X
تبلیغات
رایتل

تو دوست داری... (8)

شنبه 22 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 01:34 ب.ظ

سلام سلام سلامممممم


خوب هستین انشاالله؟ منم خوبم. خدا رو شکر. دارم کم کم دوباره جا میفتم. هنوز درست همه چی عادی نشده. 

به یاد همه بودم. خیلی دعا کردم. خدا قبول کنه.


اینم از این قسمت. امیدوارم خوشتون بیاد. ببخشین که اینقدر دیر شد. واقعا این روزا توان نوشتن نداشتم.



قرار خواستگاری برای همان روز عصر در منزل عمه سولماز گذاشته شد. اول می‌خواستند چند روز صبر کنند، ولی خانواده ی فرزین قصد مسافرت داشتند و گفتند که همان روز می آیند.

حمیده از هیجان سر پا بند نبود. می‌رفت و می‌آمد و مرتب یادآوری می‌کرد که سیما و ارسلان نباید در مراسم خواستگاری حاضر باشند. ارسلان چپ چپ نگاهش می‌کرد و حرفی نمی زد. سیما که خودش هم نگران بود، هر بار سریع می گفت: باشه نمیاییم.

اما حمیده دست بردار نبود. اقلاً ده بار تکرار کرد. دفعه ی آخر وقتی که دور شد، ارسلان پوزخندی زد و گفت: اگر می دونست که منم به اندازه ی خودش علاقمندم که این وصلت سر بگیره، اینقدر نگران نمیشد.

سیما با پریشانی گفت: اگه نشه چکار کنیم؟

_: شکر خدا! چه کار می خوایم بکنیم؟ با قسمت که نمیشه جنگید. این نشد یکی دیگه. ولی من منتظر بعدی نمی مونم. گفته باشم!

سیما از گوشه ی چشم نگاهی به او انداخت و گفت: خوبه اول بار اینقدر برای مامان بزرگ افه اومدی که قبل از سی سالگی زن نمی گیری!

_: حالا من یه چیزی گفتم. کی باور کرد؟ مامان بزرگ که از خداشه من الان دهنمو باز کنم. تازه اونم وقتی که بگم می خوام بیام پیشش بمونم!

_: یعنی می خوای بیای خونه ی مامان بزرگ زندگی کنی؟!

_: شما خونه ی دیگه ای سراغ دارین؟

_: نه ولی به اینش فکر نکرده بودم.

_: مهم نیست. میگم بیا برو زیر زبون مدی جونو بکش ببین دوست داره مراسم خواستگاریش چه‌جوری باشه؟ چه گلی؟ چه شیرینی ای؟ لباس داماد چی باشه؟ راپورتشو بدیم فرزین، فک حمیده رو پیاده کنیم.

_: وای سلی... باید زیر زبون عمه سولمازم بکشم. اون راضی بشه، راضی کردن شوهرعمه حله.

_: پس زود باش تا نرفتن خونه.

_: باید بشم یه خاله زنک دست اول! این کاره نیستم. ولی به خاطر حمیده این کارم می کنم.

_: به خاطر حمیده یا به خاطر سلی جون؟!

_: اول حمیده، بعدم خودم، بعدش اون ته مها اگه جایی موند تو رو هم راه میدم.

_: مرسی!


سیما تلاش سختی کرد تا توانست نیم ساعتی خودش را بین عمه سولماز و حمیده نگه دارد و گهگاه سؤالاتی هم بکند. بدنش مثل فنر فشرده ای آماده ی پریدن بود، اما به اطلاعات بیشتری نیاز داشت. بالاخره عمه برخاست و خداحافظی کرد و همانطور که کفشهایش را داشت می پوشید، هنوز حرف می‌زد و اظهار نگرانی می‌کرد و مامان بزرگ دلداریش میداد. حمیده هم بازهم توضیح داد: سیما اگر ارسلان اینجا نبود، حتماً می‌گفتم باید تو باشی. آخه من که خواهر ندارم. ولی با وجود ارسلان متأسفانه به تو هم نمی تونم اطمینان کنم.

سیما صمیمانه دست روی شانه ی او گذاشت و گفت: بهت قول میدم ما نیاییم و هیچ خطایی هم مرتکب نشیم.

حمیده با تردید نگاهش کرد و بالاخره لبخندی زد.

همین که در خانه بسته شد، سیما مثل تیری که از چله ی کمان رها شده باشد، به طرف حیاط دوید. مادربزرگ از پشت سرش صدا زد: سیما...

سیما بین در نیمه باز ایستاد و در حالی که به زحمت حواسش را جمع می کرد، پرسید: بله؟

_: تو رو خدا خرابکاری نکنین.

سیما که هنوز حواسش جمع نشده بود، پرسید: خرابکاری؟

داشت فکر می کرد: من که نمی خوام به چیزی دست بزنم، یا گلهای باغچه رو خراب کنم!

_: به اون که داری براش خبر می‌بری بگو شوخی به اندازه اش خوبه.

_: ما قصد بدی نداریم. قول میدم.

_: می دونم. ولی ما رو به خیر شما امیدی نیست. شر مرسونین.

سیما لبخندی زد و گفت: احتیاط می کنیم.

_: تا ببینیم.

سیما با تردید نگاهی به حیاط انداخت و پرسید: برم؟

_: برو.

لحظه‌ای مکث کرد. بعد توی اتاق پرید. صورت مهربان مادربزرگ را بوسید و به سرعت به طرف خانه ی درختی برگشت.

ارسلان هندزفری را از گوشش در آورد و پرسید: معلوم هست اونجا چه خبره؟ خواستگاری تموم شد، چرا نمیای؟

_: داشتم اطلاعات جمع می کردم. اق چه کار لوسی بود! تازه مامان بزرگم خواهش کرد شر نرسونیم.

_: ما خیالی نداریم شر برسونیم.

_: بهش قول دادم که احتیاط کنیم.

_: یعنی فهمید می خوای چکار کنی؟!

_: فهمید که دارم میام پیش تو.

_: اینکه از روزم روشنتر بود! خب بریز بیرون ببینم.

سیما متفکرانه هرچه که یادش آمد، جسته و گریخته توضیح داد. بالاخره ارسلان گفت: خیلی خب. فهمیدم.

گوشیش را درآورد و شماره ی فرزین را گرفت. بعد از چند دقیقه گپ و شوخی گفت: راستی پسر با اون کت شلوار دیروزی خیلی خوش تیپ شده بودی، همونو بپوش. - آره جون تو، قول میدم که حمیده خوشش میاد. - راستی ببین یه وقت تا از راه رسیدین بحث مهریه و جهیزیه و مادیات رو پیش نکشین ها! عمه‌ام اصلاً خوشش نمیاد. گاماس گاماس... عجله نکنین. بذارین همه چی رو روالش پیش بره. - آره بابا دروغم چیه؟ مگه من تا اینجا سرتو کلاه گذاشتم که از حالا به بعد بخوام بذارم؟ - نه... - بیخود میگن. من اینقدرام آدم بدی نیستم. - آره بابا... - این حامد با من چپه... - راستی ببین هرجوری شده یه دسته گل رز سرخ بگیر – آره – رمانتیک تره. خیلی بهتره. یه وقت پا نشی با یه دسته گل مصنوعی یا یه گل دیگه بری خواستگاری! مخصوصاً گل معطر. عمه‌ام سردرد میشه. اصلاً خوب نیست. به جان خودم! دارم جون خودمو قسم می‌خورم آ! - آره... - یه چیز دیگه. کفشاتونو حتماً دم در دربیارین. این شوهرعمه ی من یه کمی رو این چیزا حساسه... - آره... - گفتم که بدونی. - شیرینی هم حتماً تازه باشه. خامه دار و خوشمزه. - آره.. - بعد ببین سروقت برین ها! الان برو ساعتتو با گروینویچ تنظیم کن دیر یا زود نرسین ها! حتی دقیقه ها هم مهمه. - گرینویچ؟ خیلی خب بابا... تی وی که دارین تو خونتون! شبکه ی خبر اون گوشه‌اش ساعت داره- اهه... هزار تا راه برای تنظیم ساعت هست.اصلا بذار ببینم. ساعت من میزونه. دوازده و بیست و سه دقیقه و سه چهار پنج ثانیه...- باریکلا... مال بقیه رو هم میزون کن. -


ارسلان بعد از چند دقیقه گوشی را گذاشت و پرسید: چیزی رو که از قلم ننداختم؟

سیما سری به نفی تکان داد و حرفی نزد. ارسلان دستی زیر چانه ی او زد و پرسید: هی چته؟

سیما آهی کشید. به عقب تکیه داد و گفت: خوبم.

_: اونجا چه خبره؟

توی حیاط بساط کباب براه بود. همه ی خانواده مشغول تدارک ناهار توی حیاط بودند. سیما و ارسلان هم پایین آمدند و به جمع پیوستند. فرشها را پهن کردند و منقل را آتش کردند و سفره انداختند. چلو بود با دل و جگر کباب شده. ارسلان بر خلاف معمولش مشغول خوش خدمتی شده بود و تند تند کبابهایی را که مردان خانواده آماده می‌کردند به بشقابهای خانمها می رساند. البته وسطش حتماً دست بردی هم می‌زد و شکمش را بی نصیب نمی گذاشت. بالاخره وقتی همه سر سفره نشستند، او هم کنار سیما نشست و نگاهی توی بشقاب او انداخت. پرسید: به تو دل رسید یا نه؟

_: تعارف کردی، نگرفتم. من جگر بیشتر دوست دارم.

_: ای بی سلیقه!

_: وقتی انتخابم تو باشی که معلومه بی سلیقه ام!

_: از خداتم باشه!

عمه ساناز از آن طرف سفره گفت: هی شماها که دارین اون طرف دل میدین و قلوه میگیرین، میشه میون کلامتون چند تا لیوان آب بریزین؟

ارسلان سر بلند کرد و معترضانه گفت: دل میدم نمی گیره!

همه غش غش خندیدند. مادربزرگ دلجویانه گفت: گرفته. به روی خودش نمیاره. ناز می کنه.

ارسلان با اخم پرسید: آخه چقدر؟

پدرش گفت: هرقدر که بخری!

ارسلان دستهای خالیش را بالا گرفت و گفت: ولی من جیبم خالی شد.

پدرش متعجب پرسید: به همین راحتی جا زدی پهلوون؟

نگاهش چرخید و به عمویش رسید. محکم گفت: نه من جا نمی زنم.

پدر سیما خندید و گفت: تو میدونی و دخترک لجباز من. حالا یه لیوان آب بریز. عمه‌ات خفه شد!

ارسلان به سرعت لیوان آبی ریخت و به عمه ساناز رساند. بعد از عمویش پرسید: یعنی اگه راضیش کنم همه چی حله؟

پدر سیما با آرامش گفت: تو راضیش کن، لیسانستم بگیر، بعداً بیا در موردش صحبت می کنیم.

ارسلان با تعجب و ناراحتی گفت: برم لیسانسمو بگیرم بعداً در موردش حرف می زنیم؟!!! عمو من تا لیسانس بگیرم شما شیش تا خواستگار رد کردین و به هفتمی شوهرش دادین! نمیشه که!

مادربزرگ خندید و گفت: غصه نخور. عقد دخترعمو پسرعمو رو تو آسمونا بستن. اول و آخرش مال خودته.

ارسلان دلخور پرسید: پس چرا حواله ام میدن به بعد از لیسانس؟ نمیشه بعد از کنکور عقد کنیم؟

همه از این حرف ارسلان خندیدند. غیر از سیما که از خجالت می‌خواست آب شود. مادر سیما گفت: شیش ماهه دنیا اومدی!

خاله طلا گفت: بشین بچه دهنت بوی شیر میده.

ارسلان گرفته و پکر گفت: مامان شما دیگه چرا؟!

پدرش رو پدر سیما کرد و گفت: حالا داداش بیرام نمیگه... بعد از کنکورش عقد کنن، بعد از درسش انشاالله برن سر خونه زندگیشون.

پدر سیما غرغر کنان گفت: اگه به تو بود می‌خواستی شب شیشه ی سیما خطبه رو بخونی بره! از روزی که دنیا اومده داری بیخ گوش من وزوزو می‌کنی.

_: آخه نگاش بکن تو رو خدا! مثل ماه می مونه. اگه حرف نزنم که می پره.

پدر سیما نگاهی نوازشگر به دخترش انداخت. البته سیما سرش پایین بود و ندید.

بعد نگاهی دور سفره انداخت و گفت: خودشون می دونن. اگه خودش راضی باشه منم حرفی ندارم.

صدای لی لی کشیدن خاله طلا و عمه ساناز حیاط را پر کرد. افسانه و آسیه و ستاره هم با تمام قوا دست می‌زدند و جیغ جیغ می کردند.

بعد از ناهار انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد، همه مشغول جمع کردن سفره شدند. خوشبختانه چون کلفت مادربزرگ از تعطیلاتش برگشته بود، سیما از ظرف شستن معاف بود. به سر و صدا به انباری مادربزرگ خزید.

گوشه اتاق نشسته بود و غرق فکر بود. ارسلان لای در را باز کرد و پرسید: کجا غیبت زد؟

سیما نیم نگاهی به او انداخت و جوابی نداد. ارسلان وارد شد و خودش را روی تخت رها کرد. یک گل سر جیب پیراهنش بود. آن را به طرف سیما گرفت و گفت: تقدیم با عشق!

سیما در حالی که آدامس می جوید، گل را گرفت و پوزخندی زد. ارسلان خندید. لپش را کشید و گفت: هی... خوبی؟

_: بد نیستم.

گل را بین دو دستش گرفت و به آن خیره شد. ارسلان خم شد و روی دستش را بوسید.

_: چته؟

_: تو خیلی بچه ای.

_: یعنی چی؟

_: دلم می‌خواست شوهرم، شوهرم باشه نه همبازیم.

ارسلان دمر خوابید. دستهایش را زیر چانه زد و پرسید: حالا نمیشه هم شوهر باشه هم همبازی؟

_: نمی دونم. اصلاً اون حسی که فکر می‌کردم باید داشته باشم ندارم.

_: چه حسی؟

_: فکر می‌کردم روز خواستگاریم یه روز خیلی مهمه. مثل امروز حمیده، هیجان‌زده میشم، بالا پایین می پرم، گریه می کنم، تو فکر میرم. شبشم خواب نمیرم. ولی الان هیچ اتفاقی نیفتاده.

_: می خوای دوباره ریش و لنز بذارم قیافه‌ام غریبه بشه، هیجان‌زده بشی؟!

سیما پوزخندی زد و رو گرداند. ارسلان از تخت پایین آمد. روبرویش نشست و پرسید: یعنی الان خیلی ناراحتی؟

_: نه. حتی ناراحتم نیستم. هیچی... هیچی نشده.

ارسلان خندید. دست زیر تخت برد. بازی فکری کهنه و خاک گرفته‌ای که دو نفری چند سال پیش درست کرده بودند، بیرون کشید و گفت: ولش کن. بیا بازی.

_: باشه.

ارسلان مهره‌ها را چید و کارتها را مرتب کرد. تاسها به طرف سیما گرفت و گفت: اول تو بریز.

سیما تاسها را گرفت و سر به زیر انداخت. توی ذهنش ارسلان قدیمی را میدید و روزهایی که با حوصله و دقت فراوان این بازی را می ساختند. تاسها را ریخت و مثل بچگیهایش مهره ی آبی را پیش برد. ارسلان هم مثل همیشه با مهره ی سبز بازی می کرد.

عمه ساناز سری توی اتاق کشید و گفت: وای چه عاشقانه! منو بگو می‌خواستم حالتونو بگیرم!

ارسلان خندید و گفت: بفرمایین. شمام بازی.

_: نه می خوایم بریم سینما. میاین؟

سیما پرسید: با بچه ها؟

عمه چشمکی زد و گفت: نه چارتایی می خوایم جیم شیم.

سیما خندید. از جا برخاست و پرسید: نمیشه سه تایی بریم؟ این‌ام نیاد؟

ارسلان به بازوی او زد و گفت: خوبه من از اول هی دارم میگم بریم سینما!

باهم از اتاق بیرون آمدند. مادربزرگ گفت: بچه‌ها قبل از اینکه برین، یه دقه بیایین کارتون دارم.

سیما و ارسلان به دنبال مادربزرگ به اتاقش رفتند. مادربزرگ یک جعبه ی کوچک جواهر از توی کمدش برداشت. درش را باز کرد. چند انگشتر در آن بود. یکی را برداشت و به طرف ارسلان گرفت. ارسلان آن را گرفت و با دقت نگاهش کرد. مادربزرگ گفت: اینو وقت تولد بابات بابابزرگت برام خرید. همیشه دلم می‌خواست اگه وقت نامزدیت زنده بودم، بدم که هدیه کنی به نامزدت. قدیمیه و از مد رفته. ولی یادگاره... اگه هم خواستین عوضش کنین.

ارسلان دست سیما را گرفت و انگشتر را به انگشتش کرد. با لبخند گفت: نه چرا عوضش کنیم؟

سیما با شوق گفت: من همیشه عاشق این انگشتر بودم.

جلوی مادربزرگ زانو زد و او را بوسید. ارسلان هم نشست و گفت: برو کنار نوبت منه.

عمه ساناز پرسید: کجایین شما؟ چه خبره اینجا؟

از اتاق که بیرون رفتند، سیما انگشتر را از دست چپش درآورد و به دست راستش کرد. ارسلان با اخم پرسید: چکار می کنی؟

_: خیلی ضایعس سلی! طرحشم درست حلقه است!

_: خب باشه. خیلیم خوبه.

باهم از در بیرون رفتند. آقاسامان گفت: ارسلان باید مهمون کنی. راه نداره.

_: یعنی چی؟ بزرگتری گفتن، کوچیکتری گفتن. من جلوی شما جسارت نمی‌کنم دست به جیب بشم. برای شما بده.

_: برای من خیلیم خوبه. ماشین از من، خرج سینِما و پذیرایی از تو.

_: حالا بریم ببینیم چی میشه.

ارسلان مجبور شد هم بلیت بخرد و هم خورد و خوراک تهیه کند. توی سینِما که نشستند، ارسلان گفت: سیما حلقه باید دست چپت باشه.

_: نمی خوام.

_: سیما بدش من.

دستش را به زور گرفت و حلقه را از دست راستش بیرون آورد. ولی قبل از اینکه بتواند آن را به انگشت چپش بکند، حلقه روی زمین افتاد و چراغها هم خاموش شد. سیما و ارسلان با نگرانی روی زمین مشغول جستجو شدند. عمه ساناز پرسید: چی شده؟

ارسلان به تندی گفت: هیچی فیلمتونو ببینین.

سیما گفت: سلی پیدا نشه می کشمت.

_: خوبه تو هم. تقصیر خودت بود. تمام مدت فیلم داشتند می گشتند. از بس زیر صندلی های جلویی و عقبی رفته بودند، همه شاکی شده بودند. فقط خودشان خنده شان می گرفت. راهنمای سالن هم مدتی چراغ قوه اش را در اختیارشان گذاشت، اما نبود که نبود. بالاخره فیلم تمام شد و چراغهای سالن روشن شد. سیما که کم مانده بود بزند زیر گریه، گفت: سلی اگه مامان بزرگ بفهمه...

آقاسامان پرسید: شما دو تا چکار می کردین همش رو زمین بودین؟

عمه ساناز با اخم گفت: گفتم که حلقه اش گم شد.

سیما با بغض گفت: همش تقصیر ارسلانه.

آقاسامان سری تکان داد و گفت: دندش نرم، میره یکی دیگه می خره.

سیما با عصبانیت گفت: آخه از کجا بخره؟ هدیه ی بابابزرگم بود، اونم پنجاه سال پیش!

آقاسامان دوباره سری تکان داد و گفت: راست میگی. از کجا بخره؟ باید بدین از روش بسازن.

سیما که عصبانی تر شده بود، گفت: از روی چی؟ گم شده!

دوباره با پریشانی دورش را نگاه کرد. ارسلان هم با ناراحتی گفت: هرجوری باشه پیداش می کنم. اصلاً بکن دست راستت. هرجور دوست داری.

آقاسامان نگاهی به ساعت انداخت و پرسید: نمیریم؟

عمه ساناز گفت: سامان باید پیدا بشه.

همه داشتند می گشتند، ولی آقاسامان راحت روی صندلی اش نشسته بود و پاپ کورن می خورد. بالاخره وقتی سانس بعدی فیلم شروع شد و تماشاگرانش هم وارد سالن شدند از جا برخاست و گفت: بسه دیگه بریم.

ارسلان کلافه گفت: شما برین. من تا پیداش نکنم نمیام.

آقاسامان دست توی جیبش برد. انگشتر را درآورد و به طرف ارسلان گرفت. پرسید: اینو بدم بهت میای؟

ارسلان حیرتزده پرسید: تو جیب شما چکار می کرد؟

_: خودش غلتید اومد جلوی پای من. بعد دیدم یه خورده حسابی با شما دارم. بهتره همین جا صافش کنم.

ارسلان آهی کشید و گفت: باشه. فکر کنم یر به یر شدیم. بریم.

دست راست سیما را گرفت، ولی سیما دست چپش را پیش آورد و گفت: دو دقه دیگه باز می خوای جابجاش کنی.

ارسلان خندید و با خوشحالی آن را در انگشت چپش فرو برد.