X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تو دوست داری... (1)

شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:44 ب.ظ

سلام سلام سلاممممم

عیدتون مبارک. طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق انشااله.


ببخشین دیشب سردرد بدی بودم و ساعت نه و نیم رفتم خوابیدم. امروزم کلی کار داشتم و الانم نت وقت نشناسم یهو قطع شد. خدا رو شکر دایال آپ داشتم و تونستم بیام. امیدوارم از این قصه هم خوشتون بیاد و اوقات خوشی رو براتون فراهم کنه :*********



تو دوست داری...



_: تو دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی؟

سیما این جمله را به سرعت گفت و در حالی که می‌خندید خود را روی تخت رها کرد. موهای نرم و سیاهش دور سرش پراکنده شدند. فیروزه که روی زمین نشسته بود، پرسید: حالا این دوستت کی هست که من باهاش دوست بشم؟

_: دوستم؟ دوستم تویی دیگه! ترانه و مَحبت و رعنا و بقیه رو هم که می شناسی. هان ولی یه دوست دارم که نمی شناسی.

_: جداً؟! تا حالا کجا قایمش کرده بودی؟

_: من که قایمش نکرده بودم. اینجا نیست اصلاً.

_: کجاست؟ زیر تخته؟

پر روتختی را بالا زد و نگاهی به زیر تخت انداخت. انبوهی کتاب و خرت و پرت آنجا بود.

_: دارم بهت میگم من قایمش نکردم. پسرعمومه. کرمون نیست.

_: چشمم روشن! به داداش من خیانت می‌کنی و میری با پسرعموت دوست میشی؟!

_: یعنی خدا شانس بده! شونزده سال ازش عمر گرفتیم، دوستام یه پسر چارساله است و یه پسرعموی هفده ساله!

فیروزه یک ابرویش را بالا برد و پرسید: هیفده ساله؟ خوش تیپم هست؟

سیما لب تخت نشست و در حالی که به شقیقه اش اشاره می کرد، گفت: آخرین باری که دیدمش قدش تا اینجام بود. یه کمی پشتش قوزه. یه عینک کلفتم داره. صورت کمرنگ کک مکی. اومممم....

فیروزه گفت: کافیه دیگه. اصلاً تو کَفِش موندم! خدا رو شکر نمی تونه با داداش خوشگلم رقابت کنه.

سیما که داشت فکر می‌کرد که مشخصه ی بهتری از ارسلان به خاطر بیاورد، خنده ی کوتاهی کرد و گفت: باحالترین بچه ا یه که تا حالا دیدم. پایه ی هر شیطنت و مسخره بازی.

_: ارزونی خودت. خوش تیپ نباشه فایده نداره. من باهاش دوست نمیشم.

_: حالا کی خواست تو باهاش دوست بشی؟

_: خودت گفتی تو دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی!

_: هان. یادم رفت. خب تو از دوستات بگو. کسی هست که من نشناسم؟

_: اومم نمی دونم. دختر خاله هامو که می شناسی. دخترداییمم که کوچیکه. عمو بزرگه سه تا پسر بزرگ داره. عمو کوچیکه بچه نداره. عمه هم که دو تا پسر بزرگ داره.

_: پس تو خونواده ی پدری رو بورسی!

سیما این را گفت و غش غش خندید.

فیروزه اخم آلود گفت: نه بابا. خیلیم بد میگذره. از حالا عزا گرفتم که عید با عمواینا باید بریم اصفهان خونه عمه. یعنی کلاً عید نوروزم خراب میشه!

سیما قاطعانه اضافه کرد: و سالی که نکوست از بهارش پیداست!

_: زهر مار! غلط می کنن این لندهورا سالمو خراب کنن. ولی وای کاش تمام دو هفته رو نمونیم. آخ سیمااا...

_: یه سرگرمی برای خودت ببر. چند تا کتاب بخر. یه کاری کن بهت خوش بگذره.

_: چه می دونم. جلوی اینا من نفس بکشم مامان حرص می خوره. هی میگه مواظب رفتارت باش. نمی خوام برم.

_: کاش میشد بمونی خونه ی ما. عمو اینا میان و من از خوشحالی دارم بال درمیارم. دو ساله ارسلانو ندیدم.

_: ارسلان همون پسرعموته؟

_: آره دیگه.

_: قبلاً هم گفته بودی یادم رفته بود.

_: تو کِی به فرمایشات گهربار من توجه کردی که بار دومت باشه؟

_: هیچ وقت. فرمایشات تو ارزش مخ حروم کردن ندارن.

_: مخی که پر از گچ باشه درک و شعور قیمت معلومات منو نداره! نزدیک بود فرار مغزها بشم با این اطلاعاتم!

_: یعنی من مرده ی این اعتماد بنفستم.

_: وای ولی جلوی ارسلان کم میارم. خیلی باحاله این بچه!

_: کشتی منو با ارسلانت. همون بهتر که عید اینجا نیستم و اینقدر حقیر شدنتو جلوی یه پسر نمی بینم.

_: حقیر شدن کدومه؟ ارسلان منو تحقیر نمی کنه!

_: ولی تو داری براش سر و دست می شکنی. موندم این پسر قوز کک مکی چی داره که عاشقشی؟ شایدم خوش تیپه و از ترس اینکه من قاپشو بدزدم میگی زشته.

_: چی داری بلغور می‌کنی واسه خودت؟ کی گفته من عاشقشم؟ من الان هیجانزده ام که داره میاد. همین. دو ساله ندیدمش خب. بعدم ارسلان زشت نیست. یه بیبی فیس خیلی نازه.

_: چی چی فیس؟ خانم ترجمه کنین. ما خارجکی بلد نیستیم.

_: صورتش یه خوشگلی بچه گونه‌ای داره. درسته خوش تیپ نیست. ولی دلنشینه. منم جای داداشم دوسش دارم. کی گفته عاشقشم؟ اصلاً عدد این حرفا نیست. بچه‌است هنوز. من پنج شیش سال فاصله سنی کمتر باشه اصلاً به چشمم نمیاد. اونم الان چه کاریه؟ بذار بعد از دانشگاه. فعلاً قصد ادامه تحصیل دارم خانوم! به داداشتونم بگین لطفاً عجله نکنن.

فیروزه خنده‌ای کرد و گفت: باشه. فاصله سنیتون دوازده ساله، زیاد نیست؟ البته خوبه دیگه. تا وقتی که درست تموم بشه دیگه بچه مون ده ساله که حتماً شده.

سیما خندید و گفت: آی قربونش برم من! فکر کن این بزرگ بشه چه دخترکشی میشه! ووووووی!!!

_: معلوم! مثل پسرعموی بیبی فیس شما که نیست! هم خوشگله هم خوش تیپ!

_: اصلاً تو حسودیت میشه که من با پسرعموم دوستم و تو باید از دست پسر عمو عمه هات حرص بخوری!

فیروزه ناله کنان گفت: آرررره. فکر کن باید بریم اصفهان. من نمی خوام برم مامااااااان!

سیما برخاست. نگاهی توی کتابخانه اش انداخت و پرسید: از کتابای من هیچ کدوم هست نخونده باشی؟

_: نه بابا همه رو خوندم. ولی سری زنان کوچک رو بده بازم بخونم. از بیکاری بهتره.

_: ارسلان مثل لاریه.

_: خیلی دلش بخواد. لاری به این خوش تیپی! کی کک مکی بوده بنده خدا؟

_: اهه! خدا کنه تو این دو ساله کک مکای ارسلان خوب شده باشه، یه عکس خوش تیپ ازش بگیرم، از حسودی بترکی!

_: من همین حالاشم دارم از حسودی می ترکم. کاش میشد نرم.

_: خب نرو!

_: آره جون عمه ام! نرم؟ تا صد سال باید جواب پس بدم. وای سیماااا...

سیما در حالی که سری زنان کوچک را در دست داشت، آهی کشید و لب تخت نشست. با نگاهی لبریز از همدردی به فیروزه نگاه کرد و گفت: دعا می‌کنم خیلی بهت خوش بگذره. اینقدر که اصلاً دلت نخواد از اصفهان برگردی!

فیروزه برخاست و با خنده گفت: چی داری میگی تو؟ می خوای بیرونم کنی راحت بگو. برم برنگردم چیه؟

سیما مدافعانه گفت: نگفتم بری برنگردی. گفتم نخوای برگردی!

_: امکان نداره.

کتاب‌ها را گرفت. سیما نگاهی دور اتاق انداخت و در حالی که کیسه ی خریدی را دست فیروزه می‌داد تا کتاب‌ها را در آن بگذارد، گفت: دعای من می گیره. حالا می بینی.

فیروزه سری تکان داد. نگاهی کرد و گفت: امیدوارم. می بینمت تا فردا؟

_: فکر نمی کنم. خیلی کار داریم. باید بریم اونطرف خونه ی مامان بزرگ رو آماده کنیم، عمو اینا میان.

فیروزه لبخندی زد و گفت: خوش بگذره.

_: به تو هم همینطور.

دست دور گردن هم انداختند و با بی میلی خداحافظی کردند.


سیما با بی‌قراری از پشت شیشه سر کشید. هنوز پیاده نشده بودند. دوباره برگشت و نشست.

زنی که انگار با خواهرش منتظر مسافرشان بودند، با لبخند گفت: خوش به حال اونی که تو اینطور منتظرشی.

سیما با تعجب پرسید: چرا؟!

_: برای اینکه خیلی ناز و خوشگلی.

زن همراهش ضمن تأیید گفت: حیف که نه برادر دارم نه پسر بزرگ!

سیما خنده‌ای کرد و گفت: نه بابا من هنوز بچه ام! منتظر عموم اینام. دو ساله ندیدمشون.

هر دو زن با لبخند نگاهش کردند. سیما دوباره برخاست و پشت شیشه رفت. نگاهی به پدرش انداخت که کمی دورتر آرام ایستاده بود و صبورانه انتظار می کشید.

قرار بود همراه عمو، دختر دایی و پسر دایی بابا هم، همراه خانواده‌هایشان بیایند. جمعاً چهارده نفر بودند.

سیما دوباره نگاه کرد. از دور عمو را تشخیص داد که با شوهر دختر دایی‌اش می آمدند. بقیه هم دور و برشان بودند. ولی هرچه سر کشید ارسلان را ندید. دقیقتر نگاه کرد. نخیر نبود! کلافه رو گرداند. عمو وارد شد و با خوشرویی در آ غوشش گرفت. بعد هم زن عمو، دختر دایی و بقیه ی خانمهای همراه که اکثریت را تشکیل می دادند. سیما در حالی که زیر عِطر تند زن پسردایی پدرش داشت خفه میشد، دوباره سر کشید. نخیر... پسرک مهربان نیامده بود.

نوه ی دایی سلام کرد. چه ریشی هم گذاشته بود! سیما اخم آلود جواب داد و رو گرداند. رفت پیش خانمها نشست. آقایان هم دور ریل برای گرفتن چمدانها ایستادند. سیما روی صندلی آخری کنار ستون نشسته بود و با چهره ای درهم کف سالن را نگاه می کرد. عمو چمدانش را جلوی پای سیما گذاشت و گفت: عمو چشمت به این باشه.

_: چشم.

بابا به عمو گفت: داداش شما بشین استراحت کن.

جا نبود. سیما برخاست. به ستون تکیه داد و چشم به چمدان که هنوز جلوی پایش بود، دوخت. عمو با تشکر سر جایش نشست.

نوه ی دایی که ریش پر و قد بلندی داشت جلو آمد و به طعنه پرسید: خانم مشکلی پیش اومده؟

سیما با اخم نگاهش کرد. با خانواده ی دایی پدرش اینقدر صمیمی نبود که نوه اش بخواهد سربسرش بگذارد. تازه این پسر را هم فقط از روی عکسهایش می شناخت. یادش نمی‌آمد آخرین بار کی او را دیده است.

پسر دوباره گفت: می تونم کمکتون کنم؟

سیما با حرص گفت: نه متشکرم.

از گوشه ی چشم نگاهی به عمو انداخت. به آن‌ها توجهی نداشت. ناگهان فکر کرد نکند این اصلاً نوه داییش نباشد؟!

بابا آمد و گفت: خب، اگه دیگه کاری ندارین، بریم.

عمو برخاست. جوان ریشو دست برد تا چمدانی را که جلوی پای سیما بود، بردارد. سیما جیغ کوتاهی کشید و گفت: دزد!

و همراه پسر خم شد و دسته ی چمدان را گرفت. پسر خندید و گفت: چته سیما؟ چرا اینجوری می کنی؟

سیما راست ایستاد و با خجالت گفت: ببخشین احمدآقا. به جا نیاوردم.

صدای قهقهه ی پسر بلند شد و پرسید: احمدآقا کیه؟ یعنی خدا بگم چکارت کنه دختر! بذار برسیم خونه، حسابتو می رسم. دو سال منو ندیدی، خودتو زدی به خریت، یا مسخره بازی جدیده؟

سیما گیج و منگ نگاهش کرد. هنوز هم نمی‌فهمید که این ارسلان است. یعنی حتی شک هم نبرده بود. تا اینکه عمو سر شانه ی پسرش زد و گفت: ارسلان بابا بیا بریم.

سیما با ناباوری زمزمه کرد: ارسلان؟!

ارسلان دقیق نگاهش کرد و جدی گفت: بله خودمم.

بعد دوباره خندید و گفت: استقبال بامزه ای بود. دستت درد نکنه. بیا دیگه جا نمونی.

سیما غرق فکر پرسید: عینکت کو؟

ارسلان برگشت و با نگاهی شاد گفت: لنز گذاشتم. بهتر نیست؟

سیما سری تکان داد و دنبالش راه افتاد. هرچه می‌کرد نمی‌فهمید که چطور یک آدم می‌تواند توی دو سال اینقدر قد بکشد و تغییر کند. این ارسلان حداقل بیست سانتی‌متر از او قد بلند تر بود. شانه های عریضی داشت. قوز نبود. ریش هم که یا کک مکهایش را پوشانده بود یا دیگر کک مک نداشت.

از فرودگاه تا خانه هم سکوت کرده بود. دو تا دختر عموهایش افسانه و آسیه تمام راه را داشتند حرف می‌زدند و سر و صدا می کردند. یاد سفر قبل افتاد که آن‌ها تهران رفته بودند. آن دفعه سیما و ارسلان ماشین را روی سرشان گذاشته بودند. ولی حالا از ارسلان خجالت می کشید. این رفیق قدیمیش نبود. اصلاً نمی‌توانست با حس قبل نگاهش کند.

برگشت از گوشه ی چشم دزدکی نگاهش کرد. ارسلان هم همان وقت به طرفش برگشت. چشمهایش مثل قدیم نمی درخشیدند ولی مژه های بلندش به زیبایی سابق بودند. سیما همیشه غر می‌زد که چرا مژه های خودش به پرپشتی و خوش فرمی ارسلان نیست! اصلاً یک پسر این همه مژه را می‌خواست چکار؟!

سیما رو گرداند. مژه هایش کمی تر شد. یاد فیروزه افتاد. گوشیش را درآورد و اس ام اس زد: فیروزه شدید باهات همدردی می کنم.

فیروزه جواب داد: چرا؟ ارسلان نیومده؟

_: نمی دونم. اینجا یه لندهور عوضیه که هرکار می‌کنم که به خودم بقبولونم که این ارسلانه، برام جا نمیفته.

_: هه هه هه آی دلم خنک شددددد. عوضش به من داره خوش می گذره اساسی! عمه یه فیروزه جون میگه، صد تا از دهنش می ریزه.

_: چرا؟ خبریه؟

_: نمی دونم والا. دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ.

_: تبریکات صمیمانه ی منو پیشاپیش پذیرا باشید.

_: زهرمار. هنوز که خبری نیست.

_: به هر حال من دعا کردم بهت خوش بگذره و دعام مستجاب شد.

_: آه راستی. باشه یکی طلبت. یه سوغاتی خوب برات میارم. چرا برای خودت دعا نکردی؟

سیما ناامیدانه نگاهی به ارسلان که بعد از مادرش و افسانه نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه می کرد، انداخت و نوشت: فکر نمی‌کردم لازم باشه.

_: هنوزم دیر نشده دعا کن. منم دعا می کنم. باید برم عمه صدام می کنه.

_: باشه. ممنون.

به پشتی تکیه داد و به فکر فرو رفت. زن عمو پرسید: سیما جون چه خبر؟

نگاهی گیج به او انداخت و گفت: نمی دونم. هیچی. سلامتی.

کمی بعد رسیدند. همه برای ناهار مهمان مادربزرگ بودند. هنوز تا ظهر خیلی مانده بود. ولی دو تا عمه ها آمده بودند. سیما و خانواده اش هم بودند. خانواده ی عمو هم که رسیدند. همه مشغول تدارک ناهار و پذیرایی از عمو و خانواده اش بودند. سیما بی سروصدا به انباری خزید و گوشه‌ای نشست. گوشه ی محبوبش با آن بوی آشنای انباری مادربزرگ. کنارش یک تخت خواب قدیمی بود که روی آن چند دست رختخواب بود. دست زیر تخت برد. آنجا که چند تا بازی فکری مال پدر و خواهربرادرهایش که مادربزرگ با دقت برای نسل بعد سالم نگهشان داشته بود. بازیهایی که سیما بارها با ارسلان کرده بود. مونوپولی، فکر بکر، ایراواژه، اسکرابل و یک بازی که خودش با ارسلان ساخته بودند.

اشکش به نرمی روی گونه اش غلتید. در انباری باز شد. با بی حوصلگی اشکش را پاک کرد و چشم به در دوخت. ارسلان وارد شد و نگاهش بلافاصله به سمت سیما چرخید. چند لحظه در سکوت سرزنش آمیز نگاهش کرد. در را رها کرد و جلو آمد.

_: اینجا چکار می کنی؟

_: هیچی. کاری داری؟

_: آره باهات کار دارم.

روی رختخوابها نشست، به دیوار تکیه داد و بدون اینکه نگاهش کند، پرسید: چی شده؟

سیما رو گرداند. گچ دیوار ریخته بود. نوک انگشتش را روی گچها کشید و آرام گفت: چیزی نشده.

بعد به عنوان توضیح اضافه کرد: سرم درد می کنه.

_: به من بگو خر! بچه من تو رو بزرگ کردم. سعی نکن گولم بزنی.

_: چه‌جوری ثابت کنم که سرم درد می کنه؟

ارسلان از توی جیبش یک ویفر شکلاتی که می‌دانست سیما دوست دارد، در آورد و در حالی که به طرفش می گرفت، گفت: اینو بخور بهتر میشه.

سیما ویفر را گرفت و به یاد خاطراتش دوباره بغض کرد. این ارسلان خیلی غریبه بود. از اینکه باهم تنها بودند احساس بدی داشت.

ارسلان به سقف تارعنکبوت گرفته نگاه کرد و گفت: اینجوری نکن سیما.

سیما در حالی که چشم به موکت رنگ و رو رفته ی جلویش دوخته بود، سرد و بیحالت پرسید: چه جوری؟

گازی به ویفر زد. طعم ویفر یادآور خنده های شاد بعدازظهرهایی بود که به محض خوابیدن بزرگترها از خانه بیرون می‌زدند و بعد از خرید تنقلات از بقال محل به پارک نزدیک خانه می رفتند. دلش برای مسابقه ی تاب بازی تنگ شده بود.

ارسلان برخاست. دستهایش را توی جیبهایش فرو برد و روی صندوق قدیمی ای روبروی سیما نشست. غرق فکر نگاهش کرد. آرام پرسید: یه خواهش ازت بکنم، نه نمیگی؟

سیما سؤالی نگاهش کرد.

ارسلان با لحنی شیطنت آمیز گفت: درو می‌بندم برو رو تخت جفت پا بپر پایین!

سیما پوزخندی زد و پرسید: مسخره کردی؟

_: نه می خوام یادت بیاد که خودمم. ارسلان! میای یه دست ایراواژه بازی کنیم؟

صدایی از بیرون پرسید: ارسلان کجا غیب شد یه دفعه؟

یک نفر جواب داد: غلط نکنم با سیما دنبال یه شیطنت تازه ان. مواظب باشین قوطی شکر یا نمک رو تو غذای ظهر خالی نکنن.

ارسلان لبخندی زد و گفت: همه یادشونه غیر از تو. کاری نکن که فکر کنن بزرگ شدیم و توقع دیگه ای از مون داشته باشن. پاشو.

دست به طرفش دراز کرد. سیما با تردید دست تو دستش گذاشت. دستی که بعد از دو سال قوی و مردانه شده بود.