X
تبلیغات
رایتل

لبخندی به رنگ امیدواری (2)

شنبه 19 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 03:00 ق.ظ

عیدتون مبارک :********


سلامممم

خوب هستین انشااله؟ الوعده وفا حتی ساعت دو ونیم بعد از نصف شب! دیدم عیده و هزار تا کار دارم. از بیخوابی استفاده کردم و الان در خدمتتون هستم.


اینم از این قسمت. گرچه چندان عیدانه و شاد نیست ولی امیدوارم لذت ببرین.


قرمز نوشت: به احترام موجودی که فردا (20 تیر) سی سالگی را پشت سر می گذارد یک دقیقه سکوت کنید! تبریکات صمیمانه ی دوستان پذیرفته نمی شود! سراشیبی میانسالی تبریک ندارد! فکر کن دیگه نمی تونم از درخت برم بالا! پیر شدیم رفت مادررررر. اونم وقتی که حالا به دخترم باید بگم متین باش دختر!

جوگیر نوشت: از هدیه و سورپریز هم بدم میاد! گفتم که گفته باشم. و البته کاملا جدی بود. می خوای باور کن می خوای نکن.


سبز نوشت: اسم داستان رو هرکار کردم که به (لبخندی به رنگ امید) تغییر بدم نشد! حس می کنم به فضای داستانم نمی خوره. نمی دونم. آسمان رو هم می خواستم عوض کنم، ولی بعد از سه ساعت چرخ کردن سایت اسم، هیچ اسم دیگه نظرمو جلب نکرد. (مرسی نینا!)


روز خوبی بود. گلبهار تمام روز آرام و خندان بود. آسمان نهار را در کنار پرینازخانم و آقای بختیاری و فرشته با آرامش صرف کرد و عصر هم با رفیع به خانه برگشت.

ولی وقتی به خانه رسید همه ی آرامشش بر باد رفت. برادرش آرمان آنجا بود. آرمان شش سال از آسمان بزرگتر بود. یک سال بود که ازدواج کرده بود و زندگی خوبی داشت. ولی گویا این فقط ظاهر ماجرا بود.

آرمان از عصبانیت مثل لبو سرخ شده بود. آسمان با تعجب پرسید: چی شده؟

آرمان دستش را توی هوا تکان داد و جوابی نداد. مامان با ناراحتی گفت: گناه داره آرمان. نکن این کارو. چوب خدا صدا نداره. بد کنی بد می بینی.

_: چه بدی؟ بهش حق انتخاب دادم. می تونه بمونه یا بره. من باید زن بگیرم. من بچه ی خودمو می خوام. بچه ی خودم! من عاشق بچه ام. هرکی ندونه شما که می دونی.

_: من می دونم ولی این راهش نیست. اگر مشکل از تو بود چکار می کردی؟ طلاقش می دادی بره شوهر کنه بچه دار شه؟ اگر همچو تقاضایی ازت می کرد به نظرت عادلانه بود؟

آرمان رو گرداند و گفت: به هر حال الان اون مشکل داره نه من.

_: خب شاید تو هم مشکل داشته باشی.

_: نخیر من خوب خوبم. تمام آزمایشام نرمال بود و چند تا دکترم تایید کردن.

آسمان که کم کم داشت می فهمید چه اتفاقی افتاده است، نشست و گفت: این نامردیه! نمی گم خودت، ولی اگر پس فردا شوهر من سر من این بلا رو بیاره، خوشت میاد؟

_: تو هیچیت نیست. حرف نزن.

_: از کجا معلوم؟ ثمینه هم پیش از ازدواج نمی دونست مشکل داره.

_: آسمان خودتو قاطی نکن.

_: هزار تا راه برای حل مشکلت هست. چرا بدترینشون رو انتخاب می کنی؟

_: ولی من نمی خوام از اون هزار تا راه استفاده کنم. اگر با یکی دو تا عمل جراحی خوب میشد، یه حرفی! ولی اون خوب نمیشه.

_: مریضیش لاعلاجه، خودش چی؟ آدم نیست؟ حق حیات نداره؟

_: من که نمی خوام بکشمش!

مامان گفت: اگه از این در رفتی بیرون و زبونم لال تصادف کردی و یه چیزیت شد، خوشت میاد که ثمینه بیاد بگه این دستش ناکار شده مثلاً، من طلاق می خوام.

_: به هر حال که من دارم طلاقش میدم.

_: آرمان! این راهش نیست!

_: مادر من، شما که راهشو می دونی به منم نشون بده.

_: تو نباید طلاقش بدی. ثمینه با تمام مشکلات تو ساخته. هنوز دو ماه از عروسیت نگذشته بیکار شدی، هنوزم که یه کار ثابت و درست و حسابی نداری. خرج خونه تو که بابای تو و اون میدن. این همه بهت محبت می کنن، باز زبونت درازه.

_: آره دیگه. ما مشکل داریم. باید جدا بشیم. من نمی خوام خرجیمو پدر زنم بده!

_: اگه خودت عرضه در آوردنشو داشتی که اون سرت منت نمی ذاشت.

_: اگه ثمینه یه کم قانع تر بود، احتیاجی به اون پول نداشتیم.

_: ثمینه قانعه، ولی اونم پدرشه. نمی خواد سختی کشیدن بچه شو ببینه.

_: خیلی خب. بره خونه ی باباش، صبح تا شب نون و حلوا بخوره. به من چه!!!

_: اون موقع که عاشق شده بودی، حرفت این نبود.

_: اون موقع داغ بودم، حالیم نبود.

مامان با عصبانیت گفت: الانم داغی حالیت نیست!

_: اتفاقاً خوب خوب حالیمه. من و ثمینه حرفامونو زدیم تموم شده. وسایلمونم جمع کردیم. تا آخر هفته خونه رو تحویل میدیم میره پی کارش.

_: مهریه اش چی؟

آرمان با ناراحتی رو گرداند و گفت: مهرشو می خواد. تا تمامشو ندم طلاق نمی گیره.

آسمان با عصبانیت برخاست و در حالی که به طرف اتاقش می رفت، گفت: حقشه!

آرمان داد زد: تو طرف برادرتی یا اون دختره؟

_: من طرف عدالتم.

به اتاقش رفت و در را پشت سرش بست.

آرمان باز داد زد: حالیت می کنم.

مامان با التماس گفت: بسه دیگه آرمان. به آسمان چکار داری؟

_: به اون ربطی نداره که دخالت می کنه.

_: خیلی خب حالا...

آسمان گوشهایش را گرفت تا دیگر نشنود.

روزهای بعد تلخ و سرد می گذشت. آسمان خوشحال بود که صبح تا عصر مجبور نیست خانه بماند و آرمان را که بدجور عصبانی و بهانه گیر شده بود، تحمل کند. ولی سکوت خانه ی پرینازخانم هم چندان قابل تحمل تر از سروصدای خانه ی خودشان نبود. در آن سکوت غمی نفس گیر نهفته بود. آسمان آرزو می کرد که فضای خانه شان آرام بود و می توانست از فرشته بخواهد که از گلبهار توی خانه ی خودشان پرستاری کند؛ ولی با حضور آرمان نمی شد. آسمان نمی خواست بچه از سروصدای آرمان بترسد.

پرینازخانم خیلی مهربان بود ولی انگار داغی عظیم را به دوش می کشید. آقای بختیاری هم ماسکی جدی به صورت داشت. رفیع سخت و نفوذناپذیر می نمود. طوری که آسمان گاهی به قوه ی درکش شک می کرد. عصمت هم همیشه دلخور بود و به آسمان خصمانه نگاه می کرد. حتی فرشته با آن شور و حال و مهربانیش، طبیعی به نظر نمی رسید. انگار همه داشتند روی موضوعی سرپوش می گذاشتند. چیزی که حتی در خلوت خودشان هم از آن فراری بودند.


بعدازظهر وقتی شوهر پرینازخانم آمد، عصمت و رفیع سفره ی نهار را روی میز غذاخوری بیضی شش نفره ای که توی هال بود، گستردند. فرشته تلفن زد و گفت نمی تواند بیاید. آسمان شیرخشک گلبهار را داد و بچه را خواباند، نهار که آماده شد با کمی خجالت وارد هال شد. پرینازخانم و همسرش آقای بختیاری پشت میز نشسته بودند. کنار پرینازخانم نشست و بی صدا آهی کشید؛ چقدر این اتاق بزرگ با این میز کوچک، دلگیر و خالی به نظر می رسید!

آقای بختیاری با لبخند گفت: بفرمایین آسمان خانم.

و کفگیر را پر از برنج کرد و نزدیک بشقاب آسمان آورد. پرینازخانم هم برایش خورش کشید و همگی مشغول خوردن شدند. غذایشان تازه تمام شده بود، که با صدای شکستن چیزی، متعجب به طرف صدا که از راهروی گوشه ی هال می آمد، برگشتند. آسمان که همیشه کنجکاو بود که بداند که توی این خانه، مخصوصاً آن اتاق توی راهرو چه می گذرد، از جا پرید و پرسید: چی بود؟

چهره ی آقای بختیاری درهم رفت و سر به زیر انداخت. آسمان که حالا چند قدم به طرف راهرو رفته بود، نگاهی به آن دو انداخت. پرینازخانم با نگاهی سرد و خالی به روبرویش چشم دوخته بود. رفیع از راهرو بیرون آمد و گفت: هرکار می کنم قرصاشونو نمی خورن. لیوانم شکستن.

آسمان با بدبینی پرسید: کی نمی خوره؟

پرینازخانم با صدایی گرفته گفت: پسرم. خیلی خب رفیع... خورده شیشه ها رو جمع کن. بعد یه بار دیگه امتحان کن.

آسمان که فضولیش به حد اعلا رسیده بود، پرسید: می خواین من امتحان کنم؟ شاید از دست یه غریبه بهتر قبول کنن.

پرینازخانم به تلخی گفت: فکر نمی کنم.

ولی آقای بختیاری گفت: حالا چه ایرادی داره؟ آسمان خانم قرصا تو آشپزخونه اس. بگو عصمت بهت بده.

آسمان توی آشپزخانه رفت. عصمت دو قرص را توی یک بشقاب گذاشته بود و داشت لیوانی آب می ریخت. آسمان بشقاب را برداشت و گفت: بده من می برم.

عصمت با تعجب گفت: الان رفیع میاد می بره.

_: این بار من می برم.

لیوان را گرفت و زیر نگاههای متعجب عصمت از آشپزخانه بیرون رفت.

حالا نوبت رد شدن از جلوی آقا و خانم بختیاری بود. نفسش را توی سینه حبس کرد و از هال گذشت. وارد راهروی تاریک شد. نفس عمیقی کشید و در نیمه باز انتهای راهرو را کمی بازتر کرد و قدمی تو گذاشت. اتاق از آن که فکر می کرد بزرگتر بود. در واقع یک نشیمن و اتاق خواب بزرگ سر هم بود که با یک تاقی عریض از هم مجزا میشد. انتهای اتاق، کنار یکی از پنجره ها ویلچری، رو به حیاط قرار داشت که مردی روی آن نشسته بود.

رفیع هم که داشت خورده شیشه ها را جارو می کرد، نگاهی به آسمان انداخت و به کارش ادامه داد. آسمان نفس عمیقی کشید و بلند سلام کرد. صاحب اتاق نه برگشت و نه جوابش را داد. آسمان با احتیاط از بین شیشه ها گذشت و به طرف مرد روی ویلچر رفت. کنارش ایستاد و نگاهش کرد. مردی با مو و ریش بلند، اخمو و عصبانی. مرد چشم غره ای در مقابل نگاه کنجکاو او رفت که زهره ی آسمان را آب کرد!

آسمان نگاهی به رفیع انداخت. کارش تمام شده بود و با جارو و خاک انداز پر از خورده شیشه ایستاده بود ببیند آسمان چه می کند. آسمان تمام قدرتش را جمع کرد تا صدایش نلرزد. محکم گفت: می تونی بری رفیع.

بعد چون احساس می کرد پاهایش تحمل وزنش را ندارند، تو تاقی پنجره، روبروی مرد اخمو نشست. به خود نهیب زد: قوی باش آسمان. نباید بفهمه ازش ترسیدی. باید مجبورش کنی قرصاشو بخوره.

پس لبخندی به لب نشاند و گفت: دوباره سلام. من آسمانم. پرستار گلبهار.

نگاه خصمانه ی مرد، بدون هیچ تغییری به او دوخته شده بود. جوابی هم نداد. آسمان سینه ای صاف کرد و بعد گفت: اومدم ازتون خواهش کنم که قرصاتونو میل کنین.

و بشقاب را به طرف مرد گرفت. مرد با عصبانیت دستش را بالا برد، تا بشقاب را به گوشه ای پرت کند. آسمان به سرعت بشقاب را عقب کشید و با دستپاچگی گفت: ببینین اصلاً مجبور نیستین بخورین! نه اصلاً. حالا مگه چی میشه؟

بشقاب را کنارش روی سنگ تاقچه ی پنجره گذاشت. بعد در حالی که در ذهنش دنبال کلمات میگشت، ادامه داد: خب مشکلی نیست. شما نخورین. بذارین حالتون بدتر شه. نهایتش اینه که می برتون بیمارستان. غیر از اینه؟

دوباره بشقاب را برداشت. یکی از قرصها را با سر انگشت کمی جابجا کرد و گفت: شما نخورین. خودم می خورم. آره. اگه شما نخورین من می خورم. اصلاً نمی دونم این قرصا چین، ولی قطعاً برای آدم سالم ساخته نشدن و اگر من بخورم حتماً عوارضی داره، شاید مرگ. می دونین اگه بخورم خونم میفته گردن شما! شما که نمی خواین منو بکشین؟ می خواین؟

مرد ناگهان وحشیانه به بشقاب حمله ور شد و قبل از این که آسمان بفهمد که مقصودش چیست، قرصها را برداشت و بلعید. آسمان متعجب لیوانی که نصف آبش دور و بر ریخته بود را برداشت و گفت: آبم بخورین.

مرد با چهره ای درهم آب را گرفت و خورد. لیوان از دستش رها شد و اگر آسمان آن را بین زمین و هوا نگرفته بود، خورد میشد.

آسمان با لحنی شماتت بار پرسید: شما روزی چند تا لیوان می شکنین؟

و چون مرد جوابی نداد، از جا برخاست و گفت: به هر حال ممنونم که جونمو نجات دادین.

مکثی کرد. ولی مرد نگاهش نمی کرد و هیچ عکس العملی هم نشان نداد. آسمان آهی کشید. رو گرداند و از اتاق بیرون رفت.

 

پرینازخانم هنوز سر میز غذاخوری نشسته بود. سر به زیر و متفکر پرسید: خورد؟

آسمان بشقاب و لیوان خالی را سر میز گذاشت و گفت: بله.

پرینازخانم این بار سر بلند کرد و پرسید: خودت دیدی؟

_: بله خانم. یه کم مشکل بود، ولی راضی شدن.

پرینازخانم سری به تایید تکان داد. آسمان آرام پرسید: قصد فضولی ندارم؛ ولی ناراحتیشون چیه؟ چرا رو ویلچرن؟ چرا حرف نمی زنن؟

چون چند لحظه جوابی نشنید، زیر لب گفت: ببخشید که پرسیدم.

خواست به طرف اتاق نشیمن برود، که آقای بختیاری گفت: چند لحظه بشین آسمان خانم.

آسمان دوباره پشت میز نشست. آقای بختیاری گفت: فرّخ، دو ماه پیش، وقتی داشتن همراه زنش با ماشین از مسافرت برمی گشتن، تصادف کرد.

پرینازخانم ادامه داد: تو اون تصادف همسرشو از دست داد. خودشم سرش و پاهاش شکست.

آسمان که جرات نداشت سوال دیگری بپرسد با نگرانی به آن دو چشم دوخت. نمی دانست باید برود یا منتظر بقیه ی ماجرا بشود.

بالاخره آقای بختیاری دوباره به حرف آمد و توضیح داد: دو هفته پیش گچ پاهاش باز شده. ولی حاضر نیست با فیزیوتراپ همکاری کنه. انگار اصلاً دلش نمی خواد دوباره راه بره.

بالاخره آسمان دخالت کرد و گفت: شاید یه مشکل نخاعی هم پیش اومده. شاید واقعاً نمی تونن راه برن.

_: نه. در مورد این احتمالم با دکترش حرف زدم. بررسی کردن. همه چی عادی بود. موقع تصادف کمربندش بسته بود. به ستون فقراتش هیچ ضربه ای نخورده. اون فقط نمی خواد راه بره. همونطور که نمی خواد حرف بزنه. البته در مورد حرف زدنش مطمئن نیستیم. شاید ضربه ای که به سرش خورده، برای حرف زدنش مشکل ایجاد کرد.

آسمان با سماجت گفت: و برای راه رفتنش.

_: نه!

_: پس اگر همش مربوط به نخواستن و اراده است، قابل درمانه. چرا با یه روانشناس صحبت نمی کنین؟

_: همین قرصا که بهش دادی مال اعصابه. دکترش میگه طول می کشه تا اثر کنه، شاید یک سال یا بیشتر. میگه می تونین بستریش کنین. ولی ما می ترسیم بدتر بشه.

_: قرص و دارو به جای خود... ولی مشاوره!

پرینازخانم گفت: اون مدت که بیمارستان بود، چند تا مشاور آوردیم بالای سرش؛ ولی حاضر نشد با هیچ کدوم همکاری کنه.

_: پسرتون به یه آنکور احتیاج داره.

_: به چی؟

_: آنکور. انگیزه. شوری برای زندگی. همسرشو از دست داده. احتمالاً خودشو گناهکار می دونه و دلیلی برای ادامه ی حیات نمی بینه. باید براش...

دستهایش را توی هوا تکان داد. دنبال کلمات می گشت. با تردید اضافه کرد: یه انگیزه پیدا کنین، یه راه مبارزه، یه چیزی که مجبورش کنه از جاش بلند شه، یه چیزی که بهش احساس قدرت بده.

آقای بختیاری با لبخند پرسید: و خانم روانشناس، این آنکور شما رو کجا می فروشن؟

آسمان از گوشه ی چشم نگاهی به رفیع انداخت، که با یک بشقاب غذا به اتاق رفته بود و بدون این که بشقاب دست بخورد، داشت برمی گشت.

نفس عمیقی کشید و پرسید: اجازه میدین من دنبالش بگردم؟

آقای بختیاری با اشاره جواب داد که فرقی نمی کند. آسمان نگاهی سوالی به پرینازخانم انداخت. پرینازخانم در حالی که از سر میز برمی خاست، گفت: اگر بتونی این کارو بکنی، هم تو به آرزوت رسیدی، هم من.

آقای بختیاری با ابروهای بالارفته پرسید: چه آرزویی؟

آسمان سر به زیر انداخت و با ملایمت گفت: من دلم می خواست روانشناس بشم. دانشگاه قبول نشدم. ولی خیلی در این مورد تحقیق کردم.

_: باشه. ببینیم چه می کنی. اگر موفق شدی، خودم بهت لیسانس روانشناسی میدم!

آسمان لبخندی زد و تشکر کرد. از همانجا که ایستاده بود، نگاهی توی نشیمن انداخت. گلبهار هنوز خواب بود.

گفت: پس اگر اجازه بدین، من برم نهارشونو بدم.

پرینازخانم گفت: ولی رفیع نهارشو برد.

_: بله. و دست نخورده برگردوند.

پرینازخانم گفت: این چند وقت هیچ وعده ای بیشتر از یکی دو لقمه نخورده. چند روز یه بارم ضعف می کنه. به زور بهش آرامبخش می زنیم که بخوابه، بعد بهش سرم می زنیم. بیدار باشه نمی ذاره بهش سرم بزنیم.

آسمان با بی حوصلگی نگاهی به آن دو انداخت و در دل گفت: سر منم این بلاها رو میاوردین خودکشی می کردم!

لبهایش را بهم فشرد که حرفی نزند. بالاخره گفت: اون عزاداره، اذیتش نکنین!

پرینازخانم با تعجب گفت: بذاریم از گشنگی خودشو بکشه؟ نه منو حاضره ببینه، نه پدرشو، نه فرشته نه هیچ کس دیگه. تنها کسی که می تونه یه ذره مجبورش کنه که غذا و قرصاشو بخوره، رفیع هست.

آسمان لبهایش را کج و کوله کرد و سعی نکرد نگوید: دیدم!

هر چند به آنها هم حق میداد. هرچه بود تمام تلاششان را کرده بودند. رو گرداند و گفت: پس با اجازتون، منم امتحان می کنم.

بدون این که منتظر جواب بشود، به آشپزخانه رفت. یکی دیگر از جاهای مرموز این خانه که دلش می خواست ببیند. ولی فعلاً نه وقتش داشت و نه حوصله که با دقت دور و برش را تماشا کند. در مقابل چشمهای متعجب رفیع و عصمت، یک بشقاب غذاخوری از توی ظرفهای شسته برداشت. نگاهی به گلهای آن انداخت و پرسید: بشقاب طرح دیگه هم هست؟ ظرفای مهمونیشون کجاست؟

عصمت با بدبینی پرسید: می خوای چکار؟

_: می خوام برای آقاپسرشون غذا بکشم.

_: رفیع نهارشونو داده.

_: مثل قرصاشون! نخوردن که!

_: خب تو همینا بکش!

_: نه اینا تکرارین. خوب نیست. یه مدل دیگه می خوام.

_: من هیچی نمی دونم. از خودشون بپرسین.

_: باشه.

روی یک پا چرخید و از آشپزخانه بیرون رفت. تو قاب در نشیمن ایستاد. پرینازخانم روی مبل نشسته بود و به گلبهار که روی تشکچه ای روی زمین خواب بود، نگاه می کرد. به آرامی سر برداشت و پرسید: چی شده؟

آسمان با صدای ملایمی پرسید: ظرفای مهمونیتون کجاست؟ یه طرح تازه می خوام که توجهشو جلب کنه.

_: هرچند که فکر نمی کنم هیچی توجهشو جلب کنه؛ ولی هرکار می خوای بکن. شایدم تو درست بگی.

سرش را بالاتر گرفت و به عصمت که از فرط فضولی پشت سر آسمان آمده بود، نگاه کرد. با صدایی که کمی گرفته بود، گفت: عصمت... هرچی خانم می خوان در اختیارشون بذار.

آسمان تشکر کرد و به طرف عصمت چرخید. لبخند پیروزمندانه اش را فرو خورد و پرسید: حالا می دونی ظرفا کجان؟

عصمت که دماغش سوخته بود، با دلخوری گفت: تو بوفه... تو سالن غذاخوری. از این در مهمونخونه می تونین برین.

و با نوک بینی به در اتاق پذیرایی اشاره کرد.

آسمان بدون مکث به طرف در رفت و آن را گشود. اتاق پذیرایی با یک طاقی عریض زیبا به غذاخوری منتهی میشد و دو اتاق کنار هم به صورت L بودند. فضای  این اتاقها هم با پرده های زرشکی ای که روی پرده های تور آویخته شده بود، با بوی خاصی که تو هوا بود (چیزی شبیه عود و کمی نم) مرموز به نظر می رسید. ولی آسمان بدون توجه از پذیرایی رد شد و به غذاخوری رفت. اولین چراغ کنار در را زد و یکی از لوسترهای زیبای روی میز بلند غذاخوری را روشن کرد. بالاخره توجهش جلب شد و چند لحظه حیرت زده به بازی نور بین کریستالهای زیبای لوستر چشم دوخت. ولی بلافاصله به خودش نهیب زد: تو برای کار دیگه اومدی. فضولی موقوف!

کلیدهای بوفه روی درهایش بود. یکی یکی باز کرد و دو سه سرویس غذاخوری را با دقت بررسی کرد. بالاخره زیباترینشان را انتخاب کرد و بشقاب و کاسه و هرچه لازم داشت برداشت.

نگاهی به اطراف انداخت. غذاخوری دری داشت که حدس میزد که به آشپزخانه می رسد. در را باز کرد. درست بود، یه راهروی کوتاه که به آشپزخانه می رسید.

وقتی وارد آشپزخانه شد، عصمت به صورت خودش چنگ زد و گفت: خانم اینا رو برداشتی؟ خانم اگه بفهمه خونتو حلال می کنه!

آسمان خنده ای کرد و در حالی که شیر آب را باز می کرد، گفت: مگه نشنیدی خودشون گفتن هرچی می خوام بهم بدی؟ چقدر خاک دارن اینا! واسه کِی می خوانشون؟

_: خانم با اینا شوخی نکن. بشکنه بیچاره میشی!

_: من که خیال ندارم بشکنم. آقای پسرشم امیدوارم نشکنه. راستی اسمش چی بود؟

عصمت با پریشانی پرسید: اسم چی، چی بود؟

_: چی نه کی! اسم پسرشون.

_: فرّخ خان.

_: آهان!

_: خانم ول کن این بازی رو. فرّخ خان از تو خیلی بزرگتره. سی و شیش سالشه! اینقدری هم که نشون میدن، پولدار نیستن اینا. فرّخ خان هم که دیگه نمی تونه کار کنه. برو. تو هنوز جوونی. حیفته! الان داغی. نمی فهمی.

آسمان بشقاب را خشک کرد و روی میز گذاشت. در حالی که در قالبمه را برمی داشت، با خنده پرسید: چی داری میگی تو؟! معلوم هست؟

دستی پشت قابلمه زد. سرد شده بود. دوباره زیرش را روشن کرد.

عصمت گفت: از من به تو نصیحت. این خونه از بیرون قشنگه. توش پر از غمه. حروم میشی.

آسمان باز با خنده گفت: حرفا می زنی عصمت!! برای تزئین این بشقاب چی داری؟ گوجه ای تربچه ای سبزی خوردنی...

عصمت با دلخوری گفت: نخیر... دارم یس به گوش... استغفراله... دخترای این دور و زمونه رو ببین!!!

آسمان این بار جدی نگاهش کرد و گفت: من چهارپا نیستم. منظورتم خوب فهمیدم. ولی قصد من این نیست. می خوام سعی کنم درمانش کنم. همین!

_: مگه دکتری؟

_: اینجوری فکر کن. یه چیزی میدی برای تزئین یا خودم برم سر یخچال؟

عصمت سرزنش بار نگاهش کرد. در یخچال را گشود و گفت: من نمی دونم. هرچی می خواین بیاین وردارین.

آسمان بین یخچال و درش ایستاد و متفکرانه به محتویات یخچال نگاه کرد. یک شیشه مخلوط شور و یکی دو تا گوجه و لیمو ترش و کمی سبزی خوردن برداشت و در یخچال را بست. تا غذا گرم میشد دور و بر بشقاب را با چندین رنگ آراست. خورش را جدا کشید و تزئین کرد. برنج را زعفران زد و نقش و نگار انداخت. سالاد، ترشی، شربت آبلیمو با برگ نعناع و برش لیمو ترش...

عصمت با دهان باز نگاهش می کرد و دیگر حرف نمی زد. آسمان هم چنان گرم کار بود که انگار منظره ای زیبا را در طبیعت نقاشی می کرد.

بالاخره بعد از کلی عقب و جلو رفتن و بازدید نهایی، کارش تمام شد. با صدای گریه ی گلبهار آهی کشید. برگشت و گفت: عصمت برو زیر پاشو عوض کن. یادت باشه بشوریش. با پنبه پاکش نکن! بشور، خشک کن، ببند، لطفاً!

عصمت با ناراحتی رو گرداند و گفت: چشم!

آسمان هم سینی را برداشت و به طرف اتاق فرّخ رفت. سر راه آقای بختیاری با دیدن سینی سوتی کشید و گفت: نه دیگه این کارا رو ما بلد نیستیم! خانم بیا تماشا کن قبل از این که بره.

پرینازخانم بیرون آمد و با چهره ای گرفته پرسید: چی رو تماشا کنم؟

جلو آمد؛ با دیدن سینی، لبخندی زد و گفت: قشنگه. ممنونم.

_: خواهش می کنم. ولی تزئینش تشکر نداره. امیدوارم نتیجه اش خوب باشه.

_: امیدوارم.

وارد راهروی باریک و تاریک شد. ضربه ای به در بسته ی اتاق زد. مکثی کرد و در را باز کرد. فرّخ همچنان کنار پنجره بود و با نگاهی خالی بیرون را می دید.