما آهی کشید و بعد از چند لحظه گفت: خب تو بمون.

_: آررره! همینم مونده! بابام می کُشَتَم.

_: خب برگرد! بگو آقای نامزدم بیاد.

_: نمیشه. تو چکار می کنی؟ خوش می گذره با پسرعمو؟

سیما نگاهی به ارسلان انداخت. کتابی را برداشته بود و داشت ورق میزد. سیما لبخندی زد و به فیروزه گفت: خیلی! داره برام کتاب می خره!

_: چه خوب! تا فردا بخونش من که میام بده بهم خیلی دپرس نشم.

_: باشه. کاری نداری؟ باتریم داره تموم میشه.


جواب فیروزه را نشنید. موبایلش خاموش شد. نگاهی به گوشی انداخت و با دلخوری گفت: یادم رفت شارژش کنم.

ارسلان کتابی را که داشت ورق میزد به طرفش گرفت و گفت: این خوراک توئه.

_: وایییی سلی اینو از کجا پیدا کردی؟ خیلی وقته دارم دنبالش می گردم.

ارسلان به قفسه ی روبرویش اشاره کرد و به سادگی گفت: از اینجا. میای بریم یا نه؟

_: آخه من چه‌جوری چهار تا انتخاب کنم؟!

کتاب‌ها را زیر و رو کرد. ارسلان هم کنارش ایستاد. بعد از نیم ساعت بالاخره رضایت داد؛ کتابی که ارسلان برداشته بود با سه کتاب دیگر را جلوی صندوقدار گذاشت. ارسلان حساب کرد. کیسه ی کتاب‌ها را برداشت و باهم بیرون آمدند.

توی یک پارک مسابقه ی تاب بازی دادند و باهم بلال و بستنی خوردند، جیغ کشیدند و خندیدند و بالاخره خوش و خرم از پارک بیرون آمدند. کنار خیابان، سیما ناگهان پرسید: سلی کتابام؟!

_: مگه پیش خودت نبود؟

_: نه. پیش تو بودن!

_: شاید کنار تابن.

سیما به طرف تابها دوید. ارسلان هم به طرف بساط بلال فروش رفت. ولی کیسه ی کتاب‌ها کنار تابها نبود. سیما با نگرانی با نگرانی از همه می‌پرسید کیسه ی کتاب‌هایش را ندیده اند؟

ولی هیچ‌کس ندیده بود. برگشت تا ببیند ارسلان آن را پیدا نکرده است؟ اما ارسلان هم نبود. سیما با پریشانی دور پارک می دوید. نه ارسلان را می‌دید نه کتاب‌هایش را. باتری موبایلش هم تمام شده بود و نمی‌توانست تلفن بزند. دیوانه وار از هر طرف می دوید. هوا داشت تاریک میشد. چراغهای پارک روشن شده بودند. جمعیت بیشتر میشد و پیدا کردن ارسلان سختتر. کم کم سیما مطمئن شد که ارسلان به شوخی او را قال گذاشته و به خانه برگشته است.

به طرف خیابان رفت. با ترس و لرز سوار یک تاکسی شد. هیچ وقت شب تنها بیرون نبود. مسافرهای قبلی قبل از مقصد سیما یکی یکی از ماشین پیاده شدند. سیما با نگرانی گوشه ی ماشین کز کرد. کنار ایستگاه اتوبوس پیاده شد. بقیه ی راه را با اتوبوس رفت. نزدیک خانه‌شان پیاده شد. در حالی که با عصبانیت به ارسلان و زمین و زمان فحش می داد، نیمی از خیابان و بعد هم قد کوچه را دوید تا به خانه‌شان رسید. وارد که شد ستاره و افسانه و آسیه با حیرت نگاهش کردند. سیما عصبانی پرسید: چتونه؟ چرا اینجوری نگام می کنین؟

افسانه به پهلوی آسیه زد و گفت: یه زنگی به ارسلان بزن بگو اومد خونه.

ستاره خنده‌ای کرد و گفت: این دفعه خیلی باحال بود سیما. خوب قالش گذاشتی! بچه مردم از نگرانی مرد!

سیما بدون اینکه معنی حرف ستاره را بفهمد، به آشپزخانه رفت و یک لیوان آب خورد. بعد آرام کنار دیوار آشپزخانه سر خورد و روی زمین نشست. نفهمید چقدر گذشت که ارسلان وارد شد و با عصبانیت گفت: دستت درد نکنه! اینجوری منو قال میذاری! خیلی ممنون.

سیما با بیحالی گفت: من فکر کردم تو منو دور زدی. هرچی گشتم پیدات نکردم.

_: موبایلت چرا خاموشه؟

_: باتری تموم کرده بود. مردم از ترس تا رسیدم خونه. من هیچ وقت شب تنها تو خیابون نبودم. خیلی ترسیدم. خیلی از خونه دور بودم. خیلی بی رحمی! خیلی!

ارسلان جلویش زانو زد. دستهایش را گرفت و گفت: اینجوری نگو. خیلی گشتم دنبالت. صد بار به خونه زنگ زدم. به عمو زنگ زدم. موبایل خودتم که خاموش بود. باور کن نمی خواستم تنهات بذارم.

سیما دستهایش را محکم گرفت. اشکهایش آرام روی گونه هایش غلتیدند. ارسلان خم شد و دستهایش را بوسید. بعد آرام گفت: کتابات دم درن.

_: تو پیداشون کردی؟

_: پیش بلال فروش بودن.

سیما لبخند بی رمقی زد.

صدای جیغ و خنده و دست زدن دخترها بلند شد. افسانه با خوشحالی گفت: هورااااااا آشتی کردن!

ارسلان گفت: ما که قهر نبودیم.

برخاست. دست سیما را هم گرفت و او را از زمین بلند کرد. سیما به اتاقش رفت. لباس عوض کرد و دست و رویی صفا داد. وقتی آماده شد، هیچ‌کس نبود. همه به خانه ی مادربزرگ رفته بودند. او هم رفت. مراسم خواستگاری تمام شده بود.

سیما کنار عمه ساناز ایستاد و آرام پرسید: چی شد؟

عمه ساناز خندید و گفت: همه چی عالی بود! حمیده که دلش می‌خواست تا که وارد شدند، موافقتشو اعلام کنه. ولی سولماز مجبورش کرد، وقتی نظرشو پرسیدن بگه که می خواد فکر کنه! خب این‌ام فرمالیته است. والا همه راضی بودن.

ارسلان کنارشان ایستاد و گفت: دستم درد نکنه.

سیما پوزخندی زد و گفت: تو نگران خودت بودی.

_: خب … بالاخره!


مادربزرگ جلو آمد و پرسید: ساناز حالت خوبه؟

عمه ساناز با تعجب گفت: البته که خوبم مامان. منظورتون چیه؟

_: چشمات بی حاله. مطمئنی که خوبی؟

ارسلان گفت: یه خواهرزاده و دو تا برادرزاده رو تو یه روز فرستاده خونه ی بخت، خسته است طفلک.

سیما گفت: یکی یکی رو کول کرده تا خونه ی بخت. حالا من فنچم، حمیده و ارسلان که ماشالا هیکلی هم دارن. طفلکی عمه‌ام هرچی بگه حق داره!

مادربزرگ خندید. دستی به بازوی عمه ساناز زد و گفت: خسته نباشی. ولی یه آزمایشی هم بده. چشما دروغ نمیگن.

ارسلان گفت: من که گفتم فایده نداره.

مادربزرگ پرسید: چی فایده نداره؟

ارسلان دستهایش را بالا برد و گفت: من چه میدونم. اصلاً از من نشنیده بگیرین. من چیزی نگفتم. اصلاً من رفتم! از خودشون بپرسین.

مادربزرگ خندید. سیما و عمه ساناز هم می خندیدند. عمه ساناز گفت: می‌خواستم چند ماه دیگه بهتون بگم. ولی ارسلان می‌گفت فایده نداره مامان بزرگ خودش می فهمه.

مادربزرگ با شوق گفت: مبارک باشه. داشتم نگران می شدم. بچه که نیستی پنج سال صبر کنی. دیر بشه خطرناکه.

سیما پرسید: عمه الان چی دلت می خواد برات بیارم؟

عمه ساناز خندید و گفت: هیچی ممنون.


شام را دور هم خوردند. سیما با پدر و مادرش به خانه برگشت. روی تختش دراز کشید. اما هرچه می‌کرد خوابش نمی برد. سعی کرد کتاب بخواند، اما آرام و قرار نداشت. شب از نیمه گذشته بود. بالاخره برخاست. بی سروصدا به حیاط مادربزرگ خزید. نگاهی توی اتاق ارسلان انداخت. لپ تاپش روشن بود و داشت کار می کرد. سیما تقه ی ملایمی به در زد. ارسلان لپ تاپ را بست و به حیاط آمد. لب تک پله ی حیاط رو به باغچه نشستند. سیما در حالی که از سرما قوز کرده بود، پرسید: فردا داری میری؟

_: تو که فیروزه جونت داره میاد دیگه غصه‌ای نداری.

_: سردمه.

ارسلان با بی حوصلگی برخاست. به اتاق رفت و با یک پتو برگشت. سیما پتو را دور خودش پیچید و دوباره نشست. ارسلان دست زیر چانه اش زده بود و به باغچه نگاه می کرد. سیما نگاهی به نیم رخ او که در نور چراغ کوچه به سختی دیده می‌شد انداخت و آرام گفت: اگه ناراحتیم فیروزه بود که می‌گرفتم می خوابیدم.

_: خب برو بخواب.

_: دلم برات تنگ میشه سلی. زود بیا. قول میدی؟

ارسلان نگاهش کرد. ولی جواب نداد. سیما گفت: روزای دوازده و سیزهمم کلاس داری؟ نمی تونی بیای؟

_: یعنی چی؟ دوزادهم بکوبم پاشم بیام اینجا که چهاردهم با بابااینا برگردم؟

_: فکر کردم به خاطر من این کارو می کنی.

_: تو به خاطر من چکار می کنی؟

سیما سر به زیر انداخت. بعد پرسید: اصلاً تو که می خوای کرمون قبول شی. واجبه که همه ی این کلاسا رو بری؟

_: به سؤال من جواب ندادی سیما.

_: من؟ من نمی دونم. فقط می دونم تو بهترین دوستمی. آدم برای بهترین دوستش چکار می کنه؟ یعنی دوستم که نه... نمی دونم. شاید نزدیکتر... من نمی دونم عشق چیه. عاشق کیه؟ ولی الان فکر می‌کنم تو می خوای دست منو بکنی ببری. من دستمو می خوام. باید باشه. شاید بدون دستم زنده بمونم، اما دستمه خب! لازمش دارم. شاید شاعرانه تر این باشه که بگم می خوای یه تکه از قلبمو ببری، نمی دونم. من خیلی کتاب خوندم. ولی الان بلد نیستم منظورمو برسونم. اصلاً شاید به خاطر شبه که احساساتی شدم. شاید فردا خیلی راحت باهات خداحافظی کنم.

_: اگه اینطوری باشه که خیلی بد میشه.

_: منظورت چیه؟

_: برای اینکه سرشب به دبیر ریاضیم زنگ زدم. کلی زبون ریختم و با بغض گفتم که بابابزرگم فوت کرده، مجبورم بمونم. گفتم نمی تونم تو این وضعیت خانوادمو تنها بذارم. حالا اگه فردا ببینم بود و نبودم برات فرقی نمی کنه، زحماتم به باد میره که!

سیما خندید. سرش را روی شانه ی ارسلان گذاشت و گفت: حتی در بدترین حالتش هم بالاخره یه ذره فرق می کنه.

ارسلان دست دور شانه های او حلقه کرد و گفت: خوبه.

سیما نفس عمیقی کشید و آرام گفت: پس می مونی.

_: می مونم.

_: حامد چقدر بهمون می خنده.

_: این همه ما بهش خندیدیم، حالام نوبتی هم که باشه نوبت اونه.

_: خوابم میاد.

_: تازه سر شبه.

_: ساعت یک و نیمه! منم خیالم راحت شده. شب بخیر.

_: شب بخیر. خوب بخوابی. خواب منو ببینی!

_: نه بذار امشب سر بی کابوس زمین بذارم! روزا هستی برای اینکه ببینمت.

_: دستت درد نکنه حالا دیگه من کابوسم؟!

_: نه یعنی فکر کردی رویایی؟

_: اونم یه رؤیای شیرین!

_: چسبو! اقققق... شب بخیر...

_: شب بخیر...

خندان از هم جدا شدند.


صبح روز بعد با تلفن فیروزه از خواب پرید. نگاهی به ساعت انداخت. نزدیک ده بود. با وحشت فکر کرد: نکنه سلی رفته باشه؟

ولی وقتی به خاطر آورد که ارسلان نمی رود، با لبخندی به پهنای صورت جواب داد: سلااام خانووم. خوبی؟

_: سلام! ببین کتاب چی خریدی؟ ما هم اومدیم کتابفروشی که حالا که به این زودی مجبورم برم حداقل یه یادگار داشته باشم از این سفر.

_: مگه قرار نبود امروز بیایین؟

_: آخ دست رو دلم نذار. ظهر راه میفتیم. اسم کتابا رو بگو.

سیما لبخندی زد و اسم و توضیح کتاب‌ها را برای فیروزه خواند.

فیروزه با تردید پرسید: ببینم همه ی اینا رو ارسلان برات خریده؟ چه رفیق دست و دلبازی!

_: بعد از اینکه بله رو گرفته بیخود می کنه اگه نخره!

_: تو در مورد کی حرف می زنی؟

_: ارسلان. پسرعموم.

سیما سر بلند کرد. ارسلان توی قاب در ایستاده بود و نگاهش می کرد. سیما خودش را جمع و جور کرد و با اشاره و لبخند سلام کرد.

فیروزه جیغی از شعف کشید و بعد گفت: مگه تو نگفتی فقط هفده سالشه؟

_: چرا گفتم.

_: پس چی شد؟

_: هیچی دیگه...

_: وای سیما بگو دیگه!

_: باشه بعد. فعلاً باید برم خداحافظ.

_: سیما خیلی بدی!

_: آره میدونم. خدافظ.


قطع کرد. ارسلان ا برویی بالا برد و گفت: پس چون بله رو گرفتم باید همه جوره سواری بدم، بله؟

سیما با خنده‌ای که سعی می‌کرد فضا را ملایم کند، گفت: خب آره.

_: آفتاب دراومد و تمام اون احساسات دود شد و به هوا رفت؟!

سیما از جا برخاست و گفت: نههه...

رو گرداند و مشغول مرتب کردن تختش شد.

ارسلان از پشت سرش پرسید: پس چی؟

_: یه کل کل دوستانه بود. می دونی که فیروزه هم نامزد شده.

_: چه سال پربرکتی!

_: آره. تا آخر سال دائم باید بریم نامزدی!

_: چه شود! میشه به منم یه نگاهی بندازی؟

سیما با لبخندی شرمگین نگاهش کرد. ارسلان چند لحظه نگاهش کرد و بعد از اتاق بیرون رفت. از دم در گفت: من صبحانه نخوردم. میرم خونه درختی.

سیما آهی کشید و گفت: باشه. میام.


سینی صبحانه را حاضر کرد و به حیاط مادربزرگ رفت. زیر درخت ایستاد و پرسید: میشه این سینی رو ببری بالا؟

ارسلان یکی دو شاخه را پایین آمد و سینی را گرفت. روی درخت بساط فرش و بالشهایش مرتب بود. با شاخ و برگهای نازک سقف هم زده بود. سیما نگاهی بالای سرش انداخت و گفت: اووه!! می تونیم همینجا زندگی کنیم!

ارسلان خندید و گفت: آره!

_: تلویزیونمونو کجا بذاریم؟

_: اینجا.

_: نه اینجا.

_: نخیر همینجا! تو همیشه می خوای با من لج کنی!

ارسلان خندید و گفت: آره. اونم وقتی که ایییین همه جا داریم و واقعاً میشه هرگوشه یه تی وی گذاشت! لج و لجبازی نداریم جانم. یکی برای تو، یکی من، یکی هم برای مهمون می ذاریم اون اتاق.

_: کدوم اتاق؟

_: تو کتابخونه و پذیرایی و سالن غذاخوری و آشپزخونه و گاراژ که نمی ذاریم دیگه. منظورم اتاق مهمونه.

_: خب منظور منم همینه. برای همه ی اتاقای مهمون تی وی می خری یا فقط بعضیاشون؟

_: تو غمت نباشه. برای همشون می خرم!

_: مرسی. خیالم راحت شد. نگران بودم فقط سه تا بخری.

_: نههه خیالت تخت.


بعد از صبحانه باهم به خانه ی مادربزرگ رفتند. حامد با دیدن آن‌ها جلو آمد و بعد از سلام و تبریک پرسید: کجایین شماها؟ می ترسین دیده بشین خدای نکرده سور بخوایم ازتون؟

_: به تو یکی که سور نمیدم.

_: تو بیخود می کنی! عصری که پاشی بری، من می دونم چه‌جوری پته هاتو رو آب بریزم. اون وقت تو می دونی و دختردایی بنده!

_: به همین خیال باش. دختردایی تو بیشتر از تو منو می شناسه.

_: بالاخره از ما گفتن بود. دیگه خود دانی.

حمیده با چشمهایی که از شادی می درخشید، جلو آمد.

ارسلان با خوشرویی گفت: سلام. تبریک عرض می کنم.

حمیده لبخندی زد و گفت: هنوز که جواب ندادم. بیا سیما...

ارسلان زیر لب غرید: این باز جواب سلام منو نداد!

حامد با خنده گفت: حمیده چرا جواب سلام نمیدی؟

حمیده که داشت سیما را کشان کشان می برد، گفت: به کی؟ چی؟

ارسلان با بی حوصلگی گفت: هیچی بابا ولش کن.


گوشه ی آشپزخانه حمیده با شوق گفت: وای سیما نمی دونی چی شد! چقدر دلم می‌خواست بودی و می دیدی. فرزین همون کت و شلوار سورمه ای و کراوات زرشکی رو پوشیده بود! شده بود یه پارچه آقا! مامان و خواهراش چقدر تحویلم گرفتن. همشون چقدر مهربون مودب... وای جات خالی بود!

سیما تبسمی کرد و گفت: خوشحالم.

خاله طلا وارد آشپزخانه شد و گفت: خلوت دخترونه؟ سیما نامزد عاشقتو ول کردی اومدی اینجا؟

خنده‌ای کرد و برای خودش آب ریخت.

سیما هم لبخندی زد و گفت: گاهی باید تنها باشه. براش خوبه.

_: نه خوشم میاد از روز اول داری ادبش می کنی!

_: آره. ولی هروقت ناراحت شدین بگین.

_: واسه چی خودمو سبک کنم؟ شما دو تا یه وجب بودین نمیشد راضیتون کرد که اینقدر همدیگه رو نجوین، حالا که دیگه تکلیف روشنه.

سیما با لبخند گفت: ولی مادرشوهر دارم معرکه!

خاله طلا نیشگونی از گونه اش گرفت و گفت: کم پاچه خواری کن عروس!

این را گفت و بیرون رفت. سیما به طرف حمیده برگشت که با دهان باز از تعجب نگاهش می کرد. خندید و پرسید: چی شده؟ چرا ماتت برده؟

_: تو واقعاً با ارسلان نامزد شدی؟ من فکر کردم شوخیه.

_: نه شوخی نیست. دیروز خواستگاری کرد. سر ناهار.

_: یعنی چی سر ناهار خواستگاری کرد؟

_: هیچی حرفش پیش اومد و همه هم قبول کردن. خیلی یهویی و بی مقدمه. هیچ مجلس رسمی هم نبود. اگه بود حتماً دعوتت می کردم.

_: من نمی فهمم. اون وقت تو هم سریع گفتی آره از خدا می خوام؟ حسودیت شد به من؟

_: نه بابا حسودی چیه؟ من اصلاً چیزی نگفتم.

_: یعنی چی؟ اگه جواب ندادی چرا اینجوری با خاله طلا حرف می زنی؟

_: من که همیشه با خاله طلا دوست بودم. چیزی عوض نشده. جوابم خب قرار نبود چیزی بگم. معلومه که. من و ارسلان از بچگی باهم دوست بودیم.

_: ولی ارسلان که سنی نداره. خیلی بچه است.

_: خب ما هم نمی خوایم الان عروسی کنیم. بعد از اینکه درسش تموم شد.

_: چهار پنج سال نامزد بمونی؟ مردم چی میگن؟

سیما با بی حوصلگی بدون جواب به او خیره شد.

حمیده مکثی کرد و دوباره ادامه داد: ولی خودتو سبک کردی. منم جوابم مثبته. ولی دیشب هیچی نگفتم. مامانم گفت زشته سریع جواب بدم. البته فرزین از ارسلان خیلی بهتره. حداقل تکلیفش با زندگیش روشنه. حالا درسته کار ثابتی نداره، ولی پدرش بهمون کمک می کنه. خونه هم که یه جا اجاره می کنیم. ولی ارسلان چی؟

_: خوشحالم که تو از من خوش شانس تر بودی.

خواست از آشپزخانه بیرون برود، که حمیده گفت: سیما من جدی میگم. زندگی که بچه بازی نیست که همش با مسخره بازی با ارسلان و شوخی با خاله طلا بگذره. یه کم بیشتر فکر کن. تازه اینجوری پس فردا سرت منت دارن که خودت هول بودی زود جواب دادی. تو هنوز بچه ای. بذار حداقل بیست سالت بشه بعد به ازدواج فکر کن.

سیما در حالی که از عصبانیت می لرزید، گفت: از نصایح ارزشمندت متشکرم.

خودش را به گوشه ی محبوبش توی انباری رساند و با حرص مشغول خراشیدن گچ دیوار با ناخنش شد.