نمای وبلاگ تو دوست داری... (5) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

تو دوست داری... (5)

شنبه 17 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 03:25 ب.ظ

سلام سلام سلامممم


ببخشید. شرمنده دیر شد. نتمون قطعه. صبحم تا ظهر خونه نبودم. تا برسم و نهار اهل منزل و خواهش و التماس از دایال آپ تا الان بالاخره رسیدم. 



سیما صبحانه را جمع کرد و پایین آمد. دستش پر بود که اس ام اسی برایش رسید. لبهایش را بهم فشرد. قدم تند کرد. به آشپزخانه رسید. لوازمش را روی میز و صندلی رها کرد و گوشی اش را نگاه کرد. اه! باز هم همان شماره بود! دو سه ماهی بود که صاحب این شماره سربسرش می گذاشت. چند روز یک بار اس ام اسی میزد. حرفی صحبتی شعری جوکی...

سیما فقط بار اول جواب داده بود که اشتباه گرفتین. طرف هم نوشته بود فکر نمی کنم.

و بعد این داستان ادامه پیدا کرده بود. حالا ول نمی کرد. این بار هم نوشته بود: خانم خوشگله دم عیده. با دوستیت سال نو رو قشنگتر کن.

سیما زمزمه کرد: لعنتی تو از کجا می دونی که اصلاً من یه دخترم؟ حالا خوشگلی پیشکش!

خواست مثل همیشه حذفش کند، اما فکر تازه‌ای به ذهنش رسید. به هیچ‌کس در مورد این مزاحم نگفته بود. ولی این بار به سرعت به طرف خانه ی مادربزرگ رفت. با خود گفت: میدم ارسلان حالشو بگیره!

بار دیگر از پنجره ی قدی وارد اتاق شد. ارسلان روی زمین نشسته بود و دل و روده ی لپ تاپش دورش پراکنده بودند. متفکرانه قطعات را جابجا می کرد. با ورود سیما عکس‌العملی نشان نداد. سیما چند لحظه با عذاب وجدان نگاهش کرد و بالاخره پرسید: در چه حاله؟

_: سلام داره خدمتتون.

سیما جلویش دو زانو نشست و روی مانیتور لپ تاپ خم شد.

ارسلان با دلخوری موهای او را پس زد و گفت: موهاتو جمع کن! برو عقب.

سیما لبهایش را بهم فشرد و عقب کشید. بعد از چند لحظه پرسید: قیمتش چقدره؟

_: خیلی!

_: خب شاید بتونم طلاهامو بفروشم... خطمم بفروشم... گوشیم قابلی نداره ولی اونم میشه فروخت.

ارسلان پوزخندی زد و گفت: بری خونه ی مردم کلفتی، اگه خوب کار کنی، می تونی جورش کنی.

_: اهههه سلی!

_: بیخیال. درست میشه.

_: یعنی نسوخته؟!!

_: فکر نمی کنم. حالا ببینم.

_: هورااا!!!

_: هنوز برای هورا کشیدن زوده.

_: آ... راستی... سلی یه کاری برام می کنی؟

_: نه.

_: به یه نفر زنگ بزن.

گوشیش را از توی جیبش درآورد. اس ام اس آخرش را پیدا کرد و توضیح داد: این یارو چند وقته مزاحممه. روم نشده به کسی بگم. همیشه اس ام اساشو پاک می کردم. ولی الان فکر کردم اگه یه بار تو زنگ بزنی بهش، مثلاً بهش بگی خط خودته، چار تا فحشم نثارش کنی، شاید دیگه زنگ نزنه.

_: بده ببینم. اه اه اه مرتیکه پررو! غلط می کنه مزاحمت میشه. می‌زنم لهش می کنم. لپ تاپشو می ترکونم! بذار با موبایل خودم زنگ بزنم.

در همان حال با گوشی خودش شماره ی فرستنده را گرفت. سیما با نگرانی نگاهش کرد. ارسلان چند لحظه صبر کرد و بعد گفت: اشغاله. یه خوشگلتر از تو رو پیدا کرده.

سیما با حرص رو گرداند. ارسلان دوباره شماره را گرفت و گفت: حالا غصه نخور. خیلی سخته از تو خوشگلتر پیدا کنه.

_: اه برو بابا تو ام! چی شد؟ جواب نمیده؟

_: نه هنوز اشغاله.

_: بیا با مال خودم زنگ بزن.

_: طفلکی دچار توهم میشه. یهو صدای لطیف من می خوره تو پرش.

_: می خوام بکشمش. سه ماهه اعصاب برام نذاشته.

خودش شماره را گرفت و گوشی را به ارسلان داد. ارسلان زمزمه کرد: نگران نباش. حسابشو می رسم.

سیما آهی کشید. چشمش به روی گوشی ارسلان که روی زمین بود، افتاد. ال سی دی اش روشن شد و اسم سیما رویش نقش بست. چشمهای سیما گرد شد.

_: ئه ئه! چرا موبایل من داره زنگ می زنه؟ نگاه کن سیما تو داری زنگ می‌زنی ها! چرا مزاحم میشی دختر؟ من که روبروت نشستم هرچی می خوای بگو دیگه!

سیما گوشی اش را از دست ارسلان کشید و با عصبانیت گفت: پس تو بودی دن ژوان؟! منو بگو از کی کمک خواستم!

_: دن ژوان کیه؟ به اسمش می خوره یه اسپانیایی خوش تیپ باشه.

_: نخیر اگه اسپانیایی بود میشد خوان. یه فرانسوی بود که به خاطر تعداد دوست دختراش مشهور بود.

_: پس حتماً خوش تیپ بوده.

_: نمی دونم ولی قطعاً مثل تو زبون دراز بوده.

_: من زبونم درازه؟

_: کم نه.

ارسلان زبانش را درآورد. لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

_: فکر نکردی من با یه خط دیگه بهت زنگ بزنم، صداتو بشناسم و لو بری؟

_: من فکر کردم، ولی تو فکر نکردی! از اون گذشته تو قیافه مو نشناختی، می‌خواستی صدامو بشناسی؟! فکر کردم بدی عموعلی مثلاً زنگ بزنه و منم صادقانه بهش بگم می‌خواستم اذیتت کنم. اونم برادرزاده شو میشناسه. یه خورده باهم می‌خندیم نهایتش.

_: به بقیه ی اونایی که زنگ می‌زنی چی؟ یا ایمیل می‌زنی یا چت می کنی؟

_: تو چی رو می خوای ثابت کنی بچه؟ به کی داری حسودی می کنی؟ مثلاً حمیده؟

سیما گیج و گرفته گفت: من... من هیچی رو نمی خوام ثابت کنم. حسودیم نمی کنم. اونم به حمیده. خودت می دونی.

در اتاق باز بود. پدر سیما تو قاب در ایستاد و پرسید: به کجا رسید این لپ تاپ پرماجرا؟

ارسلان لبخندی زد و گفت: نمی دونم.

_: پیچ زیاد آوردی؟

_: نه اتفاقاً کم آوردم. سیما پاشو ببینم زیر پات پیچ نیست؟

سیما برخاست. ارسلان با خشنودی گفت: هان دیدمش! وایسا سیما.

دست برد از توی لبه ی برگشته ی دمپای شلوار جین سیما یک پیچ درآورد و به لپ تاپش زد.

صدای خندان عمه ساناز به گوش رسید: سلام! اینجا چه خبره؟

پدر سیما برگشت و با خوشرویی گفت: سلام. تعمیرات لپ تاپ. شما ندارین؟

ارسلان و سیما باهم گفتند: سلام عمه.

عمه ساناز خندید و پرسید: علیک سلام. حالا شوهر کدومتون خوشگلتره؟

ارسلان گفت: شوهر نمی دونم، ولی زن من که حتماً خوشگلتره. حالا منظور؟

پدر سیما خندید، رو گرداند و رفت.

سیما گفت: برای اینکه باهم گفتیم. مورد دخترونه اس، ربطی به تو نداره. در نتیجه فقط می مونم خودم که شوهرم قطعاً خیلی خوش تیپه.

_: تیپ یه چیزه قیافه یه چیز دیگه اس. اگه نمی دونی بدون.

_: شوهر من که مثل تو نیست. هم خوش تیپه هم خوش قیافه.

_: بعد من خوش تیپم یا خوش قیافه؟

_: هیچ کدوم!

عمه ساناز خندید و گفت: جفتتون دیوونه این.

ارسلان گفت: مگه شک داشتی عمه خانم؟

_: عمه خانم.... عمته! مؤدب باش بچه مگه من چند سالمه که بهم میگی عمه خانم؟ هنوز یه سالم نیست که شوهر کردم.

_: به من چه که شما سر پیری معرکه گرفتین و بالاخره شوهر کردین عمه خانم؟

_: ارسلان می‌زنم لهت می‌کنما! سی و پنج سالگی هنوز اوج جوانیه! زود معذرت خواهی کن. زووووود!

_: اوووووه سی و پنج سال؟؟؟ خیلی معذرت می خوام. واقعاً عذر می خوام. جسارت شد. بالاخره شما سنی ازتون گذشته.

_: سیما اون دمپاییتو چند لحظه به من قرض بده. من باید اینو آدمش کنم.

سیما خندید و دمپایی‌اش را از کنار پنجره ی قدی برداشت. ارسلان بی توجه به آن‌ها، لپ تاپش را به برق و کلیدش را فشرد. اما روشن نشد. سیما که دمپایی‌اش را به حالت حمله بالا گرفته بود، با نگرانی پرسید: درست نشد؟

ارسلان متفکرانه یک بار دیگر امتحان کرد و بعد گفت: نع.

عمه ساناز گفت: حقته. بس که بی ادبی. حالا چه بلایی سرش اومده؟

ارسلان در حالی که دوباره مشغول باز کردن میشد، گفت: سیما روش آب ریخته.

_: آفرین! انتقام منو گرفته.

بعد سیما را پیش کشید و گونه اش را بوسید. سیما خنده‌ای عصبی کرد و گفت: ولی پولش چی؟ یه ملیون بهش مقروض شدم. میگیره منو میندازه زندان! بدبختی اینجاست شاهدم داره. حامدم بود.

حامد پرسید: کسی اسم منو برد؟ به خاله جانم که اینجاست. فکر کردم آفتاب از طرفای جنوب بالا اومده و شوهرت تنهایی اومده اینجا.

_: نخیر شوهر من هیچ وقت تنهام نمی ذاره.

ارسلان خندید. عمه ساناز تهاجمی به طرف او برگشت و پرسید: به چی می خندی؟

ارسلان دستهایش را بالا برد و گفت: من غلط کردم. معذرت می خوام. هیچی.

سیما پرسید: عمه عصری بریم سینما؟

_: نه بابا شب سال تحویله. باشه بعد از عید دیدنیها.

ارسلان گفت: اه می‌خواستم باهم بریم. من که چهارم دارم میرم.

سیما خندید و گفت: یکی دیگه رو رنگ کن. عموامیر خودش گفت بلیطتون برای صبح زود چهاردهمه.

_: عموامیر و خاله طلا و دختراشون بعله. ولی من کلاس دارم باید برم.

_: آقای باکلاس، کلاس چی دارین؟

_: کنکور. تو مدرسه مون.

سیما وا رفت. چنان ناامید به ارسلان خیره شد که عمه ساناز خندید و گفت: بمون. به خاطر سیما.

حامد گفت: اگه بمونه که بدون شک به خاطر سیمایه.

ارسلان گفت: به هر حال قرار نیست بمونم.

بعد نگاهی بی حوصله به لپ تاپش انداخت و دوباره آن را بست. سیما پرسید: درست نمیشه؟

_: تهران میدم تعمیر. یا میشه یا نمیشه.

_: من هرطوری شده پولشو جور می‌کنم برات.

_: با کلفتی؟ من راضی نیستم به خدا!

_: اهههه ارسلاااننننن!

باهم وارد هال شدند. آقاسامان شوهر عمه ساناز کنار بقیه نشسته بود. همه کمی معذب بودند. ارسلان زمزمه کرد: این بنده خدا هنوز جا نیفتاده تو خانواده؟

سیما زیر لب گفت: نه. با ما فرق می کنه خب.

_: خوشم نمیاد با یه خونواده ی غریبه وصلت کنم که مجبور باشم خودم رو براشون توجیه کنم و جا بندازم.

سیما تکانی خورد. اما مثل همیشه خودش را به آن راه زد و گفت: ولی من خوشم میاد. خونواده ی تازه، آدمای تازه. این عممه اون عمه شه.

ارسلان ا برویی بالا برد و به طعنه پرسید: عمه شه؟ بله؟

سیما لبهایش را جمع کرد و شانه ای بالا انداخت. نگاه هردویشان به عمه ساناز رسید و خنده شان گرفت. سیما زیر لب گفت: اصلاً ازت خوشم نمیاد.

_: می دونم. دل به دل راه داره.

ارسلان به طرف اتاقش برگشت و گفت: بیا سیما.

سیما نگاهی به جمع انداخت و بعد از چند لحظه دنبالش رفت. ارسلان کمی توی چمدانش گشت. بالاخره یک بادکنک به طرف سیما گرفت و گفت: بیا اینو باد کنیم بذاریم زیر پای عمه ساناز.

_: که بترکه؟

_: نه بابا از اوناس که صداهای ناخوشایند میده :))

_: بقیه که آشنان، ولی آبرومون جلوی شوهرش میره.

_: نه بابا یه کم می خنده روحش شاد میشه. تازه دیروز جلوش کلی از شیرینکاریامون تعریف کردن، آشنا شده دیگه.

_: خودت بذار.

_: نه عمه به من مشکوکه. بادش میکنم تو بذار.

_: اگه لو رفتیم چی؟

_: هیچی. میگن باز اینا مسخره بازیشون گل کرده.

_: زشته جلو شوهرش.

_: بگیر سیما لوس نشو. بگیر پشت سرت برو.

_: هر اتفاقی افتاد گردن تو.

_: بخوای نخوای میفته گردن من. نگران نباش.

سیما نگاه دیگری به او انداخت. خنده‌اش گرفت. بالاخره راضی شد. بادکنک باد شده را پشت سرش گرفت و با احتیاط از اتاق خارج شد. توی انبار آن را گوشه‌ای گذاشت و بیرون آمد.

ارسلان پرسید: چی شد؟

_: باشه تا وقت نهار. الان که نمی تونم بلندش کنم و دوباره بشونمش.

_: اگه ناهار نموندن چی؟

_: اُوَخ می ذارم زیر پا تو!

_: لطف شما زیاد!


حمیده از کنارشان رد شد. اما خیلی جدی سر به زیر انداخت و بدون طعنه از هال بیرون رفت. سیما خندید و گفت: توجه کردی متلک نگفت بهمون!

_: گفتم که آدمش می کنم. بیا بریم قبل از ناهار یه نامه ی دیگه بنویسیم.

_: باشه. ولی میریم تو مهمونخونه پیش بقیه می نشینیم. اگه دوباره بریم تو انبار حتماً شک می کنن که برای ناهار یه برنامه‌ای داریم.

ارسلان خندید و گفت: باشه.

وقتی وارد شدند، عمو امیر پرسید: چه خبر بچه ها؟

ارسلان گفت: خبرا پیش شماست. تازه کهنه‌ای اگه دارین به ماهم بگین.

_: لپ تاپت درست شد؟

_: نه. به نظر نمیاد سوخته باشه. می‌برم نمایندگی تعمیرش کنن.

عمه ساناز گفت: ولی من دلم همچین خنک شد.

_: دارم براتون عمه جان.

سیما با آرنج به پهلویش زد. عمه ساناز خندید و گفت: من مراقب خودم هستم.

ارسلان خیلی جدی گفت: کار خوبیه.

بعد گوشیش را برداشت و مشغول نامه نوشتن شد. سیما هم کنارش نشسته بود و زیر لب پارازیت می فرستاد. بالاخره نامه نوشته و ویرایش شد. ارسلان زیر لب گفت: خب ما بریم دست به آب. گلاب به روتون پام ناجور درد می کنه!

_: قرار بود من چوبی چماقی حواله ات کنم که پات واقعاً درد بگیره :دی

_: دست شما درد نکنه. همون چماقی که حواله ی لپ تاپم کردی برای هفت پشتم بسه.

این را گفت و بیرون رفت. چند دقیقه بعد با یک شاخه گل که از توی باغچه چیده بود، برگشت. سیما متحیر به گلی که دست او بود نگاه کرد. ارسلان هم به طرف عمه ساناز رفت و با لحن بسیار مظلومی گفت: عمه عیده. خوب نیست ازم دلخور باشی. من معذرت می خوام.

سیما مردد مانده بود که بازی جدید ارسلان چیست. عمه ساناز هم گل را گرفت و با نگاهی معنی دار پرسید: منظور؟

_: هیچی گفتم موقع عیدی دادن ما رو فراموش نکنین.

عمه گل را بو کشید. اما همان موقع چنان مشغول عطسه زدن شد که گل از دستش افتاد. ارسلان با دستپاچگی قوطی دستمال کاغذی را به طرفش گرفت و پرسید: چی شد عمه؟ خدا مرگم نده الهی!

مادربزرگ گل را از روی زمین برداشت و با تعجب به طرف بینی برد. اما احتیاط کرد و بعد از یک عطسه گفت: بگیر بچه. معلومه که از تو کار خیر برنمیاد. بذارش تو گلدون. چقدر فلفل زدی تو این؟

ارسلان با لحنی حق به جانب گفت: من فقط یه ذره زدم. هنوز کلی اونجا فلفل هست!

مادربزرگ گفت: خدا رو شکر. نگران بودم دفعه ی بعدی کم بیاری! اگه چیزی کم داشتی بگو مادر. تعارف نکن. میگم حامد بره بخره!

_: قربونتون برم الهی.


همه خندیدند و ارسلان دوباره کنار سیما نشست.

مادر سیما گفت: سیما پاشو سفره بنداز.

سیما نگاهی ناراضی به حمیده که خوشحال نشسته و پا رویهم انداخته بود، انداخت و گفت: چشم.

ارسلان زمزمه کرد: چشمت بی بلا. دفعه ی بعدی حمیده میچینه. غصه نخور.

_: خب تو بیا کمک تنبل خان!

_: من؟! من مهمونم!

سیما شکلکی درآورد و از اتاق بیرون رفت. توی آشپزخانه یک سینی بزرگ گذاشت و مشغول آماده کردن اسباب سفره شد. حامد آمد و بشقابهای دسته شده را برداشت و برد. سیما نیم نگاهی به او انداخت و به کارش ادامه داد. وقتی سینی پر شد، حامد گفت: سنگینه. بده من می برم.

اما ارسلان او را پس زد و گفت: نه کار تو نیست، خودم می برم.

حامد خندید و گفت: هو هو هو! کی میره این همه راه رو. خسته نباشی فردین جان!

_: دیگه چکاااار بکنیم؟ جوانمردیه و هزار دردسر! سیماخانم امری باشه؟

_: سفره رو بنداز. وسایل تو سینی و بشقابای رو میزم توش بچین.

_: نه دیگه سخت شد. من از این هنرا ندارم.

_: ارسلان!

حامد خندید و گفت: ارسلان همین یه دفعه به خاطر سیما. داره گریه‌اش می گیره.

_: تو بچین من سیما رو دلداری میدم.

سیما محکمترین لگدی که می‌توانست به پای ارسلان زد که البته میلیمتری تکانش نداد. فقط ارسلان با خونسردی نگاهی به پایش کرد و گفت: چارپا! حامد خودت ببر به من چه.

بعد بدون اینکه سینی را بردارد از آشپزخانه بیرون رفت. حامد خنده‌ای کرد و گفت: از اولشم معلوم بود که آبی از تو گرم نمیشه.

_: مگه من اجاقم که آب گرم کنم؟!

حامد سینی را برداشت. سیما به دنبالش بیرون رفت. در حالی که سفره را پهن می کرد، گفت: ارسلان لپ تاپت که مرد، اگه اومدی دیدی موبایلتم به دیار باقی رفته، نپرس چرا.

_: یعنی تو می خوای منو دور بزنی.

_: زدم دیگه. لپ تاپت نمونه اش.

_: اون که اتفاقی بود. تو می‌خواستی منو خیس کنی.

حامد دستی به سرش کشید و گفت: و منو!

سیما گفت: موبایلتم می گیرم.

_: وای ترسیدم!

و واقعاً مشغول سفره چیدن شد. سیما می‌رفت و می‌آمد و ناباورانه کمک دادن ارسلان را تماشا می کرد. حامد هم از فرصت استفاده کرد و جیم شد.

سیما داشت خورش می‌کشید که صدای زنگ موبایلش را شنید. یادش نمی‌آمد آخرین بار آن را کجا گذاشته است. ظرف خورش را برداشت و به هال آمد. ارسلان در حالی که با گوشی اش بازی می‌کرد، گفت: چه زنگ مزخرفیم داری!

_: سلی... موبایلم!

_: نگران نباش نمی کشمش. فقط ممکنه نگهش دارم.

_: سلی بدش من.

_: می تونی بگیرش. هی اس ام اسم داری. فیروزه. بذار برات بخونم.

_: سلی بدش.

_: اوممم سلام سیما جونش! خوبی؟ نه خیلی خوب نیست.

_: سلی اذیت نکن.

_: سفره رو بچین. خورش یخ کرد.

_: سلی بده.

_: غذا رو بیار. دو دقه فیروزه جونتو منتظر بذاری هیچی نمیشه.

_: حداقل بقیه شو بخون.

_: نه دیگه مزه اش میره. سفره بچین جانم. یه لشکر گرسنه ان.

عمه ها برای غذا کشیدن آمدند و زحمت سیما کم شد. به طرف ارسلان رفت. ارسلان گوشی اش را بالا گرفت. سیما تمام تلاشش را کرد، ولی از اول هم می‌دانست محال است بدون رضایت ارسلان گوشی را از دستش در بیاورد. حامد می‌خندید و تشویق می کرد. حمیده هم که مثلاً برای کمک آمده بود، ولی فقط داشت آن‌ها را تماشا می کرد، چهره درهم کشیده بود و حرفی نمی زد.

بالاخره وقتی بزرگترها برای ناهار آمدند، ارسلان راضی شد و گوشی را به سیما داد. سیما نگاه سریعی به اس ام اس فیروزه انداخت. فقط احوالپرسی بود. گوشی را توی جیبش گذاشت و به دنبال ماموریتش به انبار رفت. بادکنک را پشت سرش گرفت و بیرون خزید. از پشت سر آقاسامان رد شد و پشت سر عمه ساناز ایستاد. آقاسامان بادکنک را دید و پرسید: تولده؟

سیما عصبی خندید ولی جوابی نداد. آقاسامان هم رو گرداند. عمه ساناز خم شد که بنشیند. سیما به سرعت بادکنک را زیر پایش گذاشت و عقب رفت. اما عمه ساناز پشیمان شد و جایش را به شوهرش داد. سیما از خجالت دو دستی صورتش را پوشاند. منتظر ماند تا شاید آقاسامان که بادکنک را چند لحظه قبل دیده بود، قبل از نشستن از روی زمین برش دارد. اما آقاسامان سریع نشست و صدای بادکنک تمام سروصدای اتاق را تحت الشعاع قرار داد. سیما منتظر بقیه‌اش نماند. به سرعت به انبار رفت و در را پشت سرش بست.

صدای خنده ی جمع و توضیحات همه که حتماً بادکنک مال ارسلان بوده است، شنیده میشد. سیما چند لحظه پشت در گوش داد. بعد به گوشه ی دیوار، پشت تخت پناه برد و نشست. ارسلان در انبار را باز کرد. با چهره ای که از خنده سرخ شده بود، گفت: بیا نهارتو بخور.

_: من نمی تونم. نه تا وقتی که آقاسامان تو اتاقه.

_: بیا بابا کلی خندید. خوشم اومد. اصلاً کم نیاورد. سریع برش داشت و گفت بچه‌ها شوخی کردن.

_: تو پررویی. من نمی تونم. اصلاً تو هرکار بکنی مهم نیست. اسمت ارسلانه!

_: اسم تو هم سیماست. همه هم می دونن سیما و ارسلان بمب متحرکن. بیا دیگه.

_: نمی خوام. هیچی از گلوم پایین نمیره. اصرار نکن. برو خودت بخور.

ارسلان خندید و از اتاق بیرون رفت. بعد از ناهار در را باز کرد و گفت: بیا همه رفتن تو پذیرایی. بیا سفره رو جمع کن.

_: حاضرم تمام ظرفای نهارو بشورم ولی سفره جمع نمی کنم.

_: پیشنهاد خوبیه. حامد تو جمع کن، سیما قول داده ظرفا رو بشوره.

_: ایییی تنبلللللل...