X
تبلیغات
رایتل

لبخندی به رنگ امیدواری (۸)

شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 01:00 ق.ظ

سلام سلام سلام :)


شبتون بخیر. یک ساعتی دیر شد. می خواستم یه کم طولانیتر بنویسم بعد آپ کنم، ولی دیدم نمیشه. باید بیشتر روی بقیه اش فکر کنم.


روزه می گیرین یاد منم بکنین. دلم خیلی تنگ شده برای روزه گرفتن. بدون روزه این ماه عزیز اون حس و حال دوست داشتنیش کمتر درک میشه. خیلی کمتر :((

معده ی درب و داغونم حس و حال حالیش نیست! کافیه یه نصف روز بهش غذا نرسه و فریادی بکنه اون سرش ناپیدا... 

هییییییی روزگار...

خدایا شکرت





عصر وقتی به خانه رسید، آرمان بدجوری درگیر برنامه ریختن روی کامپیوترها بود. با دیدن آسمان گفت: یه زنگی به ثمینه می زنی؟

_: باز چی شده؟

_: هر کار می کنم تموم نمیشه. محاله بتونم سر یه هفته تحویل بدم.

_: خب خودت بهش زنگ بزن.

_: با من لج داره. قبول نمی کنه.

_: بهش حق نمیدی؟

آرمان در حالی که به سختی سعی می کرد، عصبانیتش را بروز ندهد، پرسید: بهش زنگ می زنی یا نه؟

_: باشه.

 

توی اتاقش رفت. خودش را روی تخت رها کرد و به سقف چشم دوخت. ده دقیقه بعد آرمان پرسید: چی شد؟ زنگ زدی؟

_: نه الان می زنم.

با ثمینه حرف زد. ثمینه گفت: نیم ساعت دیگه میام.

آسمان خداحافظی و بعد قطع کرد. متحیر نالید: ثمینه چطوری هنوز دوسش داری؟!

 

ثمینه روزهای بعد هم آمد. کم کم روابطشان بهتر میشد. گرچه از آن عشق و علاقه ی سابق خبری نبود، اما مثل دو تا همکار کنار هم کار می کردند. باهم به موسسه می رفتند و برمی گشتند. ثمینه تصمیم گرفته بود بدون حقوق از بچه های موسسه نگهداری کند.

 

پیشرفت فرّخ هم خوب بود. با سردتر شدن هوا به تمرینهایش توی اتاق ادامه می داد. معاشرتش هم بهتر شده بود. سر میز غذا می آمد و کم کم حاضر شد از خانه هم بیرون برود.

بالاخره یک روز صبح اواخر پاییز، سر میز صبحانه اعلام کرد که می خواهد سر کار برود. پرینازخانم با اشک شوق نگاهش کرد و آسمان به شادی خندید. گلبهار هم از خنده ی آسمان خنده اش گرفت و صدای قهقهه ی کودکانه اش اتاق را پر کرد.

آقای بختیاری یک کارخانه ی کوچک تولید مواد غذایی داشت که فرّخ هم سابقاً همانجا کار می کرد. آن روز صبح هم بعد از شش ماه دوباره سر کارش برگشت.

گلبهار هشت ماهه شده بود و چهار دست و پا می رفت.

و آسمان... به خاطر موفقیت بزرگش نه تنها آقای بختیاری، بلکه فرشته و پرینازخانم و مادرش هم او را مورد لطف خود قرار داده بودند. حالا آسمان هم کار بزرگش را انجام داده بود و هم حساب بانکی اش اینقدر موجودی داشت که به سفر دلخواهش برود. اما ... حالا دلش اسیر بود. حتی فکر یک هفته ندیدن فرّخ را هم نمی توانست بکند. فرّخ تقریباً هرروز از مسافرتش می پرسید و پیشنهادات تازه می داد. آسمان در صحبت همراهیش می کرد و حسابی گرم می گرفت، اما همین که نگاهش به عمق آن چشمهای خاکستری می رسید، باز درمی یافت که نمی تواند برود.

 

هنوز یک ماه نشده بود که فرّخ سر کار می رفت. آن روز سر نهار بین آسمان و آقای بختیاری نشسته بود و با سروصدایی عمدی غذا می خورد. هنوز هم چندان خوش اشتها نبود. برای دلخوشی پرینازخانم هر لقمه را به ضرب سالاد و ترشی و سبزی خوردن پایین می داد و کلی تعریف می کرد. هرچند حرف زدن هم برایش به اندازه ی غذاخوردن عذاب آور بود.

_: آسمان اون سالادو به من بده. عجیب چاشنیش خوشمزه اس.

پرینازخانم لبخندی زد و گفت: آسمان درست کرده.

فرّخ ابرویی بالا برد و پرسید: جدی؟! آسمان تو از این کارام بلدی؟

آسمان که آن روز اصلاً حوصله نداشت، بدون این که نگاهش کند، به خشکی گفت: من از هر انگشتم هزار تا هنر می ریزه. خب که چی؟

بلافاصله خودش از رو رفت. زیر چشمی نگاهی به جمع انداخت تا تاثیر لحن بی ادبانه اش را ببیند. پرینازخانم عکس العملی نشان نداد. اما آقای بختیاری با خوشرویی گفت: بر منکرش لعنت!

فرشته گفت: البته!

فرّخ گفت: د نشد. اینجا خیلی طرفدار داری. اینجوری نمیشه کل کل کرد.

پرینازخانم پرسید: حالا چرا اذیتش می کنی؟ کم بهت محبت کرده؟

_: نه. ولی بالاخره باید جوابشو بدم.

_: اینجوری؟

_: چه فرقی می کنه مادر من؟

_: یعنی چی چه فرقی می کنه؟

آقای بختیاری گفت: بسه دیگه. فرّخ باید یه سوغاتی حسابی برای آسمان بیاری.

پرینازخانم با تعجب پرسید: سوغاتی؟

آسمان قاشقی را که تا نزدیک دهانش برده بود، توی بشقاب گذاشت. احساس دل آشوبه می کرد. به سختی آب دهانش را قورت داد.

فرّخ توضیح داد: دارم چند روزی میرم تهران. یه سفر کاری.

فرشته با شگفتی پرسید: تنها؟

فرّخ تایید کرد: تنها.

پرینازخانم با خوشحالی گفت: خدایا شکرت.

فرّخ نگاهی به آسمان انداخت و گفت: چقدر دلش می خواست از شر من خلاص بشه!

آقای بختیاری خندید.

آسمان به سختی نفسی کشید و سعی کرد قبل از آن که بیش از آن جلب توجه بکند، غذایش را تمام کند.

بالاخره همه غذایشان را خوردند. فرشته سر کارش برگشت. آسمان هم توی نشیمن مشغول تکان دادن گهواره ی گلبهار شد. گوشش به صدای در بود که فرّخ هم سرکارش برود، ولی نرفت.

گلبهار که خواب رفت، از جا کنده شد. پشت در اتاق فرّخ ایستاد. بغضش را فرو داد و ضربه ای به در زد.

فرّخ گفت: بیا تو.

وارد شد. فرّخ پشت میز کارش نشسته بود و از روی صفحه ی مانیتور لپ تاپش چیزی روی کاغذ یادداشت می کرد. بدون این که سر بلند کند، گفت: بشین.

آسمان پیش آمد و لب اولین مبل نشست. فرّخ پرسید: چرا پکری؟

_: چیزیم نیست.

_: آرمان رفت سر خونه زندگیش؟

_: هنوز نه. حقوقش اونقدی نیس بتونه جایی رو اجاره کنه. ثمینه هم اصلاً حقوق نداره. در راه خدا کار می کنه.

_: باهم خوبن که؟

_: بد نیستن. میرن میان... معمولی.

_: مشکل تو چیه؟ سر نهار می خواستی منو بزنی!

_: من نمی خواستم شما رو بزنم. فقط... فقط یه کم بی حوصله ام. همین.

فرّخ تکرار کرد: فقط همین.

کاغذ را کناری گذاشت. میز را گرفت و برخاست. هنوز به زحمت راه می رفت. جلو آمد، روی مبل نشست و پرسید: چی شده؟

آسمان تمام جسارتش را جمع کرد. سرش پایین بود. با صدایی که به سختی بالا می آمد، پرسید: میشه... ازدواج کنیم؟

فرّخ لبخندی زد و پرسید: خواب نما شدی؟

آسمان با تردید سری به نفی تکان داد.

_: این جزو برنامه ی درمانیته؟

آسمان به سرعت گفت: نه.

_: پس چی؟

_: این آرزوییه که این روزا بیچاره ام کرده.

فرّخ خنده ای کرد و گفت: خب قبل از این که بیچاره بشی می گفتی.

آسمان سر بلند کرد و به دنبال جواب نگاهش کرد. فرّخ با مهربانی نگاهش کرد و پرسید: آخه من پیرمرد موسفید بداخلاق، چه لطفی دارم که شدم آرزوت؟

آسمان سر به زیر انداخت و با ناراحتی تصحیح کرد: موهاتون نقره ایه. رنگ چشماتون.

این بار فرّخ بلند خندید و گفت: من اینقدر جذاب بودم و خودم نمی دونستم؟

آسمان به سختی جلوی ریزش اشکهایش را می گرفت. انگشتهایش را با حالتی عصبی در هم گره می کرد و باز می کرد.

فرّخ بعد از چند لحظه با ملایمت گفت: آروم باش آسمان. این شدنی نیست، خودتم می دونی.

اشکهای آسمان روی دستهایش چکیدند. بدون این که سر بلند کند، با صدایی که می کوشید بغض آلود نباشد، جواب داد: شدنی نیست، چون من لیاقت شما رو ندارم. دوسم ندارین.

فرّخ آهی کشید و به عقب تکیه داد. با ناراحتی گفت: معلوم هست چی داری میگی؟ اونی که لیاقت نداره منم، نه تو. تو از سر من زیادی. هم جوونی، هم خوشگلی، هم سالم هم مهربون. چیزی کم نداری که بیای بشی زن یه پیرمرد.

آسمان سر بلند کرد و این بار با چشمهای خیس و صدای بغض آلود، گفت: شما پیرمرد نیستین.

فرّخ با تمسخر تایید کرد: آره من خیلی جوونم!

بعد از چند لحظه ادامه داد: آخه یه ذره منطقی باش! من چطور جواب محبتاتو اینجوری بدم؟ تو داری احساسی قضاوت می کنی. خونوادت چی میگن؟ نمیگن یارو از موی سفیدش، نه ببخشین نقره ایش خجالت نکشیده پا شده اومده خواستگاری؟

آسمان با ناراحتی گفت: این که موهاتون نقره ایه که تقصیر شما نیست، اینقدر می کوبینش تو سر من!

فرّخ خنده ی تلخی کرد و گفت: معذرت می خوام. من نمی خواستم موهای نقره ایمو بکوبم تو سر تو. در واقع اگر اون تصادف پیش نیومده بود، به این زودی موهام سفید نمیشد. ولی این فقط یه مثاله. من شونزده سال از تو بزرگترم.

آسمان سر به زیر انداخت و افزود: و به من علاقه ندارین.

فرّخ به تندی گفت: چرا مزخرف میگی آسمان؟ من با این اخلاق سگیم، اگه دوستت نداشتم حتی یه لحظه هم تحملت نمی کردم. چه دلیلی داشت که هیچ وقت بیرونت نکردم؟

مکثی کرد و با ملایمت ادامه داد: ولی حرف من این نیست آسمان. من هم بداخلاقم، هم سنم زیاده و هم... سالم نیستم. تو عاشق بچه هایی... و من بچه دار نمی شم.

_: اینو می دونستم.

_: می دونستی؟! کی بهت گفته بود؟

_: فرشته. همون اوائل. می خواستم از گذشته تون بدونم که بتونم بهتون کمک کنم.

_: چه خوب! دیگه چی بهت گفت؟

_: این که عاشق همکلاسی تون بودین و به اصرار خانواده ازش گذشتین و با همسر سابقتون ازدواج کردین.

_: با تمام این احوال، هنوزم می خوای با من ازدواج کنی؟

_: مگر این که شما هنوز به همکلاسیتون علاقمند باشین.

_: یعنی بهانه از این خنده دارتر پیدا نکردی؟ هم من بعد از اون ماجرا ازدواج کردم، هم اون. تا جایی که خبر داشتم زندگی خوبیم داشت.

_: خب؟

_: به جمالت! مشکل اصلی سر جاشه. من هرگز بچه دار نمیشم. منطقی باش و درست فکر کن.

_: من آرمان نیستم و بچه همه ی زندگیم نیست.

_: اینقدر شعار نده آسمان! تب و تاب عاشقی اونم با این اخلاق نحس من خیلی زود فروکش می کنه و بعد... واقعیت برات چنگ و دندون می کشه.

_: شما خیلی قشنگ فلسفه می بافین. ولی کافی بود که بگین دوسم ندارین.

_: اگه دوستت نداشتم...

آسمان حرفش را قطع کرد و گفت: آره منو راه دادین. ولی خانوادتون نه. من بودم و رفیع. به رفیع هم به اندازه ی من علاقه دارین، درسته؟

_: چرا مزخرف میگی؟ اگه نمی ذاشتم رفیع بیاد که از گشنگی می مردم!

_: مگه این آرزوتون نبود؟ خودتون خواستین که کمکتون کنم که زودتر خودتونو خلاص کنین.

_: آره... گفتم. آخه دلم نمی خواست خوب بشم. خوب شدنم مساویه با از دست دادن تو. تو هم دلت نمی خواست خوب بشم. هر پیشرفتم ناراحتت می کرد. تا حالا می گفتم خیالاتی شدم. پیشرفت من ربطی به ناراحتی تو نداره. دلت از جای دیگه پره. از آرمان یا هرچی. ولی حالا می دونم که اشتباه نکردم. ولی این اجتناب ناپذیره. نمیشه. من این کارو نمی کنم. بذار تو اوج تموم بشه. بدون دلخوری.

آسمان به عقب تکیه داد و ناباورانه نگاهش کرد. فرّخ گفت: اگر می خوای با فرشته حرف می زنم. میگم یه پرستار دیگه پیدا کنه. یا این که روزا گلبهار رو بیاره خونتون. اینجوری دیگه با من روبرو نمیشی و .... از دل برود هر آن که از دیده برفت.

آسمان نگاهش را از اون برگرفت و گفت: بهش بگین یه پرستار دیگه پیدا کنه. از قول من... با پرینازخانم، مادربزرگتون، فرشته و شوهرش، و آقای بختیاری خداحافظی کنین.

به زحمت از جا برخاست و بدون خداحافظی از خود فرّخ بیرون رفت. فرّخ نه حرفی زد و نه مانع رفتنش شد.

 

توی نشیمن چند لحظه سر پا کنار گهواره ی گلبهار نشست و اشک ریزان نگاهش کرد. دست کوچکش را به نرمی بوسید. یک بار دیگر گهواره اش را تکان داد و برخاست.

کیفش را برداشت. برای آخرین بار نگاهی به اطراف انداخت؛ اشکهایش را پاک کرد. سر به زیر انداخت و بی سروصدا بیرون رفت.

 

عصر فرشته تلفن زد. با حیرت پرسید: آخه چی شده آسمان جون؟ اتفاقی افتاده؟

_: نه. فقط یه کم... خسته ام.

_: یعنی چی؟ خب استراحت کن. یه هفته، ده روز، بعد بیا.

_: نمی تونم.

_: حقوقت کمه؟

_: نه نه. اصلاً مشکلم این نیست.

_: مشکلت چیه؟ با فرّخ حرفت شده؟

_: نه. گفتم که... خسته ام.

_: ولی من روی کمکت حساب کرده بودم.

_: می دونم. معذرت می خوام. حاضرم خسارتشو بپردازم.

_: این چه حرفیه؟ خودت می دونی چقدر برای هممون عزیزی!

_: شما محبت دارین. اجازه بدین دیگه نیام. خواهش می کنم اصرار نکنین.

_: باشه. اصرار نمی کنم. ولی اینجا خونه ی خودته. برای کار نه... ولی خوشحال میشیم گاهی سر بزنی. مامان و بابا خیلی بهت سلام می رسونن.

_: از قول من سلام برسونین.

_: حتماً.

 

به خانواده اش هم همین را گفت. فقط گفت خسته ام. ولی به خود اجازه نداد بیش از آن عزاداری کند. از صبح روز بعد همراه آرمان و ثمینه به موسسه ی حمایت از کودکان بی سرپرست رفت و به پیشنهاد مدیره ی موسسه مشغول درس دادن زبان انگلیسی به بچه ها شد.

آرمان عاشق پسرکی چهار پنج ساله شده بود. او را پسرم صدا می کرد و دائم داشت در مورد هوش سرشار پسرش داستان سرایی می کرد. ثمینه هم میلاد را دوست داشت. صحبتهایش را کردند. قرار شد هروقت خانه اجاره کردند، سرپرستی میلاد را به عهده بگیرند.

میلاد انگیزه ای شد برای کارکردن هرچه بیشتر آرمان. اینجا و آنجا، هر جا پیشنهادی می یافت با کمال میل به دنبالش می رفت و گاهی تا دیروقت شب کار می کرد. ثمینه هم از هیچ کمکی کوتاهی نمی کرد. نزدیک عید نوروز بود که بالاخره موفق شد آپارتمانی اجاره کند و با کلی تعهد و امضا و دوندگی سرپرستی میلاد را تا مدت معینی به طور موقت و بعدها دائمی به عهده بگیرد.

 

سال نو برای آسمان رنگ و بویی نداشت. روزهای تعطیل نوروز هم به موسسه می رفت. تلاش می کرد که به هیچ کدام به طور خاص دل نبندد. فقط میلاد بود که از وقتی که به خواسته ی آرمان، عمه صدایش می کرد، کمی با بقیه فرق داشت. کمی نه بیشتر.

 

دو سه خواستگار هم داشت که همه را بدون مکث رد کرد. ندیدن فرّخ نه تنها باعث آرامشش نشده بود، بلکه این روزها بیشتر از همیشه دلتنگش بود.

 

روز سوم عید بود. وقتی از موسسه برگشت، مادرش با لحن آشنایی گفت: بشین می خوام باهات حرف بزنم.

_: وای مامان خواهش می کنم. من خیلی خسته ام. اصلاً من نخوام شوهر کنم کی رو باید ببینم؟

_: خیلی خب شوهر نکن. فقط بذار ببیننت.

_: برای چی؟

_: تو چند ماه اونجا کار کردی. بهت عادت کردن. بعد یه دفعه بدون هیچ توضیحی رفتی. این روزام که گویا جواب تلفن هیچ کدومشون رو نمی دی.

_: در مورد چی حرف می زنین؟

_: پرینازخانم زنگ زد. گفت برای امر خیر می خوایم مزاحم بشیم. گفتم آسمان این روزا حالش خوب نیست. هیچ کس رو قبول نمی کنه. گفت انگار از ما هم دلخوره. اگر اجازه بدین برای رفع دلخوری خدمت برسیم.

آسمان با حیرت پرسید: خب شما چی گفتین؟

_: گفتم بیان. تو هم هر مشکلی داری دلیل نمیشه که باهاشون روبرو نشی. بیا بشین حرف بزن و مشکلتو حل کن. اصلاً شاید تو اشتباه کرده باشی. یهو به قهر زدی بیرون و هیچ توضیحی هم ندادی. اونا حق دارن بدونن تو از چی ناراحتی.

_: من از اونا ناراحت نیستم. از هیچ کدومشون. مامان من با خودم مشکل دارم.

_: اینو به خودشون بگو. این چند وقت بارها پرینازخانم و آقای بختیاری زنگ زدن احوالتو پرسیدن. هربارم خواستم بهت بگم گفتن مزاحمت نشم. گفتن اگر می خواستی خودت جواب تلفنشونو می دادی. من که شرمنده شدم.

آسمان مات نگاهش کرد. بالاخره پرسید: حالا کی میان؟

_: عصری. ساعت پنج. بهتره یه دوش بگیری و حاضر شی. خیلی فرصت نداری.