X
تبلیغات
رایتل

لبخندی به رنگ امیدواری (5)

شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 01:29 ق.ظ

سلامممم

سلاممممممم

خیلی سلامممممم :)

خوب و خوش و سلامت هستین انشااله؟ منم خوبم.

امشب با یه گروه از خواننده های خاموشم ملاقات کردم که جن عزیز من رو حفظ بودن. مثل بقیه ی وقتا تو اینجور مواقع صدام بلند شد که خیلی بی فرهنگین که نظر نمیدین!!!

ولی همین جا ازشون عذرخواهی می کنم. خیلی معذرت می خوام. باعث افتخارمه که دوستای خوبی هرچند خواننده ی خاموش داشته باشم. به هرحال دوستتون دارم و امیدوارم از قصه هام لذت ببرین. 

اینم یه قسمت بلند بالا به طور خاص تقدیم به گروه عزیزانی که امشب جمله جمله قصه مو از حفظ برام خوندن و غرق شعف شدم که نوشته ام رو اینقدر دوست داشتن که جمله های اولیش رو حفظ شدن.


خیلی دوستتون دارم دوستان عزیزم :**********


آسمان زیر نظر دکتر داروها را کم کرد. فرّخ بدتر نشد، اما پیشرفتی هم نکرده بود. بعد از سه هفته داروهایش از نصف هم کمتر شده بود، اما همچنان عبوس و بدخلق توی اتاقش زندگی می کرد و هیچ علاقه ای به زندگی نشان نمی داد. آسمان هرکار می توانست برایش می کرد. هر شب چند خبر جالب را از اینترنت و تلویزیون و روزنامه جمع آوری می کرد و صبح در حال صبحانه خوردن برای فرّخ می خواند. بعد هم مثل قبل از خودش و دغدغه هایش می گفت. ولی خسته شده بود. به دنبال راهی می گشت که از کارش دست بکشد. دنیای مددکاری از بیرون خیلی قشنگتر و ساده تر از این به نظر می رسید. آسمان دیگر توان رویارویی با مریضی که هیچ علاقه ای به پیشرفت نداشت را نداشت.

 

آن روز صبح وقتی وارد اتاق شد، با دلخوری گفت: سلام عرض کردم. جواب ندین یه وقت پررو میشم. آخه من کلاً خیلی کم روئم. می دونین که! 

نگاهی منتقدانه به آن موهای بلند سر و ریش او انداخت و گفت: ببینم... شما هنوزم نمی خواین بذارین آرایشگر بیاد؟ آخه حالم داره از این قیافه بهم می خوره! چیه؟ چرا اینجوری نگام می کنین؟ حرف زشتی زدم؟ جسارت کردم به ساحت بزرگوارتون؟ معذرت می خوام. ولی من خسته شدم. می خوام انصراف بدم. مُردم بس از دست شما و آرمان حرص خوردم! یه روانی تو خونه دارم یکیم اینجا. خوبیش اینه که این یکی حرف نمی زنه می تونم حرص اون یکی رو هم سرش خالی کنم! با آرمان که نمیشه اصلاً حرف زد! کاری می کنه که آدم ربّشو یاد کنه! خوشم میاد که ثمینه یه آتو ازش داره هی بچزونتش! حقشه!

روی مبل نشست. فنجانها را پر از چای کرد و پرسید: حوصلتون سر نرفته؟ می دونین اون بیرون دنیا چه شکلیه؟ یادتون میاد نسیم سر شب که به صورت آدم می خوره چه حالی میده؟ بوی بارون چی؟ می تونین تصورشو بکنین؟ اصلاً می خواین تصورشو بکنین یا چسبیدین به بدترین های دنیا؟ به تمام سیاهیها و اونها رو واقعیت مطلق می بینین! می دونین... شما سکوت کردین. این بدترین راهه. دارین خودتونو از درون از بین می برین. منظورتونم البته همینه. می خواین نباشین. سه ماهه که دارین خودتونو سرزنش می کنین. سه ماهه که دارین فکر می کنین مرتکب قتل شدین. اونم عزیزترینتون! ولی یه بار به این فکر کردین که شما واقعاً نمی خواستین این اتفاق بیفته؟ نه شما نمی خواستین. ولی این اتفاق افتاد و اون عزیز رفت. اصلاً بیاین و فکر کنین برعکس بوده. دلتون راضی میشد بعد از مرگتون همسرتون با خودش این کارو بکنه؟ از زندگی ببُره و روزای باقی مونده تا مرگشو بشمره؟  نه مسلماً نه!

فرّخ فنجانش را کناری زد و ویلچرش را کمی عقب کشید. آسمان برخاست و گفت: آره نمی خواین بشنوین. به طرز کشنده ای احساس گناه می کنین و فکر می کنین من اصلاً درک نمی کنم.

میز را دور زد و نزدیک شد. روبرویش ایستاد و در حالی که سعی می کرد چشم در چشمانش بدوزد، گفت: ولی اینطور نیست. اون یه حادثه بود و چه شما رانندگی می کردین، چه هرکس دیگه باید اتفاق می افتاد. تقدیر اینطور رقم زده بود. ولی دنیا به آخر نرسید. اونم تنها عزیزتون نبود.

فرّخ ویلچرش را گرداند و با بی حوصلگی پشت به او کرد. آسمان محکم گفت: به من نگاه نکنین. اشکالی نداره. ولی مجبورین که بشنوین. شما دارین خونوادتون رو از هم می پاشین. شما دارین به تاوان گناهی که تصور می کنین مرتکب شدین، پدر و مادر و خواهرتونو از بین می برین. شما مثل غریقی هستین که در آخرین لحظات دارین قایق عزیزانتونم غرق می کنین. اگر یه ذره از هویت و شخصیت تو وجودتون مونده بود، می دیدین که شما هر عذابی که باید می کشیدین، تو این سه ماه کشیدین. بسه دیگه. بلند شین و زندگی کنین. نه به خاطر خودتون. به خاطر اونایی که حق حیات به گردنتون دارن.

بغض کرد. دیگر نتوانست ادامه بدهد. رو گرداند و با شانه های فرو افتاده از اتاق بیرون رفت. خوشبختانه هیچ کس دور و بر نبود. آرام و گرفته روی مبل بالای سر گلبهار نشست. دخترک غلتی زد و بیدار شد. آسمان لبخند زد و انگشتش را به دست او داد. انگشتان دخترک دور انگشتش گره خورد و خنده ی کودکانه اش اتاق را پر کرد.

 

صدای شکستن چیزی از اتاق فرّخ به گوش رسید. آسمان تکانی خورد و چهره درهم کشید. پرینازخانم از توی اتاق خوابش پرسید: چی بود شکست؟

بعد هم بیرون آمد و رفیع را صدا زد. رفیع که فهمید باز فرّخ ظرف شکسته است، غرغرکنان گفت: خانم، آخه من میگم این دختره هیچی حالیش نیس، باز شما هست و نیستتو بده دستش! پس فردا دیگه ظرف برات نمی مونه!

_: به تو ربطی نداره. ساکت باش.

دوباره صدای شکستن ظرف آمد. پرینازخانم کنار در نشیمن ایستاد و به آسمان گفت: پاشو ببین داره چکار می کنه. نزنه بلایی سر خودش بیاره.

آسمان برخاست و بیرون رفت. گلبهار با دیدن رفتنش گریه سر داد. آسمان مکثی کرد. پرینازخانم به تندی گفت: تو برو. اینو می تونم آروم کنم.

آسمان سر به زیر انداخت و به طرف اتاق فرّخ رفت. این بار بدون در زدن وارد شد. فرّخ تمام آن چه که توی سینی صبحانه شکستنی بود، شکسته و بقیه را هم گوشه و کنار ریخته بود. خود سینی هم جلوی در اتاق افتاده بود. آسمان با نگاهی غمگین به سینی نگاه کرد و از کنارش رد شد. با احتیاط از بین خورده شیشه ها و چینی ها گذشت تا به فرّخ که زیر تاقی بین دو اتاق روی ویلچرش نشسته بود، رسید. جلوی فرّخ ایستاد. هردو با نگاهی سرد و خشن بهم چشم دوختند. اینقدر سرد که آسمان احساس کرد در آن گرمای تابستان، تنش مورمور می شود.

بالاخره رو گرداند. نگاهش رنگ غم گرفت. با ناراحتی گفت: از من دلخورین، چرا سر مامانتون خالی می کنین؟ مگه من براتون ظرف نخریدم که بشکنین؟ چرا ظرفای مامانتونو می شکنین؟ چرا آبروی منو می برین؟

نگاهش از روی خورده شیشه ها لغزید و بالا رفت تا به دسته های ظرفی که خریده بود و رفیع کنار اتاق گذاشته بود، رسید. دوباره برگشت به چشمهای فرّخ نگاه کرد. نگاه فرّخ هم غم داشت. آسمان جلوی ویلچرش سر پا نشست. دستهایش را روی چرخها گذاشت. نگاهش کرد. سعی کرد حرفی بزند، اما نتوانست. سر به زیر انداخت. خودش را رها کرد. امیدوار بود زیر پایش خورده شیشه ای نباشد. به ستون تاقی تکیه داد و ساعدش را روی زانویش گذاشت. به پنجره ی رو به حیاط چشم دوخت و آرام شروع به حرف زدن کرد: اشتباه از من بود که فکر کردم خیلی سرم میشه. فکر کردم با چار خط کتاب خوندن می تونم به یه ناامید مطلق امید بدم.

شال نخی سبزش را دور سرش محکمتر پیچید و بدون این که نگاهش را از پنجره برگیرد، گفت: باید برم آقای بختیاری رو راضی کنم که کار رو به کاردان بسپره. به من چه فضای تیمارستان، خودش دیوونه کننده اس، ولی حداقل اونجا بلدن طوری از مریض مواظبت کنن که بیشتر از قبل به خودش و بقیه آسیب نزنه.

فّرخ با حرص ویلچرش را عقب راند و از او دور شد. آسمان از جا برخاست و با صدای ملایم و غمگینی گفت: خوشتون نمیاد بهتون بگن روانی نه؟ اگه سالمین این کارا چیه؟ چرا همه چی رو شکستین؟ چرا حداقل حرصتونو سر اون یکی ظرفا خالی نکردین که من از پرینازخانم خجالت نکشم؟

فرّخ به طرف پنجره راند و پشت به او، به حیاط چشم دوخت. آسمان با نوک کفش، چینی شکسته ای را عقب زد و گفت: میگم رفیع سرم منت بذاره و بیاد تمیز کنه. بعدم میگم آرایشگر خبر کنه. اگر بازم مقاومت کنین یعنی واقعاً مشکل دارین. اون وقت هیچ راهی نمی مونه جز این که دست و پاتونو ببندن و سر و ریشتونو بتراشن و بعدم اون لباسای نفرت انگیز سفید رو تنتون کنن که نتونین دستاتونو تکون بدین. حالا انتخاب با خودتونه. تا رفیع بیاد فکراتونو بکنین.

 

بیرون رفت و دستورات جدید را به رفیع ابلاغ کرد. ولی اینقدر گرفته و پکر بود که یک کلمه هم از غرغرهای رفیع را نشنید. غرق فکر بود. دلش نمی خواست برای فرّخ حکم تیمارستان را صادر کند. گرچه به نظرش راه بهتری وجود نداشت. ولی آن محیط دلتنگ کننده واقعاً ورای تصورش بود. چند باری محض کنجکاوی و علاقه اش به روانشناسی به تیمارستان رفته بود و از نزدیک محیط را دیده بود. به نظرش درست مثل زندان بود. هرچند که واقعاً اینطور نبود. نه فرّخ نباید می رفت. ولی اینطور ادامه دادن هم منطقی به نظر نمی رسید. پشت میز هال نشست و سرش را بین دستهایش گرفت.

دستی آرام روی دستش نشست. سر برداشت. پرینازخانم بود. با لبخند گفت: معذرت می خوام که باهات تندی کردم. تو تمام سعیتو کردی و ما هم توقع نداشتیم سریع جواب بده. اگر می تونی ادامه بده و اگر نمی تونی تو دینی به ما نداری.

سعی کرد لبخند بزند، اما نشد. چطور می توانست بگوید جگرگوشه تان را بفرستید دیوانه خانه!

سر به زیر انداخت. پرینازخانم دستش را گرفت و گفت: پاشو عزیزم. پاشو بریم پیش گلبهار. تو به خاطر اون اینجایی.

آهی کشید و از جا برخاست و به دنبال پرینازخانم رفت. چند دقیقه بعد پرینازخانم او را با گلبهار تنها گذاشت. آسمان کنار گلبهار روی زمین دراز کشید و در حالی که اسباب بازیش را بالای سرش تکان می داد، سعی می کرد سرگرمش کند. بدون این که بفهمد خوابش برد.

وقتی بیدار شد، پرینازخانم با چشمانی که از گریه سرخ شده بود، کنارش ایستاده بود. آسمان ناگهان از جا پرید و ایستاد. در حالی که به زحمت تعادلش را حفظ می کرد، پرسید: چی شده؟

پرینازخانم لبخندی زد و در حالی که باز هم اشک می ریخت، گفت: اصلاح کرده و حموم رفته! بدون هیچ مقاومتی! البته بازم حاضر نشد منو ببینه. وقتی خواستم برم تو اتاقش در رو بروم بست. ولی تا همینجاشم خیلیه! خیلی! آسمان تو فوق العاده ای!

هق هق کنان در آغوشش کشید. آسمان بین خواب و بیداری و سرگیجه دست و پا میزد. شقیقه اش به شدت نبض میزد و درد داشت. دلش می خواست بنشیند و فکر کند. ولی قبل از این که پرینازخانم رهایش کند، آقای بختیاری هم وارد اتاق شد و با هر زبانی که می دانست تشکر کرد. چند دقیقه بعد هم فرشته رسید. بالاخره آسمان وقتی که نشست و فراغتی یافت، پرسید: ساعت چنده؟ وقت داروهاشونه؟

پرینازخانم با هیجان گفت: بله... اوه عزیزم تو فوق العاده ای!

گیج و متعجب به پرینازخانم نگاه کرد. هیچ وقت او را اینقدر خوشحال و هیجان زده ندیده بود. همیشه اینقدر متین و محکم بود که آسمان فکر می کرد که هرگز احساساتی نمی شود.

سر به زیر انداخت. هنوز سرش گیج می رفت. دوباره برخاست. به زحمت سعی می کرد محکم راه برود و تلو تلو نخورد. به آشپزخانه رفت. قرصها و آب را گرفت و به طرف اتاق فرّخ رفت.

 

ضربه ای به در اتاق زد. چند لحظه گوش داد. توقع جوابی نداشت، اما شاید معجزه می شد. در را باز کرد. فرّخ باز پشت به در انتهای اتاق کنار آخرین پنجره ی حیاط بود و بیرون را میدید. آسمان وارد شد و در را پشت سرش بست. به در تکیه داد. هنوز هم خسته و دلگرفته بود. سر به زیر به لیوان آب و قرصها نگاه می کرد. با خودش گفت: تو که موفق شدی، از چی ناراحتی؟ چرا جا زدی؟ چرا نمی خوای ادامه بدی؟ نه آسمان این راه برگشت نداره. حالا که موفق شدی باید تا آخرش بری. تا وقتی که بلند شه حرف بزنه و زندگی عادیشو از سر بگیره. الان ولش کنی به سرعت برمی گرده به قعر نیستی!

سر برداشت. فرّخ هنوز پشت به او داشت. پشت گردنش اصلاح شده و تمیز بود. آسمان سینه ای صاف کرد. فرّخ نباید متوجه ی تغییر حالش میشد. لبخندی بر لبش نشاند و بلند گفت: به به چه آقای خوش تیپی!

فرّخ رو گرداند و بی احساس نگاهش کرد. لبخند روی لب آسمان ماسید. چهره اش خیلی تغییر کرده بود. سر به زیر انداخت و سعی کرد روحیه اش را باز یابد. چند قدم پیش رفت و باز سر بلند کرد و سعی کرد لبخند بزند. فرّخ بی حوصله نگاهش می کرد. انگار با زبان بی زبانی می گفت: چقدر معطل می کنی! خب یه قرصه، بیا بده برو دیگه!

آسمان سر به زیر انداخت و با حالتی عصبی دوباره سینه صاف کرد. وقتی جلویش هم رسید، سر بلند نکرد. بشقاب را به طرفش گرفت. او هم برداشت. هنوز نگاهش می کرد. سرد و ثابت. قرصش را با ملایمت خورد. چند لحظه ای نیمی از آب را نگه داشت. بعد باقیمانده اش را تا انتها نوشید و لیوان را توی پیش دستی گذاشت. طوری که انگار می گفت: مرخصی. می تونی بری.

کمی هم ویلچر را عقب کشید تا راه برگشت را هموارتر کند. آسمان غرق فکر بود. هر حرکت فرّخ را برای خودش تفسیر می کرد. فرّخ می خواست تنهایش بگذارد. اما او بشقاب را کناری گذاشت و توی قاب پنجره نشست. داشت به حرکت بعدی فکر می کرد. باید چکار می کرد؟ می خواست حرف بزند، مثل قبل شاد و بی معنی. ولی کلامی بر زبانش نمی نشست. به بیرون چشم دوخت. فرّخ با آن پیراهن مردانه ی سفید آستین کوتاه و شلوار جین آبی غریب می نمود. یا شاید خیلی آشنا...

آسمان نمی دانست چه بگوید. بالاخره بدون این که نگاهش کند، پرسید: چرا حرف نمی زنین؟ از چی می ترسین؟

سر برداشت. سعی کرد نگاهش کند. پرسید: می خواین بنویسین؟

فرّخ سرد و خالی نگاهش می کرد. آسمان برخاست. کنار میزتحریرش ایستاد و پرسید: اجازه میدین دنبال قلم کاغذ بگردم؟

فرّخ رو گرداند و بی حالت به بیرون چشم دوخت. آسمان کشوهایش را باز کرد و قلم کاغذ پیدا کرد. جلو آمد و آنها را به طرف فرّخ گرفت. فرّخ مداد را گرفت. با دقت نگاه کرد. بعد آرام کنار گذاشت. آسمان مداد را برداشت و دوباره با سماجت گفت: بنویسین.

فرّخ سری به نفی تکان داد. آسمان لبخندی زد و گفت: راههای بهتر و سالمتری از ظرف شکستن برای ابراز احساسات وجود داره.

فرّخ ویلچرش را چرخاند و از او دور شد. آسمان شانه ای بالا انداخت و گفت: میرم نهارتونو بیارم.

بیرون رفت. توی هال میز غذا چیده شده و همه منتظر آسمان بودند. آسمان با حیرت پرسید: چرا غذاتونو نخوردین؟

فرشته با لبخند گفت: منتظر تو بودیم.

آقای بختیاری گفت: شایدم می خواد با فرّخ غذا بخوره.

آسمان سر میز نشست و گفت: نه.

غذایش را خورد و بعد به آشپزخانه رفت. سینی زیبایی تدارک دید. فرشته که هنوز نرفته بود به آشپزخانه آمد و گفت: من همیشه اینقدر با عجله میرم که این دکوراسیون تعریفی تو رو نمی بینم.

آسمان خندید و گفت: بالاخره یه کاری باید بکنم که اشتهاشون باز شه.

_: و الحق که کارتو عالی انجام میدی!

_: نظر لطفتونه.

_: نه بابا... چه لطفی؟ حقیقته. ببر تا سرد نشده.

_: میشه شما ببرین؟

_: من؟

_: در راستای طرح ویژه ی بهبودی!

فرشته لبخندی زد و گفت: باشه. ولی اگه سینی رو پرت کرد تو صورتم چی؟

آسمان امیدوارانه گفت: اینکارو نمی کنه.

فرشته خندید و گفت: هرچی باشه بعد از مریضیش تو بهتر می شناسیش.

آسمان تبسمی کرد و پرسید: میشه یه وقتی قرار بذاریم و از قبل از تصادف برام بگین.

_: بذار ببرم برمیگردم برات میگم. اینقدر خوشحالم که حیفم میاد برگردم سر کار!

 

آسمان با خستگی پشت میز آشپزخانه نشست. دستهایش را روی میز و سرش را روی دستهایش گذاشت. صدای عصمت لذّت خنکی و سکوت آشپزخانه را برهم زد. در حالی که با سر و صدا ظرفها را جابجا می کرد، از پشت سرش گفت: خوب خودتو تو دل همه جا کردی! یادشون رفته روز اول برای تر و خشک کردن بچه شون آوردنت!

 

آسمان سر برداشت و مبهوت به روبرویش نگاه کرد. بعد از چند لحظه پرسید: چرا اینقدر از من بدت میاد؟

_: تو اینا رو جادو کردی!

_: جادو؟!

_: بعله دیگه. با جادو جنبل خودتو جا کردی و می خوای دار و ندارشونو بالا بکشی.

آسمان اینقدر خسته بود که حوصله ی بحث نداشت. در حالی که برمی خاست گفت: خدا شفات بده.

بیرون رفت و جواب عصمت را نشنید. فرشته با چشمهایی درخشان از اتاق فرّخ بیرون آمد. یواش گفت: وای چه ترسناکه خدا!! می خواست پرتم کنه از اتاق بیرون! سینی رو گذاشتم رو میز و دویدم بیرون که نیاد طرفم. ولی خیلی خوشحالم. خیلی!

سری توی نشیمن کشید. گلبهار خواب بود. ذوق زده زمزمه کرد: عالیه! بیا بریم تو مهمونخونه و حسابی گپ بزنیم!

بی سر و صدا وارد آن اتاق مجلل، نیمه تاریک و مرموز شدند. فرشته با احتیاط در را بست و صدر اتاق نشست. به آسمان هم تعارف کرد بنشیند. آسمان نزدیکش نشست و نگاهی به دور و برش انداخت. مبلهای استیل خوش تراش با روکشهای نرم مخملین نقش دار، فرش بزرگ زیبا و پرنقش و نگار، لوسترهای سقف، تابلوهای نقاشی، مجسمه ها و چراغهای رومیزی، همه و همه حکایت از ذوق و سلیقه ی بسیار صاحبخانه داشت.

آسمان همانطور که تماشا می کرد، گفت: اینجا خیلی زیبا و خیلی...

مکثی کرد. فرشته با لبخند پرسید: و خیلی چی؟

آسمان با تردید گفت: مرموزه.

فرشته با خنده پرسید: چه رمز و رازی؟

آسمان سری تکان داد و گفت: نمی دونم. فقط یه حسه.

_: چی بگم؟

آسمان نگاهش کرد و گفت: فراموشش کنین. قرار بود از آقافرّخ برام بگین. چه جور آدمی بود؟ زنش چی؟ خیلی دوسش داشت؟

فرشته به فکر فرو رفت. بعد از چند لحظه نفس عمیقی کشید. همانطور که چشم به گلهای ریز و همه رنگ قالی دوخته بود، گفت: فرّخ بچه ی شیطونی بود. قلدر، سربه هوا... ولی باهوش و در نوع خودش مهربان. خیلی خوش لباس، خیلی آب زیرکاه... همیشه یه شیطنت تازه تو آستینش داشت. البته همه ی اینا مال قبل از ازدواجش بود. تا زمان دانشجوییش. زمان دانشجویی عاشق شد. من هیچ وقت نفهمیدم دختره کی بود. مامان اینا حتی حاضر نشدن ببیننش. نه همشهری بودیم، نه وضع مالیمون بهم شباهتی داشت و نه طبقه ی خانوادگیمون. مامان دختر بهترین دوستشو بهش پیشنهاد کرد. ظاهراً همه چی جور بود. ولی فرّخ گفت نمی خوام. مامان خیلی اصرار کرد و بالاخره راضی شد. فکر می کردیم چند روز که بگذره مهرشون به دل هم میفته، ولی اینطور نشد. فرّخ هرروز پژمرده تر شد. اونای دیگه می گفتن مرد شده. بزرگ شده که دست از شیطنتاش برداشته. فقط من می دونستم که دلش به زندگیش گرم نیست. دم عقد می خواست همه چی رو بهم بزنه. هم من و هم مامان دستپاچه شدیم، گفتیم زشته. خدا منو ببخشه. نشست سر سفره ی عقد. به سال نرسیده می خواست طلاقش بده، ولی این بار همه واسطه شدن و گفتن اگه بچه دار بشین همه چی درست میشه. نشد... بچه دار نشدن. مشکل از فرّخ بود. خواست طلاق بده، خونواده ی زنش نذاشتن. گفتن این مشکل می تونست مال دختر ما باشه. باید باهم زندگی کنین. دیگه فرّخ چیزی نگفت. شد مثل یه ماشین. صبح می رفت سر کار تا آخر شب. درآمدش عالی، خونه، ماشین، همه چی. ولی نه تو مهمونیا شرکت می کرد، نه حال و حوصله داشت. هفته ای یه بار جمعه ها عصر یه سر میومد اینجا می دیدیمش. همین. خیلی اصرار کردیم بره سفر، هوایی عوض کنه. تا بالاخره راضی شد و اون حادثه به سفر شروع نشده شون پایان داد. همینطور به زندگی مثلاً مشترک دوازده ساله اش...

 

آسمان چند لحظه در سکوت گفته های فرشته را هضم کرد و بالاخره متفکرانه گفت: ولی عصمت می گفت زنشو دوست داشته.

فرشته پوزخند تلخی زد و گفت: خودش زنشو دوست داشته. عصمت قبلاً تو خونه ی اونا بود. از وقتی که خدا بیامرز شقایق به دنیا اومده بود تا چند وقتی قبل از عروسیشون. اون موقع مامان دنبال سرایدار می گشت. اینام صابخونه جوابشون کرده بود. با رفیع اومدن اینجا. شقایق رو از بچه های خودش بیشتر دوست داشت.

آسمان زهرخندی زد و زمزمه کرد: فاجعه است! 

فرشته پرسید: چی گفتی؟

آسمان رو به او کرد و به تندی گفت: هیچی. خب بعد از تصادف چی شد؟ آقافرّخ بعد از این که به هوش اومد دیگه حرف نزد؟

_: فرّخ چند ساعتی بیهوش بود. همین که چشم باز کرد، مادرزنش خودشو بالای سرش رسوند و داد زد: کشتیش؟ دخترمو کشتی؟ اون که به پات صبر کرد و با همه چیزت ساخت زدی کشتیش؟

فرّخ مات نگاهش کرد و دیگه حرف نزد. هیچی نگفت. ولی بعد از اون هرکی به طرفش می رفت عصبی میشد و هرچی دستش می رسید پرت می کرد یا کتک میزد.

آسمان آهی کشید. به پشتی مبل تکیه داد و چشمهایش را بست. بعد از چند لحظه از جا برخاست. چند لحظه با بلاتکلیفی سر جایش ایستاد.

فرشته پرسید: چی شده؟ می خوای چکار کنی؟

_: نمی دونم. برم ببینم نهارشو خورده یا نه؟

فرشته با محبت دستش را فشرد و گفت: ما خیلی به تو مدیونیم.

_: دعا کن بتونم کمکش کنم. ضربه ای که اون خورده تو این دوازده سال خورده. اون تصادف و شنیدن اون حرفها فقط تکمیلش کرده.

فرشته سر به زیر انداخت و با ناراحتی تایید کرد.

آسمان بی سروصدا بیرون رفت. از هال گذشت و وارد راهروی باریک و تاریک شد. دستش بالا رفت که در بزند، ولی آن را روی در سر داد، تا به دستگیره رسید. بدون در زدن آرام در را گشود. فرّخ کنار پنجره بود. عصبی، گرفته و به نظر آسمان بدتر از همیشه. نهارش روی میز جلوی مبلها دست نخورده بود. آسمان وارد شد و در را بست. بغض تلخی گلویش را می فشرد و نفس کشیدن را برایش دشوار کرده بود. چند لحظه ایستاد و نگاهش کرد. ولی اینطور نمی توانست ادامه بدهد. نفس عمیقی کشید. از پارچ روی میز کمی آب توی لیوان ریخت و خورد.

سر بلند کرد. فرّخ ویلچر را به طرف تختش راند. خود را روی تخت انداخت و دراز کشید. آسمان با صدایی که می کوشید صاف و بدون بغض باشد، گفت: نهارتونو نخوردین.

با گامهایی سنگین جلو رفت. میز غذایش را کنار تخت گذاشت. فرّخ ساعدش را حائل چشمهایش کرد. آسمان پرسید: با من قهرین؟ چرا؟ وقتی اومدم قرصتونو دادم، خوب بودین.

برگشت. سینی غذایش را برداشت و آورد. یک چهارپایه هم کنار میز گذاشت و نشست. گفت: بشینین غذاتونو بخورین. از چی دلخورین؟ از این که گفتم غذاتونو میارم ولی دادم فرشته آورد؟ 

فرّخ مچهای پا را رویهم انداخت و ساعدش را محکمتر به چشمهایش فشرد. آسمان تبسمی کرد و گفت: بسه دیگه. آشتی. معذرت می خوام. فرشته دلش تنگ شده بود. خیلی بی رحمین که نمی ذارین ببیننتون. نمی دونین طفلک چه ذوقی کرده بود!

یک تکه گوشت سر چنگال زد، نزدیک دهانش برد و گفت: اینو بخورین.

فرّخ دستش را از روی چشمهایش برداشت. با نوک انگشت آرام چنگال را پس زد. آسمان با لبخند گفت: ناز نکنین دیگه. حموم رفتین خسته این. گرسنه این. نهارتونو بخورین بعد بخوابین. باور کنین نمی خواستم اذیتتون کنم. خب فرشته هم دل داره دیگه.

فرّخ از گوشه ی چشم نگاهش کرد. لبخند آسمان عریض تر شد. چنگال را به طرفش گرفت و گفت: خواهش می کنم.

فرّخ با نگاهی سرد و جدی نگاهش کرد. دستش را آرام بالا آورد؛ چنگال را گرفت و به دهان برد.

آسمان خندید و گفت: حالا خوب شد!

یک لقمه ی دیگر آماده کرد و گفت: نینی کوچولوی بزرگ!

فرّخ اخم کرد. ولی لقمه را گرفت و خورد. آسمان با شادی گفت: خب مگه دروغ میگم؟ حداقل بلند شین. اینجوری می پره به گلوتون ها!

فرّخ با بی حوصلگی رو گرداند. آسمان با خشنودی گفت: به هرحال از من گفتن و از شما نشنیدن. می دونین؟ این اراده ی شما ستودنیست! البته لازم به توضیحه که اراده معادل مودبانه ی لجبازیه. من تو عمرم آدمی ندیده بودم که بتونه این همه وقت سکوت کنه. خیلی خب... خیلی خب... چپ چپ نگام نکنین. من توقع ندارم شما امروز به حرف بیاین و بوستان سعدی قرائت کنین. بعله می دونم. همین که راضی شدین آرایشگر بیاد و از شر اون کوه مو خلاص بشین باید سجده ی شکر به جا بیارم و کلامو بندازم هوا. بسیار خب. من خوشحالم. خیلیم خوشحالم. چون واقعاً برام دردناک بود که بگم برین بستری بشین. بیخیال... اینا رو ولش کنین... یه لقمه دیگه بخورین. بذارین براتون بگم تو اینترنت چی دیدم! عکس یه مرد بود که داشت درخت میشد. وحشتناک بود. دستاش و پاهاش شکل چوب خشک شده بود. چوب واقعی ها!!! البته نمی دونم این عکسا چقدر واقعین. تو این دنیای مجازی آدم به چشماشم نمی تونه اعتماد کنه. خبر دیگه ای نبود. بازم برام ایمیل اومده که بیاین با چند تا کلیک پولدار شین و این حرفا. به نظرتون میشه با چند تا کلیک پولدار شد؟ من که چشمم آب نمی خوره. راستی چشمم آب نمی خوره یعنی چی؟ گاهی دلم می خواد بگردم ریشه ی این ضرب المثلا رو پیدا کنم.

فرّخ چشمهایش را بست. آسمان ملتمسانه گفت: خواب نرین. خواهش می کنم.

فرّخ چشمهایش را باز کرد و به سقف خیره شد. آسمان با خوشنودی یک لقمه ی دیگر دهانش کرد و گفت: یکی از دوستام نامزد شده. خیلی براش خوشحالم. امیدوارم خیلی خوشبخت بشه. شنبه نامزدیشه. و حدس بزنین چی می خوام بگم. آفرین! لباس ندارم! هورا!!! ولی یه شلوار جین خوشگل نو دارم. چطوره همونو بپوشم؟ هان؟ حال میده ها! چکاریه آدم لباس شب بپوشه و تمام شب نگران خراب شدن لباسش باشه؟ اوه مخصوصاً آخرین لباسم که تو عروسی نازنین پوشیدم، لکه ی آبم روش می موند. خیلی غم انگیز بود. اونم برای من که اینقدر بریزبپاشم!

 

بالاخره تمام محتویات بشقاب را به فرّخ داد و با سینی از اتاق بیرون رفت تا استراحت کند.