X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تو دوست داری... (۳)

شنبه 3 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 12:50 ق.ظ

سلامممممم

خوب هستین انشااله؟ منم خوبم خدا رو شکر...


وای چقدر خاطراتتون بامزه بود!!! کلی کیف کردم. بازم بنویسین ممنون میشم :) حتی اگه دوست نداشته باشین تایید نمی کنم. فقط ممکنه یواشکی تو قصه مصرفش کنم 



پ.ن میشه لطفاً نفری یه صلوات بفرستین فردا باید برم برم دنبال یه کاری آسون درست شه؟ خیلی ممنون :*)


پ.ن 2 سعی می کنم قسمت بعدی طولانی تر باشه.



حامد در حالی که غرق در گوشی موبایلش بود کنار ارسلان نشست. ارسلان جرعه ای چای نوشید و پرسید: حامد چه خبر؟

حامد همانطور که سرش پایین بود، نیم نگاهی به او انداخت و گفت: خبرا پیش شماست.

ارسلان ابرویی بالا برد و به طعنه پرسید: پیش من؟ مثلاً چه خبر؟

_: چه میدونم. برنامه ی بعدی سیما چیه؟

_: من معمولاً پیگیر رسانه‌های تصویری نیستم.

_: منم حریف زبون تو نیستم. شما دو تا به صحبتتون ادامه بدین. منم اینجا فیض می برم.

_: چه صحبتی؟

حامد نگاهی به او انداخت، ولی جواب نداد.

ارسلان از سیما پرسید: این چی میگه؟

سیما شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم.

_: تو چی میگی؟

_: من چیزی نگفتم.

_: هنوز خیلی حالت خوش نیستا.

_: ولم کن. اعصاب ندارم.

_: چرا؟

_: تو می دونی چکار کردی؟

حامد پرسید: چکار کرده؟

سیما با عصبانیت گفت: اه برو بابا.

حامد گفت: حالا یه بار من فضولیم گل کرده. بابا منم شریک!

ارسلان با لحن حق به جانبی پرسید: شریک چی؟ می خوای اگه من مزاحمم پاشم؟

افسانه با یک بسته آدامس جلو آمد و پرسید: داداش آدامس می خوری؟

_: ای قربون خواهر خوشگلم برم من.

یک دانه برداشت سرش را نزدیک گوش حامد برد و مشغول جویدن شد.

حامد با اخم گفت: اه ارسلان برو اونورتر!

_: نمی شه. گردنم نمی چرخه.

_: ای مرض!

از جا برخاست و رفت. ارسلان پوزخندی زد و راحت تکیه داد.

سیما با نگرانی پرسید: نامه ی بعدی می خوای چی بنویسی؟ خودتو معرفی می کنی؟

_: معرفی کنم؟برای چی؟

_: اینجوری دلش هزار راه میره.

_: خب بره.

_: سلی خیلی بدجنسی.

_: یک بار برای همیشه. حالش خوب میشه. نگران نباش. جان من این قیافتو نگیر. کم مونده شلوارتو خیس کنی!

_: این دامنه!

_: آخی نازی! کی تو رو مجبور کرده دامن بپوشی؟

_: دامن جین دوست دارم. مخصوصاً این یکی که بلند و راحته.

_: هوم. بهت میاد. فقط یه کم دخترونه است.

سیما با ابروهای بالا رفته پرسید: ببخشین اشکالش چیه؟

_: به نظر نمی رسه برای بزن بدو و شیطنت خیلی مناسب باشه.

سیما با اخم رو گرداند و گفت: مثل هیکل تو!

_: سیما...


عمه ها و شوهر عمه ها به قصد رفتن از جا برخاستند. حامد تا دم در رفت. کفشهایش را تازه پوشیده بود که ارسلان گفت: حامد موبایلتو جا گذاشتی.

حامد با تعجب پرسید: موبایل من پیش تو چکار می کنه؟ تو جیبم بود!

_: جیبت خیلی دم دسته!

_: اه ارسلان جیب بری؟

_: اگه می‌خواستم بدزدم که پس نمی دادم. بیا بگیرش.

_: نمیشه تو بیاری؟

_: کفش پوشیدم.

ارسلان موبایل را روی پارچ آب گرفت و گفت: انتخاب کن. تا ده ثانیه دیگه میندازمش. یک.. دو...

_: ننداز. اومدم. … د ارسلان این چیه تو کفشم؟ ارسلان کوفت!! ارسلان درد... این پچل کاری چیههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به دنبال فریاد حامد همه جهت نگاهش را پی گرفتند و متوجه آدامسی شدند که از توی کفش به روی جورابش چسبیده بود و همینطور کش می‌آمد. نیشخندهایی گوشه ی لبها جا گرفت. عمه سولماز گفت: ارسلان بذار از راه برسی!

ارسلان مظلومانه گفت: چرا همه چی رو میندازین گردن من؟

حامد نگاهی به سیما انداخت و پرسید: ببینم کار توئه؟ البته به دستور ارسلان لابد!

سیما سری تکان داد و گفت: نه به جون خودم. من خبر نداشتم.

بالاخره بعد کلی غرغر حامد، ارسلان گوشی موبایلش را داد و غائله خوابید. یکی یکی خداحافظی کردند و به خانه هایشان رفتند. پدر و مادر سیما هم رفتند. ستاره و افسانه و آسیه به حیاط رفتند تا برای خودشان بازی کنند. مادربزرگ و عمو امیر و خاله طلا هم مشغول استراحت شدند. سیما از تنها شدن با ارسلان گریخت و به حیاط رفت. بالای سر دخترها که لب پله نشسته بودند، ایستاد و با خنده پرسید: چی چُت چُت می کنین؟

ارسلان از پشت سرش پرسید: چکار می کنن؟

سیما چرخید. ارسلان دستهایش را توی جیب شلوارش فرو برده بود و با تبسم نگاهش می کرد. آفتاب چشمش را میزد. کمی چهره درهم کشیده بود. سیما چند لحظه مات نگاهش کرد؛ بعد بدون جواب دوباره به طرف دخترها چرخید. آب دهانش را قورت داد و سعی کرد او را ندیده بگیرد.

ستاره گفت: اه سیما... خب تو برو با ارسلان. به ما چکار داری؟

سیما شانه ای بالا انداخت و گفت: هیچی. ببخشید مزاحم شدم.

سر به زیر نیم چرخی زد و کمی دور شد. ارسلان دنبالش آمد و گفت: جواب منو ندادی.

سیما شانه ای بالا انداخت و بدون اینکه نگاهش کند، گفت: چُت چُت می کنن بچه تهرونی. یعنی سراشون رو بردن نزدیک هم و هی حرف می زنن.

_: بعد این بچه تهرونی یه جور فحشه تو فرهنگ لغت شما که تو و حامد هی نثار من می کنین؟

سیما لگدی به سنگریزه ای زد و گفت: اینجوری فکر کن.

_: معنیش چیه اونوقت؟

_: مثلاً از خودراضی. شهرستانیا رو قابل نمی دونی.

_: من چکار کردم که تو اینطوری برداشت کردی؟

_: نگاهت... قیافت... گردن گرفتی واسه هممون.

_: تو چرا جبهه گرفتی سیما؟ من اگه از خودراضی بودم، از صبح تا حالا خودمو تکه پاره نمی‌کردم که تو جوابمو بدی.

سیما شانه ای بالا انداخت. موبایلش زنگ زد. حمیده بود. نگاهی به ارسلان انداخت و پرسید: جواب اینو چه‌جوری بدم؟

ارسلان کلافه نگاهش کرد.

سیما جواب داد: سلام.

_: الو سیما؟

_: بله. سلام.

_: وای سیما یه ایمیل برام رسیده.

_: خب؟

_: اسم نویسنده اش گیراف یا همچین چیزیه.

ارسلان که نزدیک سیما ایستاده بود و چون حمیده داشت جیغ میزد، صدایش را می شنید، زمزمه کرد: giraffe.

سیما پرسید: جیراف نیست؟ زرافه.

_: هان همون. نه یعنی حتماً زرافه نیست. چی داری میگی تو؟

_: حروفش چیه؟

_: G I R A F F E . یه 3 هم آخرش داره.

_: خب میشه زرافه!

_: مسخره کردی سیما؟ یه نامه ی عاشقانه است. گوش کن ببین چی نوشته.

_: بابا طرف خودش یا مسخره بوده یا گردن دراز یا شتر گاو پلنگ! نامه ی عاشقانه هم معمولاً خصوصیه!

ارسلان لگد ملایمی به ساق پای سیما زد. سیما شانه ای بالا انداخت. حمیده با دلخوری گفت: بَده می خوام تو شادیم شریکت کنم؟ فکر می‌کردم باهم دوستیم.

سیما لبهایش را بهم فشرد و بعد از لحظه‌ای گفت: البته که باهم دوستیم.

_: نوشته من به زیبایی آسمانها هستم.

_: طرف غیر از زرافه پرنده هم هست!

_: اه سیما!!! اصلاً نباید به تو زنگ می زدم. تو حسودیت میشه!

_: حسودی؟!!! به چی حسودیم بشه؟

_: برای تو هیچ‌کس هیچ وقت نامه ی عاشقانه نفرستاده.

_: نه خدا رو شکر نفرستاده.

_: هنوز خیلی بچه ای. هرچی باشه چهار سال از من کوچیکتری.

_: اوه بله البته!

_: وای سیما بهش چی جواب بدم؟ می دونی طرف حتماً منو خوب می شناسه که اینقدر قشنگ توصیف کرده!

_: حتماً همینطوره. براش بنویس که یه دیوونه ی روانیه و تو دلت نمی خواد باهاش مکاتبه کنی!

ارسلان اخم کرد و لگد محکمتری به پایش زد. سیما از درد دولا شد و لب پله نشست. حمیده داد زد: تو خیلی حسودی! باورم نمیشد اینقدر حسودیت بشه!

و بعد هم قطع کرد.

سیما نگاهی به گوشی اش انداخت. بعد سر بلند کرد و نگاهی به ارسلان انداخت. ارسلان جلوی پایش ایستاده بود و آنطور که سیما لب پله نشسته بود، ارسلان در چشمش هیکل مهیب تری پیدا می کرد.

با دلخوری سر بزیر انداخت. ساق پایش را مالید و گفت: چرا می زنی؟ مگه دروغ می گم؟

_: نزدیک بود آخرش اضافه کنی اسم اون دیوونه ی عوضی ارسلانه!

_: حقت بود! تمام این کارا از سادگیشه. چرا اذیت می کنی؟

_: تو قدیما تو جبهه ی من بودی.

_: هنوزم اگه یه برنامه ی باحال داشته باشی هستم. ولی اذیت نکن.

نیش ارسلان تا بناگوش باز شد. گفت: جدی؟ کلی برنامه ی باحال دارم!

سیما با بی حوصلگی پرسید: مثلاً؟

_: میای بریم پارک؟ دلم برای مسابقه ی تاب بازی تنگ شده.

_: نه. یه نگاه به هیکلت بنداز! می‌زنی اموال عمومی رو لت و پار میکنی.

_: خب همینش جالبه! تازه می‌خواستم آبمیوه هم بخوریم بعد قوطیشو پر از باد کنیم بترکونیم!

_: برو بابا...

_: برنامه ی خونه درختیمون چطوره؟

سیما نگاهی آرزومند به درخت توت سفید قوی هیکل حیاط انداخت و گفت: هیچ وقت به اجرا نرسید.

_: اجرا میشه! این هیکل گنده بالاخره به یه دردی می خوره! اون تیر تخته های قدیمی هنوز تو انباری ته حیاطن؟ جعبه ابزار چی؟ همونجاست.

سیما آهی کشید و گفت: فکر می‌کنم همه رو همونجا پیدا کنی.

در طول دو ساعت بعد ارسلان روی درخت مشغول کوبیدن تخته ها بود و سیما پایین به دنبال خرده فرمایشاتش می دوید. دختربچه ها به اتاق ستاره رفته بودند و کسی توی حیاط نبود. سیما دوباره احساس کودکی می کرد. بوی خاک و برگ و برق شیطنت در چشمهایشان. نگاهی رضایتمند به اطراف انداخت و گفت: بین درختا محصوره. اصلاً دید نداره. اگه صدامون درنیاد، هیچ‌کس نمی فهمه چیکار کردیم.

ارسلان عرق پیشانیش را با پشت دست پاک کرد و پرسید: مگه قراره صدامون دربیاد؟

_: نه خب...

_: اون چکش رو بده.

_: بگیر. میخ داری؟

_: آره هنوز هست.اینم از این... بفرمایید بانو. این‌م باکینگهام پَلِس جنابعالی.

با دست سطح اتاقک را تمیز کرد. ابزارش را برداشت و در حالی که پایین می‌آمد گفت: هروقت حسش بود، براش دیوار و سقفم درست می کنم.

_: بیخیال. همینم عالیه! جون میده روزا با یه کتاب قصه و دو سه تا بالش و خوراکی برم اون بالا...

ارسلان لبخندی زد و پرسید: هنوزم کتاب زیاد می خونی؟

_: آره. تو چی؟

_: نه بابا. ما رو غرق کردن تو درس. امسال کنکور دارم.

_: آووو... یادم رفته بود یه سال جهشی خوندی. حالا چی می خوای چی بخونی؟

_: رشته اش اونقدری که جاش مهمه، مهم نیست.

_: یعنی چی؟ باید حتماً دانشگاه تهران قبول شی؟

_: البته به نظر بابااینا لیاقت من کمتر از دانشگاه تهران نیست؛ ولی من...

نگاهی به تخته های مسطحی که با میخ به درخت محکم کرده بود، انداخت و گفت: تا خدا چی بخواد...

_: تو چی؟ یعنی این چند روز باید همش درس بخونی؟

ارسلان در حالی که به طرف انبار می رفت، گفت: نه. منو بکشن عیدمو خراب نمی کنم.

سیما به دنبالش رفت.

_: یعنی چی خراب نمی کنم؟ فقط یه ساله. بخون که قبول شی. تو استعدادشو داری.

_: تو هم فکر می‌کنی من نابغه ام؟

_: فکر نمی کنم. مطمئنم.

_: دست بردار سیما.

_: تو یه سال جهشی خوندی. نمره هاتم همیشه خوب بوده. الانم قطعاً آمادگی داری.

ارسلان روی جعبه ابزار خم شد. هرچه برداشته بود به دقت سر جایش گذاشت.

_: می خوام بیام کرمون.

_: دانشگاه تهران رو ول کنی بیای کرمون؟

ارسلان با اخم گفت: همه چی که درس نیست.

بدون اینکه به سیما نگاه کند از در بیرون رفت.

سیما با گیجی گفت: من نمی فهمم.

ارسلان دستش را بالا برد و گفت: مهم نیست. فراموشش کن.

_: باشه... میگم برم اون بازیمونو بیارم با خوراکی بریم رو درخت؟

_: الان که دیگه دیره. لابد برای مامان بزرگ مهمون میاد. باشه برای فردا.

_: هوم باشه. اصلاً حس پذیرایی ندارم.

_: خب پذیرایی نکن.

_: ای جووون! من پذیرایی نکنم کی بکنه اون وقت؟

_: این سه تا دختر کجا غیبشون زد؟

_: تو اتاق ستاره ان. خواهرای جنابعالی که مهمونن و آخی نازی و اینا، خواهر بنده هم که متخصص از زیر کار در رفتن.

_: یعنی منظورت ا ینه من دلم بسوزه و الان برم برای مهمونای احتمالی چایی دم کنم؟

_: اگه دم کنی که عالیه.

_: خیس عرقم. اول میرم یه دوش می گیرم.

_: تو بازم می خوای بری دوش بگیری؟!

ارسلان نگاهی سؤالی و متعجب به سیما انداخت تا منظورش را از سؤالش بفهمد. بعد از چند لحظه خندید و گفت: آره بد نیست یه نامه هم بنویسم.

_: زهرمار. اصلاً لازم نیست دوش بگیری. برو چایی دم کن.

_: اطاعت می‌شود قربان!

سیما صبر کرد تا ارسلان رفت توی اتاق؛ بعد سریع به طرف خانه ی خودشان رفت. کتاب قصه و خوراکی و بالش برداشت و برگشت. روی سطح صاف و دلپذیری که ارسلان ساخته بود، دراز کشید و مشغول کتاب خواندن شد. هوا رو به تاریکی می‌رفت که از درخت پایین آمد. وسایلش را به خانه برد و به خانه ی مادربزرگ برگشت. چند نفری مهمان بودند. سیما توی آشپزخانه سنگر گرفت. ارسلان با سینی محتوی استکانهای خالی به آشپزخانه آمد. با دیدن سیما ابروهایش بالا رفت و پرسید: اه هوا تاریک شد؟

_: من... من خونه بودم. یعنی چی هوا تاریک شد؟

_: شوخی شوخی؟ با ما م شوخی؟ بچه جان من خودم برات درستش کردم. حالا هم یادت باشه. تو با مامانت خونه ی خاله اینا بودی.

_: یعنی چی؟

_: مامانت زنگ زد. دنبال تو و ستاره می‌گشت من گفتم اینجایین. گفت دارم میرم خونه ی خواهرم. بچه‌ها میان یا نه. ستاره گفت نمیاد. منم فکر کردم تو هم لابد نمی خوای بری. خلاصه مامانت رفت. مامان بزرگم دنبالت می‌گشت کمک دست من طفلکی باشی که مهمونم و از راه رسیدم و دارم پذیرایی می کنم، که ستاره گفت حتماً با مامانت رفتی. منم که می دونی چقدر نجیب و مهربونم. صدام درنیومد. زود باش استکانا و بشقابا رو بشور. من همیشه هم مهربون نیستم.

_: اه... کاش خونه ی خاله مونده بودم! میگم اونجا شبم روشنه. چراغ کوچه همچین قشنگ روشنش می کنه که حتی میشه کتابم خوند. حیف کتابم تموم شد! حالام صد سال طول می کشه تا یه کتاب جدید پیدا کنم. کاش فیروزه از اصفهان چند تا کتاب بخره.

_: ظرف بشور بچه جان!

_: ایشششش تو همه ی زحمتا رو میندازی گردن من.

_: والا من تازه رسیدم از جایی خبر ندارم. ولی بهم گفتن کلفت این خونه توئی!

_: سلی برو بیرون تا نکشتمت!

_: من سوسک نیستم که با مایع ظرفشویی بمیرم!

_: با ملاقه چی؟ کاردم هست.

_: نه رفتم. داره خطرناک میشه.