X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تو دوست داری... (۴)

شنبه 10 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 04:09 ب.ظ

سلام

ببخشین دیر شد. ولی بیشتر نوشتم. 

خدا کنه این دفعه ارسال بشه :(



سیما سر کشید. آخرین مهمان که از در بیرون رفت، از آشپزخانه بیرون آمد و به مادربزرگ با لبخند سلام کرد. مامان بزرگ جوابش را داد و پرسید: برگشتین؟

سیما دستی به سرش کشید. ترسید اگر دروغ بگوید لو برود. با کمی دستپاچگی گفت: من نرفته بودم.

_: پس کجا بودی؟ مامانت دنبالت می گشت.

_: داشتم کتاب می خوندم. نشنیدم. ببخشید نیومدم برای پذیرایی.

_: نه اشکالی نداره. سولماز و بچه‌ها بودن.

سیما با تعجب گفت: فکر کردم ارسلان پذیرایی کرده.

حامد که همان موقع وارد هال شده بود، متعجب و دلخور پرسید: ارسلان؟!!! ارسلان انگشتشم تکون نداد. همه ی پذیرایی رو خودم کردم. از این ارسلان و حمیده ی ما تنبل تر تو دنیا وجود نداره!

ارسلان گفت: منو با خواهرت قاطی نکن.

حامد شکلکی درآورد و گفت: خودت بکش کنار.

سیما با گیجی گفت: ولی سینی استکانا رو دیدم دستش بود.

حامد گفت: بعله. من جمع کرده بودم، تا دم آشپزخونه هم آوردم. ولی مامان بزرگ صدام زد و سینی رو دادم به ارسلان که دو قدم رنجه کنه و بذاره رو میز آشپزخونه.

سیما بازهم گیج پرسید: چایی کی دم کرد؟

مادربزرگ گفت: خودم دم کردم. منظورت چیه؟

ارسلان گفت: سیما بسه. خواهش می کنم. خیلی ضایع شدی!

حامد گفت: سیما یعنی تو هم گول این مار هفت خطو خوردی؟!! بابا ایول! دمت گرم! ما رو باش که فکر می‌کردیم دستت باهاش تو یه کاسه اس.

سیما لبخندی زد. سری تکان داد و گفت: نه بابا این غول منو میذاره تو جیبش.

ارسلان گفت: تقصیر خودته فنچ موندی. فقط کلّته که بوی قورمه سبزی میده و فکر می‌کنی خیلی بزرگ شدی.

سیما نگاه سریعی به حمیده که همان وقت وارد هال شده بود، انداخت و با تعجب پرسید: من؟ یا...

ارسلان آرام گفت: خودت.

حمیده گفت: آره سیما. این اصلاً خوب نیست که به زور خودتو بزرگ‌تر از سنت جا بزنی.

سیما چشم غره ی ترسناکی به او رفت. اما اینقدر عصبانی شده بود که جوابی نداد.

ارسلان با لحنی ملایم و پر از طعنه به حمیده گفت: شما به بزرگی خودتون ببخشید.

حمیده چند لحظه نگاهش کرد. انگار متوجه نمیشد که باید برنجد یا خوشحال بشود!بالاخره با تردید بی‌تفاوت ماند.

ارسلان جلو آمد. نزدیک در انبار، کنار سیما به دیوار تکیه زد و زیر لب گفت: من می خوام یه نامه بنویسم. کمکم می کنی؟

سیما با حرص گفت: البته!

بعد دست دراز کرد و در انبار را باز کرد. حمیده پرسید: اونجا چکار دارین؟

ارسلان با بی حوصلگی نفسش را بیرون داد و گفت: می خوایم نقشه ی دزدی از بانک رو بکشیم. اگه شما پیشنهادی دارین بفرمایین.

مادربزرگ گفت: حمیده ولشون کن. اینا بعد عمری بهم رسیدن. کلی حرف دارن که باهم بزنن.

حامد دستپاچه گفت: نه مامان بزرگ. خواهش می کنم. اینا رو تنها بذارین خونه منفجر میشه! از من گفتن! اصلاً من میرم خونه.

عمه سولماز از لحن مسخره ی حامد خندید و گفت: دور دستت بگردم. خونه میری اون شامی کبابا رو هم بیار. بعدازظهر درست کردم، بیارم برای شام اینجا، یادم رفت.


ارسلان روی تخت که رویش چند لا تشک بود ولو شد و موبایلش را به دست گرفت. سیما نگاهی به حمیده انداخت. که روبروی انبار نشسته بود و با تمام هوش و حواسش آن دو را می پایید.

سیما لب تخت رو به در نشست که کاملاً در دید حمیده باشد. زیر لب گفت: براش بنویس یه مرغ قدقدی پر فیس و افاده یه.

_: حالا چرا چشم تو چشمش نشستی حرص می خوری؟ بشین اون طرف.

_: بشینم اونور هزار تا حرف پشت سرم و تو روم می زنه. بذار خوب تماشام کنه.

ارسلان جوابی نداد. مشغول موبایلش بود. سیما نگاهی به او انداخت و پرسید: گفتی کله ات بوی قورمه سبزی میده، منظورت چی بود؟

_: منظورم همین ادا اصولاته. تو فکر می‌کنی چند سالته که اینقد مراقب رفتارتی؟ کسل کننده اس.

_: یعنی مثل حمیده؟

ارسلان لبخندی زد و بزرگوارانه گفت: نه به اون بدی!

_: متشکرم! حالا چی داری می نویسی؟

_: نوشتم به مامانم اینا گفتم ازش خوشم میاد، گفتن خیلی پر فیس و افاده اس!

_: واقعاً نوشتی؟

_: آره. نوشتم من می دونم اینطور نیست ولی اون باید سعی کنه ظاهرش یه کم متین تر بشه که مامانم خوشش بیاد.

_: پوف! اونم میگه چشم عزیزم.

_: چرا نه؟ خودشو هلاک کرد. نامه شو ندیدی؟

_: نه. راستش اصلاً دلم نمی خواد ببینم.

_: درک می کنم. فقط همینقدر بگم که با تمام تلاشی که میکرد که مثلاً یه ذره تاقچه بالا بذاره، از تک تک کلماتش ذوق زدگی می بارید!

_: می دونم. هی فیروزه. الوووووو؟؟؟

ارسلان نیم نگاهی به او انداخت و به نوشتن ادامه داد.

_: سلاااااام سیماییی...

_: سلام عزیییییییزم. خوبی؟ خوش می گذره؟ چه خبر؟

_: وای سیما خیلی نمی تونم حرف بزنم. فقط بگم عمه طاقت نیاورد چند روز صبر کنه. همین امروز حرفشو زد.

سیما از روی تخت پایین پرید. به گوشه ی اتاق جایی که در دید حمیده نباشد پناه برد و ذوق‌زده پرسید: دروغ میگی فیروزه! چی گفت؟

_: خواستگاری و اینا دیگه...

_: وووااااایی... حیف خونه نیستم. و الا یه جیغ حسابی می زدم!

_: هنوز که خبری نیست! جواب ندادم. گفتم باید فکر کنم. تازه زیاد نمی شناسمش. ما خیلی باهم حرف نزدیم تا حالا. از اون جالبتر که این دومیه اس. بزرگی هنوز مجرده ها ولی عمه گفت سامان خواسته.

_: وه خیلی جالبه!

_: آره! اصلاً به قیافه‌اش نمیومد! اصلاً ها! اینقدر این بچه ی مظلومیه. همیشه سرش به کار خودشه.

_: عغربو زیر حصیر!

_: چی داری میگی؟ اصلاً آب زیر کاه نیست. اینقدر خجالتیه! وای باید برم. فقط چون هیجانزده بودم گفتم اول به تو بگم.

_: ممنون. مبارک باشه.

_: وای سیما خیلی دعا کن. اصلاً نمی دونم چی جواب بدم.

_: باشه نگران نباش. من دعا می کنم. دیدی که دعام مستجابه!

_: وای ها... خداحافظ.

_: خداحافظ.


سیما قطع کرد و با لبخندی رویایی به روبرو خیره شد. ارسلان گفت: سیما؟ سیما... سیما...

_: هان؟ چیه؟

_: یه نفر عاشقم شده.

_: هان؟!

_: دیدم همه باید خبر عشقشونو به تو بدن. گفتم منم بگم عقب نمونم!

سیما پوزخندی زد و گفت: به سلامتی. طرف گوشاشم درازه؟

ارسلان دستی به گوش سیما کشید و متفکرانه گفت: هوم! خیلی!

_: احمق! من غلط بکنم عاشق بشم. اونم عاشق تو!

_: مگه من چمه؟ به این خوش تیپی باهوشی مهربونی...

_: آخی ناااازی...

_: ببین این خوبه؟ برم حموم؟

_: تو می خوای با هربار نامه نوشتن یه دوش بگیری؟

_: نه این دفعه یه کاغذ تو جیبم بوده تو حموم افتاده. شایدم پام درد می کنه باید حتماً از توالت فرنگی استفاده کنم!

_: می خوای من یه چوبی چماقی حواله ی پات کنم تا آخر سفر بهانه داشته باشی برای توالت فرنگی؟!

_: تو نگران بهانه نباش. بخون ببین چطوره؟

_: اق! بچه تهرونی چقدر غلط دیکته داری!

_: کلاً یه بچه تهرونی باید بگین دیگه! جای حمیده بودم می‌گفتم تو و حامد به پایتخت نشینیم حسودیتون میشه! آخه غلط املایی چه ربطی به بچه تهرونی بودن داره؟

سیما چپ چپ نگاهش کرد تا حرفش تمام شود. بعد گفت: سخنرانی تون تموم شد جناب تهرانی؟ آخه من به چی زندگی شما باید حسودیم بشه؟ به خونه ی دو وجبی تون یا نصف عمری که تو ترافیک میگذره با اون دود خفه کننده؟ نه جانم غلط دیکته ایهات مختص تهرانیهای عزیزه! هیچ شهرستان دیگه ای اییییینقدر قاف و غین رو غاطی نمی کنه غُربان!

ارسلان نگاهش کرد و خندید. بعد از چند لحظه گفت: خب سواد من همینقدر میکشه. واسه همین قبل از فرستادن دادم دست تو که اصلاحش کنی.

سیما آهی کشید و مشغول شد. ارسلان روی دستش خم شد و با تعجب پرسید: مگه فراغ نیست؟!

سیما با ناامیدی نگاهی به او کرد و گفت: سلی بذار فکر کنم حواست نبوده! اون فراغ آزادیه! تقریباً متضاد فراقه! فراق با قافه، یعنی دوری دلتنگی. فراغ با غین یعنی رها شدن. شما از فراغ! نمی سوزین. گرفتی جانم؟

_: خب از فراقم نمی سوزم.

_: بالاخره می سوزی یا نمی سوزی؟

ارسلان خندید و گفت: بی خیال. تو به قاف و غینت برس.

_: چقدر قربون صدقه اش رفتی! اههه اوووغ... من اگه یکی اینجوری قربون صدقه ام بره بالا میارم.

_: حالا کسی هم نخواست قربون صدقه ی تو بره.

حمیده که بی سروصدا وارد شده بود، اظهار نظر کرد: آره اینقدر منتظر نباش که همه برات غش و ضعف کنن.

سیما و ارسلان با نگاههایی پر از سرزنش و تعجب به طرف حمیده که وسط اتاق ایستاده بود، برگشتند. حمیده نگاهی کرد: مامانت اومده. می‌پرسید کجا بودی که باهاش نرفتی.

سیما گرفته و درهم از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت. ارسلان هم برخاست و به حمام رفت.

شب باز همه شام را خانه ی مادربزرگ دور هم خوردند. وقت سفره چیدن توی آشپزخانه، ارسلان یک ظرف را به طرف سیما گرفت و گفت: کلفت جان بذارش سر سفره.

حامد که اتفاقاً جمله ی ارسلان را شنید غش غش خندید. سیما با ناراحتی نگاهش کرد. عمه سولماز پرسید: چی شد؟

حامد بلند گفت: بهش میگه کلفت جان!

سیما سری تکان داد و گفت: دارم براتون. برای هردوتون!

حامد گفت: من که نگفتم ارسلان میگه.

سیما لحظه‌ای عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و بعد چرخید و به اتاق رفت. تا بعد از شام هم حاضر نشد کوچکترین کمکی بدهد. همه به قیافه گرفتنش می‌خندیدند و ارسلان و حامد مجبور شدند تمام سفره را جمع کنند. ولی دل سیما خنک نشده بود. تمام مدت شام شوخی کردن بر سر کلفت بودنش ادامه داشت.

آخر شب حامد اعلام کرد که شب پیش ارسلان می ماند. دو تایی توی یکی از اتاقها رختخواب پهن کردند. بقیه هم کم کم رفتند.

سیما هم زودتر از بقیه عزم رفتن کرد. خیلی زود به اتاقش رسید. لباس عوض کرد و دراز کشید. فکر انتقام بدجوری ذهنش را مشغول کرده بود. خوابش نمی برد. ساعت از دو گذشته بود که ناگهان برخاست. بی سروصدا به آشپزخانه رفت و دو تا پارچ برداشت. از خانه خارج شد. هوا ساکن و سرد بود. نزدیک بود عطسه اش بگیرد. به زحمت خودش را نگه داشت و به طرف پنجره ی اتاقی که حامد و ارسلان خوابیده بودند رفت. پنجره ی اتاق قدی بود و قفلش درست بسته نمیشد. پرده هم باز بود. سیما کنار دیوار پناه گرفت و توی اتاق را نگاه کرد. هر دو خواب بودند.

کنار باغچه رفت و زیر شیر آب پارچها را پر کرد. دوباره برگشت و قاب پنجره را آرام هل داد. در قیس ملایمی کرد. سیما نفسش را حبس کرد و به پسرها چشم دوخت. ارسلان حرکتی کرد ولی بیدار نشد.

سیما پاورچین وارد شد و دو تا پارچ را روی سر پسرها خالی کرد. حامد دهان باز کرد که داد بزند، اما دست ارسلان محکم توی صورتش فرود آمد و دهانش را گرفت. سیما دنبال جای پایی می‌گشت که راه آمده را برگردد. ولی ارسلان با دست آزادش مچ پای او را هم گرفت و اسیرش کرد.

حامد در حال دست و پا زدن سعی می‌کرد از زیر دست ارسلان بیرون بیاید. ارسلان زمزمه کرد: هیششش مامان بزرگ رو بیدار نکن. خفه میشی صدات در نمیاد.

حامد بالاخره خودش را آزاد کرد و نجوا کرد: باشه! حالا میشه نفس بکشم؟

سیما خم شده بود و به شدت تلاش می‌کرد که پنجه ی آهنین ارسلان را از دور پایش باز کند. ارسلان هم یکوری دراز کشید. یک دستش را زیر چانه اش زده بود و با دست دیگرش همانطور که محکم پای سیما را نگه داشته بود، متبسم تلاشش را تماشا می کرد.

حامد زمزمه کرد: این دیوونه بازی چی بود سیما؟ ارسلان ولش کن بره. صبح خدمتش می رسیم.

_: حرف نزن. بگیر بخواب.

_: بگیرم بخوابم؟ حالت خوبه پسر؟ خیس آبم! دارم یخ می زنم. حوله داری تو چمدونت؟

_: نه گذاشتمش تو حموم.

_: حالا من چه خاکی بریزم تو سرم؟ می کشمت سیما.

سیما در حالی که هنوز مشغول کشتی گرفتن بود، نجوا کرد: خاک تو باغچه هست. می تونی بریزی رو سرت. ارسلان ولم کن.

ارسلان پوزخندی زد و گفت: نه بابا. به همین راحتی؟

حامد نصفه ی خشک پتو را به سرش کشید. پیشنهاد کرد: ارسلان می تونی بری تو حیاط حسابتو صاف کنی. من می خوام بخوابم.

_: تو بعد از این پارچ آب خوابتم میاد؟

_: شما از صبح مهمون بودین و خوش گذروندین. من فعالیت کردم خسته ام. حالا پاشو. می خوام رو این دو تا نصفه تشک خشک بخوابم.

_: خسته نباشین.

سیما بالاخره موفق شد پایش را آزاد کند. تمام انگشتانش از کشتی ای که گرفته بود درد می کرد. از پنجره بیرون رفت. نمی‌توانست بدود. دمپاییهایش صدا می دادند. بنابراین بازهم پاورچین راه افتاد. چند لحظه بعد ارسلان که بلوزش را عوض کرده بود به حیاط آمد و گفت: سیما یه چیزی میاری بخوریم؟

_: جان؟!!! می دونی ساعت چنده؟

_: شکم گرسنه که ساعت حالیش نمیشه.

_: من سردمه.

_: من سر و کله‌ام خیسه، تو سردته؟! من میرم رو درخت. برو یه چیزی بیار. چایی هم اگه بیاری عالی میشه. گرمم میشی.

_: دست شما درد نکنه. قلیونی نسکافه ای چیز دیگه ای نمی خواین؟ تعارف نکن تو رو خدا!

_: قهوه فرانسه اگه باشه خوبه.

_: خواهش می کنم. پیدا کردی به منم بده. به هرحال الان نصفه شبه. رو درخت سوسکه!

_: آخ جون! قیافت دیدنی میشه.

_: سلی اذیت نکن.

_: یعنی واقعاً می خوای بری بخوابی؟

_: نه میرم پشت کامپیوتر. راستی سلی آیدیت چیه؟


ده دقیقه بعد ارسلان روی سکوی سربینه ی حمام نشسته بود و موبایل مشغول چت کردن بود.

_: سیما خدا بگم چکارت کنه. آب که ریختی لپ تاپم خیس شده روشن نمیشه!

_: آخ جون! یعنی میشه سوخته باشه؟

_: اگه سوخته باشه پولشو ازت میگیرم.

_: اونوقت برام لپ تاپ می خری؟ ؛؛)

_: الهی قربونت برم! کوفت! یه چیزیم طلبکاری؟

_: یعنی واقعاً سوخته؟

_: چه می دونم! بعید نیست.

_: بازش کن تکه هاشو بذار خشک بشن.

_: جعبه ابزار از کجا بیارم؟ در انباری حیاط صدا میده.

_: تو حمومی الان؟

_: جای دیگه وی فی داره من برم؟

_: چند تا پیچ گوشتی برات میارم. میذارم پشت پنجره.

_: اومدی ها.

_: باشه میرم پیدا می‌کنم میارم.


چند دقیقه بعد تقه ی ملایمی به شیشه ی حمام زد. ارسلان برخاست و پیچ گوشتی ها را گرفت و مشغول باز کردن لپ تاپش شد.

سیما هم روی نوک پنجه به خانه برگشت. همین که وارد شد، چراغ هال روشن شد. مادرش دست روی سینه‌اش گذاشت. آهی کشید و گفت: تویی؟ مردم از ترس.

بابا با اخم پرسید: معلوم هست کجایی؟

مامان نشست. دستش را توی موهایش فرو برد و کلافه گفت: خب معلومه کجا بوده. دیگه چه آتیشی داشتین می سوزوندین؟

سیما با ترس و شرمندگی گفت: هیچی... ارسلان... لپ تاپش خراب شده بود. می‌خواست بازش کنه. براش پیچ گوشتی بردم.

_: چه کار واجبی بود که ساعت دو ونیم بعد از نصف شب پیچ گوشتی می خواست؟

_: رو لپ تاپش آب ریخت. فکر کردیم اگه زودتر بازش کنه کمتر خراب بشه.

_: تو مگه خواب نبودی؟ از کجا فهمیدی چی شده؟

_: ما... ما داشتیم چت می کردیم.

_: شما غلط می کردین. آخه الان وقت وراجیه؟ برو زود بگیر بخواب.

_: چشم. شب بخیر.


سیما دراز کشید و خیلی زود خوابش برد. صبح روز بعد از خلوت بودن خانه استفاده کرد و صبحانه ی ترو تمیزی توی کوله پشتی اش گذاشت. یک فلاسک کوچک چای و یکی هم قهوه فرانسه گذاشت. با دو کوسن از خانه بیرون زد و از درخت توت بالا رفت. هنوز صبحانه را درست پهن نکرده بود که ارسلان از درخت بالا آمد و گفت: برو کنار جای منم بشه.

سیما با خنده گفت: سلام. هنوز می‌خواستم بیام دنبالت بیارمت اینجا سورپریزت کنم.

_: علیک سلام. دفعه ی بعدی که خواستی سورپریز کنی یه جوری از لابلای درختا برو که از تو اتاق دیده نشی.

_: وای یعنی همه فهمیدن من اینجام؟

_: به هر حال که می دونن باهمیم.

_: وای نگو. دیشب مامانم اینا بیدار شدن.

_: خیلی دعوات کردن؟

_: نه زیاد. ولی خیلی خجالت کشیدم. مامانم ترسیده بود.

_: امروز سعی کن دختر خوبی باشی جبران کنی.

_: سعی می کنم. قهوه فرانسه بریزم؟

_: جااان؟؟؟ قهوه فرانسه هم دارین؟ بریز. من که بدون صبحونه نمی تونستم از گیر مامان بزرگ فرار کنم، ولی قهوه می خورم.

_: امروز برنامت چیه؟

_: اول ببینم می تونم لپ تاپمو روبراه کنم یا نه؟ بعدازظهر دلم می خواد برم سینما.

_: آخ جون منم میام.

_: پیکیه ها! بعد از بلایی که سر لپ تاپم آوردی انتظار نداشته باش که مهمونت کنم.

_: باشه. خدا کنه لپ تاپت درست شه.

_: هوم خدا کنه.

ارسلان عقب کشید. روی شاخه‌های درخت لم داد و یک کوسن هم زیر سرش گذاشت. لیوان قهوه دستش بود و کم کم می نوشید. چشمهایش را بسته بود. سیما با لبخند نگاهش کرد. بعد از چند لحظه گفت: چند سال دیگه کچل میشی.

_: چون شقیقه هام همین الانشم خالیه؟

_: ها. البته اگه پررو نشی الان قشنگه. ولی ده سال دیگه قول نمیدم.

_: اگه تو موهامو دونه دونه نکنی، فکر نمی‌کنم اونقدر بریزه. اونم تا ده سال دیگه. داییم همین شکلیه. الانم کچل نیست. پیشونیش صاف و بلنده. تازه از من 25 سال بزرگتره.

_: اونم موهاش مجعده؟

_: آره. خوشت میاد؟

_: از داییت؟ نمی دونم.

_: چشم زن داییم روشن!

_: از بچگی آرزو داشتم موهام حتی شده یه ذره فر داشته باشه. هیچی حالت نداره. همینجور صااااف می ریزه. خوشم نمیاد. باید خودمو بکشم با سشوار و بیگودی و اینا یه ذره حالت بگیرن، اون وقت به نیم ساعت نکشیده دوباره میریزن پایین.

_: هیچ‌کس از اونی که داره راضی نیست. من بچه بودم اینقدر به موهای تو حسودیم میشد که نگو. اونم وقتی همکلاسیام موهاشونو چتری میذاشتن و قیافه ی بامزه ای پیدا می کردن. الان دیگه مشکلی ندارم. فقط باید زود به زود کوتاه کنم. از یه بند انگشت بلندتر میشه بدم میاد.

_: خوبه. از موی بلند برای مرد خیلی بدم میاد.

_: یعنی الان خوان اولو رد کردم دیگه؟

_: برای چه مقصدی؟

_: بیخیال. من برم ببینم این لپ تاپ زنده است یا مرده.

به سرعت برخاست و از درخت پایین رفت. از پای درخت گفت: از قهوه ات خیلی ممنون.

سیما خندید و گفت: خواهش می کنم. می دونی این اولین باره که تو این سفر دارم از بالا می بینمت!

_: حسابی حظّ بزرگی ببر!

دستی تکان داد و دور شد.