X
تبلیغات
نماشا
رایتل

لبخندی به رنگ امیدواری (۱۰)

شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 01:52 ق.ظ

سلام سلام سلامممم

خیلی خیلی از همدردیاتون ممنونم. خداوند سلامت و خوشحالتون کنه.



اینم قسمت آخر. امیدوارم خوشتون بیاد.  انشااله هفته ی آینده با یک قصه ی جدید خدمت می رسم.


این لپ تاپ امشب داره خیلی اذیت می کنه. یک ساعته که دارم سعی می کنم آپ کنم. اگر همه ی دعاهاتون رو کردین و تموم شد، دعا کنین خدا یه لپ تاپ خوب با کلیدهای عالی و سرعت مناسب به من بده. بی زحمت خیلی گرونم نباشه :دی




آسمان یک ساعتی بعد برخاست و از اتاق بیرون رفت. مامان و بابا و آرمان و ثمینه دور هم نشسته بودند. آرمان با دیدن آسمان، با شوق گفت: خوشم اومد آسمان! خوب حالشو گرفتی!

آسمان با تعجب پرسید: حال کی رو گرفتم؟

_: همین جناب خواستگار رو! پسره گند دماغ همچین لب و لوچه آویزون از اتاقت اومد بیرون که گفتم دست مریزاد! یه تیپای حسابی بهش زدی.

_: من بهش تیپا نزدم. اگر بابا موافق باشه می خوام بهش جواب مثبت بدم.

همه چنان با تعجب نگاهش کردند که انگار آسمان گفته بود می خواهد به فضا برود! بالاخره پدرش به حرف آمد و گفت: حتی فکرشم نکن. این یارو هیچ سنخیتی با ما نداره.

آسمان متعجب و ناراحت گفت: ولی بابا...

_: ولی بی ولی. مهمون بودن و احترامشون واجب. بگذریم از کلام پسره که چنان با اطمینان حرف میزد که آدمو گیج می کرد. ولی حالا از این در بیرون رفتن. دیگه حتی فکرشونم نکن.

_: آخه...

مامان گفت: بابات راست میگه. الان متوجه نیستی. اختلاف سن مسئله ی کمی نیست.

_: ولی مامان بزرگم از بابابزرگ چهارده سال کوچیکتر بود.

آرمان با اخم گفت: از شونزده سال که کمتر بود. تازه اون مال قدیم بود. حالا دوره و زمونه تغییر کرده.

_: من فکر نمی کنم تفاهم ربطی به سن و سال داشته باشه.

مامان با ناراحتی گفت: آسمان! چشماتو باز کن! اون زن داشته!

_: یه ازدواج اجباری! یه وقتی فرشته برام تعریف کرده بود. گفت همیشه می خواسته طلاقش بده، ولی خونواده ها اجازه ندادن.

بابا برخاست و گفت: لااله الالله... این پنبه رو از گوشت بیار بیرون آسمان. من تو رو به این پیرمرد نمیدم.

بعد هم شب بخیری گفت و به طرف اتاقش رفت تا بخوابد. آرمان هم در حالی که میلاد را که روی مبل خوابش برده بود، در آغوش می گرفت، گفت: اصلاً ازت توقع نداشتم آسمان! این یارو چی داره آخه؟

آسمان نشست و آرام گفت: اون منو همینجوری که هستم قبول داره و جز اینم ازم توقعی نداره.

_: خرت کرده! بریم ثمینه تا من دست رو این بلند نکردم.

آسمان با تمسخر گفت: نه بمون. چه عجله ایه حالا؟ یکی بزن تو کله ام، بلکه خیالش از سرم بپره!

آرمان با غیظ تکرار کرد: بریم ثمینه.

ثمینه با اشاره از آسمان پرسید: آخه چرا عصبانیش می کنی؟

بعد هم به سرعت خداحافظی کرد و رفت تا بهانه ی دیگری دست آرمان ندهد.

در که بسته شد، مامان که ایستاده بود، دوباره نشست و آهی کشید.

آسمان گفت: یادش رفته خودش عاشق بوده.

مامان پوزخندی زد و گفت: نگفته بودی عاشق شدی.

_: کمکم می کنی مامان؟

_: نه. یه بار که جلوی آرمان کوتاه اومدم خیلی خوشبخت شد، که حالا برای تو هم کوتاه بیام؟ تازه مورد تو که مثل روز روشنه که عاقبتی نداره.

_: مامان آرمان اگر خوشبخت نیست تقصیر خودشه. اینو خودتم می دونی. ثمینه از هیچ تلاشی فروگذار نمی کنه. خیلی دوسش داره. منم می تونم خوشبخت بشم.

_: خوشبخت شدن یه تلاش دو نفره می خواد. از کجا می دونی که این موس موس کردناش ادامه داشته باشه؟ از کجا معلوم که فردا جای رئیست قد علم نکنه و جبهه نگیره برات؟

_: اون اینجوری نیست مامان.

_: چقدر می شناسیش؟

_: من چهار ماه تو اون خونه بودم. تقریباً هرروز سر صبحانه و نهار دیدمش.

_: تا چه حد صمیمی هستین؟

_: خیلی کم پیش میومد که باهام حرف بزنه. همیشه خیلی بهم احترام میذاشت.

_: برای همین عاشقش شدی؟

_: بله. شاید مهمترین دلیلش همین بود.

_: شایدم به عنوان یه زیردست اونقدر داخل آدم حسابت نمی کرد که باهات حرف بزنه.

_: نه مامان. با رفیع و عصمت که اینجوری نبود. همشون با من مثل اعضای خونوادشون رفتار می کردن. حتی مادربزرگش بهم گفت که مثل نوه ی خودش دوستم داره. منم خیلی دوسش دارم.

_: اگر اینقدر همه چی خوب بود، پس چرا کارتو ول کردی؟

آسمان سر به زیر انداخت. آرام گفت: وقتی فهمیدم عاشقشم دیگه نتونستم ادامه بدم.

_: چی شد که فهمیدی؟

آسمان به گل قالی چشم دوخت. با بغض گفت: می خواست بره سفر. دیدم تحمل دوریشو ندارم. ترسیدم. دیگه نتونستم بمونم.

_: از چی ترسیدی؟

_: از این که رازمو بفهمن!

مامان آهی کشید. برخاست و به اتاقش رفت.

 

آسمان از هر طرف حرفی می شنید. همه می خواستند راضیش کنند که اشتباه می کند. حتی ثمینه هم نصیحتش می کرد و می گفت این عشق راه به جایی ندارد.

بالاخره یک هفته گذشت و پرینازخانم برای گرفتن جواب تلفن زد. مامان در مقابل نگاه بهت زده و ناباور آسمان جواب منفی داد و اختلاف سن و ازدواج قبلی فرّخ را بهانه کرد.

بیسیم را روی میز گذاشت و نگاهی به آسمان انداخت. لبهایش را بهم فشرد و از جا برخاست. در حالی که به آشپزخانه می رفت گفت: قسمتت نبود.

آسمان مات نگاهش کرد. بیسیم دوباره زنگ زد. آسمان نگاهش کرد. مامان خواست برگردد و برش دارد که ناگهان آسمان احساس کرد باید خودش جواب بدهد. با یک حرکت خودش را به میز رساند و جواب داد: بله؟

_: سلام.

آسمان خسته از مبارزه ی شکست خورده اش روی مبل افتاد و با بغض گفت: سلام.

مامان پرسشگرانه نگاهش کرد. آسمان به سرعت پرسید: خوبی نازیلا؟

فرّخ خندید و پرسید: آخه اسم قشنگتر نبود واسه من بذاری؟

آسمان به سختی نفسی کشید و گفت: ببین نازیلا...

_: برای چی اینجوری حرف می زنی؟ من اگه می خواستم زیر آبی برم به موبایلت زنگ می زدم.

_: می دونم. ولی نمیشه. من نمی تونم. الان نه... حالم بده. خیلی.

_: باشه عزیزم. زنگ زدم که همینو بدونم. می خواستم بدونم این جواب خودته؟

اشکهای آسمان جاری شد. به مامان که هنوز ایستاده بود نگاه کرد و به فرّخ گفت: تو بگو چکار کنم. دوسش دارم. خیلی. ولی میگن ازت خیلی بزرگتره. میگن قبلاً ازدواج کرده. میگن خوشبخت نمیشی. ولی اینطور نیست. مگه نه؟

مامان با حرص پرسید: حالا باید هرچی پیش اومده رو به همه ی دوستات گزارش بدی؟

فرّخ با آرامش گفت: صبر کن عزیز دلم. من تمام تلاشمو می کنم. مطمئن باش تا وقتی که خودت ردم نکنی من پا پس نمی کشم. قربون اشکات برم. اینقدر گریه نکن.

آسمان چشمهایش را بست و نفسی کشید. فرّخ گفت: منتظرم باش.

آسمان زیر لب گفت: باشه.

_: فعلاً خداحافظ.

_: خداحافظ.

 

گوشی را گذاشت. مامان گفت: چی شد؟ فکر کردم الان چار ساعت می خوای درددل کنی.

آسمان برخاست و در حالی که به طرف اتاقش می رفت، گفت: کار داشت.

 

فرّخ سر قولش ایستاد. آنقدر رفت و آمد و پیغام داد و این و آن را واسطه کرد تا بالاخره پدر آسمان را راضی کرد. بالاخره آمدند و قرار عقدکنان را برای روز تولد آسمان گذاشتند. آسمان از شوق سر از پا نمی شناخت. روزهای بعد مثل یک خواب شیرین بود. تمام روز بی وقفه دنبال مقدمات جشن و محضر و آزمایشات لازم می دویدند.

تا بالاخره روز جشن رسید. دوستش نازیلا که درس آرایشگری خوانده بود، توی اتاق خودش آرایشش می کرد و فرشته هم کمک می داد. هنوز مهمانها نیامده بودند، اما داماد بی قرار ده بار در زده بود و اجازه ی ورود می خواست که فرشته نداده بود.

_: فرشته بیا بیرون من دو دقه کارت دارم!

_: باشه برای بعد خان داداش. من الان خیلی کار دارم.

_: خب میام تو بهت میگم.

_: چی گفتی نازیلاجون؟

_: من نازیلا نیستم فرّخم!

_: کی با تو بود؟ ببین قبل از ساعت شش نمیشه بیای تو!

_: اوووه!!!! خیلی بدجنسی!

_: کجاشو دیدی؟

_: خدا بخیر کنه. تو بیا با آرمان یه کمپانی ضدّ حال بزن.

_: راستی آرمان کجاست تو یک ساعته اینجا خوش و خرم وایسادی؟

_: کی گفته خوش و خرمم؟! آرمان رفته دنبال محضردار. یارو گفته باید خودتون بیاین دنبالم. می ترسم آرمان وسط راه سربه نیستش کنه!

فرشته غش غش خندید. آسمان نگاهی توی آینه کرد و یواش گفت: نذاری الان بیاد تو! این قیافه رو ببینه پشیمون میشه.

فرشته بلند گفت: ببین فرّخ هنوز فرصت داری. اگه می خوای پشیمون بشی الان می تونی بیای تو.

در اتاق بلافاصله باز شد. آسمان جیغ خفیفی کشید. خم شد و صورتش را تا نزدیک میز آرایش پایین آورد.

نازیلا با لحنی شماتت آمیز گفت: هی بهت میگم بیا خونه ی خودمون به موقعش زنگ بزنیم آقاداماد، میگی تو اتاق خودم راحتترم.

فرشته در حال بالا پایین پریدن جلوی فرّخ ایستاد و گفت: برو بیرون! بهت گفتم اگه می خوای پشیمون بشی! تو که نمی خوای پشیمون بشی!

فرّخ یک صندلی پیش کشید و در حالی که می نشست، گفت: من اصلاً می خوام هنجار شکنی کنم!

نازیلا ملتمسانه گفت: من اینجوری اصلاً حواسمو نمی فهمم. خرابکاری می کنم ها!

_: اشکال نداره. آسمان همه جوره خوشگله. سرتو بگیر بالا ببینم خانم خانما.

آسمان با تردید سرش را بالا آورد و نگاهش کرد. فرّخ با تعجب خندید و گفت: چرا اینقدر سفیدش کردین؟ عروسک چینیه مگه؟

فرشته با دلخوری گفت: اه فرّخ میگم برو بیرون. وسط کار اومده اظهار نظرم می کنه. این فوندیشنشه. باید اینجوری باشه. روش آرایش می کنه خوب میشه. یه نیم ساعتی دیگه صبر می کردی میدیدی که عالی میشه.

فرّخ چند لحظه عاقل اندر سفیه به فرشته نگاه کرد و بعد گفت: جای شکرش بسیار باقیه که جنابعالی لطف دارین و منو یه پسر بچه ی هیجده ساله فرض کردین که تو عمرش آرایش ندیده و نمی دونه فوندیشن یعنی چی!

_: فرّخ برو بیرون!

فرّخ با بزرگواری سری به تایید خم کرد. برخاست و گفت: باشه میرم. ولی اول اجازه بده منم نظراتمو برای مهمترین روز زندگیم ارائه بدم.

_: شما منتظر اجازه نشدین. نظرتو گفتی. برو.

فرّخ جدی شد و با لحن ترسناکی گفت: چند لحظه صبر کن. چشم میرم.

آسمان با نگرانی به آن دو نگاه کرد. نازیلا سر به زیر انداخته بود و با لوازم آرایش جلویش ور می رفت.

فرّخ قدمی به عقب برداشت. کنار آینه به دیوار تکیه داد و با دقت به آسمان نگاه کرد. آسمان هنوز نگران بود. فرّخ لبخندی زد که بلافاصله آرامش کرد. بعد نیم نگاهی به نازیلا انداخت و گفت: قصد دخالت تو کار شما رو ندارم. ولی واقعاً این کرم پودر سفید بهش نمیاد. یا رنگ پوست خودش، یا اگر می خواین متفاوت باشه برنزه. موهاشم اگه شینیون می کنین، دو طرف صورتشو خیلی به عقب نکشین. خیلی صورتش باریک میشه.

نیشگون ملایمی از گونه ی آسمان گرفت و زیر لب گفت: چیکار کردی با خودت!

آسمان با ناراحتی گفت: من فقط چار کیلو کم شدم، ولی سه کیلوش از صورتم رفته.

فرّخ با لبخند گفت: اشکال نداره.

بعد به طرف در اتاق رفت و گفت: فرشته خانم امری باشه؟

_: بپر از سر کوچه دو سه تا نون بگیر تا کار ما تموم شه!

_: یعنی فقط همینم مونده.

_: تقصیر خودته برادر من. بس که فضووووولی!

بعد تقریباً او را به بیرون اتاق هل داد و در را بست. آه بلندی کشید و گفت: برگردیم سر کار خودمون. تو داری چکار می کنی نازیلا؟

_: کرم پودرشو پاک می کنم. اینجا یه درجه پررنگترم دارم.

_: حالا یه چیزی گفت. ولش کن.

_: فرشته خانم شما رو نمی دونم. ولی من از این آقا می ترسم!

آسمان لبخندی زد و گفت: بذار پاکش کنه فرشته. شر درست نکن.

_: خودت چی میگی؟ نظر خودت مهمتره.

_: من که خودمو نمی بینم. اون که می بینه باید خوشش بیاد. تازه راست میگه. خیلی سفیده.

_: خیلی خب. سه به یک. من اعلام باخت می کنم!

همه خندیدند. بالاخره آن دقایق تمام نشدنی به پایان رسیدند. فرشته پرسید: تموم؟ بگم فیلمبردار بیاد؟

آسمان گفت: نه اول بگو فرّخ بیاد.

_: وای آسمان ول کن. دیر شد. اینقدر لی لی به لالای این مرتیکه نذار. پس فردا دیگه نمی تونی رو حرفش حرف بزنی.

_: من به موقعش بلدم چه جوری رو حرفش حرف بزنم. تو نگران نباش. بگو بیاد ببینه خوشش میاد؟

فرشته آه بلندی کشید و گفت: خدا کنه!

نازیلا خندید و گفت: کاش همه ی خواهرشوهرا مثل شما باشن.

_: منم بلدم به موقعش خواهرشوگری کنم!

در اتاق را باز کرد و فرّخ را صدا زد. فرّخ وارد شد و جلو آمد. چانه ی آسمان را گرفت و با لبخند نگاهش کرد. نازیلا به سرعت توضیح داد: یه کم زیادی پررنگه. برای عکس خوب میشه.

فرّخ بدون این که چشم از آسمان بردارد، گفت: بسیار خب.

فرشته پرسید: خوبه جناب داماد؟ بگم فیلمبردار بیاد؟ تو رو خدا ضایع بازی نکن. پس فردا بچه هات این فیلمو ببینن آبروت میره!

فرّخ با تمسخر گفت: پس فردا!

بعد بیرون رفت تا فیلمبردار برنامه اش را اجرا کند و بعد او مثلاً به دنبال عروس بیاید.

آسمان فکر کرد: خوبه فرشته هم میدونه که بچه هایی نخواهند بود که نگران آبروی پدرشان باشند!

آهی کشید و با لبخند به دوربین فیلمبرداری نگاه کرد. چند لحظه بعد فرّخ وارد شد و بازویش را عرضه کرد. آسمان دست دور بازویش حلقه کرد و بین هلهله ی مهمانان وارد اتاق پذیرایی شد. جشن کوچک و گرمی بود. دوستانش تمام تلاششان را برای شاد نگه داشتن مجلس کردند. عاقد هم آمد و خطبه را جاری کرد.

 

چند ساعت بعد آخرین مهمانها هم رفتند. آسمان خسته ولی خوشحال به اتاقش برگشت لباس عوض کرد و جلوی آینه نشست. روی پنبه شیرپاک کن ریخت، ولی بدون آن که صورتش را پاک کند، سرش را روی میز آرایش گذاشت و خوابش برد.

فرّخ پشت سرش ایستاد. در حالی که موهایش را باز می کرد، گفت: خیلی خسته شدی.

آسمان گیج پرسید: تو نرفتی؟

_: نه. دست این زن داداشت درد نکنه. از دم در برم گردوند و به آرمان یادآوری کرد که رسمتونه داماد رو نگه دارین. خاله تم که داشت میرفت خونه تایید کرد و با اجازه ی بابات برگشتم. می شنوی آسمان یا خوابی؟

_: هان؟ هان. خب حالا کجا می خوای بخوابی؟

_: چه فرقی می کنه؟ رو زمین می خوابم. دراز بکش آرایشتو پاک کنم.

_: حرفه ای هستی!

فرّخ زیر بغلش را گرفت و کمکش کرد دراز بکشد. بعد کنار تخت نشست و در حالی که پنبه را روی صورتش می کشید، با لحن دلداری دهنده ای گفت: شقایق یه آرایشگر حرفه ای بود. خیلی دیدم آرایش کردن و آرایش پاک کردن رو. ولی باور کن این اولین باره که دارم این کارو می کنم.

آسمان چشم بسته گفت: طفلکی خدا بیامرزدش.

_: هوم. آره. خدا بیامرزدش. گمونم تو اولین زنی هستی که برای زن سابق شوهرت طلب آمرزش می کنی.

_: اون آدم بدی نبود، نه؟

_: نه. فقط از بد روزگار گرفتار من شده بود.

_: چرا دوسش نداشتی؟

_: نمی دونم. هیچ وقت به دلم ننشست. هیچ وقت مرد ایده آلش نبودم. همیشه دلش می خواست من خوش تیپ تر، مبادی آداب تر و متفاوت از اون چه که بودم باشم.

_: برای همین شرط کردی که همیجوری که هستی قبولت داشته باشم؟

_: بگیر بخواب بچه. چقدر سوال جواب می کنی!

خم شد و او را بو سید و گونه اش را نوازش کرد. آسمان با لبخند گفت: خواب از سرم پرید.

_: تو خسته ای. چشماتو ببند خواب میری.

_: نمی خوای در باره اش حرف بزنی، نه؟

_: هرچی بخوای بدونی بهت میگم، ولی الان نه. ساعت یک و نیمه. بگیر بخواب.

آسمان نومیدانه تسلیم شد و چشمهایش را بست. فرّخ دستش را گرفت و تا وقتی که خوابش برد، نگه داشت.

صبح آسمان با صدای آخ گفتن فرّخ از خواب پرید. چشم بسته فکر کرد: فرّخ که رفت! اینجا چکار می کنه؟

ناگهان به یاد آورد و بلند گفت: نه فرّخ اینجاست!

توی تختش نشست. فرّخ هم پایین تخت روی زمین نشسته بود و در حالی که سرش پایین بود و بینی اش را می مالید، غرغرکنان پرسید: پس می خواستی کجا باشم؟

آسمان متحیر نگاهش کرد. کراواتش را شل کرده و دکمه ی بالای پیراهنش باز بود. کتش را هم ظاهراً به جای پتو روی خودش انداخته بود.

فرّخ دست از روی صورتش برداشت. سر بلند کرد و با چهره ای درهم پرسید: چرا ماتت برده؟

_: هیشکی به تو یه پتو یا بالش نداده؟

_: چه می دونم؟ زنم که گرفت خوابید، اول صبحیم با لگد بیدارم کرده!

_: خب چرا از این طرفی خوابیدی؟

_: زده یه چیزیم طلبکاره!

آسمان با احتیاط دست به طرف صورتش برد و پرسید: ببخشید... خیلی محکم زدم؟

_: نه بابا... تو که نمی خواستی بزنی. من کتک خورم ملسه!

_: وای فرّخ!

_: بیخیال... بلند میشی به من صبحونه بدی، یا باید تا وقت نهار تو خماریش بمونم؟

_: نه الان میارم!

_: لباس بپوش میریم خونه ی ما.

_: خونه ی شما؟

_: دلم لک زده برای اون سینی های صبحانه ی پرتشریفات تو چینی های مهمونی مامان و نازخریدن و منت کشیهای تو! پاشو بریم سر راه نون تازه هم می خریم.

_: سینی تزئین شده و نون تازه رو هستم، ولی عمراً دیگه نازتو بخرم!

_: خیلی خب. این دفعه من ناز می خرم! تو بیا.

 

آسمان چشمهایش را بست. دستهایش را عقب برد و نفس عمیقی کشید. فرّخ با لبخند پرسید: چیکار می کنی؟

_: دلم برای بوی اتاقت تنگ شده بود.

فرّخ از پشت سر خم شد؛ او را بوسید و گفت: اتاقم دلش برات تنگ شده بود.

آسمان خندید. چشم باز کرد. نگاهی به اطراف انداخت و گفت: وای فرّخ نمیشه امروز من مهمون باشم تو صبحونه بیاری؟

_: هی داری دبه درمیاری ها! اول که شرط می کنی ناز نمی خرم، حالام که میگی صبحونه نمیارم. من که نمی تونم اون سینی خوشگلو بچینم دختر!

_: می خوای بگو عصمت بچینه D:

_: یعنی همینمون مونده! غلط نکنم به افتخار عروس نو چایی پریروز و نون کپک زده میذاره تو سینی!

آسمان غش غش خندید. از پنجره نگاهی به حیاط انداخت و ناگهان گفت: وای چقدر آب استخر تمیز و هوس انگیزه! من می خوام شنا کنم!

_: صبحونه ی ما هم که...

_: نه یه ذره آب تنی می کنم میام. می دونی چقدر آرزو داشتم یه بار بپرم تو این استخر؟

_: قبول. ولی بذار هفته ی دیگه. تازه آبش کردیم، آبش سرده. بذار چند روز آفتاب بخوره گرم شه.

_: اوووه! یه هفته؟ نههه!

_: آسمان این نون بیات شد!

آسمان با بی میلی پنجره را رها کرد و گفت: باشه.

به آشپزخانه رفت و مشغول آماده کردن سینی هفت رنگش شد. این بار فرّخ هم کنارش بود و با شور و شوق همراهی می کرد.

بالاخره صبحانه مهیا شد و فرّخ آن را به اتاقش آورد. روی مبل نشست و فنجانهای چای را پر کرد. آسمان چند لحظه نشست. بعد برخاست دوباره از پنجره به بیرون نگاه کرد.

_: بیا آسمان چاییت یخ می کنه.

_: اشکال نداره. چایی نون پنیر شیرین و سرد می خورم. مثل شما باکلاس نیستم.

_: یعنی تلخ و داغ خوردن باکلاسیه؟

_: اینطور میگن.

_: اینجور با حسرت به اون استخر نگاه نکن. تمامش مال تو. فقط میگم الان سرما می خوری.

_: فقط چند دقیقه. سشوار بذار دم دست، الان برمی گردم.

در را باز کرد، دوان دوان به طرف استخر رفت و شیرجه زد. فرّخ با حیرت دنبالش بیرون دوید. آسمان سر از آب بیرون آورد و با دندانهایی که بهم می خورد، گفت: خییییییلی سرررررده!

_: من که بهت گفتم سرده! دیوانه ای که با تیشرت شلوارجین شیرجه می زنی؟

_: فکر نمی کردم اینقدر سرد باشه. دارم یخ می زنم.

_: دستتو بده به من.

 

آسمان با حوله توی مبل مچاله شده بود. درحالی که چای را از دست فرّخ می گرفت، گفت: نگران نباش که مشکل داری. تو همین منو بزرگ کنی خیلیه.

_: من مشکل دارم؟ کی گفته مشکل دارم؟

_: خودت گفتی. همینجا. اون روز که سعی می کردی منصرفم کنی.

_: چاییتو بخور بچه جان! اگه تو خودتو به کشتن ندی، من هیچ مشکلی ندارم.

_: من که نمی خواستم خودمو بکشم. می خواستم شنا کنم. چشمم به این آب خشک شد. راستی دورشو نرده نکشیدین. خطرناکه ها!

_: آره خطرناکه. اگه الان نرده داشت، می تونستم قبل از پریدن جلوتو بگیرم.

_: نه نمی تونستی. مگه این که نرده ها همقد من باشن J

_: حالا می خوایم سر پوشیده اش کنیم که اگه وسط زمستون مادر بچه هام ویار شنا کرد، سینه پهلو نکنه. فقط جان من اون موقع شیرجه نزن!

آسمان خندید و گفت: چی داری میگی؟

_: نه یعنی فکر کردی که من اینقدر بی رحمم که با همون وضع بیام خواستگاری دختری که عاشق بچه هاست؟ اونم مشکلی که با یکی دو تا عمل جراحی حل میشد؟

آسمان مات و متحیر پرسید: چی داری میگی فرّخ؟

_: چاییتو بخور کوچولو. هروقت بزرگتر شدی و یاد گرفتی کمی عاقلانه تر رفتار کنی می تونی یه دوجین بچه داشته باشی. 

 

                                                                                       پایان