X
تبلیغات
رایتل

لبخندی به رنگ امیدواری (9)

شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:37 ق.ظ

سلام


خوب هستین انشااله؟ منم خوبم. خوابم! این شش صفحه رو داشته باشین انشااله صبح یه مقدار بهش اضافه می کنم. 



سلامت باشید و خوشحال. التماس دعا.



بعداً نوشت: ناگهان عزادار شدیم. پدرشوهرم...

ببخشید که کامنتا رو بدون جواب تایید کردم. از لطف همتون ممنونم.


بعد بعداً نوشت: نظرات رو جواب دادم. 




آسمان با لرزشی شیرین از شوق، آماده شد. مهمانها سر ساعت پنج آمدند. دسته گلی دست فرشته بود و جعبه ای شیرینی دست پرینازخانم. آسمان با دیدنشان ناگاه بیاد آورد که چقدر دلتنگ همه شان بوده است. فرشته و پرینازخانم را بوسید و گلبهار را از آغوش پدرش گرفت. در آخر نگاهش روی فرّخ ثابت ماند. فرّخ با لبخند، خیلی عادی سلام و علیک کرد و عید را تبریک گفت. آسمان گیج شده بود. نتوانست جوابی بدهد. فرّخ چند لحظه ای منتظر جواب ماند و بالاخره به دنبال بقیه رفت.

ثمینه روی شانه ی آسمان زد و زیر لب با لحنی بین شوخی و جدی گفت: این چه استقبالی بود؟! فکر می کنن رو دستمون موندی! باید تو آشپزخونه می موندی صدات می کردیم.

آسمان گلبهار را در آغوش فشرد و با سرخوشی جواب داد: ولی مامان بهشون گفته نیان خواستگاری. دسته گلم دست فرشته بود. ندیدی؟ اومدن عید دیدنی.

_: به چه مناسبت؟

_: برای رفع دلخوری از من. خیلی عجیبه؟

بدون آن که منتظر جواب شود، وارد اتاق پذیرایی شد و با خوشحالی به فرشته گفت: دلم براش یه ذره شده بود!

فرشته با شیطنت پرسید: برای فرّخ یا گلبهار؟

آسمان خندان کنار فرشته نشست. گلبهار را محکم بو سید و پرسید: سوال داره؟

به شدت سعی می کرد نگاهش با نگاه فرّخ تلاقی نکند. از شوق حضورش سر از پا نمی شناخت. صورتش را توی پیراهن چین دار صورتی گلبهار فرو کرد و عطر آشنایش را به مشام کشید. با صدای آقای بختیاری به خود آمد.

_: خب آسمان خانم، دخترم، امیدوارم کدورتی از ما به دل نداشته باشی.

سر بلند کرد. با نگاهی درخشان گفت: از شما؟ اصلاً. من با خودم مشکل داشتم و دارم. نه شما.

شور و شوق لحنش کم کم فرو نشست و سر بزیر انداخت.

پرینازخانم گفت: خدا نکنه! چرا؟

_: یه کم حالم خوش نیست. همین.

شوهر فرشته به شوخی گفت: پس خیاطم تو کوزه افتاد.

فرشته چشم غره ای رفت و زیر لب گفت: فرهاد!!!

فرهاد دستی به سرش کشید و رو به آسمان گفت: معذرت می خوام.

آسمان با خوشرویی گفت: خواهش می کنم.

آرمان با اخم پرسید: موضوع چیه؟

ثمینه دستش را گرفت و آرام گفت: آرمان خواهش می کنم. هیچی.

آقای بختیاری گفت: به هر حال امیدوارم سال جدید سال بهتری برای هممون باشه. سالی پر از برکت و نعمت و سلامتی.

پدر آسمان تایید کرد: انشااله.

و بقیه هم همینطور.

آقای بختیاری بعد از چند لحظه گفت: به ما التیماتوم دادن که برای خواستگاری مزاحم نشیم. ولی ما رو بذارین تو لیست انتظار لطفاً.

فرّخ برای اولین بار سینه ای صاف کرد و با لحنی که می کوشید محکم و بدون اعتراض باشد، گفت: خیلی معذرت می خوام پدر. ولی چه ایرادی داره که ما درخواستمونو مطرح کنیم، شرایطمون رو توضیح بدیم و بعد از اون آسمان خانم و خانوادشون هرجور میلشونه تصمیم بگیرن؟

آقای بختیاری خندید و رو به پدر آسمان، با اشاره ی دست به فرّخ، گفت: این بابا دیر اومده زودم می خواد بره! هرکی ندونه فکر می کنه هیجده سالشه.

همه خندیدند. آسمان ناباورانه نگاهی به فرّخ انداخت. می دانست فرّخ چه تلاشی کرده است تا در جمعی که مرکز توجه است، حاضر شود و از آن سختتر این که به این صراحت و اصرار خواستگاری کند.

سر به زیر انداخت. آب دهانش را به سختی قورت داد. گلبهار سعی می کرد از آغو شش بیرون بیاید. میلاد جلو آمد و با لحن کودکانه اش پرسید: عمه اجازه میدی با نینی برم بازی؟

فرشته لبخندی زد و گفت: آره برین بازی.

آسمان با بی میلی دخترک را زمین گذاشت و میلاد با ملاحظه دست دخترک را که به آرامی تاتی می کرد را گرفت.

همه چند لحظه ای مشغول تماشای بچه ها شدند. باز آقای بختیاری پرسید: خب آقای آسایش نظر شما چیه؟

پدر آسمان نگاهی به آسمان که آرام به گلهای قالی چشم دوخته بود، انداخت و گفت: تا جایی که من شنیدم آقافرّخ قبلاً ازدواج کردن و تفاوت سنیشون هم با آسمان خیلی زیاده.

نگاهش از روی آقای بختیاری، به طرف فرّخ چرخید و منتظر جواب شد.

فرّخ نگاهی کرد و با لحنی آرام و محکم گفت: اینا موانع کافی و کاملی به نظر می رسن. در واقع من خیلی سعی کردم با این دلایل خودم رو قانع کنم، اما نتونستم.

آسمان رو گرداند و با ناراحتی فکر کرد: خودت یا منو؟!

پدر آسمان پرسید: شما چند سالتونه؟

_: سی و شش سال. اما قسم می خورم که از هیچ تلاشی برای خوشبخت کردن دخترتون فروگذار نکنم.

آسمان مات و متحیر سر برداشت. این فرّخ بود؟ این همه دل و جرات از کجا آورده بود؟!!!

آرمان به تندی پرسید: شما قبلاً هم با آسمان در این مورد صحبت کرده بودین؟

فرّخ رو به او کرد. ملایم و جدی جواب داد: نه.

آسمان آهی از آسودگی کشید و سر به زیر انداخت.

_: چطور فکر کردین که ممکنه آسمان با این همه مشکل بازم راضی بشه؟

آسمان سرش را بیشتر به زیر انداخت و لب برچید. ثمینه ملتمسانه به آرمان نگاه کرد. همه منتظر جواب فرّخ بودند.

فرّخ جواب داد: من به خاطر علاقه ی خودم پا پیش گذاشتم و آسمان خانم این اختیار رو دارن که هرجور صلاح بدونن تصمیم بگیرن.

پدر آسمان پرسید: دارایی تون چیه آقافرّخ؟

_: یه خونه ی کوچیک دارم و یه ماشین پرشیا. درآمدم در حد یه زندگی معمولیه.

آرمان پرسید: حاضرین اون خونه رو به عنوان مهریه در نظر بگیرین و سر عقد به نام آسمان کنین؟

فرّخ با تعجب گفت: البته!

آرمان پرسید: واقعاً؟ مگه چند متره؟

_: نزدیک دویست متر. منظورتونو از "واقعاً" نمی فهمم. اگر لازمه الان امضا بدم، میدم.

مادر آسمان پرسید: برای زندگی کجا رو در نظر دارین؟ همون خونه؟

_: تا نظر آسمان خانم چی باشه.

ثمینه پرسید: از همسرتون چه توقعی دارین؟

آرمان چشم غره ای برای ثمینه رفت.

_: این که همینطوری هستم قبولم داشته باشن.

پدر آسمان گفت: به ما فرصتی بدین که در این مورد فکر کنیم.

_: البته. یک هفته کافیه؟

_: فکر می کنم خوب باشه. نظر تو چیه آسمان جان؟ کافیه یا به فرصت بیشتری احتیاج داری؟

آسمان آهی کشید. تمام جسارتش را جمع کرد و گفت: من قبل از هر تصمیمی اجازه می خوام چند کلمه با ایشون صحبت کنم.

آقای بختیاری گفت: حتماً لازمه. نظر شما چیه آقای آسایش؟ اجازه میدین تو یه اتاق دیگه باهم صحبت کنن؟

آرمان اخمی کرد و خصمانه به فرّخ نگاه کرد. پدر آسمان نگاهی به آسمان کرد. انگار تازه داشت باور می کرد که دارند دخترش را می برند. آهی کشید. غمی بر چهره اش سایه انداخت. دوباره رو به آقای بختیاری کرد و گفت: هرجور شما صلاح بدونین.

رو به فرّخ کرد و گفت: می تونین برین تو اتاق خودش.

فرّخ مودبانه سری خم کرد و گفت: با اجازتون.

برخاست و نگاهی به آسمان انداخت. آسمان هم شرم زده برخاست. سر به زیر انداخت و وقتی که فرّخ کنارش رسید، به طرف اتاقش راه افتاد.

در را باز کرد. عقب کشید و گفت: بفرمایین.

فرّخ زیر لب تشکری کرد و وارد شد. با کنجکاوی نگاهی به اطراف انداخت. آسمان با لحنی که بوی تمسخر میداد، توضیح داد: خیلی کوچولوئه!

فرّخ چرخی زد. نگاهش با لبخند به آسمان رسید و گفت: کوچیک، روشن، مهربون. مالی که به صاحبش نره شومه!

دست برد و در اتاق را بست. آسمان احساس کرد نفسش حبس می شود. به سختی نفس عمیقی کشید و گفت: مبل ندارم. ولی بفرمایین.

فرّخ صندلی میز آینه را برگرداند و در حالی که می نشست، پرسید: مسخره ام می کنی؟

آسمان به سرعت گفت: نه.

لب تختش نشست و گفت: یه دفعه... فکر کردم زندگیمون باهم خیلی فرق می کنه.

فرّخ با ملایمت پرسید: پشیمون شدی؟

آسمان متفکرانه گفت: نه.

_: هیچ وقت از چیزی که هستی خجالت نکش. تازه زندگی شما که کم و کسری نداره.

_: برای من که بهش عادت دارم، آره؛ برای شما که یه جور دیگه بزرگ شدین...

فرّخ به تندی پرسید: آسمان این شعر و ورا چیه میگی؟ ما نیومدیم در مورد پول صحبت کنیم.

_: نه نمی خوام در مورد پول حرف بزنم. داشتم به تفاوتا و مقدار تاثیرشون فکر می کردم.

فرّخ به عقب تکیه داد و با بدبینی پرسید: آسمان... مشکلی پیش اومده؟

_: نه فقط دارم...

_: تو این چند ماه چه اتفاقی افتاده؟

_: هیچی!

_: پای یه نفر دیگه در بینه؟

_: نه...

فرّخ برخاست. به طرف پنجره رفت و گفت: من درک می کنم. راستشو بگو. می تونم کمکت کنم.

توی قاب پنجره نشست و به آسمان نگاه کرد.

آسمان با ناراحتی پرسید: چی دارین میگین؟

فرّخ دستهایش را روی سینه گره زد و گفت: من هیچ نقطه ی مشترکی با تو ندارم. طبیعیه که تو از یه نفر دیگه خوشت بیاد. فقط آرزو می کنم قدرتو بدونه. منم هرطور بتونم بهت کمک می کنم. تا آخر عمر بهت مدیونم.

آسمان با عصبانیت پرسید: چون بهم مدیون بودین پا شدین اومدین خواستگاری؟

_: چون بهت مدیون بودم این چند ماه سراغی ازت نگرفتم. ولی چون خیلی خودخواهم نتونستم پا رو دلم بذارم و اجازه بدم با کسی که لیاقتتو داشته باشه خوشبخت بشی. امیدوار بودم هنوزم گوشه چشمی بهم داشته باشی.

مجسمه ی چینی ای را از کنارش توی قاب پنجره برداشت، نگاهی به آن انداخت و در حالی که آن را سر جایش می گذاشت، پوزخندی زد و گفت: چه خیال خامی! خودمم باورم شده بود با چشم و موی نقره ای خیلی خوشتیپم!

آسمان باز با عصبانیت گفت: البته که خوش تیپین! مخصوصاً با این کت شلوار.

فرّخ خنده اش گرفت. دستی به یقه اش کشید و پرسید: واقعاً؟!

آسمان با دلخوری رو گرداند. معذب و عصبی بود.

فرّخ جدی و ملایم پرسید: نمی خوای به من بگی از چی ناراحتی؟

آسمان نیم نگاهی به او انداخت؛ ولی جوابی نداد.

فرّخ پرسید: حضور من... اینجا... اذیتت می کنه؟

آسمان با سرگشتگی سری به نفی تکان داد. بغض داشت. ولی نمی خواست گریه کند. نگاهش نمی کرد.

فرّخ جلو آمد و لب تخت با کمی فاصله از آسمان نشست. به گلهای قالی چشم دوخت و گفت: اگه باعث ناراحتیت من باشم، هرگز خودمو نمی بخشم.

آسمان نفسی کشید. بوی ادکلنش مستش می کرد. بدون این که برگردد پرسید: تو قاموس شما همیشه دو با دو چار میشه؟

_: در اکثر موارد که اینطوره. چطور مگه؟

_: شما تا ابد می خواین به من یادآوری کنین که به من بدهکارین؟

فرّخ با کمی دستپاچگی گفت: من فقط می خوام بدونی که همیشه قدر زحمتتو می دونم.

_: متشکرم. فهمیدم. لطفاً دیگه نگین.

_: بسیارخب. این موضوع اینقدر آزارت میده؟

_: نه. فقط حوصله ندارم بهش فکر کنم. ببینین من می خواستم یه کار بزرگ بکنم. یه جدال بود بین خودم و خودم. موفق شدم و از خودم راضی شدم. ولی این همه تشویق و تشکر از طرف شما و خونوادتون آزارم میده. یک ذره خیرخواهی در تصمیم من نبود! اینقدر شرمنده ام نکنین.

_: مهم نیست که تو به چه دلیل شروع کردی، مهم اینه که به همه ی ما علاقمند شدی. استقبال گرمت دروغ نبود. ما هم دوستت داریم. هممون. امشب مامان بزرگم خیلی دلش می خواست بیاد. ولی براش مهمون رسید و نتونست. یادم رفت سلام و تبریکهای صمیمانه شو بهت برسونم.

آسمان سرد و غرق فکر گفت: متشکرم. سلام برسونین.

فرّخ رو گرداند و با دلخوری گفت: اینجوری به هیچ جا نمی رسیم.

آسمان سر به زیر انداخت و پرسید: یه قولی بهم میدین؟ میشه وقتی از این اتاق بیرون رفتین یک کلمه از حرفای منو به کسی نگین؟ میشه کلاً فراموش کنین؟

_: معلوم هست چی داری میگی؟ قول بدم؟ مگه من تا حالا حرف تو رو جایی زدم؟ فکر می کردم ما بهم اعتماد داریم، بیشتر از همه ی اطرافیانمون. چی رو باید فراموش کنم؟

_: حرفامو.

فرّخ آهی کشید و جوابی نداد.

آسمان گفت: شما همه چی یادتون میمونه. من می ترسم. امشب دائم یادآوری می کنین که من چقدر بهتون لطف کردم، می ترسم یه شب بهم یادآوری کنین که من بودم که غرورمو شکستم و ازتون خواستگاری کردم. می ترسم فقط چون فکر می کنین دختر ساده و مهربونیم اومده باشین خواستگاریم؛ می ترسم فردا بفهمین که اشتباه کردین. می ترسم یه روز یادتون بیاد که پدر من کمی درآمدش از پدر شما کمتره، می ترسم یه روز مثل عصمت فکر کنین که من از اول برای پولتون نقشه کشیده بودم. می ترسم... خیلی می ترسم.

فرّخ با محبت لبخند زد. مکثی کرد. بعد دست دور شانه هایش انداخت و او را به طرف خود کشید. سرش را روی سینه اش گذاشت و با مهربانی گفت: چی داری میگی دخترک قشنگ؟ خودت می فهمی؟ خیلی داری بهم توهین می کنی ها! 

آسمان آرام گرفت. دیگر اهمیتی نداشت که فرّخ واقعاً دوستش دارد یا نه. اهمیتی نداشت که برخورد آرمان چه خواهد بود و یا هرکسی چه خواهد گفت...

فرّخ بعد از چند لحظه رهایش کرد. پرسید: بازم حرفی هست؟

_: هنوزم فکر می کنم... ولی مهم نیست.

_: مهمه. بگو.

_: نه مهم نیست. حتی اگر به اندازه ی نصف عشق منو داشته باشین، برای یه عمر کافیه.

فرّخ کلافه خندید. از جا برخاست. دست روی دستگیره ی در گذاشت و گذاشت و گفت: خیال کرده نوبرشو آورده! نه حتی به اندازه ی نصفشم نیست. من فقط به عنوان انجام وظیفه و هر مزخرفی که تو میگی اومدم اینجا و محاله ازت دست بکشم؛ اصلاً مامانم گفت بیام. حالا که چی؟

آسمان متعجب نگاهش کرد. فرّخ چند لحظه نگاهش کرد و باز گفت: هی بیدار شو. نگاه کن. من این موها رو تو آسیاب سفید نکردم. اگر از ته دلم نمی خواستمت، اگه یه ذره شک و تردید داشتم، غیر ممکن بود پامو اینجا بذارم. من با تمام وجودم دوستت دارم.

بدون این که منتظر عکس العملی از طرف آسمان بشود، بیرون رفت و باز در را پشت سرش بست. آسمان گیج و سردرگم سر به زیر انداخت.

مدتی بعد در اتاق باز شد. ثمینه با احتیاط پرسید: آسمان خوبی؟

سر برداشت. چند لحظه نگاهش کرد و بعد گفت: آره خوبم. هنوز اینجان؟

_: نه بابا همشون رفتن. فرّخ گفت داری فکر می کنی، برای خداحافظی مزاحمت نشدن. قرار شد من از طرف همه باهات خداحافظی کنم.

آسمان دوباره سر به زیر انداخت و گفت: ممنون.

_: خواهش میشه. تشریف میارین شام بخورین؟

_: نه میل ندارم.

_: باشه عروس خانم. مراقب هیکلت باش.

خنده ی ریزی کرد و از اتاق بیرون رفت. آسمان برخاست. انگار توی خواب راه می رفت. لباس عوض کرد. آرایشش را پاک کرد و دراز کشید. دلش برای فرّخ تنگ شده بود. برای آن که توی اتاقش راه برود و حرف بزند.

دراز کشید و چشم به سقف دوخت.