X
تبلیغات
نماشا
رایتل

لبخندی به رنگ امیدواری (۶)

شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 12:40 ق.ظ
سلام :)
خوب هستین انشااله؟ سلامت باشید.
منم ای بد نیستم. یک هفته است که سردردم. گاهی فکر می کنم مال سینوسه، گاهی چشم و گاهیم تشخیص میگرن میدم! خیلی شدید نیست ولی آزاردهنده است. امشب یا به عبارتی دیشب (جمعه) یه کم بهتر شد نشستم این قسمت رو نوشتم. حالا باز زیاد شده. شاید اگر خوب می خوابیدم بهتر میشد. نمی دانم. ولله اعلم. فعلاً حوصله ی دکتر ندارم. ببینم تا چند روز دیگه چی پیش میاد...


صبح روز بعد آسمان با صدای گریه ی ثمینه بیدار شد. چند لحظه توی تخت نشست و گوش داد. با ناراحتی چهره درهم کشید و نالید: اینجا چکار می کنه آخه؟

صدای ثمینه از توی هال می آمد. آرمان داشت داد می زد و ثمینه می گریست. کم کم صدای او هم بلند شد. آسمان در حالی که لباس می پوشید و آماده میشد، بدون این که بخواهد می شنید.

_: آرمان من هنوزم دوستت دارم! اگه بیای دوباره زندگی کنیم و یه بچه از پرورشگاه بیاریم، از مهرم می گذرم.

_: لازم نکرده به من لطف کنی! من نمی خوام بچه ی مردمو بزرگ کنم. معلوم نیست کی بوده چی بوده. به هر حال عاقبت گرگ زاده گرگ میشه.

_: خب تحقیق می کنیم. هر بچه ای نمیاریم.

_: من بچه ی خودمو می خوام. اگه می تونی بهم بدی برمیگردیم زیر یه سقف. تازه نمی خوام بابات بهت پول بده. اگر با داروندار من ساختی زن زندگی هستی. وگرنه برو پیش بابات.

_: آرمان من که از بابام نخواستم. خودش بهم داد!

 

آسمان از اتاق بیرون آمد. بدون حرف، به سرعت از هال گذشت و از در بیرون رفت. دیگر نمی خواست بشنود.

توی حیاط اینقدر به انتظار نشست تا رفیع رسید و با او رفت. گیج و درهم با پرینازخانم سلام و علیک کرد و به آشپزخانه رفت. سینی گلدار زیبایی انتخاب کرد. در واقع اولین سینی توی کابینت بود. حوصله نداشت بگردد. حوصله ی تزئینات هم نداشت. عصمت به طعنه گفت: چه عجب! هفت رنگ دکور درست نکردی!

سینی را به سادگی آماده کرد و به طرف اتاق فرّخ رفت.

در ذهنش با خود در جدال بود: این همه زحمت می کشی که کجا رو بگیری؟ عملاً اومدی کلفتی یارو! هیچ همکاری که نمی کنه. لابد الان نه لباسش عوض شده نه ریشش دوباره اصلاح شده. علاقه ای هم نداره که بشه. اصلاً دلش نمی خواد خوب بشه! به تو چه؟ مصیبت آرمان کمه که به زور خودتو قاطی زندگی فرّخ کردی؟

با مشت گره کرده ضربه ای به در اتاق زد و بدون مکث، اخم آلود در را باز کرد و وارد شد. فرّخ روی ویلچر کنار پنجره نشسته بود. با ورودش سر برگرداند و نگاهش کرد. ولی آسمان نگاهش را از او برگرفت و با دلخوری گفت: سلام.

پرده های رو به کوچه باز نبود و اتاق تیره و گرفته بود. ولی زحمت باز کردنشان را به خود نداد. صبحانه را روی میز جلوی مبلها گذاشت. لب مبل کمی خم به جلو نشست و مشغول پر کردن فنجانهای چای شد. فرّخ جلو آمد و بدون این که از روی ویلچر برخیزد، نزدیک میز توقف کرد. آسمان بدون این که چشم از سینی صبحانه برگیرد، لقمه ای نان کند و در حالی که پنیر می مالید، معترضانه گفت: خوبین شما؟ بد نگذره! کاش منم یه روز تو اتاقم می موندم و یه نوکر دست به سینه برام صبحونه میاورد و چایی می ریخت! منم حتی زحمت عوض کردن لباس خوابم به خودم نمی دادم که هیچ، جواب سلامشم نمی دادم!

نگاهش روی شلوار لی خاکستری فرّخ لغزید و بالا آمد. ذهنش به سرعت به کار افتاد: شلوار خاکستری؟ دیروز چی پوشیده بود؟ جین آبی با پیراهن سفید.

پیراهنش بازهم سفید بود. ولی نه پیراهن دیروزی! این یکی راههای باریک صورتی داشت و به دقت با شلوار خاکستری ست شده بود. صورتش هم تازه اصلاح شده بود.

نگاه آسمان تا صورتش که رسید، با اشاره ی دست یک سلام نظامی داد. گرچه لبهایش خشک و جدی، اما نگاهش هزار معنی داشت. لحظه ای به آسمان خیره شد. بعد نگاهش را از او برگرفت و فنجان چایش را به لب برد.

آسمان مات و متحیر نگاهش کرد. زبانش بند آمده بود. مدتی طول کشید تا سرش آرام آرام دوباره پایین افتاد. لقمه ی نان و پنیر از دستش رها شده بود. خم شد، برش داشت و گوشه ی سینی گذاشت. سعی می کرد موقعیت را تحلیل و تفسیر کند، اما نمی توانست. بعد از چند دقیقه بدون خوردن صبحانه، یا یک کلام حرف از اتاق بیرون آمد.

پرینازخانم پرسید: عزیزم حالت خوب نیست؟

سر بلند کرد و نگاهش کرد. یادش نمی آمد کی وارد نشیمن شده و روی این مبل نشسته است. پرسید: ببخشید چی گفتین؟

پرینازخانم با مهربانی گفت: خیلی تو فکری. پرسیدم حالت خوب نیست؟ اگر خسته ای می تونی برگردی خونه.

آسمان سری به نفی تکان داد و گفت: نه خسته نیستم.

در واقع توی خانه آرامش و سکونی انتظارش را نمی کشید. حتی اگر آرمان هم نبود، ذهن خودش طوری بهم ریخته بود که آرام نمی گرفت.

ناگهان پرسید: شما می تونین امروز برین بیرون؟ میشه گلبهار رو هم بدم عصمت نگه داره؟ می خوام آقافرّخ رو از اتاق بیارم بیرون.

_: فکر می کنی بعد از هیجان دیروزی، امروز قبول کنه بیاد بیرون؟

آسمان غرق فکر جواب داد: هیچ پیش بینی ای نمی تونم بکنم. ولی اگر هیچ کس خونه نباشه، احتمالش بیشتره.

_: خب من می مونم تو اتاقم، گلبهارم نگه می دارم.

آسمان به سرعت سرش را تکان داد و گفت: نه. وقتی فکر کنه زیر نظره، محاله رضایت بده. حتی اگر صدای گلبهارم بشنوه، ممکنه عصبی بشه. اتاق عصمت نزدیک نیست. گلبهار اونجا باشه، صداش نمیاد.

_: باشه. میرم خونه ی مادرم. گلبهارم می برم. به عصمتم میگم از اتاقش بیرون نیاد. برای نهارم میگم رفیع از بیرون غذا بگیره. خوبه؟

آسمان سر بلند کرد و با شرمندگی گفت: ببخشید که از خونه ی خودتون بیرونتون می کنم.

چهره ی پرینازخانم باز شد و با خوشروئی گفت: این چه حرفیه عزیزم؟!!! تو داری امید زندگی منو برمی گردونی. من خیلی بهت مدیونم.

آسمان به دنبال جواب چند بار پلک زد ولی قبل از این که جواب مناسبی پیدا کند، پرینازخانم از اتاق خارج شده بود. آسمان آهی کشید و به گلبهار که با سروصدای شاد کودکانه ای، گوش عروسک لاستیکی اش را می جوید نگاه کرد. آهی کشید.

ده دقیقه بعد پرینازخانم حاضر و آماده بود. با خوشحالی گفت: عصمت تو اتاقشه و تا زنگ تو آشپزخونه رو نزنی بیرون نمیاد. رفیع میاد منو می رسونه، بعد برمی گرده پیش عصمت. منم که شمارمو داری. هر وقت زنگ بزنی برمی گردم.

 

آسمان با شرم سر به زیر انداخت و گفت: خیلی مزاحمتون شدم.

_: نه عزیزم. دارم میرم به مادرم سر بزنم. چه زحمتی؟

_: آخه گلبهار...

_: گلبهارم می برم مامان ببینه. خداحافظ.

با کمک پرینازخانم صندلی مخصوص گلبهار و کیف وسایلش را تا دم در برد و به رفیع تحویل داد. بعد سلانه سلانه برگشت. مطمئن نبود که نتیجه ای بگیرد. از راهرو گذشت و ضربه ای به در اتاق فرّخ زد. به دیوار تکیه داد و کمی بیش از معمول صبر کرد. ولی اتفاقی نیفتاد. در را باز کرد. صبحانه دست نخورده بود. حتی فنجان فرّخ که وقتی آسمان از اتاق بیرون می رفت نصفه بود، همانطور نصفه مانده بود. فرّخ کنار پنجره بود. گرفته و درهم. به آسمان نگاه نکرد.

آسمان وارد شد. دستی به قوری چای زد و پرسید: چرا نخوردین؟

فرّخ سرد و ساکت به بیرون چشم دوخت. آسمان قوری را برداشت و گفت: میرم دوباره چایی درست می کنم. بعد میریم تو حیاط صبحونه می خوریم.

فرّخ با اخم نگاهش کرد. آسمان صبورانه گفت: نترسین هیچ لولوخورخوره ای تو خونه نیست. مادر عزیزتونو از خونه بیرون کردم. گلبهار جیگرم باهاش رفته. عصمت و رفیعم تو اتاقشون حبسن. پنجره هاشونم رو به حیاط نیست.

فرّخ عصبانی و متفکر نگاهش کرد. آسمان مکثی کرد و بعد روی یک پا چرخید و از اتاق بیرون رفت. چای را حاضر کرد و برگشت. قوری را توی سینی گذاشت. به طرف فرّخ که هنوز کنار پنجره بود رفت. بین دو پنجره ی رو به حیاطش یک در بود. کلید در روی خودش بود. در را باز کرد و دسته های ویلچر را گرفت. در حالی که با کمک خود فرّخ آن را به طرف حیاط می راند، با ملایمت گفت: صبحونه خوردن تو این حیاط باصفا واقعاً لذت داره! اینجا زیر سایه ی درخت، کنار این استخر آبی با آب زلالش... راستی شما حتماً شناگر قابلی هستین...

ویلچر را کنار میزی زیر سایه ی درخت گذاشت. شلنگ را آورد و روی میز را شست. درخت و باغچه را آب پاشید و گفت: بو بکشین. بوی زندگی! آه من عاشق آب و خاکم. برگ و گل!

توی اتاق برگشت و سینی صبحانه را آورد. فنجانهای محتوی چای سرد شده را خالی کرد و دوباره چای داغ ریخت. لقمه ای آماده کرد و با خوشرویی دست فرّخ داد. فرّخ همکاری می کرد، ولی اخمهایش باز نمیشد. عصبانی بود. انگار از این که توی حیاط بود احساس راحتی نمی کرد.

ولی آسمان خوشحال بود. همینقدر هم که راضیش کرده بود، خیلی بود! هر دو صبحانه را با اشتها خوردند. بعد آسمان برخاست و چرخی دور باغچه زد. ناگهان با خوشحالی با صدای جیغ مانندی گفت: هی یه درخت سیب اینجاست! چه سیبای تازه و خوشگلیم داره!

دو تا سیب چید. هر دو را شست و یکی را به فرّخ داد. فرّخ بدون این که نگاهش کند، آن را گرفت. مدتی چشم به سیب دوخت و بالاخره گازی زد. آسمان در حالی که سیب خودش را گاز میزد، گفت: حیف این حیاط نیست خودتونو تو اتاق حبس کردین؟ اینجا اگر خونه ی ما بود، من شبام تو حیاط می موندم. عاشق شبای تابستون و زیر آسمون خوابیدنم! ولی مامانم خوشش نمیاد. اینقدر غرغر می کنه که برمی گردم تو اتاق.

به طرف استخر رفت. نوک کفشش را توی آب زد و پرسید: عمق اینجا چقدره؟ به نظرم از دو متر بیشتره نه؟

به دنبال جواب نگاهی به فرّخ انداخت. اما فرّخ نگاهش نمی کرد؛ با چهره ای درهم مشغول بازی با خورده نانی بود.

آسمان دوباره به آب نگاه کرد و گفت: باید دورشو نرده بکشین. از خوشگلیش کم میشه، ولی به خاطر گلبهار لازمه. راستی چرا روزا نمیرین تو آب؟ فیزیوتراپی تو آب آسونتره. کم کم پاهاتونو تکون بدین تا عضلاتتون دوباره به کار بیفتن. هوم؟ از روزی پنج دقیقه شروع کنین. میگم رفیع کمکتون کنه. تو قسمت کم عمق برین. اصلاً میشه اولش فقط بشینین کنار آب و پاهاتونو آویزون کنین تو آب. هان؟ خوبه ها. خیلی هم آرامش بخشه. هی با شمام!

فرّخ نیم نگاهی به او انداخت و دوباره رو گرداند. آسمان گفت: باشه. خیلی تحویلم نگیرین پررو میشم دیگه. اصلاً تا همینجاشم باید کلی تشکر کنم ازتون. حاضرم به خاطر همراهی و همکاریتون، شما رو به یک فنجون قهوه فرانسه ی مخصوص آسمان پز دعوت کنم. فقط یه شرط داره.

دسته های ویلچر را گرفت و در حالی که به طرف در هال میراند، گفت: میریم تو مهمونخونه می نشینین روی مبل، مثل یک جنتلمن واقعی. اون وقت براتون یه قهوه دم می کنم که تو عمرتون نخورده باشین.

در اتاق پذیرایی را باز کرد. با خنده گفت: هربار که وارد این اتاق میشم یه احساس عجیب بهم دست میده. اینجا خیلی مرموزه. مثل تو قصه ها می مونه. فکر می کنم یه در مخفی داره، یا یه گنج پنهان شده، یا یه راه زیرزمینی... خب... بفرمایید. تا شما مستقر بشین، من میرم سینی رو از تو حیاط میارم و قهوه رو درست می کنم.

چند لحظه بعد به سرعت با سینی برگشت. فرّخ هنوز روی ویلچر وسط اتاق بود. آسمان در حالی که به طرف در آشپزخانه که هم ردیف در پذیرایی، ولی در غذاخوری قرار داشت میرفت، گفت: آقای جنتلمن بشینین روی مبل لطفاً. قهوه رو رو ویلچر بهتون نمیدم.

سینی را روی کابینت گذاشت. قهوه جوش را روشن کرد و قهوه را ریخت. برگشت. بدون این که نگاهی به پذیرایی بیندازد، دو تا از زیباترین فنجانهای پرینازخانم را از بوفه برداشت و به آشپزخانه برد. شیر و شکر را توی ظرفهای مخصوص آماده کرد. سینی را به زیبایی آراست. توی یخچال شیرینی هم پیدا کرد. یک شیرینی خوری پایه دار کریستال برداشت و شیرینیها را چید. شیرینی خوری را روی میز غذاخوری گذاشت و برگشت تا قهوه را بریزد. تمام مدت برای خودش با خوشی آوازی زمزمه می کرد.

با دو فنجان قهوه وارد پذیرایی شد، اما فرّخ را ندید. ضربان قلبش ناگهان بالا رفت. رفته بود؟

ناگهان موبایلش توی جیب شلوارش شروع به زنگ زدن کرد. جا خورد. هنوز سینی توی دستش بود. متعجب و عصبانی نگاهی به جیب شلوارش انداخت. در همین حین متوجه ی فرّخ شد که درست کنار پایش روی مبل نشسته بود و ویلچرش را تقریباً پشت مبل هل داده بود.

آسمان اینقدر هول کرد که مقداری از قهوه ها تو نعلبکی ها ریخت. دستپاچه سینی را روی میز جلوی فرّخ گذاشت و با ناراحتی گفت: چرا اینجا نشستین؟

با خودش فکر کرد: این چه سوالی بود که کردم؟ مگه فرقی می کرد کجا بنشینه؟! چون فرشته صدر اتاق نشسته بود، انتظار داشتی فرّخ هم همونجا بنشینه؟

موبایلش هنوز داشت زنگ میزد. کلافه روشنش کرد. اشتباهاً دکمه ی بلندگو را زد. هرچند فرّخ که حالا زیر و بم زندگیش را می دانست، مهم نبود که تلفنش را هم بشنود.

آرمان بود. آسمان گرفته و پکر سلام کرد. آرمان عصبانی پرسید: معلوم هست کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟

روی اولین مبل نزدیک فرّخ نشست و گفت: خونه آقای بختیاریم. باید کجا باشم؟

_: چکار می کنی؟

_: پرستاری! منظور؟

_: ببین یه کاری برام بکن. به ثمینه تلفن بزن.

لحن آرمان مهربان شده بود. آسمان با بدبینی پرسید: چی بگم؟

_: بهش بگو از من شکایت نکنه. بگو...

_: چه شکایتی؟ یه بار که شکایت کرد، مهریه اش قسط بندی شد. دیگه چیه؟

_: اون که هیچی. صبح اینجا بود. دیدیش که. باز فیلش یاد هندستون کرده بود. می گفت بیا آشتی کنیم.

آسمان با بی حوصلگی نگاهی به سقف انداخت و پرسید: خب؟

_: دعوامون شد. کفرمو درآورد. زدم تو گوشش. تو هم جای من بودی همین کارو می کردی.

آسمان تقریباً داد زد: تو یه حیوونی آرمان!!!

با دست لرزان گوشی را خاموش کرد و به گوشه ی اتاق پرت کرد. سرش را بین دستهایش گرفت. بغضش ترکید و با صدای بلند شروع به گریه کرد. اهمیتی نداشت که فرّخ آنجا بود. حتی اگر پرینازخانم هم خانه بود، مهم نبود. زار میزد و موهایش را می کشید. فرّخ ویلچرش را پیش کشید. سوار شد و از اتاق بیرون رفت. آسمان رفتنش را ندید. ولی متوجه شد. آن هم دیگر مهم نبود. می دانست با این کارش ممکن است فرّخ را دوباره عصبی کند. اما نمی توانست آرام بگیرد.

در آشپزخانه به پذیرایی باز شد. صدای مردانه ای از پشت سرش گفت: بسه دیگه آسمان! خودتو کشتی! تقصیر تو نیست.

متعجب دستهایش را از روی صورتش برداشت. این صدای رفیع نبود. صدای آقای بختیاری هم نبود.

از پشت پرده ی اشک لیوان آب یخی را جلوی صورتش تشخیص داد. آب را گرفت. جرئت نمی کرد رو برگرداند و پشت سرش را ببیند. کمی نوشید. یک دستمال کاغذی به طرفش دراز شد. با دست لرزان آن را هم گرفت و دوباره صورتش را پوشاند. فرّخ جلو آمد و باز روی مبلی که قبلاً نشسته بود، نشست. آسمان با تردید صورتش را خشک کرد و دستمال را پایین آورد. فرّخ جعبه را به طرفش دراز کرد. آسمان سری به نفی تکان داد. فرّخ جعبه را روی میز گذاشت و به آن چشم دوخت. نگاهش جدی و عادی بود. حتی مهربان هم نبود.

ولی آسمان طوری نگاهش می کرد که انگار جن دیده بود. فرّخ با آرامش فنجان قهوه را برداشت. پشتش را با دستمال خشک کرد و به لب برد. آسمان ناگهان با دستپاچگی گفت: سرد شده میرم عوضش می کنم.

فرّخ سری به نفی بالا برد و به نوشیدن ادامه داد. آسمان سر به زیر انداخت. گیج شده بود. یادش رفته بود که آرمان تلفن زده است. جمله ی فرّخ توی ذهنش تکرار میشد و تکرار میشد. ناباورانه فکر می کرد: اون واقعاً حرف زد؟

هنوز غرق فکر بود که فرّخ ویلچرش را پیش کشید، دوباره روی آن نشست و به اتاقش رفت. آسمان گیج و سردرگم رفتنش را تماشا کرد.