X
تبلیغات
نماشا
رایتل

پروژه پرماجرا (۱۲)

دوشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 12:46 ب.ظ

سلام :)

خوبین خوشین سلامتین انشااله؟ منم خوبم خدا رو شکر.

می خوام کمی ترک نت کنم بلکه بیشتر به کارام برسم. خیاطیا هی اضافه میشن و کارهای دیگه هم که زیادن. خلاصه این که از این به بعد اینجا دوشنبه ها آپ می شود انشااله! نمی دونم چه ساعتی. ولی بالاخره میشه.

داستانم می خواستم تموم کنم الهام بانو نذاشت. اینه که همچنان ادامه دارد.

سعی می کنم گهگاه به همه سر بزنم.

ظهر شد برم نماز بخونم. کاش حوصله کنم بعدش برم سراغ خیاطیام...


پ.ن تو کامنتا چند روز پیش نوشته بودم دپرسم و اینا... خواستم بگم الان خوبم. فقط سرم شلوغه.

بوس!


تمام راه ساکت بودیم. حامد موزیک ملایمی گذاشته بود و با تبسمی رضایتمند با آرامش رانندگی می کرد. من هم گیج بودم. هنوز باورم نمیشد که به این راحتی تمام شده باشد. فکر می‌کردم خواب می بینم. خواب خوشی بود! گاهی لبخند می‌زدم و گاهی ناباورانه به حامد نگاه می کردم. گاهی هم می‌خواستم لمسش کنم تا مطمئن شوم که واقعی است! اما این کار را نکردم. می ترسیدم رویای زیبایم مثل حبابی رنگی بترکد و بیدار شوم.

جلوی یک رستوران نگه داشت. بالاخره سکوت را شکست و گفت: اینجا غذاش عالیه، فقط خیلی دیر سرو می کنن. از نظر من خوبه، ولی اگه خیلی گرسنته بریم یه جای دیگه.

نگاهی گیج به سردر رستوران انداختم. بعد دوباره به حامد خیره شدم. طوری که انگار توی خواب حرف می زنم، گفتم: نه... همینجا خوبه. من گرسنه‌ام نیست.

_: پس بپر پایین!

خودش پیاده شد و من داشتم جمله‌اش را توی ذهنم ترجمه می کردم. ماشین را دور زد. درم را باز کرد و با لبخندی به پهنای صورت گفت: علیا حضرت پیاده نمیشن؟ همین الان روشنت کنم، آب بازی حاضرم بکنم، ولی از این قرتی بازیا خوشم نمیاد.

همانطور که نگاهش می کردم، پیاده شدم. بازویم را کشید و گفت: هی نیفتی تو جو! درسته جمال مهروی من واقعاً دیدنیه، ولی وقتی از ماشین پیاده میشی جلوی پاتو نگاه کن.

انگار از خواب پریدم! این همان حامد بود. همان همکلاسی مهربان و دوست داشتنی. خندیدم. بازویم را رها کرد. در حالی که از جو می پرید، پرسید: به چی می خندی؟

بدون جواب سر به زیر انداختم و نگاهی به جوی پهن گل آلود انداختم. از آن طرف جو با لحنی منتظر گفت: آویییین!

سر بلند کردم و گفتم: خب من مثل تو لنگ دراز نیستم. ماشینم اینقدر بیخ جدول پارک کردی که نمی دونم چه‌جوری خودمو برسونم به پل!

دستش را به طرفم دراز کرد. دستش را گرفتم و باز به جو چشم دوختم.

بی صبرانه گفت: خب بیا دیگه!

موبایلش زنگ زد. دستم را کشید و در حالی که کمکم می‌کرد که رد شوم، با دست آزادش جواب داد: محراب سلام.... خوب... تو خوبی؟... اه؟ تو ماشین توئه؟؟؟ تمام وسائلمو زیر و رو کردم. فکر کردم جاش گذاشتم! تو رو خدا برسونش به دستم که الان باتریم تموم میشه!... من تو رستوران ____ هستم.... نخیر به تو شام نمیدم. با آوینم.... جون عمه ات! خوشگلی آخه؟.... نگاه کن یه شارژر می خواد بیاره ها! ببین چه اداها درمیاره! … عزیزم زحمت نکش! میرم یکی دیگه می خرم. خرجش کمتره! والا!... فضول!!!! خب دلم خواست!... خیلی خب نیا! قربانت!

خندان قطع کرد. ناامید نگاهی به نشانه ی باتری گوشی اش انداخت و گفت: دو دقه دیگه میمیره!

گفتم: خب بعد از شام برو ازش بگیر.

_: اصلاً نمی خوام به بعد از شام فکر کنم! دم غنیمته!

با خنده گفتم: این قرتی بازیا اصلاً بهت نمیاد حامد!

_: همه که مثل شما دلشون از سنگ نیست. بعضیا عشقن، بعضیام عاشق!

_: خوبه خودت داشتی دو دقه پیش تهدید می کردی!

_: یه عمر زن ذلیلا رو مسخره کردم. حالام نه فکر کنی از اونام!!! نه... همینجوری ازت خوشم میاد. همینجوری...

_: آره می دونم همینجوری... الکی الکی... منم همینطور.

نگاهی دور رستوران انداختیم. میز دو نفره نبود. یک گوشه دنج سر یک میز چهار نفره نشستیم. گلدان میز را پیش کشیدم و همانطور که با پرهای گل بازی می کردم، پرسیدم: چرا دوسم داری؟

منو را باز کرد و گفت: فعلاً خیلی گرسنمه، چلو کباب رو خیلی بیشتر دوست دارم! تو چی می خوری؟

_: حامد من مرده ی این ابراز احساسات وقت و بی وقت تو ام!

_: خب عزیز من! منم دارم همینو میگم. هرچیزی وقتی داره! الانم وقت غذاست.

_: یعنی نمی تونی یه جمله جواب منو بدی بعد غرق بشی تو اون منو!

_: یکی گفت عاشقی بد دردیه، طرفش گفت گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره! من کاملاً باهاش موافقم.

_: حامد اینقدر اذیتم کردی که دیگه نا ندارم باهات دعوا کنم. می دونی اگه همین امروز صبح بود، الان می‌رفتم سر خیابون تاکسی می‌گرفتم برمی گشتم خونه.

_: برای چی ناراحت میشی عزیز دلم؟! من که نگفتم با کی موافقم! منظورم اونی بود که گفت عاشقی بددردیه! خب خیلی بددردیه. یکی هم گفت عاشقی دل می خواد نه دلیل. با این‌ام موافقم! خب از اونجایی که من فقط دل دارم نه دلیل، ول کن این حرفا رو... چی می خوری؟

_: تو هم مثل بقیه ی مردا فقط شکم داری نه دل!

_: خب شکم همون دله دیگه! تقریباً هم معنی ان! تو جداً گرسنه‌ات نیست؟

_: هرچی تو خوردی منم می خورم.

_: وای چه عاشقانه! تو رو خدا دست بردار! بگیر یه نگاهی بنداز بعدش خوشت نیومد منّتش نمونه سر من!

بی حوصله نگاهی به منو انداختم و گفتم: گرسنه‌ام نیس.

با ناراحتی سر برداشت و گفت: آوین! مثلاً به شام دعوتت کردم ها!

_: خب اذیت می‌کنی دیگه! تازه راست میگم. ظهر خیلی خوردم، هنوز سیرم. یه آبمیوه برام بگیر.

مستأصل نگاهم کرد و گفت: میمیرم برای این جَوّ عاشقانه!


صدایی از پشت سرش گفت: آره اصلاً بهتون نمیاد.

هر دو برگشتیم. با دیدن مریم و محراب متعجب برخاستم. مریم غش غش خندید و گفت: اومدیم مچتونو بگیریم.

گفتم: علیک سلام. خوش اومدین. شایدم ما مچ شما رو بگیریم!

حامد که هنوز سر خوش نشسته بود، گفت: چیه محراب؟ تا با چشمای خودت ندیدی باورت نشد؟ خیال کردی رفیقت هالوئه؟ نه داداش جربزه‌ام از تو خیلی بیشتره!

محراب با تمسخر گفت: جربزه؟ یعنی آدم یه دخترو به شام دعوت کنه خیلی جربزه می خواد؟

حامد دست چپم را که روی میز بود، گرفت و انگشتر را به محراب نشان داد و گفت: نه اینکه ازش یه قول قطعی بگیره جربزه میخواد.

مریم روی سر و کولم پرید و در حالی که صورتم را غرق بوسه می‌کرد، گفت: خییییییلی مبارک باشه! داشتیم آوین خانم؟ نه به اون ادا اصولای ظهرت، نه به شام بیرون اومدنت! حالا بگو این انگشترو چه‌جوری نشون خاله‌ات میدی؟

حامد گفت: خاله خانم خودشون شاهد و ناظر بودن. تو اون مجلس رسمی و ناگهانی فقط جای شما خالی بود!

مریم با ناباوری پرسید: این چی میگه آوین؟

محراب با تعجب پرسید: پسر تو رفتی خواستگاری؟!

خندیدم. مریم صندلی را عقب کشید و در حالی که می نشست، گفت: تا درست تعریف نکنی چی شده، دست از سرت برنمی دارم.

محراب هم نشست و گفت: این شام خوردن داره! حالا سفارش دادین یا نه؟ مریم تو چی می خوری؟

مریم بدون اینکه چشم از من بردارد، گفت: من تو خونه شام خوردم! بهت گفتم من فقط آبمیوه می خوام.

حامد پوزخندی زد و گفت: خانما چه تفاهمی هم دارن!

مریم با تعجب پرسید: مگه آوینم شام خورده؟

حامد شانه ای بالا انداخت و گفت: میگه نمی خورم.

گارسون جلو آمد و پرسید: انتخاب کردین؟

حامد گفت: دو پرس چلوکباب مخصوص با دو تا سالاد و دو تا نوشابه و دو تا نکتار آبمیوه.

مریم نگاهی به من کرد و با خنده گفت: خوب حالتونو گرفتیم ها!

حامد گفت: جبران می کنیم.

مریم گفت: عمراً من با محراب نامزد بشم که شما بخواین حالمونو بگیرین!

محراب گفت: حالا کی ازت خواستگاری کرده که تهدید می کنی؟!

_: گفتم که کلاً بدونی.

محراب با لحنی که معلوم بود بهش برخورده است، گفت: متشکرم. متوجه شدم.

حامد با لحن شادی جو را عوض کرد و گفت: خب بالاخره شارژر منو آوردی یا نه؟ موبایلم مرد!

محراب با چهره ای درهم دست توی جیبش برد و شارژر را روی میز گذاشت.

حامد با صدایی که فقط خودمان شنیدیم با لحن مضحکی گفت: آقا یه کم برق به من قرض میدین؟ خواهش می کنم!

گفتم: تو همچین شب مهمی مردم گوشیاشونو خاموش می کنن که مزاحمای اینچنینی (به مریم و محراب اشاره کردم) رو سرشون خراب نشن، تو دنبال برق میگردی؟!

_: eeeee! بس که من خراب رفیقم فکر نکردم ریجکتش کنم بذارم واسه بعد! یا حداقل نگم کجا و با کی ام!

بالاخره شام را آوردند. من و مریم هم با لجبازی کامل به همان آبمیوه اکتفا کردیم و کلی سر این موضوع خندیدیم و پز دادیم که مراقب هیکلمان هستیم!

بعد از شام هم رفتیم پارک و با وجود سردی هوا نشستیم و بستنی خوردیم و دیروقت به خانه برگشتیم.