X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تو دوست داری... 6

شنبه 24 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 04:31 ب.ظ

سلامممم سلاممم سلاممممم


ببخشین دیر شد. ظهر اومدم آپ کنم یهو نت مثل همیشه! قطع شد. عصر دوباره اومدم سراغش یهو یه مطلب دیگه به ذهنم رسید که بهش اضافه کنم که شد الان....



پ.ن یه بازی آبان جون کرده که دوستاتون از چی یاد شما می افتن؟ من نمی دونم کی از چی یاد من میفته. احتمالا از قصه و نوشتن و شنبه و اینا... شما از چی یاد من میفتین؟ بگین می خوام به بقیه ی این پی نوشت اضافه کنم. هرکیم دوست داشت بازی کنه :)



حامد دسته‌ای بشقاب کثیف به آشپزخانه برد. سیما با بی میلی مشغول شستن شد. ارسلان نزدیک ظرفشویی به میز تکیه داده بود و آدامس می جوید. سیما با اخم گفت: اگه یه ذره کمک کنی چیزی ازت کم نمیشه.

ارسلان جوابی نداد. عمه ساناز مشغول خالی کردن باقیمانده ی غذاها در ظرفهای کوچکتر بود. یکی یکی آن‌ها را دست ارسلان میداد و دستور میداد در یخچال بگذارد. ارسلان هم باچنان تنبلی ای هیکلش را می‌کشید و ظرفهای غذا را از عمه ساناز می‌گرفت که کفر سیما را درمی آورد.

مادر سیما نگاهی توی آشپزخانه انداخت و با لحنی که تقریباً داشت گریه‌اش می گرفت، گفت: سیما اتاقت! الان سال تحویل میشه!

سیما بدون اینکه رویش را از ظرفشویی برگیرد، گفت: چشم. ظرفا رو می‌شورم میرم مرتب می کنم.

_: تو رو خدا زود باش.

_: چشم. میرم.

مامان و عمه ساناز بیرون رفتند و ارسلان دوباره به میز تکیه داد.

سیما نالید: اتاقم مرتب بود.

ارسلان با لحنی بی‌تفاوت پرسید: خب حالا چی شده؟

_: من همه ی لباسامو مرتب کردم. پرده ی اتاقم شستم و اتو کردم. فقط مونده آویزونش کنم خب. ولی اینا به کنار. اصلاً نمی خواستم به خرت و پرتام دست بزنم. ولی مامان جون تمام کتابخونه و وسایل روی میز آینه و کشوی میز آینه و تمام سی دیام و هرچی زیر تختم بود، ریخته وسط اتاق که مرتبشون کنم. چون همه چی همه جا بود. مثلاً تو تمام طبقه های کتابخونه هم کتاب درسی بود، هم داستان هم خورده ریزای دیگه. زیر تختم که دیگه نگو و نپرس. خب همینجوری خوب بود. هرچی می‌خواستم دم دستم بود. از همه ی اینا گذشته، مگه یه ذره اس؟ از دیدن اون کوه وسیله وسط اتاقم گریه ام می گیره. اصلاً فرشم دیده نمیشه. آخه من الان اصلاً حس خونه تکونی ندارم. اصلاً مگه چی میشه آدم وسط اردی‌بهشت خونه تکونی کنه؟ هان؟ چی میشه مگه؟

سیما برگشت تا عکس‌العمل ارسلان را ببیند. اما ارسلان رفته بود. از همان توی آشپزخانه میدید که توی هال دارد با حامد گپ می زند. سیما با ناراحتی سری تکان داد و دوباره به کارش ادامه داد.

ظرفها که شسته شد، پیش بند را آویزان کرد و دستکشها را روی میز گذاشت. از تجسم اتاقش دوباره چهره اش درهم رفت. ولی با ورود مادربزرگ لبخندی زورکی به لب نشاند. مادربزرگ کلی عذرخواهی و تشکر کرد. سیما زیر لب جملاتی در جواب زمزمه کرد و بیرون رفت.


در اتاقش را که باز کرد، اولین چیزی که دید، فرش اتاقش بود. متعجب اخم کرد. فکر کرد خیالاتی شده است. نور اتاق هم عوض شده بود. با خودش گفت: وقتی من رفتم بیرون صبح بود، الان عصره.

آخرین چیزی که توجهش را جلب کرد، بوی ادکلن ارسلان بود. سر بلند کرد. ارسلان در حالی که صفحه ی اول کتابی را می خواند، گفت: فیروزه.... با کتابای قرضیت می تونی یه کتاب فروشی بزنی!

سیما با دهان باز نگاهش کرد. ارسلان کتاب فیروزه را روی ستون کتابی که کنار دیوار رویهم چیده بود و تقریباً تا کمرش داشت می رسید، گذاشت و پرسید: هیچ وقت به فکرت رسیده کتابای مردم رو پس بدی؟

سیما نگاهی دور اتاق انداخت. توی کتابخانه، یک طبقه کتاب‌های درسی بود، یک طبقه کتاب‌های مرجع و بقیه به رمانهایش اختصاص داده شده بود. وسایل روی میز آینه همه مرتب و منظم کنار هم چیده شده بودند. کیف سی دی ها مرتب و پر شده و بسته، بالای کتابخانه بود. عروسکها و کوسنها همه مرتب شده بود.

به سختی آب دهانش را قورت داد. پرسید: ارسلان تو چکار کردی؟

ارسلان در حالی که آخرین کتاب را توی کتابخانه جا میداد، گفت: کاری که اگر تو برای من کرده بودی، جابجا کشته میشدی. اصلاً خوشم نمیاد کسی به وسایلم دست بزنه. ضمناً فکر کردم اگر نصف منم رو این موضوع حساس باشی، نباید سرخود چیزی رو بیرون بریزم. تو اون کیسه یه عالمه کاغذ پاره و لاک و خودکار و روان نویس خشک شده و آشغالای دیگه اس. جان من بریزشون بیرون.

_: من... من واقعاً نمی دونم چه‌جوری تشکر کنم.

ارسلان در حالی که از اتاق بیرون می رفت، ضربه ی ملایمی سر شانه اش زد و دوستانه گفت: احتیاجی نیست.


هنوز از شوک کار ارسلان بیرون نیامده بود، که مادرش نگاهی توی اتاق کرد و گفت: آفرین همه رو مرتب کردی؟ دوباره نصفشونو نزده باشی زیر تخت!

برای اطمینان وارد شد و روتختی را بالا زد. زیر تخت خالی بود. لبخند رضایتمندی بر لبهایش نشست. در حالی که بیرون می رفت، گفت: جارو گردگیری هم بکن. جاروی زیر تخت یادت نره. خیلی کثیفه.

_: چشم.

هنوز کنار در اتاقش خشکش زده بود. دست دراز کرد و در را بست. نگاه دیگری به اطراف انداخت و با لحن کشداری گفت: عاشقانه ات منو کشته!

از جا کنده شد و به طرف تختش رفت. خودش را روی تخت رها کرد و چشم به سقف دوخت. اما چیزی زیر پشتش اذیتش می کرد. کمی جابجا شد. اما فایده‌ای نداشت. هنوز آنجا بود. بی حوصله برخاست و روتختی را کنار زد. با دیدن رتیلی به اندازه ی کف دست، پشمالو، زشت و سیاه، روی تختش، نفس در سینه‌اش حبس شد. احساس کرد جانور تکانی خورد. حتی جیغ هم نمی‌توانست بکشد. به سرعت از اتاق بیرون رفت و خودش را به حیاط مادربزرگ رساند. بدون اینکه انتظار جوابی داشته باشد، با بغض تقریباً داد زد: ارسلان.

_: اینجام. کنار خونه درختی.

سیما جا خورد. به طرف درختها رفت و ارسلان را که به درخت توت تکیه زده بود، پیدا کرد.

_: این چی بود؟

ارسلان دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد و گفت: پلاستیکی بود.

_: ولی تکون خورد!

_: به جان خودم اسباب بازیه.

سیما با مشت ضربه‌ای به سینه ی ارسلان زد و گفت: تو می دونستی من از هیچی به اندازه ی رتیل نمی ترسم.

ارسلان خندید و گفت: آره می دونستم.

سیما مشت دیگری زد و با عصبانیت پرسید: پس چرا این کارو کردی؟؟؟

_: فکر کردم می‌فهمی مصنوعیه. تو آخه فکر نکردی من اگه لطفی کردم، حتماً کرمیم ریختم؟!!

_: فکر کردم عشق پسرعموییت گل کرده.

_: هان؟!!

سیما تا جان داشت مشت و لگدبارانش کرد. ارسلان هم بدون دفاع نگاهش می کرد. بالاخره وقتی از نفس افتاد، ارسلان مچهایش را گرفت و گفت: بسه سیما. بسه خواهش می کنم. الان غش می کنی!برو یه آب قند بخور حالت جا بیاد.

سیما نفس نفس زنان گفت: صد کیلو آب قندم اعصابمو آروم نمی کنه. مُردم از ترس!

_: معذرت می خوام.

سیما دستانش را آزاد کرد و با دلخوری گفت: از قیافه ات معلومه که چقدر شرمنده ای.

_: باور کن سیما، مطمئن بودم می فهمی. اصلاً فکر می‌کردم دنبال خرابکاریم بگردی.

_: خیلی بدی. با همه شوخی... با منم شوخی؟

_: مگه تو با من شوخی نمی کنی؟

_: به حد مرگ نترسوندمت. یعنی اگر خیلی دلم بخواد هم نمی تونم. تو ترسو نیستی.

کمی خودش را بالا کشید و روی پایینترین شاخه ی درخت توت نشست. ارسلان کلافه نگاهش کرد. سیما بعد از لحظه گفت: برو اون لعنتی رو بردار، ریز ریزش کن بریز تو سطل آشپزخونه. روشم آشغال بریز که من چشمم به تکه هاش نیفته.

_: برش می‌دارم، ولی لازمش دارم. قول میدم دیگه نترسونمت.

_: من نه یکی دیگه. ارسلان بندازش بیرون.

_: حمیده رو نترسونم؟!

_: نهههه. بندازش بیرون. اصلاً پولشو بهت میدم. پول ریز ریز کردنشم میدم.

_: کی حرف پول زد؟

_: برو برش دار. از فکر اینکه هنوز تو تختمه چندشم میشههههه.

_: باشه. رفتم.


چند لحظه بعد ارسلان برگشت. برجستگی جیب شلوارش را نشان داد و گفت: اینجاست. میرم بریزمش بیرون. مامانت گفت بیا اتاقتو جارو کن و دوش بگیر.

_: ارسلان اگه هنوز اونجا باشه...

_: هر دوشونو برداشتم. می خوای ببینی؟

به جیبش اشاره کرد.

سیما با حیرت پرسید: هر دوشون؟ تو تختم یکی بود.

_: یکی هم با نخ نامرئی به سقف کمدت آویزون شده بود. جداً متأسفم که اونو ندیدی. اون جوری جالبتر بود!

_: می کشمت سلی. مطمئن باش انتقام می گیرم.

ارسلان پوزخندی زد و گفت: منتظرم.

سیما لرزان وارد اتاقش شد. با یک حرکت سریع روتختی را به گوشه‌ای پرت کرد و تمام گلهای ملافه را از نظر گذراند. چیز مشکوکی وجود نداشت. در کمدش را باز کرد. لباسها را با وحشت پس و پیش کرد. خوشبختانه نبود. در کمد را بست و با ضعف به در تکیه داد.

تمام مدتی که جارو میزد و حمام می‌کرد و آماده میشد که به خانه ی مادربزرگ برود در فکر یک انتقام حسابی بود، اما ذهنش به جایی قد نداد.

نزدیک تحویل سال بود که بالاخره کارهایش تمام شد و رفت.

حمیده هم که به شدت احساس باسلیقه بودن می کرد، کنار سفره ی هفت سین نشسته بود و ظرفها را جابجا می کرد. کم کم بقیه هم دور سفره نشستند و شوهر عمه سولماز مشغول خواندن قرآن شد. ناگهان صدای جیغ حمیده بلند شد. حمیده دستش را از توی ظرف سبزه بالا آورد. رتیل پشمالو دور انگشتش حلقه زده بود. حمیده دستش را تکان داد و رتیل روی پای مادر سیما افتاد. مادر سیما هم با وحشت آن را به شوهرش پاس داد. او هم آن را وسط سفره انداخت. همه داشتند جیغ می‌زدند که سال تحویل شد. ارسلان رتیل را برداشت و برد. وقتی برگشت همه آرام گرفته بودند. حامد با ناراحتی گفت: وای ارسلان یعنی باید تا آآآآخر سال از دست تو بدبختی بکشیم؟

ارسلان نشست و گفت: نه زیاد نمی مونم خیالت راحت باشه. ضمناً سعی می‌کنم بعد از این پسر خوبی باشم.

حامد یک ابرویش را بالا برد و گفت: آره جون خودت. تو بگو و من باور می کنم.

_: آره باور کن. به جون پسر عمه‌ام راست میگم.

_: از خودت مایه بذار!

مادربزرگ گفت: ارسلان حقت ا ینه که از عیدی محرومت کنم.

_: وای مامان بزرگ دلتون میاد؟؟؟ من تنها نوه ی پسری پسر! به این عزیزی! بَده سال پر هیجانی براتون شروع کردم؟

_: ما هیجان نمی خوایم. ارزونی خودت. اگه تو چنته آرامش داری رو کن.

_: حالا می‌گردم جیبامو. شایدم پیدا شد.

مشغول گشتن توی جیبهایش شد. پدرش گفت: بسه دیگه ارسلان.

بقیه هم شروع کردند. هرکدام نصیحیتی می کردند. حرفهایشان بی‌ربط نبود، اما تمامی نداشت. قیافه ی ارسلان که با صبوری خاصی گوش می‌داد و گاهی فقط چشمی می‌گفت که زودتر تمام شود، دیدنی بود. سیما دست زیر چانه اش زده بود و خندان تماشایش می کرد.

نصایح بزرگترها نیم ساعتی ادامه داشت و در پی آن عیدی ها را هم با کلی شرط و شروط دادند. در این بین سیما حسابی تفریح می کرد. ارسلان گیر افتاده بود.

همین که ارسلان فرصتی پیدا کرد تا کنار سیما بنشیند، غرغرکنان پرسید: به چی می‌خندی تو؟

_: قیافه ات خیلی مضحک بود! مثل اناری که برای آب انار گرفتن لهش می کنن. می شکفه و یه لبخند زورکی هم می زنه. ولی نه مثل شکفتنش روی درخت.

ارسلان چند لحظه عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و بالاخره گفت: این مثال زیباتون یعنی الان خیلی شاعرانه بود؟!

سیما با حرکت سر تأیید کرد و گفت: شاعرانه ترین تمثیلی که به ذهنم رسید.

_: نه گمونم خیلی ترسیدی. پاک زده به سرت.

_: خودت زده به سرت. تشبیه به این زیبایی! کلی بهت لطف کردم به انار تشبیهت کردم!

_: به نظرم الان باید ازت تشکر کنم.

_: چرا که نه؟ عیدی هم باید بدی.

_: جاااان؟! این دیگه چرا؟

_: بالاخره بزرگتری گفتن...

_: بنشین تا صبح دولتت بدمد.

_: من صبرم زیاده.

_: می‌ترسم موهات رنگ دندونات بشه.

_: نه دیگه اونقدرا صبر نمی کنم. اگه یه عیدی بده ی دیگه پیدا کنم، دست از سرت برمی دارم.

ارسلان ناگهان برافروخت. به شدت سرخ شد و نفسش بند آمد. سیما ترسید. با وحشت نگاهش کرد. به زحمت پرسید: چی گفتی؟

_: من... من... من هیچی نگفتم.

_: بریم بیرون کارت دارم.

سیما لرزان از جایش بلند شد. نگاهی به اطراف انداخت. همه گرم صحبت بودند. هیچ‌کس به آن دو توجهی نداشت. همه امیدوار بودند، نصایحشان حداقل برای امشب مفید بوده باشد و ارسلان دست از خرابکاری برداشته باشد.

ارسلان از دم در اشاره کرد: بیا دیگه.

چنان عصبانی بود که سیما مطمئن بود پایش را که از در بیرون بگذارد، اولین عکس العملش یه سیلی سنگین خواهد بود. به نظر خودش حرف مهمی نزده بود. حتی بدتر از شوخیها و متلکهای همیشگی اش هم نبود. بالاخره نتیجه گرفت اتفاق دیگری افتاده است. هرچه بود دلش نمی‌خواست با ارسلان تنها بماند. به امید کمکی دوباره چشم گرداند. اما کسی متوجه نشد. او هم بدون حرف بیرون رفت.

نزدیک در راهرو ارسلان بازویش را پیش کشید و او را گوشه ی دیوار گیر انداخت. سیما وحشت زده گفت: ارسلان نزن. خواهش می کنم. من اصلاً نمی دونم تو از چی عصبانی هستی.

_: نمی دونی؟

_: نه نمی دونم.

_: تو دردت پوله؟

_: من نمی‌فهمم تو از چی حرف می زنی.

ارسلان دست توی جیبش برد. کیف پولش را باز کرد و تمام عیدیهایش را بیرون آورد. دست سیما را پیش کشید و همه را کف دستش گذاشت. دست آخر یک تراول هم رویش گذاشت و گفت: این‌ام عیدی بابام. به قیمت چند سال صبر کردنتون شد یا باید همین الان خواستگاری کنم؟

سیما با ناراحتی آه بلندی کشید. کیف پول ارسلان را گرفت و در حالی که پولها را سر جایش می گذاشت، گفت: دیوونه. فقط می‌خواستم سربسرت بذارم. منظورم از عیدی بده، عمه ساناز بود که از سر شوخی الان بهم عیدی نداد، گفت به ارسلان دادم. برو از اون بگیر. من کجاام تو کجایی؟ برو کنار خفه شدم.

_: سیما باید بهم قول بدی.

_: قول چی رو بدم؟

از کنار او رد شد و به طرف اتاق مادربزرگ رفت. روی راحتی مادربزرگ نشست و دست توی موهایش فرو برد.

ارسلان از دم در گفت: تو فقط بذار من قبول بشم...

سیما بدون اینکه نگاهش کند، گفت: باشه. میشه تنهام بذاری؟

_: صبر می کنی؟

_: سلی امروز دو بار منو به حد مرگ ترسوندی. توقع داری الان از خوشحالی بال در بیارم و بگم اوه عزیزم؟!

_: هرجور دلت می خواد تلافی کن.

سیما ا برویی بالا برد و پرسید: هرجور؟

_: فقط نه نگو.

سیما برخاست و در حالی که پیش بقیه برمی گشت، گفت: فقط همینو می تونم بگم.

ارسلان بدون حرف رفتنش را تماشا کرد.

سیما سر جای قبلی نشست و سر به زیر انداخت. بعد از چند دقیقه ارسلان کنارش نشست و زیر لب غرید: باشه دخترعمو. بهم می رسیم.

_: نخیر بهم نمی رسیم. حتی اگه دوباره بترسونیم.

_: من.... سیما... بگم معذرت می خوام، آشتی می کنی؟

_: فقط آشتی می کنم.

لبخندی امیدوار روی لب ارسلان نشست و گفت: متشکرم.

_: خواهش می کنم. ولی هنوز عذرخواهی نکردی.

_: من معذرت می خوام. چاکر شمام هستم.

_: لطف می کنین.

_: فکر می‌کنی دروغ میگم؟

_: فکر نمی کنم. مطمئنم.

_: من بهت ثابت می کنم.

_: چه جوری؟ با مرتب کردن اتاقم و جا گذاشتن رتیل؟

_: سیما تمومش کن. تو هم بزرگترین داراییم که لپ تاپم بود از بین بردی.

_: قلب من گرونتره یا لپ تاپ تو؟ اگه قیمت دستت نیست تو بازار بپرس قلب زنده ی آدمیزاد چنده؟

_: فکر کردم عذرخواهی کردم و قبول کردی.

_: قبول کردم. ولی دیگه نمی دونم کی بتونم تو تختم بخوابم. هنوزم می ترسم.

_: اونجا نیست. باور کن. تازه تو کمدم اصلاً نبود. شوخی کردم. فقط یکی دارم.

_: تکه‌تکه اش کن بندازش تو سطل.

_: این‌ام چشم. فقط به خاطر تو! امر دیگه ای هست؟

_: همین الان.

ارسلان بیرون رفت. چند دقیقه بعد برگشت. یک پای پشمالو را به طرف سیما گرفت و گفت: دیدم کل قطعات رو بیارم دوباره بهم می ریزی؛ ولی حرف منم قبول نداری. این‌ام یه تکه پای جانور تا راضی بشی.

_: ممنون. بندازش بیرون. روشم آشغال بریز.

_: باشه.



سیما شب را توی اتاق مادربزرگ خوابید. صبح وقتی بیدار شد از اینکه توی تختش نبود، لبخندی روی لبش نشست. کش و قوسی رفت و آهی کشید. مادربزرگ با لبخند گفت: حتماً تنت درد گرفته. حتی یه تشکم زیر پات ننداختی.

_: نههه... همین پتو بالش عالی بود.

نگاهی خواب آلود به مادربزرگ که داشت قرصهایش را مرتب می کرد، انداخت. از جا برخاست. پتویش را تا زد.

مادربزرگ قوطی هفتگی قرصهایش را برداشت و به آشپزخانه رفت. فکری مثل برق از خاطر سیما گذشت و خواب را از سرش پراند. چشمانش درخشید و لبخندی پر از شیطنت بر لبش نشست. به سرعت به سراغ قرصها که هنوز روی میز پخش بودند رفت. پشت ورقه ها را خواند و قرصی که می‌خواست را جدا کرد.

مادربزرگ توی اتاق برگشت و گفت: ای وای اینا رو جمع نکردم؟ عجب حواسی دارم من!

سیما لبخندی زد و گفت: می خواین من جمع کنم؟

_: نه مادر... نه... خودم می کنم. تو برو ناشتایی بخور.

_: چشم.


توی آشپزخانه، قرص را پودر کرد و با کمی آب توی یک لیوان حل کرد. لیوان را ته کابینت گذاشت، تا اشتباهاً برداشته نشود. برای خودش چای ریخت و مشغول خوردن صبحانه شد. ارسلان خواب آلود وارد آشپزخانه شد و خمیازه ای کشید.

سیما لبخندی مهربان به لب نشاند و گفت: سلام! صبح بخیر.

_: سلام. به این زودی اومدی؟

_: اینجا بودم. تو اتاق مامان بزرگ. گفتم که می ترسم. بشین برات چایی بریزم.

_: زحمت نکش.

_: نه زحمتی نیست.

_: چی شده مهربون شدی؟

_: دیشب خیلی بدخلقی کردم. به هرحال چار روز که بیشتر نیستی. درست نبود اونقدر دعوا کنم.

توی لیوان قند ریخت و کمی هم زد. ارسلان خمار نگاهش کرد. سیما لیوان را جلویش گذاشت. ارسلان دست دور لیوان حلقه کرد و گفت: ممنون. ولی مشکوک می زنی.

_: مشکوک؟!

_: می خوای خرم کنی. برنامه ی امروزت چیه؟

_: برنامه‌ای ندارم. مهمون میاد.

سیما لبخندی زد و با لحنی که انگار حرفی را نمی‌خواهد بزند، گفت: حالا چاییتو بخور.

ارسلان جرعه ای نوشید و از بالای لیوان نگاهش کرد. سیما پرسید: بازم برای حمیده نامه نوشتی یا نه؟

_: آره. دیروز که عصبانی بودی. چیزی بهت نگفتم. براش نوشتم باید رفتارشو اصلاح کنه و اینقدر خودشو لوس نکنه. نوشتم مامانم میگه خیلی تنبله. میگه هربار میرم خونه ی مامان بزرگش همه‌اش اونای دیگه دارن پذیرایی می کنن و اون نشسته پاهاشو انداخته روهم. نوشتم سعی کنه امروز خیلی کمک کنه که مامانم خوشش بیاد.

سیما غش غش خندید و گفت: خیلی بلایی!

ارسلان شانه ای بالا انداخت و گفت: تا ببینیم.

_: من مطمئنم می گیره. آخ جون. امروز یه استراحت حسابی می کنم.

_: دیدی من نمی ذارم بهت بد بگذره؟

_: عاشق پیشگیت منو کشته!

_: چیه؟ ما رو دست کم گرفتی؟

_: آره.

_: آره؟! سیما...

_: بیخیال باااا... آخ جون عمه ساناز اومد. من برم عیدیمو بگیرم.

ارسلان آخرین جرعه را هم نوشید. سیما از آشپزخانه بیرون پرید. عمه ساناز توی اتاق مادربزرگ مشغول مرتب کردن سر و وضعش بود.

سیما وارد شد و با لحن معنی داری گفت: سلام عمه. صبحتون بخیر.

_: علیک سلام روستایی! نمی دم. به همین خیال باش.

_: خودم برمی دارم.

کیف عمه را برداشت و درش را باز کرد. عمه کیف را از دستش گرفت: بچه بهت نگفتن تو کیف کسی دست نزن؟

سیما سر کشید و ورقه ی آزمایشی را توی کیف دید. قبل از اینکه عمه درش را ببندد، به سرعت آن را بیرون کشید و گفت: این چیه؟

_: ای وای این چرا اینجا مونده بود؟ بدش من.

سیما عقب کشید و مشغول خواندن آزمایش شد. عمه گفت: حالا مثلاً تو دکتری؟

سیما جیغی از خوشی کشید و گفت: نه ولی اینقدر سرم میشه.

_: ساکت باش بچه. صدات در نیاد. اونو بده به من. مامان نفهمه.

سیما جیغ دومش را در گلو خفه کرد و گفت: وای عمه... آخ جووووون!

ارسلان از پشت سرش پرسید: اون چیه؟

_: آزمایش یه مرض خطرناک. خوشبختانه مثبته.

_: بده ببینم مسریم هست؟

_: آره. به تو یکی ممکنه سرایت کنه.

ارسلان آزمایش را به طرف عمه ساناز گرفت و با لبخند گفت: مبارک باشه. باید سور بدی عمه.

_: سور میدم، ولی صداتون در بیاد کشتمتون. مامان نباید بفهمه. بی خودی نگران میشه.

ارسلان شانه ای بالا انداخت و پرسید: بالاخره اش که چی؟ تا ابد که نمی تونی قایمش کنی. فوق فوقش چند ماه دیگه...

_: خب چند ماه کمتر نگران باشه. به هیچ‌کس نگین خبرش پخش نشه.

سیما گفت: باشه. ولی من مفت و مجانی ساکت نمی مونم. اونم وقتی عیدی نگرفته باشم!

_: بیا این‌ام عیدی تو. حالا ساکت میشی؟

_: اینکه اندازه ی بقیه اس! بهره اش اومده روش و حق السکوتم بهش اضافه شده!

_: برو برو برو... من به کسی باج نمی دم.

_: ولی وای عمه دارم می‌میرم از خوشی!

ارسلان گفت: من که قِسِر در میرم. ولی تو که مجبوری بمونی و بچه‌داری کنی، چند وقت دیگه از این همه ذوق زدنت پشیمون میشی.

_: هرگز پشیمون نمیشم کوچولوی ابله!

و از شوق توی هوا پرید. ارسلان نگاهی به او کرد و گفت: جواب فحشتو نمیدم که جواب ابلهان خاموشیست، ولی تو حتی وقتی می‌پری هم قدت از من کوتاهتره، حالا کاری به سنت نداریم.

_: بزرگی به عقله!

_: عقل و هوشتم دیدم.

سیما خندید و همراه عمه ساناز بیرون رفت. تا وقتی که مهمانها آمدند، لحظه‌ای عمه را رها نکرد و یکسره زیر گوشش وزوز می کرد. ارسلان هم اصلاً نزدیکش نیامد. مدام بین هال و دستشویی در رفت و آمد بود. بالاخره فرصتی پیدا کرد. جلو آمد و پرسید: ببینم سیما تو اون چایی عاشقانه ات چیزی ریخته بودی؟

سیما خنده‌ای پیروزمندانه کرد و گفت: یه قرص عاشقانه ی کوچولو. ببینم تو با این هیکل، از یه عدس! رودست خوردی؟!!

ارسلان خندید و گفت: نه خوشم اومد. شاگرد خودمی. هی هی... خوش خدمتی دوستمونو ببین.

سیما برگشت و حمیده را که داشت یک سینی چایی به اتاق می برد، نگاه کرد. ارسلان گفت: با اجازه من برم دوباره.

_: اگه اجازه ندم چی؟

_: گلاب به روتون.