X
تبلیغات
نماشا
رایتل

لبخندی به رنگ امیدواری (3)

شنبه 26 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 03:16 ب.ظ

سلاممممم

خوب باشین انشااله. اعیاد شعبانیه تون مبارک :******


آخر هفته خوش گذشته انشااله؟ جاتون خالی ما دیروز با نینااینا رفتیم باغ شازده. من و نینا رفتیم پشت درختا مسابقه ی دو دادیم و وسطشم از درخت بالا رفتیم عکسم گرفتیم باشد در تاریخ ثبت گردد! آی حال داددددددد :)) دوس داشتم! سر و تهش ده دقیقه هم نشد ولی کلی روحیه ام خوب شد و احساس چهارده سالگی بهم دست داد هی نینا من یازده ماه ازت کوچیکترم ها! یادت باشه

آرزوی بعدیم یه کوهنوردی حسابیه! هه به خودتون بخندین! من به آرزوهای شما می خندم؟


آسمان در را پشت سرش بست و با شادترین لحنی که محیط تلخ و گرفته ی اتاق اجازه میداد، گفت: بازم سلام! وقت نهاره!

فرّخ با نگاهی تند و عصبانی رو به او کرد. آسمان آب دهانش را قورت داد و سعی کرد ترسش را به شوخی بگیرد. زانوهایش محکم نگه داشت و درحالی که تلاش می کرد، پیش برود گفت: اینجوری نگام نکنین زَهره ترک میشم! یه وقت میمیرم این بشقاب جونای مامانتون میفته می شکنه! اون وقت کی هست جواب پس بده بابت این نورچشمیا؟!

فرّخ رو گرداند و دوباره از پنجره به بیرون چشم دوخت. آسمان جلو رفت و دوباره نزدیکش توی قاب پنجره نشست و راه نگاهش را بست. فرّخ نگاهش را از او برگرفت.

آسمان گفت: گفتم که برخیالت، راه نظر ببندم -  گفتا که شبروست او، از راه دیگر آید!

فرّخ نگاهی تحقیرآمیز به او انداخت.

آسمان گفت: خب می دونم که خیلیم ربط نداشت!

نگاهی به اطراف انداخت. میز غذایش را پیدا کرد. همان نزدیک بود. آن را پیش کشید و بین خودش و فرّخ گذاشت. محتویات سینی را به زیبایی روی آن چید. فرّخ ویلچرش را عقب کشید. آسمان میز را به طرف او هل داد و گفت: نه آقا! نشد... من از شما لجبازترم! نگاه کن چه زحمتی کشیدم برای تزئین این غذا! ولی اصلاً مهم نیست. میزنم تمام این دک و پز رو خورد و خاکشیر می کنم. من ندونم، شما که می دونین این سرویس چقدر عزیزه!

فرّخ استفهام آمیز نگاهش کرد. آسمان لبهایش را محکم بهم فشرد و آب دهانش را قورت داد، تا با جیغی از شعف موفقیتش را جشن نگیرد! توجهش را جلب کرده بود! فرّخ گرچه حرف نمی زد، ولی می خواست منظورش را بداند.

آسمان می دانست چشمانش می درخشد، سر به زیر انداخت تا برق چشمانش را هم پنهان کند. فرّخ قاشق را برداشت و لقمه ای خورد. آسمان ناباورانه سر بلند کرد. فرّخ چهره درهم کشید. انگار چیز تلخی می خورد! جرعه ای شربت نوشید و در حالی که اخم آلود به لیوان آراسته نگاه می کرد، با دقت آن را کنار بشقابش گذاشت. لقمه ای دیگر خورد. بعد دوباره نگاهی به آسمان انداخت. آسمان به دیوار تاقی پنجره تکیه داد. پاهایش را هم بالا آورد، دست دور زانوهایش حلقه کرد و به بیرون چشم دوخت. با خود گفت: تو موفق شدی! داره می خوره! هی خانم روانشناس! با تو ام!

بغض کرد. دلش برایش می سوخت. چه غمی بود که این مرد را اینطور شکسته بود؟ از جا برخاست. نباید اشکش را می دید. وگرنه او هم مثل بقیه میشد. فرّخ نیازمند دلسوزی نبود. خیلی ها برایش اشک ریخته بودند!

یک پارچ آب و لیوان روی میز جلوی مبلها بود. آسمان یک لیوان آب ریخت و به پرده های تیره ی نشیمن نگاه کرد. پنجره های این قسمت رو به کوچه و بالا بودند. یک صندلی زیر پایش گذاشت و یکی یکی پرده ها را باز کرد. بعد برگشت و دوباره صندلی را جلوی آینه گذاشت. نگاهی به چهره ی رنگ پریده ی خودش توی آینه انداخت و پرسید: هیچ وقت تو این آینه نگاه کردین؟ این ریش و موی بلند مد جدیده؟ والا منم اگه سبیلام می رفت تو دهنم، غذا نمی خوردم!

فرّخ پوزخندی زد و قاشق پرش را دوباره توی بشقاب گذاشت. آسمان خندید و گفت: مگه دروغ میگم؟!! خونه به این بزرگی یه قیچی ناقابل توش پیدا نمیشه؟!!

فرّخ میز را عقب زد و ویلچرش را سر جای قبلی کشید. آسمان نگاهی به غذا که نیمی از آن خورده شده بود، انداخت و پرسید: بگم رفیع یه آرایشگر بیاره؟

فرّخ چنان نگاه تندی به او انداخت که سریع دست و پایش را جمع کرد و گفت: خیلی خب، نمیگم!

 برگشت. دوباره مشغول آراستن باقیمانده ی غذا شد. فرّخ از گوشه ی چشم نگاهش کرد. آسمان وانمود کرد متوجه نشده است. همانطور که ایستاده بود و سر بزیر مشغول تزئین کردن بود، گفت: ولی ناجور گرمه ها! من اگه بابام اجازه میداد می رفتم موهامو از ته می زدم! گاهی بدجور هوس می کنم یه نمره دو بندازم رو کله ام ببینم چه شکلی میشم!

خندید. سر برداشت. فرّخ عاقل اندر سفیه نگاهش می کرد. آسمان شانه ای بالا انداخت و گفت: خب چیه؟ موئه دیگه. فوقش زشت تر از اینی که هستم میشم، چار روز روسری سرم می کنم تا در بیاد. غیر از اینه؟ البته این نظر منه ولی به خرج بابام که نمیره! عاشق زلفای کمند دخترشه! من اگه پسری بودم از اون بچه تخسا بودم که همیشه موهامو از ته می زدم که هی نگن موهاتو شونه کن! ایشششش...

صدای گریه ی گلبهار بلند شد. آسمان نگاهی به غذاها انداخت و گفت: من باید برم. اینا رو می ذارم اگر گرسنه تون شد بخورین. نخوردینم مهم نیست.

ضربه ای به گونه ی خودش زد و افزود: فقط این تن بمیره نشکنین. من قول میدم خودم عصر که میرم خونه چند دست بشقاب لیوان بلور ارزون قیمت جهت خالی کردن دق دلیهاتون بخرم بدم رفیع بیاره بذاره اینجا که از رو دل و جون بشکنین. باشه؟ متشکرم!

نگاه فرّخ همچنان عاقل اندر سفیه بود. انگار هنوز حیران بود که منظور این دخترک دیوانه از وراجیهایش چیست. آسمان میز را به ستون بین دو پنجره تکیه داد و از در بیرون رفت.

 

پرینازخانم جلو آمد و پرسید: چی شد؟ خورد؟

_: بله یه مقدار خوردن.

_: ظرفا کو؟

_: خیلی معذرت می خوام. می دونم سرویس مورد علاقتونه، ولی بذارین باشن.

_: برای چی؟

_: برای این که نشون بدین بهشون اعتماد دارین.

_: به کسی که نمیشه بهش اعتماد کرد؟

_: پسرتون اندازه ی یه کاسه بشقاب ارزش نداره؟!!! اگه اینطوره بسیار خب. بگین رفیع بره ظرفا رو بیاره. فقط خواهش می کنم از من نخواین. خیلی زحمت کشیدم تا یه ذره اعتمادشونو جلب کردم.

_: تو چکار کردی؟

_: سعی کردم بهشون نهار بدم. همین!

با ناراحتی رو گرداند و به طرف نشیمن رفت. عصمت سعی داشت به زور شیشه شیر را در دهان گلبهار بگذارد. آسمان به سختی آرامش را به چهره اش برگرداند و گفت: بدش به من.

عصمت از خدا خواسته بچه را به طرف او گرفت و با بی حوصلگی گفت: خیلی ونگ می زنه، گشنشه.

_: ممنونم. می تونی بری. شیرشو میدم.

عصمت از در بیرون رفت. آسمان با لبخند به گلبهار نگاه کرد. دخترک بلند خندید. صدای خنده ی کودکانه اش، وجود آسمان را لبریز از شادی کرد. زیر لب گفت: ای شیطون! تو هم بلدی این بدبختو دور بزنی ها!

 

عصر موفع برگشتن طبق وعده اش از رفیع خواست جلوی یک بلورفروشی نگه دارد. پیاده شد و چند دست بلور و چینی ارزان قیمت خرید و توی ماشین گذاشت. وقتی جلوی در خانه شان خواست پیاده شود، توضیح داد: این ظرفا رو ببر بذار تو اتاق آقا فرّخ. خودشون می دونن چیه. ضمناً اگر شام نخوردن پاپیشون نشو. فقط داروهاشونو بده. دیگه این که ظرفای نهار رو با احتیاط جمع کنی. نشکنن یه وقت!

رفیع غرغرکنان گفت: من کارمو بلدم خانم. امر دیگه ای باشه؟

و بدون این که منتظر جواب شود، دنده را عوض کرد که راه بیفتد؛ آسمان پوزخندی زد و پیاده شد.

شب تا صبح به دنبال راه درمانی تازه، توی کتابها و اینترنت می گشت. بالاخره وقتی سپیده زد، بدون آن که راه حل قابل اجرایی بیابد، با خستگی همه را کنار گذاشت و یک ساعتی خوابید. رفیع که دنبالش آمد، آماده بود.

از در که وارد شد، فرشته که داشت می رفت سر کار، در آغوشش کشید و با خوشحالی گفت: سلام عزیزم!

آسمان با تعجب گفت: سلام فرشته جون! چی شده؟

_: چی نشده؟ مامان گفت به فرّخ غذا دادی! گفت می خوای حسابی بهش برسی تا خوب بشه.

_: من سعی خودمو می کنم. ولی از حالا زوده که نتیجه بگیریم.

_: می دونم عزیزم. منم هیچ نتیجه ای نمی گیرم. ولی همین تلاشتم قابل تحسینه. ببین اگه سختته من یه پرستار دیگه پیدا می کنم، تو فقط به فرّخ برس.

_: نه نه. من مشکلی ندارم. از عهده ی هر دوش بر میام.

_: به هر حال هر وقت احتیاجی بود، حتماً بگو. هر چی هم که لازم داشتی تعارف نکن.

_: خیلی متشکرم. چشم.

بعد از رفتن فرشته وارد هال شد. عصمت جلو آمد و خصمانه نگاهش کرد. آسمان با لبخند سلام کرد. عصمت کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت: سلام. رفیع میگه صبونه ی آقا رو می برین یا ببره؟

آسمان بازهم با لبخند ولی به سردی گفت: می برم.

نگاهی توی نشیمن انداخت. پرینازخانم داشت با گلبهار حرف میزد. با دیدن آسمان به گرمی سلام و علیک کرد. آسمان هم جوابش را داد و گفت می رود صبحانه ی فرّخ را بدهد.

وارد آشپزخانه شد. روی میز یک سینی استیل ساده ی پر از لکه بود که توی آن یک سه گوشه ی نان و یک پیش دستی محتوی کمی پنیر گذاشته بودند. عصمت به سینی اشاره کرد و دوباره پرسید: می برین؟

آسمان سری تکان داد و گفت: اینو که نمی برم. رفیع کجاست؟

_: تو حیاط خلوت.

آسمان از در انتهای راهرو سر کشید و رفیع را که کنار باغچه داشت سیگار می کشید، صدا زد. رفیع ته سیگارش را زمین انداخت و با نوک کفش له کرد و به طرف او آمد. آسمان نگاهی به باغچه ی پر از ته سیگار انداخت و با ناراحتی گفت: این چه وضعیه؟ باغچه رو تمیزش کن! مگه سطل آشغاله؟

رفیع اخمی کرد و پرسید: شما صابخونه این؟

_: نه... ولی اگه ناراحتی صابخونه رو صدا می کنم!

_: لازم نیست. عصمت...

عصمت جلو آمد و رفیع اخم آلود گفت: یه جارو تو ای باغچه بزن.

_: تو می ریزی من بزنم؟ خودت جمعش کن.

آسمان گفت: دعوا نکنین. به من مربوط نیست کی تمیزش کنه. الان نون تازه می خوام. با یه پنیر لیقوان خوشمزه و گردو.

عصمت با اخم گفت: گردو هست. پنیرم همینا که خوبه. نونم دیروز خریده.

_: من نون سنگک داغ می خوام. همین الان. اگر مشکلی هست، بگم پرینازخانم بیاد.

رفیع غرغرکنان گفت: نخیر نیست. می خرم.

_: سنگک داغ با پنیر لیقوان.

رفیع بدون جواب از در بیرون رفت. آسمان به آشپزخانه برگشت. چای توی قوری را بو کشید و پرسید: چایی کجاست؟

_: اینا رو همین یه ساعت پیش دم کردم.

_: همش رو سماور بوده، جوشیده.

_: برای آقا نباید چایی ببرین.

_: چرا؟!

_: اعصاب نداره. میریزه بهم. دکترش گفته ایجور چیزار نخوره. گردو هم گرمه. براش خوب نیست.

_: پس این دو ماهه دائم بهش غذای رژیمی دادین! ببینم دکتر نگفته پنیر براش خوب نیست، شلش می کنه مانع راه رفتنش میشه؟ بس کن عصمت. تو چرا نمی خوای آقا خوب بشه؟

عصمت رو گرداند و در حالی که خودش را مشغول می کرد، گفت: کی گفته من نمی خوام آقا خوب بشه؟

_: پس چایی خشک و یه قوری تمیز به من بده.

_: گفتم که...

_: ها گفتی! منم گفتم بهم قوری و چایی بده. والا تمام کابینتا رو زیر و رو می کنم تا پیدا کنم.

به دنبال این حرف در کابینت کنار سماور را باز کرد و بدون جستجوی بیشتر، هرچه می خواست یافت. بدون حرف دیگری چای دم کرد و به دنبال سینی قشنگتری گشت. بالاخره هم یک سینی بزرگ طلایی پیدا کرد و این بار از سرویس لب طلایی پریناز خانم استفاده کرد. گوجه برید و تزئین کرد و سبزی خوردن و گردو را هم به زیبایی چید و بالاخره رفیع هم با سنگک تازه و پنیرلیقوان رسید. یک نان داغ فرانسوی هم روی میز گذاشت و گفت: خانم ازینا دوست دارن. گفتم شاید به درد شما هم بخوره.

آسمان لبخندی زد و تشکر کرد. عصمت غرغرکنان اشاره ای به رفیع کرد. آسمان بدون توجه نانها را برید و توی بشقاب گذاشت و کارش را تمام کرد. قوری و دو فنجان را هم توی سینی گذاشت. رفیع دو سه قرص حاضر کرد و گفت: اینا رو هم باید بخورن.

آسمان فکر کرد: این قرصا چی هستن؟ در اولین فرصت باید به یه دکتر مشورت کنم.

سینی را برداشت و بیرون رفت. پرینازخانم توی هال با لبخند نگاهی به سینی انداخت و گفت: دستت طلا... گلبهارم خوابیده. خیالت راحت باشه.

_: ممنون.

ضربه ای به در اتاق زد و طبعاً جوابی نشنید. چند لحظه مکث کرد و در را گشود. فرّخ کنار میز تحریرش توی اتاق جلویی یا همان به اصطلاح نشیمنش، روی ویلچر نشسته بود. دستش را به میز تکیه داده و غرق افکارش بود. آسمان بلند سلام کرد و وارد شد.

فرّخ توجهی نکرد. آسمان سینی را روی میز تحریر گذاشت و جلوی دید فرّخ روی صندلی گردان پشت میزش نشست. فرّخ نگاهش را از او برگرفت. آسمان خندید و گفت: اوای چه محجوب! نااازی!

دستهایش را بالا برد و روی صندلی چرخید. با خنده گفت: بچگیام آرزو داشتم با بابام برم سر کار، فقط برای این که روی صندلیش بشینم و بچرخم! هیچ وقتم نشد! خدا رو شکر الان چرخیدم، عقده رو دلم نموند!

از جا برخاست و روی میز نشست. در حالی که با خوشی لقمه می گرفت گفت: مامانم هربار رو میز می نشستم دعوام می کرد. الان سالهاست که رو میز ننشستم. کاش مامانم یه بار می نشست میدید چه کیفی داره! بفرمایید! نوش جان کنید. رفیع غرغرو رو فرستادم دنبال نون. اینقدر با عصمت غرغر کردن که انگار ازشون خواستم برن سر کوه قاف برام پر سیمرغ بیارن!

فرّخ لقمه را گرفت و پوزخند زد. آسمان فنجان چای را هم پر کرد و با قندان جلوی فرّخ گذاشت. برای خودش هم چای ریخت و گفت: دیشب تا صبح نت گردی کردم و فقط یه ساعت خوابیدم. فرصت نشد صبحونه بخورم. ولی حالا دارم فکر می کنم خوب شد نخوردم ها! جای رفیع خالی بگه خانم خودش گشنشه، آقا رو بهانه می کنه!

خندید. فرّخ نگاهش نمی کرد. آرام مشغول خوردن بود. قرصهایش را هم بدون بهانه خورده بود. آسمان لقمه ای خورد و ادامه داد: ببینم این دوتا رو واسه چی نگه داشتین؟ یعنی نوبرن تو پررویی! چیه پررو خودمم؟ خیلی خب. اصلاً به من چه؟

از میز جفت پا پایین پرید و دوباره روی صندلی گردان نشست. به عقب تکیه داد و گفت: دارم فکر می کنم روزی که شما خوب بشین و به حرف بیاین، من باید برم از خجالت خودمو تو هفت تا سوراخ گم کنم. تو عمرم اینقدر وراجی نکرده بودم. می دونین اینجا یه جوریه... وقتی ساکت میشم می ترسم. نمی دونم شما ترسناکترین یا خود اتاق؟ کاش اقلاً اجازه میدادین یه آرایشگر خبر کنم بیاد سر و صورتتونو از این هیبت وحشتناک در بیاره.

فرّخ نگاهش نمی کرد. اصلاً انگار آنجا نبود. قوری را برداشت و فنجانش را دوباره پر کرد. آسمان دستهایش را روی میز گذاشت. کمی به جلو خم شد و گفت: اینقدر سعی نمی کنین که خوب بشین که از یه چایی ناقابلم محرومتون می کنن. یه تکونی به خودتون بدین. این چه وضعیه؟

فرّخ فنجان را بدون اضافه کردن قند به لب برد. آسمان برای خودش هم دوباره چای ریخت و دو سه حبّه قند انداخت. در حالی که چشم به فنجان دوخته بود و آرام آن را هم می زد، گفت: خب همه مشکل دارن. منم مشکل دارم. داداشم با زنش قهر کرده. می خواد طلاقش بده. اینقدر دلم برای زنش می سوزه که حد نداره. 

سر بلند کرد. لبخندی به لب نشاند و گفت: البته سعی می کنم بهش فکر نکنم. چون کاری از عهده ام برنمیاد. من تو خونه از همه کوچیکترم و حرفم خریداری نداره. خب اینم یه مشکله. هیچ کس باور نمی کنه من دیگه بیست سالمه. بچه کوچیکه تا هفتاد سالگیم بچه کوچیکه اس.

نفس عمیقی کشید. چایش را سر کشید. از نگاه دقیق فرّخ دستپاچه شد. داشت گوش می داد. آسمان فکر کرد: دیگه چی بگم خدایا؟

چشمش به شلوارش افتاد. بدون فکر و سریع گفت: تازه الان یه مشکل دیگه هم دارم که هیچ ربطی به این دو تا نداره. دیروز این گلبهارخانم خوشملم بعد از این که شیرشو خورد، اسباب بازیشو چپوند تو دهنش! وای گلاب به روتون هرچی خورده بود برگردوند رو شلوار جین نوی من! دیشب تا آخر شب داشتم سعی می کردم تمیزش کنم ولی نشد که نشد. البته فدای سرش؛ ولی مصیبت اینجاست که من بر خلاف اکثریت عناصر اناث عالم از خرید رفتن متنفرم! یعنی اگر بدونم اونی که می خوام دقیقاً کجاست، با آژانس برم جلوی مغازه بخرم و بیام مشکلی ندارم. ولی این که تو این گرما پرسون پرسون راه بیفتم تو خیابون و دنبال شلوار جین بگردم و هیکلم که ماشالا قناس! هیچ شلواری نیست که هم اندازم باشه و هم رو پام خوب وایسه. باید هزار تا پرو کنم که از پرو کردن تو اون اتاقکای یه وجبی کثیف که بوی جوراب میدن حالم بهم می خوره! بعد شلوار سفیدمم که خیلی دوسش داشتم تو ماشین رنگ شده. اون وقت الان فقط همین یه دونه شلوار که پامه دارم. یعنی راه نداره، باید برم حداقل دو سه تا شلوار بخرم. تازه فکر کردین مصیبت به همین جا ختم میشه؟ نه!!

نگاهی به فرّخ انداخت. هنوز نگاهش می کرد. روی صندلی کمی جابجا شد و گفت: آخر هفته عروسی یکی از دوستامه. شب قبلش حنابندون دارن و شب بعدشم پاتختی. من یه دونه هم لباس شب ندارم. یعنی دارم ولی همشون خیلی تکرارین. بعد با این دوستم خیلی صمیمی هستیم و دلم می خواد حداقل یکی دو دست لباس نو داشته باشم خب.

فرّخ رو گرداند. آسمان گفت: دنیای زنانه دنیای ملال آوریه.

از جا برخاست. سینی را برداشت و ادامه داد: ملال آور و پرخرج، اونم وقتی که آدم پولاشو گم کرده باشه! پول ماهیانم تو کیفم بوده، ولی حالا نیست. روز تولدمم بابا بهم پول داد که یه جای خیلی امن گذاشتم که الکی خرجش نکنم، ولی نمی دونم کجا. هر چی فکر می کنم نمی تونم حدس بزنم کجا گذاشتمش. من یه دنیا خرت و پرت دارم. هی...

چرخید. در حالی که از در بیرون می رفت گفت: روزتون بخیر.