X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تو دوست داری... (7)

شنبه 1 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 04:48 ب.ظ

سلااااامممم


خوب هستین انشااله؟ خیلی ممنون که گفتین از چی یاد من میفتین. فرصت نشد تو پست قبل اضافه اش کنم. همینجا جوابا رو میذارم. با عرض معذرت تنبلیم میاد لینک بدم. 


زهرا جان از شنبه و داستان و انتظار ادامه ی داستان یاد من میفته :)


آزاده جون از من یاد خواهر بزرگش میفته. (لطف داری عزیزم)


فای عزیز از چرخ خیاطی - بال مرغ (خوب کباب می کنم) - پل هوایی (قبلا می ترسیدم) قهوه (دوست دارم) قابلمه در شیشه ای! (دارم) جاکلیدی عروسکی (هزار سال پیش یکی بهش کادو دادم) مدو! (توضیحش تو این قسمت اومده. باهم ساختیم) سرشیر (تو غذا و کیک زیاد می کنم)

 

مونت عزیز از لواشک آلبالو و کشک تازه و ترشی فلفل یاد من میفته. که قدیما همیشه باهم می خوردیم. همینطور دامن بلند که نوجوانیم همیشه می پوشیدم.



شایا جون از خیاطی و بچه و شوید یاد من میفته :)) (بس چند روز پیش سر پاک کردن ده کیلو شوید براش درددل کردم و غر زدم :))


مترسک جونم از صورتی و ماه و دیدن دخترم و نویسنده محبوبش. شرمنده می کنی عزیزم.


ماهی خانم عزیزم از یه نوع بشقاب بلور یاد من میفته که با بروبچ خونه ی مادرشوهر کلی سرش شوخی داریم. 


نینا گلم خاله نداره. به من میگه خاله. هرکی با خاله اش صمیمیه یاد من میفته :* 

همینطور اینا: ار قهوه... هرکی چایی نخوره بگه معده م... قصه... بشقاب جووون... خورد کردن سیب زمینی :دی... سرشیر و جوهر لیمو..


آبان جونم اینطور نوشته: من بعد از دیدنت هر وقت میرم خونه مادربزرگم یاد تو می افتم. شبیه فضای این داستانته تقریبا.
زرشک
رنگ زرد
و البته احساس میکنم شبیه یکی از همکلاسی هام هستی و وقتی تصورت می کنم چهره اون میاد تو ذهنم


________________________________________________________________


دیگه این که اگر خدا بخواد شنبه آینده عازم کربلائم. تا شنبه بعدش که انشاالله برمی گردیم. در نتیجه این وبلاگ سه هفته ی دیگر اگه عمری بود آپ می شود. فا و نینا میگن بنویس ما آپ می کنیم. ولی فکر نمی کنم فرصت کنم بنویسم. 

حلالم کنین لطفا!

________________________________________________________________


پ.ن خانم ف.ف سلام و تشکر شما به وسیله ی فا بهم رسید. از آشناییتون هرچند ندیده خوشحالم. دلم می خواست بدونم برای چی تشکر کردین؟ قصه ها؟ 

________________________________________________________________





ارسلان بعد از چندین و چند بار رفت و آمد به دستشویی، بالاخره کمی حالش بهتر شد و به مهمانخانه آمد. آه بلندی کشید و کنار سیما نشست.

سیما لبخندی زد و پرسید: در چه حالی؟

_: خیلی خوبم. هنوز نصف جونم تو تنم موجوده.

_: خب کافیه دیگه! چقدر جون می خوای؟

_: نمی دونم والا. حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینم همینم از سرم زیاده.

_: می خوای دفعه ی بعد سیانور بریزم تو چاییت راحت شی دیگه؟

_: نه زحمت نکش. بدون سیانورم یه روز میمیرم. هنوز چشمه ی آب حیاتو پیدا نکردم.

_: حالا باهم می‌گردیم شاید پیدا شد.

_: بیخیال... عمر جاودان نمی خوام. میگم میشه یه چایی بدون سیانور و بدون بیزاکودیل بهم بدی؟ دارم میمیرم.

_: مامان بزرگ تریامترینم داره.

_: سیما می کشمت. یه چایی معمولی بهم بده تو رو خدا.

_: می خوای بگیم حمیده بیاره برات. زرنگ شده امروز!

_: نه نمی خوام. می خوام تو برام بیاری.

_: وای چه عاشقانه!

_: آره می خوام ببینم بلدی یه چایی بیاری یا نه؟ وقتش شده بیام خواستگاری؟

_: وای سلی... جان من اگه تصمیمت جدیه دست نگه دار.

_: خب تا چایی بیاری صبر می کنم.

_: دستت درد نکنه. ولی یه کم بیشتر صبر کن. حداقل تا وقتی که حمیده نامزد بشه.

_: نمی‌فهمم چه ربطی به حمیده داره؟

_: نمی خوام تو این مسابقه من برنده بشم.

_: کدوم مسابقه؟

_: وای سلی... چرا خنگ بازی درمیاری؟ مگه ندیدی که مدام داره بهم یادآوری می کنه که از من چهار سال بزرگتره؟

_: خب...

_: خب اگه من زودتر نامزد بشم از غصه دق می کنه.

_: خب بکنه. نه دقیقاً منظورم این نیست که بمیره. ولی چه ربطی به اون داره؟ تو اگه حمیده نامزد بشه ناراحت میشی؟

_: معلومه که نه. ولی اون با من فرق داره.

_: اومدیم و تا ده سال دیگه هیشکی پیدا نشد اینو بگیره.

_: خدا نکنه.

_: به فرض که من صبر کنم، فکر می‌کنی بقیه هم صبر کنن؟ سیما من از طرف خودم هیچ مشکلی ندارم. نه خوشگلم، نه پولدار، نه اونقدرا جذاب. ولی تو...

سیما ا برویی بالا انداخت و پرسید: من چی؟ هم خوشگلم، هم پول‌دار، هم جذاب؟ این همه وجنات کجان که من نمی بینمشون؟ چرا جیبم خالیه و آینه توصیف جالبی ازم نمی کنه؟

_: جیبتو که می دونم خالیه... قیافه هم حالا خیلی باورت نشه، ولی بدم نیستی! خودمونیم... اولش که تو فرودگاه دیدمت خیلی جا خوردم.

_: تو هم نشناختی؟!

_: چرا... ولی قیافت با وجود اون اخم جدیت که لحظه ی اول تحویلم دادی، دیدنی بود.

_: من فکر کردم نوه دایی باباست. اصلاً هم حوصله نداشتم. منتظر سلی کوچولو بودم.

_: خیلی بانمک بود.

_: چی؟ قیافه ام؟

_: نه بابا... قیافت؟ تو نمک داری آخه؟ اشتباه گرفتنتو میگم.

_: واییییی سلی منو بپا....

_: چرا؟ چی شده؟

سیما به حرمت مهمانان تازه وارد ایستاد و تقریباً پشت سر ارسلان پنهان شد. اما فرزین، پسر یکی از اقوام که به شدت لوس و نچسب بود، مثل همیشه داشت جلو می‌آمد تا با سیما گپ بزند. سیما امیدوار بود ارسلان رگ غیرتش جوش بیاید و این بار نوک او را قیچی کند.

فرزین بدون توجه به حال و روز سیما جلو آمد و گفت: به سلام سیما خانم.

سیما با ناراحتی نیشگونی از بازوی ارسلان کند و زیر لب گفت: سلام.

ارسلان گفت: سلام آقافرزین. خوش اومدی! حالت خوبه؟ بفرما... بفرما اینجا بشین. چه خبر؟

ارسلان این را گفت و فرزین را کنار خودش نشاند. چنان با او گرم گرفت که کاملاً سیما را ناامید کرد. فرزین هم گهگاه سر برمی‌داشت و نگاه خریداری به سیما می انداخت. ارسلان هم انگار نه انگار... نه آن نگاهها را می دید، نه دیگر سیما را تحویل می‌گرفت. بالاخره سیما از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت. خیلی ناراحت شده بود. باور نمی‌کرد ارسلان ظرف چند دقیقه اینقدر تغییر کند. کم کم داشت عشقش را با تمام مسخره بازیش باور می کرد.

با حرص زمزمه کرد: کور خوندی ارسلان. اگه منتظری یه جواب بله از من بگیری و بعد تا چند ماه به ریشم بخندی و بگی کدوم حرف؟ کدوم آش؟ کدوم کشک؟... بشین تا یه احمقتر از منو گیر بیاری. من یکی نمی شینم که منو بذاری سر کار. تو عاشق نیستی و هرگز هم نخواهی بود.


ظهر طبق برنامه ی قبلی قرار بود ناهار را از رستوران نزدیک خانه بگیرند. صبح مادربزرگ زنگ زده بود و غذا را سفارش داده بود. ظهر حامد روی مبل ولو شده بود که عمه سولماز گفت: الهی قربون قد و بالات برم. پاشو برو ناهار رو تحویل بگیر.

_: من؟ چرا من؟ اصلاً کدوم رستوران روز اول سال بازه؟

_: خیلی از رستورانا بازن. نمیشه که مسافرای نوروزی گرسنه بمونن.

_: ما که مسافر نوروزی نیستیم. سر و مر و گنده تو شهر خودمون نشستیم.

ارسلان گفت: من که هستم. پاشو باید از من پذیرایی کنی.

_: غلط کردی. زحمت بکش، یه نوک پا برو سر خیابون، غذاها رو از رستوران تحویل بگیر بیار.

سیما با شوق گفت: آره منم میام.

ارسلان نگاهی به سیما انداخت. شانه ای بالا انداخت و گفت: باشه بریم.

حامد خندید و گفت: اگه سیما نگفته بود که محال بود راضی بشی.

_: نخیر. شکم گرسنه عامل مهمتریه.

سیما لبخندی زد و گفت: ارسلان من و تو و هفت جد و آبادشو به یه بشقاب چلو کباب می فروشه.

_: حالا در مورد هفت جد و آباد بحثی نداریم. ولی اگه تو و حامد رو بگیرن و یه پرس چلو کباب مشتی بدن، می ارزه!

حامد گفت: ببین پسر دایی، من و سیما آزادیم فروشیم نیستیم. بی‌زحمت دست ببر تو جیبت و خرج یه پرس غذا رو بده.

_: فعلاً که بابام و باباش و بابات و بابای آینده دارن زحمتشو می کشن. منم که جلوی بزرگ‌ترا حرف نمی زنم.

_: آخی نازی... قربون شرم و حیات برم من... کوووچولو...

سیما خندید و گفت: ارسلان بریم. روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد.

_: معمولاً بزرگه کوچیکه رو می خورد!

_: حالا چه فرقی می کنه؟ بیا دیگه.

_: بذار من پول غذا رو از باباها بگیرم. صاحب رستوران با بوسه بهم غذا نمیده.

ارسلان پول را گرفت و با سیما بیرون آمدند. همین که پا از در بیرون گذاشتند، سیما با اخم گفت: نباید می‌گفتی بابای آینده. ما به عمه قول دادیم. اینجوری گفتی مامان بزرگ شک می کنه.

_: خدا نکنه یکی بخواد شک کنه! اگه مامان بزرگه از قیافه ی دخترش می فهمه که یه خبری هست.

_: حالا که نفهمیده. تو آتو دستش نده.

_: خیلی خب بابا... تو هم فرصت کردی غر بزن...

از جلوی ویترین یک مغازه گذشتند. ارسلان نگاهی به شیشه انداخت و با خنده گفت: قیافمونو!

_: در مورد قیافه ی خودت صحبت کن. من خیلیم خوبم.

_: خب منم خوبم! انگار از صبح تا حالا داشتیم به خودمون می‌رسیدیم، یواشکی با دوستمون بریم بیرون.

_: نخیر انگار امروز عیده و لباسامون نوئه. الکی به من برچسب نزن.

_: برچسب کدومه؟ اگه دوستت من باشم چه ایرادی داره؟ تازه باباتم می دونه که باهمیم.

_: خیالبافی نکن. ما نیومدیم گردش. داریم میریم سر خیابون غذا بگیریم برگردیم خونه.

_: حالا چرا عصبانی میشی؟ گفتم قیافه هامون شبیه ایناست...

_: نخیر قیافه ی من فقط شبیه سیماست.

_: سیما....

_: تمومش کن ارسلان. من خر نمیشم.

_: من چی گفتم که فکر کردی دارم خرت می کنم؟

_: هیچی بابا... بیخیال.

_: راستی آقا سامان گفت لپ تاپم درست میشه. گفت بلده درستش کنه.

_: بعد از اون بلایی که سرش آوردیم بزرگواری می کنه که بازم جوابتو میده.

_: نه بابا خیلی باحاله.

_: دیدی همیشه غریبه بودن بد نیست.

_: چه ربطی داشت حالا؟


رستوران شلوغ بود. سیما و ارسلان توی صف ایستادند. یک زن و مرد جوان کمی جلوتر بودند. ارسلان گفت: اینا رو ببین تازه عروسی کردن. آخ دلم می خواد یه کرمی به جونشون بریزم.

_: حالا از کجا فهمیدی زن و شوهرن؟

_: حلقه هاشون نوئه. قیافه هاشونم تابلو. نگاه کن چه‌جوری دست همدیگه رو گرفتن!

در همان حال مثل مرد جوان دست سیما را گرفت و مثل او لبخند زد. سیما خنده‌اش گرفت و گفت: نکن سلی زشته.

_: اوه عزیزم تو اصلاً به من توجه نمی کنی.

_: اتفاقاً مجبورم چار چشمی مراقبت باشم یه دسته گل تازه به آب ندی.

مرد جوان از همسرش پرسید: تو چه فکری گلم؟

ارسلان تکرار کرد: تو چه فکری گلم؟

_: دارم فکر می‌کنم یه دونه قرص کم بود برات.

_: تو خیلی بی رحمی.

_: رحم و مروت تو رو هم دیدیم.

در همان حال صدای واضحی از پشت سرشان پرسید: این سیما سهیلیه؟

رنگ از روی سیما پرید. ارسلان نگاهی پشت سرش انداخت. دوباره به سیما نگاه کرد. دستش را رها کرد و زمزمه کرد: آشنان؟

سیما چشمهایش را بست و باز کرد به امید اینکه کابوسی باشد و پایان یافته باشد. اما هنوز توی رستوران بودند. جرأت نداشت پشت سرش را نگاه کند.

ارسلان با بی حوصلگی پرسید: چی شده آخه؟

اما سیما نفس هم نمی‌توانست بکشد. ارسلان نگاهی پشت سرش انداخت. بعد از چند لحظه گفت: سلام خانم. مشکلی پیش اومده؟

زن گفت: نه. مشکلی که نیست. فقط از سیما توقع نداشتم.

سیما از این صدا متنفر بود. بدون اینکه برگردد به وضوح چهره اش را در خاطرش می دید.

ارسلان خیلی جدی پرسید: چه توقعی نداشتین؟

_: سیما اینطور دختری نبود.

_: معذرت می خوام. ولی من برادرشم. این‌ام کارت شناساییمه.

سیما خداخدا می‌کرد ناظم مدرسه اسم پدرش را به خاطر نیاورد. کمی چرخید و از گوشه ی چشم با وحشت به ناظم سختگیرشان نگاه کرد. ناظم چند بار روی کارت را خواند و بالاخره گفت: هیچ وقت دم مدرسه ندیدمت.

_: دانشجوام. تهران درس می خونم. برای عید اومدم. الانم اومدیم برای خانواده ناهار بگیریم. شما هم تشریف بیارین در خدمتتون باشیم.

_: خیلی ممنون.

ناظم برای عذرخواهی لبخندی زورکی زد و ضربه ی ملایمی به شانه ی سیما زد. بعد گفت: به هر حال سعی کن رفتار معقول تری داشته باشی عزیزم.

سیما زیر لب گفت: چشم.

ناظم سری تکان داد. خوشبختانه نوبت سیما و ارسلان رسید. ناهار را تحویل گرفتند و بیرون رفتند. سیما آه بلندی کشید و گفت: یکی طلبت. جونمو خریدی.

_: نه احمق جون کشتن تو براش صرفی نداشت. حالا کی بود این؟

_: ناظم مدرسمون. اون یکی هم دبیر شیمی مون. هر دو تاشون از من متنفرن.

_: چرا؟!

_: چه می دونم. لابد از قیافم خوششون نمیاد.

_: اوه! مثل من.

_: واسه همین آبرومو خریدی؟

_: نه. محض تفریح.

_: به هر نیتی بود متشکرم.

_: خواهش می‌کنم فقط طلبم یادت نره.

_: طلبت؟

_: خودت گفتی یکی طلبم.

_: اوه. باشه.

وقتی رسیدند سفره پهن بود. غذا را گذاشتند و همه مشغول خوردن شدند. هنوز همه مشغول بودند که ارسلان اشاره ی نامحسوسی به سیما کرد. سیما به آرامی از جا برخاست. لیوانش را برداشت. کمی آب خورد و از در بیرون رفت.

هنوز به درخت نرسیده بود که ارسلان با چند تا بالش و یک گلیم کهنه که از توی انبار برداشته بود، سررسید. قبل از سیما از درخت بالا رفت و وقتی سیما هم بالا رسید، ارسلان گفت: بفرمایین. خونتون مبله هم شد.

_: وای خدا مبلاشو!! ببخشین اینا رو از کجا خریدین؟

_: هدیه اس دیگه سؤال نکن.

_: اوه چشم.

ارسلان با بالشها و شاخه‌های درخت جای راحتی برای سیما درست کرد و گفت: بفرمایید بانو.

سیما تکیه داد و گفت: آخیش... کاش مدی جون ظرفا رو هم بشوره.

_: نه بابا مامان عشقش که تو آشپزخونه نیست ببینه. جزو مهمونای مامان بزرگ بود مثلاً! ولی راحت باش. عمه ساناز داشت می‌گفت امروز اون می شوره.

سیما سیخ نشست و گفت: عمه ساناز؟ وای نه. براش خوب نیست کار سنگین بکنه.

_: سنگین نیست.

_: دهه نباید سر پا وایسه.

_: اه سیما ضد حال می زنی! کجا داری میری؟ سیما؟ خونه برات مبله کردم.

_: برمی گردم. بعد از شستن ظرفا.

_: اه... هزار سال طول می کشه. چرا هرروز تو باید بشوری؟

_: هر وعده که من نشستم. روزی یه وعده.

_: اونم ظرفای ناهار که از همه بیشتره.

_: چقدر دلسوز شدی یه دفعه.

_: دلم واسه خودم سوخته.

_: جان؟! من ظرف می‌شورم تو خسته میشی؟

_: می‌خواستم بعدازظهری چند تا نقشه ی باحال بکشیم.

_: بیخیال بااا... من رفتم.

در حالی که سیما ظرفها را می شست، آقا سامان لپ تاپ ارسلان را تعمیر می کرد. کار لپ تاپ تا عصر طول کشید و نشد دوباره به خانه ی درختی بروند.

عصر همگی باهم به دیدن یکی از اقوام رفتند. اتفاقاً بازهم با فرزین روبرو شدند. ارسلان هم چنان فرزین را تحویل گرفت که انگار دوست قدیمی چندین و چند ساله‌اش است. سیما داشت حوصله اش سر می رفت. از اینکه ارسلان با این موجود نچسب دوست شده بود، حرص می خورد.

کنار دخترهای فامیل نشست و سعی کرد مؤدب و معقول باشد. یاد ناظمشان افتاد. امیدوار بود نمره اش کم نشود.

دوباره نگاهی به ارسلان انداخت. با خودش گفت: چه بلایی می خواد سر فرزین بیاره؟ ولی هرچی هست نوش جونش! آی دلم می خواد حالشو بگیره!

شب که به خانه رسیدند، همه خسته و سیر بودند. هیچ‌کس شام نمی خواست. سیما به اتاقش برگشت و دراز کشید. کتاب‌هایش که مرتب شده بود، چند تا کتاب تازه پیدا کرد. با خوشحالی مشغول خواندن شد تا خوابش برد.

صبح روز بعد با صدای نگران و بلند ارسلان از خواب پرید.

_: سیما زلزله!!!

سیما خودش را به طرف در اتاق پرتاب کرد و سرش محکم به سینه ی ارسلان خورد. با ناراحتی گفت: پس چرا وایسادی؟ خب بریم بیرون.

_: امروز نیومده. یه روزی اومده بود.

_: چی؟!!

_: هیچی. شوخی کردم.

_: خیلی بیمزه بود. مردم از ترس. واااااااای ارسلان... تو رو خدا اینو بکُش...

_: چی رو؟

_: مِدو!! اونجاست. کنار کمدم.

_: مِدو؟؟؟ مدو چیه؟ هان! اون سوسکه رو میگی؟

_: آره بچه تهرونی. بکشش. خواهش می کنم. وای!!!

سیما روی چهارپایه ایستاد و با ناراحتی به سوسک چشم دوخت. ارسلان قشنگترین کفش مهمانی او را از کنار اتاق برداشت و محکم روی سوسک کوبید. سیما با دودست صورتش را پوشاند و گفت: وای کفشم! وووی پرقید...

ارسلان گفت: فارسی صوبت کن منم بفهمم چی میگی؟ کفشت چیزیش نشده.

سیما دستهایش را آرام پایین آورد. آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: له شد کفشم کثیف شد.

ارسلان متحیر نگاهی به زیر کفش انداخت و پرسید: پِرقید یعنی کثیف شد؟

_: نه یعنی له شد دل و روده اش دراومد. اه سلی بسه. حالم داره بهم می خوره.

_: خیلی خب.

_: این جنازه رو جمع کن.

ارسلان شاخک سوسک را گرفت و از زمین برش داشت. سیما جیغ دیگری کشید و از اتاق بیرون رفت. مادرش با نگرانی جلو آمد و پرسید: چی شده؟

_: ارسلان اذیت می کنه.

مادرش پوزخندی زد و گفت: شما دو تا آدم بشو نیستین. چکار می‌کنی ارسلان؟

ارسلان سوسک را توی سطل انداخت و گفت: من؟ من هیچی. من به این خوبی.

سیما با چندش گفت: آخی نازی... خوبه مامان می شناستت.

_: بیشتر خوشحالم که تو رو می شناسه. با این جیغ و دادی که تو راه انداختی کسی نمی دونست فکر می‌کرد زلزله اومده.

_: می کشمت ارسلان. بد بیدارم کردی.

_: یکی بهم بدهکار بودی. یادت نیست؟

_: حالا دو تا طلبکارم. هم به خاطر کفشم هم به خاطر ترسم. بی‌زحمت دستمال بردار زمینم تمیز کن.

_: واه مگه من سیندرلام؟

_: آره منم شاهزاده ام. زود باش. دارم بهت دستور میدم.

_: ببخشین سیندرلا دختر بود. فکر می‌کنم بیشتر به تو شباهت داشته باشه.

_: زووووود باش. لوسیفرم حمام کن.

_: لوسیفر که نداریم. ولی می خوای سوسکه رو حمام کنم.

_: ارسلانننننن....

_: به من چه اتاق توئه. خودت تمیزش کن. بعدم با قهوه بیا رو درخت. شیر و شکرم لازم نیست بیاری. من تلخ می خورم.

_: ولی من شیرین می خورم.

_: اون دیگه مشکل خودته.

سیما با کلی اق و ایش لکه ی فرش را تمیز کرد. یک فنجان قهوه فرانسه درست کرد. شیر و شکر ریخت و از درخت بالا رفت. ارسلان دراز کشیده بود. نیم خیز شد و پرسید: مال من کو؟

_: می تونی بری برای خودت درست کنی.

_: سیما...

_: خیال کردی الان میام دستتم می بوسم؟

_: نه ولی فکر کردم رسم مهمون نوازی رو می دونی.

_: تو هم دیگه خیلی جدی گرفتی.

ارسلان فنجان سیما را گرفت. جرعه ای نوشید. چهره درهم کشید و گفت: شیرینه.

_: گفتم که شیرین می خورم.

_: میگم بیا یه نامه بنویسیم.

_: حوصله ام از این بازی سر رفته. نمیشه تمومش کنیم؟

_: از اولشم خیلی موافق نبودی.

_: گندش در بیاد بد میشه.

_: آخه چه‌جوری گندش در بیاد؟ مگه به این راحتی میشه لو رفت؟ تازه به فرض محال که بفهمه. یه خورده جیغ جیغ می کنه بعدم همه چی تموم میشه. ارسلانه دیگه. ازش بعید نیست. مگه خودت امروز چکار کردی؟

سیما جرعه ای قهوه نوشید و شانه بالا انداخت. ارسلان فنجانش را گرفت و جرعه ی دیگری نوشید. بعد گفت: باشه. به شرطی که خودت کمک کنی جمعش کنیم. چی باید بگم؟

_: بگو اشتباه گرفتم. معذرت می خوام.

_: فقط همین؟!

_: بگو نامزد شدی.

_: آره این خوبه. مامانم اینا زیر بار نرفتن و با یکی دیگه نامزد شدم. اتفاقاً اول اسمش سیمائه.

_: زهر مار! دست از این شوخی بردار خوشم نمیاد.

_: شوخی نیست خیلیم جدیم.

_: ببین سلی مسخره بازیم حدی داره. من حمیده نیستم تا بگی قربون چشم و ا بروت غش کنم برات.

_: من قربون چشم و ا بروت نشدم. خیلی جدی ازت خواستگاری کردم.

_: خیلی جدی! آره جون خودت!

_: منظورت چیه سیما؟ مگه این موضوعیه که سرش شوخی کنم؟

_: از تو بعید نیست. برای تو من و حمیده فرقی نداریم.

ارسلان اخم کرد و پرسید: معلوم هست چی داری میگی؟ چرا همه چی رو باهم قاطی می کنی؟ می خوای الان برم به بابام بگم صحبتشو بکنه؟ به مامان بزرگم می تونم بگم. اصلاً اگه دلت می خواد خودم به بابات میگم. اینجوری باورت میشه؟

سیما سر به زیر انداخت و زیر لب گفت: هیچی نگو. خواهش می کنم.

_: به خاطر حمیده؟

_: نه به خاطر خودم. من... من هنوز نمی فهمم.

_: چی رو نمی فهمی؟ باید با یه شاخه گل به پات بیفتم و بگم عاشقتم؟

_: صبر کن ارسلان. تا بعد از کنکورت. دو روز دیگه اینجایی. بذار خوش بگذره.

_: به شرطی که تو هم صبر کنی. قول بده.

سیما با سرگشتگی دورش را نگاه کرد. ارسلان تکرار کرد: قول بده.

سیما سر برداشت و به چشمانش نگاه کرد. چشمانی که بارها معنی یک اشاره‌ شان را فهمیده بود. چشمانی که معنی نگاهش را می فهمیدند.

موبایل ارسلان زنگ زد. ارسلان با عصبانیت گفت: ای خروس بی محل! اوه فرزینه.

از درخت پایین پرید و گرم صحبت با فرزین شد. سیما ناباورانه نگاهش کرد. انتظار داشت توی این موقعیت ارسلان جواب تلفنش را ندهد. همانطور که او اس ام اس فیروزه را بی جواب گذاشته بود. موبایلش را بیرون کشید و با بی حوصلگی اس ام اس را خواند. به فیروزه خیلی خوش می گذشت. پسر عمه ی خجالتی صبح تا شب قربان صدقه اش میشد و هرکاری می‌کرد تا او را خوشحال کند. سیما با بی حوصلگی دوباره تبریک گفت و آرزو کرد شادیش همیشگی باشد.

از درخت پایین آمد و به خانه ی مادربزرگ رفت. مامان بزرگ پرسید: سیما میشه باغچه ها رو آب بدی؟

سیما دوباره به حیاط برگشت و مشغول آب دادن باغچه ها شد. ارسلان راه می‌رفت و حرف میزد. سیما گوش نمی داد. غرق افکار خودش بود. نفهمید کی تلفنش تمام شد و صدایش زد.

سیما با شلنگ آب به طرف ارسلان برگشت و خیسش کرد. ارسلان با ناراحتی نگاهی به گوشیش انداخت و گفت: سیما تو قاتل دیجیتالی! هنوز لپ تاپم زنده نشده موبایلمو کشتی!

_: نشده؟ فکر کردم درست شد.

_: منظورم ا ینه که تازه درست شده! اهههه

گوشیش را باز کرد و قطعاتش را توی قاب یکی از پنجره ها چید. سیما برگشت و به آب دادن باغچه ها ادامه داد. ارسلان گوشی را خشک کرد و دوباره آن را بست. روشن کرد. درست بود. جلو آمد و گفت: تو اصلاً نپرسیدی چه خبره که من اینقدر با فرزین دوست شدم.

سیما به خشکی گفت: به من ربطی نداشت.

_: اتفاقاً به تو مربوط بود.

_: از فرزین بدم میاد. دیروزم دائم چشمش دنبال من بود. یعنی همیشه همینطوره. امیدوار بودم یه چیزی بگی از رو بره، ولی تو فقط تحویلش گرفتی و به‌به چه‌چه کردی.

_: لازم بود تحویلش بگیرم. بالاخره مخشو زدم.

_: برای چه کاری؟

_: که بیاد خواستگاری.

_: تو غلط کردی. اصلاً لازم نبود مخشو بزنی. این دیوونه تا حالا دو بار از من خواستگاری کرده.

_: غلط کرده. اگه می دونستم این کارو نمی کردم. البته کیس مناسبتریم دور و برم نبود که به این راحتی خر بشه.

سیما شلنگ را انداخت و سیلی محکمی به گوش ارسلان نواخت. البته دست خودش بیشتر درد گرفت. با ناراحتی دستش را مالید. ارسلان دستش را گرفت و کف آن را که از ضربه سرخ شده بود، بوسید و گفت: میاد خواستگاری حمیده.

سیما حیرت زده دستش را عقب کشید. نگاهی به پنجره ها انداخت. ارسلان آرام گفت: نگران نباش.

سیما دوباره نگاهی به کف دستش انداخت و پرسید: چرا این کارو کردی؟

ارسلان تبسمی کرد و شانه بالا انداخت. بعد گفت: برای اینکه از ریختت بدم میاد.

_: آره متوجه ام. یادمه که همیشه از بو س کردن متنفر بودی.

_: هنوزم بدم میاد.

سیما خندید. رو گرداند. گیج شده بود. ارسلان شلنگ را برداشت و مشغول آبیاری شد. چند دقیقه در سکوت گذشت. بالاخره ارسلان پرسید: برای حمیده چی بنویسیم؟

_: نمی دونم.

_: باید زودتر تمومش کنیم. قبل از اینکه به فرزین جواب رد بده.

_: احساس بدجنسی می کنم.

_: حقشه. کم بهت توهین کرده؟

_: تو هم بهم کم توهین نکردی!

_: نه اینکه تو بی جواب گذاشتی!

سیما خندید و به اتاق برگشت. ارسلان دیرتر آمد. نامه اش را نوشته بود. داد سیما اصلاح کند. نوشته بود از اینکه مجبور است زیر حرفش بزند معذرت می خواهد. حقیقت این است که اصلاً آمادگی ازدواج ندارد و خانواده اش هم اصلاً از حمیده خوششان نمی آید. نامه ی پر سوز و گدازی بود و آخرش هم به این ختم شده بود که با توجه به شرایط خانواده اش، خودش هم علاقه ی چندانی به حمیده ندارد.


سیما پوزخندی زد. نامه را اصلاح کرد و گوشی را پس داد. ارسلان به حمام رفت و نامه را ارسال کرد. نیم ساعت بعد سر و کله ی حمیده پیدا شد. عصبانی بود و یکریز به عاشق بی وفایش فحش می داد. ولی عصبانیتش چندان طول نکشید. چون مادر فرزین به مادربزرگ تلفن زد و او را خواستگاری کرد.

سیما متحیر زمزمه کرد: چه سریع السیر!

ارسلان گفت: فقط منتظر پیشنهاد بود. می‌گفت یک سالی هست دنبال زن می گرده. هرجا رفته خواستگاری جور نشده.

_: امیدوارم این یکی بشه.

_: منم امیدوارم.