X
تبلیغات
رایتل

لبخندی به رنگ امیدواری (7)

شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 12:14 ق.ظ

سلاممممممم

نیمه شبتون بخیر. طاعات و عباداتتون قبول. التماس دعا


عرض به حضور انورتون که انتهای پست قبل سردردم اوج گرفت و همچین درهم برهم تموم شد. حالا دو تا پاراگراف آخرش حذف شدن و به جاش دو خط اضافه شد. یادم رفت قرمزشون کنم. با این حال اگر دلتون خواست نگاهی بندازین.


سبز نوشت: سردردم خدا رو شکر بهتره. فقط یه ردی ازش مونده. 


قرمز نوشت: چند روزه ای دی اس ال قطعه. اینقده دردناکههههههه!



وقتی کمی حالش بهتر شد برخاست و موبایلش را برداشت. عجیب آن که هنوز سالم بود! دوباره روی یکی از مبلهای مخملین زرشکی نشست و با پرینازخانم تماس گرفت. پرینازخانم با هیجان پرسید: موفق شدی عزیزم؟

در حالی که می کوشید صدایش عادی باشد، جواب داد: بله ما صبحانه رو تو حیاط خوردیم.

پرینازخانم جیغی از شعف کشید و گفت: مامان صبحونه رو تو حیاط خورده!

آسمان صدای ابراز خوشحالی مادربزرگ فرّخ و تشکراتش را هم شنید و پرینازخانم هم آنها را دوباره برایش تکرار کرد. بالاخره گوشی را گذاشت، در مبل فرو رفت و پاهایش را توی شکمش جمع کرد. در مورد حرف زدن فرّخ چیزی نگفته بود، چون خودش هم مطمئن نبود درست شنیده باشد.

داشت خوابش می برد، که صدای ورود پرینازخانم را شنید. هنوز گیج بود. نمی توانست عکس العمل سریعی نشان بدهد. نگاهش روی فنجانهای قهوه ثابت مانده بود. پرینازخانم داشت دنبالش می گشت.

_: آسمان جون؟

اتاق نشیمن را گشت و با دیدن در باز مهمانخانه به آنجا آمد. گلبهار هم در آغو شش بود. آسمان برخاست و با دستپاچگی سلام کرد.

_: سلام عزیزم. اینجایی؟

نگاهش دور اتاق چرخید و روی فنجانهای قهوه ثابت ماند. آسمان توضیح داد: بعد از صبحانه براشون قهوه درست کردم.

پرینازخانم آرام گفت: دکتر میگه عصبیش می کنه.

_: ولی حالشون خوب بود.

_: قهوه فرانسه خیلی دوست داره. دستگاهشو خودش برام خرید.

آسمان سینی را برداشت و گفت: نمی دونستم.

 

شیرینی خوری را هم برداشت. احساس می کرد پرینازخانم خیلی خوشش نیامده است که او اینقدر با پررویی قهوه درست کرده و توی پذیرایی در کنار فرّخ نوشیده است.

شیرینی ها را دانه دانه توی ظرف قبلی گذاشت و به یخچال برگرداند. با خودش گفت: تو اینجا چکار می کنی؟ کار امروزت چه معنی داشت؟ مطمئنی نظر عصمت در باره ات درست نیست؟

 

به نشیمن برگشت. کنار گلبهار نشست. نمی دانست خیال می کند یا واقعاً پرینازخانم مثل روز اول سرسنگین شده بود؟

ولی هرچه بود سر نهار، فرشته و آقای بختیاری حسابی از دلش درآوردند و کلی تحویلش گرفتند. آسمان چندان اشتها نداشت، ولی به اصرار فرشته چند لقمه خورد و رفت تا نهار فرّخ را حاضر کند. کمی سینی را آراست و مرتب کرد.

عصمت پرسید: چته؟ اونجوری که می خوای تحویلت نمی گیره؟

آسمان سر بلند کرد. چشمهایش شعله می کشید. طوری به عصمت خیره شد که عصمت بعد از چند لحظه گفت: خب... من... منظوری نداشتم.

آسمان سینی را برداشت و بدون جواب بیرون آمد. نفس عمیقی کشید که توی هال قیافه اش عادی باشد. بالاخره از هال گذشت و پشت در اتاق فرّخ رسید. ضربه ای به در زد. وارد شد. بدون حرف سینی را روی میز جلوی مبل گذاشت و خواست برگردد.

فرّخ روی ویلچرش کنار پنجره نشسته بود. به طرف او چرخید و پرسید: نمی شینی؟

آسمان لبش را گزید. چند لحظه نگاهش کرد و سر به زیر انداخت. فرّخ جلو آمد. با کمی تلاش روی مبل نشست و نگاهی به سینی انداخت.

آسمان دستهایش را روی پشتی مبل خالی جلویش قفل کرد و با لحنی عصبی گفت: فکر می کنم دیگه به کمک من احتیاجی ندارین. اگر فقط کمی تلاش کنین می تونین راه برین و دوباره زندگی عادیتونو از سر بگیرین.

فرّخ سر برداشت و پرسید: تو بیشتر از آرمان دلخوری یا از حرف زدن من؟

آسمان با صدایی لرزان پرسید: حرف زدن شما؟ خیلی وقته که دارم تلاش می کنم که شما به حرف بیاین.

_: پس چرا ناراحتی؟

_: من ناراحت نیستم.

_: ببین درسته که من روانیم، اعصاب ندارم، مدت زیادی حرف نمی زدم و خیلی چیزای دیگه. ولی احمق نیستم. چی شده؟

آسمان پشتی مبل را بیشتر فشرد. همانطور که چشم توی چشمان سرد و خاکستری فرّخ دوخته بود، سرش را به طرفین تکان داد و گفت: هیچی.

_: بشین.

_: نه باید برم. الان فرشته میره. باید پیش گلبهار بمونم.

فرّخ سری به تایید تکان داد و گفت: باشه. برو. من صبرم زیاده.

آسمان با کنایه گفت: کاش تو راههای بهتری مصرفش می کردین.

_: به من درس زندگی نده.

آسمان شانه ای بالا انداخت و گفت: باشه. خداحافظ.

_: خداحافظ.

 

در را که باز کرد، فرشته عقب کشید. آسمان با تعجب نگاهش کرد و سعی کرد قبل از آن که فرّخ، فرشته را ببیند در را ببندد. فرشته با شادی جلوی دهانش را گرفت تا بلند نخندد. وقتی به هال برگشتند، پرسید: تو چرا نگفتی فرّخ حرف می زنه؟

نگاه آقای بختیاری و پرینازخانم هم با تعجب به طرفش برگشت. آسمان گیج و گرفته گفت: برای این که همین الان حرف زدن.

_: خب اون چی گفت؟

_: مگه نشنیدین؟

_: نه بابا یواش حرف می زد. فقط صداشو تشخیص می دادم. نفهمیدم چی گفت.

آسمان سری تکان داد و گفت: هیچی از این که از اتاقشون آوردمشون بیرون دلخور بودن.

فرشته با شادی گفت: و به جای ظرف شکستن و عصبانیت، حرف زده! آسمان تو فوق العاده ای!

در آغو شش کشید و داد زد: بابا باید یه هدیه ی عالی برای آسمان بخریم! چی دوست داری آسمان جون؟

آقای بختیاری با خوشروئی گفت: البته.

پرینازخانم هم با لبخند سری به تایید تکان داد. آسمان آهی کشید و گفت: خیلی لطف دارین.

پرینازخانم گفت: خوب فکراتو بکن، بختیاری همیشه اینقدر دست و دلباز نیست!

_: اه... خانم! بشکنه این دست که نمک نداره.

فرشته با لبخند گفت: خدا نکنه باباجون! بابای من خیلیم دست و دلبازه.

آسمان لبخند زنان نشست. ولی در دلش غوغا بود. کم کم دورش خلوت شد و فرصتی برای فکر کردن یافت. فرشته رفته بود و آقای بختیاری و پرینازخانم هم به اتاقشان رفتند. آسمان در حالی که صندلی گلبهار را تکان میداد تا بخوابد، سعی می کرد افکار درهم و برهمش را سامان ببخشد، اما نمیشد.

 

عصر وقتی به خانه برگشت، مامان تنها بود. آسمان نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: بابا کجاست؟

_: رفته خرید. آرمانم یه پیشنهاد کار داشت. رفته ببینه چی میشه. دعا کن طرفین راضی باشن.

_: انشااله. چه پیشنهادی؟

_: نمی دونم دقیقاً. گفت آموزش کامپیوتر.

آسمان سری تکان داد و گفت: خوبه. آرمان اگه اعصاب داشته باشه، معلم خوبیه.

مامان با لحنی گرفته تایید کرد: اگه داشته باشه.

آسمان کنارش نشست. دست دور بازوهایش حلقه کرد، گونه اش را بوسید و گفت: همه چی درست میشه مامان. من دلم روشنه.

مامان دستش را گرفت و به آرامی گفت: خدا کنه. دخترک تو در چه حاله؟

آسمان خندید. اما ناگهان غرق فکر شد. یادش نمی آمد این روزها گلبهار چه کار تازه ای کرده بود. اصلاً گلبهار به چشمش نیامده بود. هرچه بود تصویر فرّخ بود و نگاه سرد خاکستری اش.

مامان پرسید: طوری شده؟

آسمان برخاست و به سرعت گفت: نه نه هیچی. میرم لباسمو عوض کنم.

_: آسمان؟!

آسمان با نگاه یک بچه ی گناهکار برگشت. دنبال توضیحی قانع کننده می گشت که بالاخره پیدا کرد. با ناراحتی گفت: امروز آرمان تلفن زد. می گفت زنگ بزنم به ثمینه و بگم ازش شکایت نکنه.

مامان با ناراحتی سر به زیر انداخت. آسمان با پریشانی پرسید: آخه چرا این کارو کرد؟ یادش رفته روزای عاشقیشو؟ به این راحتی فراموش کرد که برای ثمینه می مرد؟!!

رو گرداند و به اتاقش رفت. در را پشت سرش بست و به در تکیه داد. اما همین که صدای جا افتادن زبانه ی در را شنید، تصویر آرمان پر کشید و دوباره آن نگاه نافذ خاکستری برگشت. آسمان سرش را به شدت تکان داد تا آن تصویر مهاجم را از ذهنش دور کند، اما نتوانست. به آرامی از در جدا شد و روی تخت افتاد. چشمانش را که می بست تصویر واقعی تر میشد، چشمانش را باز کرد، اما روی سقف سفید فقط او را میدید.

ناگهان داد زد: بسه دیگه!

 مامان در اتاق را باز کرد و با نگرانی پرسید: چی شده؟

تصویر محو شد. آسمان لب تخت نشست و گفت: هیچی. ببخشید. حالم یه دفعه بد شد. خودم خسته ام، این آرمانم بدجوری اعصابمو بهم ریخته.

مامان لبهایش را بهم فشرد. بعد از چند لحظه گفت: پاشو یه دوش بگیر. تا بیای یه جوشونده برات آماده می کنم.

_: ممنون.

مامان که از در بیرون رفت، آسمان پوزخندی زد و زمزمه کرد: یه جوشونده هم بدین آرمان. بی زحمت یکی هم برای فرّخ درست کنین.

 

دوش گرفت و بیرون آمد. روی میز آشپزخانه جوشانده ی آرام بخش انتظارش را می کشید. نشست. گیج و منگ به بخار روی فنجان چشم دوخت.

بابا با کیسه های میوه از راه رسید. آسمان به آرامی سلام و علیک کرد. چند دقیقه بعد آرمان هم رسید. مامان یک ظرف میوه آماده کرد و همگی توی هال نشستند، تا از نتیجه ی مصاحبه ی آرمان مطلع شوند.

 

آرمان با خوشحالی گفت: همه چی خوب بود. البته حقوقش زیاد نیست. ولی کار خوبیه. یه موسسه ی خصوصی حمایت از بچه های بی سرپرسته. اخیراً یه آدم خیّر یه مقدار پول در اختیارشون گذاشته تا برای بچه ها کامپیوتر بخرن و یکی رو استخدام کنن که کار کردن باهاشو یادشون بده. از قضا دوستم عماد با این مدیره ی موسسه آشناست و منو معرفی کرده. جالبترین قسمت کار اینه که کامپیوترا رو باید خودم بخرم و برنامه بریزم و از این نظر حسابی دستم بازه. ولی وقتم کمه. گفتن تا یه هفته دیگه باید همه چی حاضر باشه. و اِلا کار رو به من نمیدن. می خوان از اول مطمئن باشن که با آدم وقت شناسی طرفن.

آسمان سرش را خاراند و با پوزخند گفت: وقت شناس!

آرمان با عصبانیت به طرفش چرخید و پرسید: تو می تونی ظرف یک هفته ده تا کامپیوتر رو بخری و آماده کنی؟ اونم کامپیوتر با شرایط و برنامه های خاص برای بچه ها.

_: من نه. ولی ثمینه می تونه کمکت کنه.

آرمان سر به زیر انداخت و با دلخوری گفت: حرفشم نزن.

_: اگه کمکت نکنه کار رو از دست میدی.

_: به درک! سکه های اونه که زمین می مونه.

_: خب بذار بیاد کمکت.

_: لازم نیست. دوستایی دارم که خیلی بهتر به دادم می رسن.

آسمان خواست جوابی بدهد که مامان آرام روی زانویش زد و به بهانه ی آماده کردن شام خواست تا به بحث خاتمه بدهد.

 

سر میز شام آسمان با غذایش بازی می کرد. تمام تلاشش این بود که فکرش را از فرّخ دور کند، در نتیجه با تمام قوا روی کار جدید آرمان متمرکز شده بود. کار در یک موسسه ی حمایت از کودکان بی سرپرست! وسوسه کننده به نظر می رسید. آسمان عاشق بچه ها بود.

 

شب خوب نخوابید و صبح برای اولین بار خواب ماند. با صدای زنگ در از خواب پرید. مامان جواب داد. بعد در اتاقش را باز کرد و با تعجب پرسید: تو هنوز خوابیدی؟ رفیع دم دره!

آسمان از جا پرید. ولی غیر از خواب ماندن خودش، همه اتفاقات دیگر هم دست به دست هم داده بودند، تا دیر برسد. از شلوارش که دکمه اش پرید، تا مانتوی اتو نشده و در دستشویی که گیر کرده بود و باز نمیشد.

بالاخره بعد از بیست دقیقه نفس نفس زنان به ماشین رسید. رفیع غرغرکنان گفت: ساعت خواب!

آسمان آهی کشید و گفت: معذرت می خوام.

آن روز رفیع علاوه بر نان سفارشی صبحانه ی فرّخ، برای پرینازخانم هم می بایست نان بخرد. نانوایی شلوغ بود. رفیع باز با غر و لند گفت: اینقدر معطل کردین که نونواییم شلوغ شد.

آسمان جوابی نداد. رفیع پارک کرد و رفت توی صف نان ایستاد. بالاخره بعد از سه ربع ساعت با ده تا سنگک داغ برگشت. نانها را توی ماشین گذاشت و گفت: خانم ده بار زنگ زده. باورش نمیشه صف نون اینقدر طولانی بشه. میگم خانم سنگکه دیگه! نون ماشینی که نیست.

 

بالاخره با کلی تاخیر رسیدند. آسمان مستقیم به آشپزخانه رفت تا صبحانه ی فرّخ را آماده کند. بازهم سنگ تمام گذاشت و سینی را به زیبایی آراست تا از طعنه های فرّخ در امان باشد.

به هال که رسید، سینی را روی میز گذاشت. توی دستشویی پرید و به سرعت کمی آرایش کرد تا سر حال به نظر برسد. امروز نمی خواست بهانه دست فرّخ بدهد.

پشت در اتاقش ایستاد. دو سه ضربه ی آهنگین به در نواخت. مکث کرد. جوابی نیامد. وارد شد با لحن شادی که قبلاً سلام می کرد، بلند گفت: سلام. صبح بخیر.

فرّخ روی تختش دراز کشیده بود و هنوز کت پیژامه به تن داشت. نگاهش کرد و گفت: سلام.

_: اینقدر دیر اومدم که ناامید شدین رفتین خوابیدین. نه؟ بفرمایین. صبحونه حاضره.

فرّخ ساعدش را روی پیشانیش گذاشت و پرسید: تو آشپزخونه مسکّن پیدا میشه؟

آسمان که داشت چای می ریخت، با تعجب سر بلند کرد و پرسید: چی شده؟ سردردین؟ حتماً قندتون افتاده.

میز را کنار تختش گذاشت. سینی را روی میز گذاشت و گفت: صبحونتونو بخورین. با شکم خالی بهتون مسکّن نمیدم.

یک لقمه آماده کرد و به طرفش گرفت. فرّخ دستش را از روی صورتش برداشت. نگاهش پر از درد بود. لقمه را گرفت و پرسید: اینو بخورم بهم مسکّن میدی؟

آسمان خندید و گفت: آره! تازه بعدشم اجازه میدم برین بازی!

روی پاشنه اش چرخید و در حالی که به طرف در می رفت، گفت: برم ببینم چی پیدا می کنم.

توی آشپزخانه دو سه جور مسکّن پیدا کرد. همه را برداشت و به اتاق فرّخ برگشت. برایش آب ریخت و با قرصها کنار دستش گذاشت. ولی فرّخ دستش را از روی صورتش برنداشت.

آسمان یک صندلی پیش کشید و کنار تخت نشست. نگاهی به قرصها انداخت و پرسید: چی می خورین؟ سردردین؟

_: تو فقط سرت درد می گیره؟

دستش را برداشت و ورقه ی قرص را گرفت. چشمانش را ریز کرد و سعی کرد روی هرکدام را بخواند.

آسمان که تصمیم گرفته بود شاد باشد، با بیخیالی خندید و گفت: نه گاهیم دلم درد می گیره.

فرّخ تبسم دردآلودی به لب نشاند و یکی از قرصها را درآورد.

آسمان گفت: این دردتون چقدر سرّیه!

فرّخ نیم خیز شد. در حالی که به زحمت کمی آب می نوشید، پوزخندی زد و گفت: سرّی؟ نه سرّی نیست. دیروز یه نفر بهم پیشنهاد آب درمانی کرد.

ابروهای آسمان بالا رفت. با تعجب پرسید: خب؟

_: نصف شب هوس شنا کردم.

_: عالیه! یخ زدین.

_: آب گرم بود ولی باد میومد. بماند که بدون کمک با چه بدبختی ای از رو ویلچر افتادم تو آب و بعدم دوباره سوار شدم. تازه می خواستم سر و صدا نکنم کسی بیدار نشه.

_: این لجبازیتون منو کشته!

فرّخ دوباره تاق باز دراز کشید و چشم به سقف دوخت. بعد از چند لحظه گفت: عملیات موفقیت آمیزی بود، ولی دارم از پادرد میمیرم. این عضله های از کار افتاده اصلاً تحمل سرما رو ندارن.

_: خب روزا برین تو آب! سر ظهر. به رفیع میگم بیاد کمکتون.

_: امروز نه.

_: باشه. فردا. ولی جدی سعی کنین. طوریتون که نیست. خیلی بدتر از شما با اراده راه افتادن. این اراده ی پولادین شمام که صخره رو نرم می کنه. چهار تا عضله ی تنبل شده که چیزی نیست.

_: اراده ی پولادین، لجبازی یا هر اسمی که روش بذاری تو شکستیش. می بینی که دارم حرف می زنم و از اتاقم بیرون اومدم.

_: تازه امروز می خوام براتون مهمون بیارم.

_: نه امروز نه. درد دارم چرا نمی فهمی؟

_: فقط پرینازخانم.

_: منو تو محاصره ی احساسی نذار. مامان بیاد می خواد هزار تا دوا درمون بکنه. حوصله ندارم. میریزم بهم.

_: خب بهش نمی گیم. مسکّن که اثر کرد بشینین رو صندلیتون. فقط چند دقیقه میگم بیاد. بعد دوباره می تونین استراحت کنین.

_: اذیت نکن آسمان.

_: پس گلبهار رو میارم.

_: اوه دیگه بدتر! حوصله ی ونگ زدن بچه اصلاً ندارم.

_: گلبهار خیلیم آرومه. اصلاً ونگ نمی زنه. تازه یه جوری قهقه می خنده که آدم به شوق میاد.

_: میشه قبل از این که این سینی رو با چاییهای داغش رو پاهات چپه کنم، بری بیرون؟

_: او هو! ترسیدم. بشینین چاییتونو میل کنین لطفاً. منم تا صبحونمو نخوردم هیچ جا نمیرم. از پریشب تا حالا مثل آدم غذا نخوردم. گشنمه.

آسمان این را گفت و با ولع مشغول خوردن شد. در این بین برای فرّخ هم لقمه می گرفت. فرّخ چند بالش زیر سرش گذاشت و فنجانش را به دست گرفت.

بعد از چند لحظه در حالی که به فنجانش چشم دوخته بود، پرسید: با بابا چقدر طی کردین سر خوب شدن من؟

آسمان هم از سوال متعجب شد و هم از لحنش. لقمه توی گلویش گیر کرد. به زحمت با یک جرعه چای آن را فرو داد و پرسید: منظورتون چیه؟

_: از این واضح تر نمی تونم بگم.

_: خب ما هیچ قراری باهم نذاشتیم. حتی بهم گفتن می خوان بهم جایزه بدن و هرچی می خوام بگم، ولی سقفشو معلوم نکردن.

فرّخ پوزخندی زد و گفت: پس سر کاریه.

_: نه آقا این چه حرفیه؟ آقای بختیاری اینجور آدمی نیست.

فرّخ جرعه ای چای نوشید و تایید کرد: نه نیست. تو این خونه همه خوبن، غیر ازمن.

_: این چه حرفیه!

فرّخ فنجان خالی را کنار سینی گذاشت. دستش را زیر سرش گذاشت و گفت: دیگه نمی خورم.

_: همین یه لقمه.

_: درست نگاه کن! من فرّخم نه گلبهار!

آسمان غش غش خندید و گفت: وای باید سرلاک خوردنشو ببینین، قربونش برم. دور دهنش که پر سرلاک میشه، می خوام درسته قورتش بدم!

_: نمی خوام ببینم. دیگه نمی خوام هیچی ببینم. اگر قول بدی کمکم کنی با یه تلفن تمام حساب بانکیمو به حسابت منتقل می کنم.

آسمان نگاهی به اطرافش انداخت و با لودگی پرسید: شال گردن دارین تو کمدتون؟

_: می خوای خفه ام کنی؟

_: نه بابا!! می خوام چشماتونو ببندم دیگه چیزی نبینین!

_: آسمان من دارم جدی حرف می زنم. من اعصاب دادگاه و زندان رو ندارم. قبل از اون داستان می خوام خودمو خلاص کنم.

_: ببخشید؟!

_: تو فقط قرصی رو که می خوام برام تهیه کن.

_: دادگاه و زندان برای چی؟

فرّخ دستش را از زیر سرش برداشت. سرش را توی بالش فرو برد و در حالی که با نگاه ترسناکی به سقف نگاه می کرد، گفت: به جرم قتل. همه منتظرن حالم خوب بشه تا رسماً محاکمه ام کنن.

آسمان عصبی خندید و گفت: قتل؟ محاکمه؟ اونا اگه می خواستن محاکمه تون کنن، ولتون نمی کردن این چند ماه آزاد باشین. هرچند خودتون خودتونو زندونی کرده بودین.

_: اونا می دونستن که من نمی تونم فرار کنم. پای رفتن ندارم.

_: شما اگر می خواستین خیلی قبل از این راه افتاده بودین. همه هم اینو می دونن.

_: سعی نکن منو تحریک کنی. واقعاً ارزش نداره که من برای راه رفتن تلاش کنم. راه برم که چی بشه؟ سریعتر برسم به چوبه ی دار؟ چار تا قرص می خورم، همینجا خلاص میشم.

_: شما واقعاً مرتکب قتل شدین؟

_: من نمی خواستم بمیره. اگر می خواستم بکشمش، از وسیله ای غیر از ماشینم که اینقدر دوسش داشتم استفاده می کردم. حیف اون ماشین بود که برای شقایق حروم کنم!

_: چه اتفاقی افتاد؟

_: داشتیم دعوا می کردیم، مثل همیشه. یکی یکی نقطه ضعفهایی که با تلاش بی وقفه طی دوازده سال ازم بدست آورده بود، از بایگانی بیرون می کشید و تو سرم می کوبید. یه قوطی یه لیتری آبمیوه هم دستش بود، که هروقت گلوش خشک میشد، یه قلپ می خورد و ادامه می داد. یه دفعه حالش بهم خورد. ترسیدم ماشینمو کثیف کنه. چشمم خورد به یه پارکینگ کنار جاده. یه تریلی هم اونجا بود. فکر می کردم وایساده. ولی درست وقتی که من با سرعت وحشتناکی سعی داشتم اونجا پارک کنم که شقایق پیاده شه، اونم داشت سعی می کرد که از پارک دربیاد. گوشه ی عقب سمت چپش، فرو رفت تو در طرف شقایق و همه چی تو یه دهم ثانیه تموم شد. بیهوش نشدم. اما مات مونده بودم. حتی درد پاهامم نمی فهمیدم. هیچی نمی فهمیدم. اولین فکری که از سرم گذشت این بود که آیا به عمد این کارو کردم؟ بعد بیهوش شدم. اولین حرفی که بعد از بهوش اومدن شنیدم این بود که شقایق رو کشتم. می دونم که اونا هرگز ازم نمی گذرن و منتظرن که حالم خوب بشه. ولی نمی خوام این لذت رو بهشون بدم. ترجیح میدم خودم خودمو خلاص کنم.

_: ولی اون یه اتفاق بود. اونا هم اینو می دونن. همه می دونن. کارد که دسته ی خودشو نمی بره. شما خودتونم تو ماشین بودین!

_: گفتن یارو دیوونه است. می خواست خودشم بکشه.

_: دیوونه که زندون و دادگاه نداره. نهایتش اگر جنون مسلم بشه می فرستن تیمارستان.

_: مگه نمی خواستن بفرستنم تیمارستان؟

_: به خاطر حبس کردن خودتون توی اتاق. نه به جرم قتل.

_: بذار بمیرم.

_: مگه از رو جنازه ی من رد بشین.

_: یه جنازه زیر پام هست. کافیه.

_: و چند تا پشت سرتون؟ پرینازخانم؟ آقای بختیاری؟ مادربزرگتون؟ فرشته؟ دوستاتون...

_: بسه دیگه. خاک سرده. همه فراموش می کنن.

_: اون طرف چی؟ خدا هم فراموش می کنه؟ از جرمتون می گذره؟

_: من نمیگم شقایق دیو بود و من فرشته. منم بالاخره بد بودم و این مجازاتمه.

_: میشه لطفاً اجازه بدین مجازاتتونو اون خالق عادل که ناظر بر همه چی بوده، معین کنه؟

_: همیشه فکر می کردم یه روزی بالاخره طلاقش میدم و میرم دنبال خوشبختیم. حالا که اینجوری رفته من دیگه پایی برای رفتن دنبال خوشبختیم ندارم.

آسمان با خشم نگاهش کرد و گفت: جمع کنین این ننه من غریبم بازی رو! مرد گنده و این اداها؟! چه مرگتونه؟ یه تن سالم دارین و یه خونواده که دوستتون دارن. می دونین چند نفر تو این دنیای بزرگ حسرت این دو تا رو دارن؟

فرّخ پوزخندی زد و گفت: هرکی خواست ارزونیش. بگو بیاد بگیره.

دست آسمان مشت شد و بی اراده پای چشم فرّخ نشست. پوست رنگ پریده اش خیلی زود کبود شد. آسمان ناباورانه به مشت خودش و به صورت فرّخ نگاه کرد.

فرّخ دستی به صورتش کشید و با تمسخر پرسید: شما خانوادگی دست بزن دارین؟

آسمان که ایستاده بود، تلو تلو خوران چند قدم به عقب رفت. خودش هم باور نمی کرد که دست روی او بلند کرده باشد. دوباره به دستش که حالا باز و بی حالت بود نگاه کرد.

برای اولین بار صدای خنده ی فرّخ بلند شد و گفت: بسه دیگه. آره زدی! ضرب دستتم بد نیست. بیدار شو دیگه.

آسمان با حیرت سر برداشت و پرسید: خوبین شما؟

_: خیلی وقته که به این خوبی نبودم. واقعاً چرا برات مهمه؟

آسمان دوباره به دستش نگاه کرد و گیج پرسید: چی مهمه؟

_: خوب شدن من. نگو جنبه ی مادی نداره و از این شعر و ورا.

_: نه نمی گم. من که از پول بدم نمیاد. کلیم امید و آرزو دارم. اولیش این بود که یه کار بزرگ بکنم. اگر شما خوب بشین، به این آرزوم می رسم.

فرّخ پوزخندی زد و پرسید: من یه کار بزرگم؟

آسمان جدی گفت: خیلی بزرگ. اگر حریف این لجبازی شما بشم، خودم به خودم مدال میدم.

_: بعد چی میشه؟

_: بعد اگه پول کافی گیرم بیاد، راه میفتم دنبال هدف بعدیم.

_: پس بهتره به بابا بگی جایزه بهت پول بده.

_: آره. اینجوری بهتره. هر قدر خواست میده، به شرطی شمام خوب شین.

_: باید ببینم هدف بعدیت ارزش خوب شدن داره یا نه؟

_: ارزش؟ نمی دونم. می خوام برم یه سفر اکتشافی. ولی اصلاً اصراری ندارم که خوب بشین. با غرغرویی مثل شما سفر زهرمار آدم میشه!

_: حالا کی خواست همراه تو بیاد؟ داشتیم در مورد هزینه هات صحبت می کردیم. کجا می خوای بری؟

_: خب هنوز مقصدمو معین نکردم. خیلی جاهاست که دوست دارم ببینم. من خیلی مسافرت نرفتم. خارج کشور که اصلاً نرفتم. دامنه های زاگرس و البرز و آلپ رو خیلی دوست دارم ببینم. غار کشف کنم، چشمه...

_: هیمالیا چطوره؟ نمی خوای از اورست بری بالا؟

_: بدم نیست. میاین بریم؟

_: نه مرسی. به فرض که اورستم فتح کنم. اون وقت چی؟

آسمان یک کوسن از روی مبل برداشت و دوباره نزدیک تخت برگشت. روی زمین چهارزانو نشست و آرنجش را روی زانویش گذاشت. سرش را به کف دستش تکیه داد و گفت: همراه خیلی ضدّحالی هستین! اصلاً دلم نمی خواد باهاتون برم. صد رحمت به آرمان!

_: راستی از آرمان چه خبر؟ امروز کبکت خروس می خونه.

_: یعنی مشخصه؟! آرمان کار پیدا کرده. اونم کجا؟ تو یه موسسه ی حمایت از کودکان بی سرپرست. قراره براشون کامپیوتر بخره و به بچه ها درس بده.

_: خوبه. تبریک میگم. منم برم سر کار دیگه غمی نداری.

_: البته. شغل شما چیه؟

_: مسافرت بین ویلچر و تخت و مبل. حقوقشم ای بد نیست. آب باریکه ای می رسه.

آسمان کوسن را به طرفش پرت کرد و گفت: خیلی بی مزه بود!

فرّخ کوسن را از روی صورتش برداشت و گفت: دست بزن نداشتی تا حالا.

آسمان خندید. برخاست و نگاهی از پنجره به حیاط انداخت. برگشت و پرسید: پاتون چطوره؟

_: هنوز یه کم درد می کنه.

_: میرم به رفیع میگم بیاد. چند دقیقه برین تو آب، بعدم با سشوار خوب پاهاتونو خشک کنین.

_: که چی بشه؟

_: که هیچی. من میگم و باید بشه.

بدون این که منتظر جواب بشود از اتاق بیرون رفت.

 

پرینازخانم در حالی که اشک می ریخت، از پنجره آبتنی کردن فرّخ را تماشا می کرد. آسمان روی زمین نشسته بود و با گلبهار بازی می کرد. فرّخ ربع ساعتی توی آب ورزش کرد و بعد با کمک رفیع به اتاقش برگشت.

ظهر وقت نهار آسمان بعد از این صحبتی با آقای بختیاری و پرینازخانم و فرشته کرد، دست خالی سراغ فرّخ رفت. فرّخ باز دراز کشیده بود و حالا از درد ناله می کرد.

_: این چه بلایی بود سرم آوردی آسمان؟ هر طورم بود دیگه اینقدر درد نداشتم.

_: پاهاتونو خوب خشک نکرد؟

_: چرا. ولی این عضله ها دیگه عضله بشو نیستن.

_: مزخرف نگین. این عضله ها فقط یه کم تنبل شدن. مثل خودتون. چار روز ورزششون بدین عادت می کنن. هفته آینده می تونین تو مسابقات دو و میدانی شرکت کنین.

_: بعله. ولی قسمت معلولانش.

_: ببینین امروز همچین کتک خورتون ملس شده ها!

_: بزن. تا سه نشه بازی نشه.

_: نمی زنم. ولی پاشین بریم نهار در جمع خانواده میل کنین.

_: شوخیت گرفته؟ من دارم از درد می میرم!

_: بهتر. پس گشنه هم بمونین که زودتر خلاص شین.

به طرف در اتاق رفت. فرّخ گفت: خودت زحمت نکش. به رفیع بگو یه چیزی برام بیاره.

_: عمراً!

از اتاق بیرون رفت. همه از این که موفق نشده بود فرّخ را سر میز بیاورد کمی درهم رفتند. اولین نفر فرشته بود که سکوت را شکست: اشکالی نداره. من براش نهار می برم.

آسمان شانه ای بالا انداخت و گفت: خوبه. کم کم عادت می کنن.

فرشته خودش سینی را آماده کرد و به اتاق برد. کنار تخت فرّخ نشست و غذاخوردنش را در سکوت تماشا کرد. فرّخ حرف نمی زد، ولی از اتاق بیرونش نکرد. بعد از غذایش فرشته سینی را بیرون آورد و با خوشحالی گفت: وای مامان! حالش خیلی بهتره! آسمان تو چکار کردی؟!

آسمان تبسمی کرد و بدون جواب به او چشم دوخت.

 

بعدازظهر وقتی خانه خلوت شد و گلبهار خوابید، بی سروصدا توی اتاق فرّخ سر کشید. خواب بود. رویش را پوشاند و پاورچین از اتاق بیرون رفت.