نمای وبلاگ پروژه پرماجرا (11) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

پروژه پرماجرا (11)

شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 04:36 ب.ظ

سلام دوستام :) سرعت نت از صبح تا حالا افتضاحه. خدا کنه این دفعه بتونم ارسال کنم!



راه افتادیم. اخمهایم توی هم بود. دنبال بهانه‌ای برای راضی کردن حامد می گشتم، در حالی که ته دلم خیلی هم مخالف نبودم که زودتر همه چی را تمام کند. هرچه بود هم خوب می‌شناختمش و هم دوستش داشتم.

حامد داشت با سوت آهنگی را می نواخت و اهمیتی به ناراحتی من نمی داد. بعد از چند دقیقه با دلخوری گفتم: حامد ارسلان چی؟

دست از سوت زدن برداشت. از گوشه ی چشم نگاهی به من انداخت و گفت: ارسلان چی؟

_: خب هرچی باشه برادرمه.

_: فکر نمی‌کنم مخالفتی با من داشته باشه. در‌واقع از نظر اون که همه چی تموم شده بود. حتی می‌پرسید تاریخ عروسی هم مشخصه یا نه.

_: خیلی نامردی حامد! بدون اینکه نظر منو بخوای یه جوری رفتار می‌کنی که انگار همه چی تموم شده!

_: برای اینکه اگر منتظر نظر شما بشم موهام رنگ دندونام میشه!

صدایم بلند شد: هیچ‌کس ازت نخواسته منتظر بمونی! حامد نصف این داستان منم! نظرم مهمه!

با لحن آرام و خنده داری گفت: آوین... آروم باش. باشه. اگه نمی خوای نمیام خواستگاریت.

با حرص گفتم: نمی خوام بیای.

رو گرداندم و از پنجره به بیرون چشم دوختم. ولی در سکوت زیر چشمی می پاییدمش. بدون اینکه چشم از جاده بردارد، دو سه دکمه روی گوشیش فشرد و گوشی را دوباره کنارش گذاشت.

با ناراحتی یواش پرسیدم: چکار می خوای بکنی؟

_: قرار خواستگاری رو بهم بزنم.

جا خوردم و متعجب نگاهش کردم. صدای عارفه توی ماشین پیچید.

_: سلام! باز چی شده داماد عجول؟

_: علیک سلام. چکار کردی؟

_: نه به اون ناز و عشوه هات، نه به این همه عجله! با خاله‌اش صحبت کردم. قرار شده با مادربزرگش حرف بزنه خبر بده. اتفاقاً اونم می‌خواست حتماً امشب باشه. چون فردا باید بره مسافرت.

_: آره می دونم. منم واسه همین گفتم امشب. ولی...

_: ولی چی؟ حامد تو از کجا می دونستی خاله‌اش داره میره مسافرت؟ حالا دیگه منو دور می‌زنی داداش؟ این آوین مهرنیا کیه؟ داستانش چیه؟

_: همکلاسیمه. ولی ببین... به مامان نگو. دیگه داستانی نداره. زنگ بزن کنسلش کن.

با ناراحتی سر به زیر انداختم.

عارفه هم که معلوم بود تعجب کرده است، با لحنی گرفته گفت: من کی تو رو لو دادم که دفعه ی دومم باشه؟ آوین مهرنیا فقط یه دختره که من و مامان پسندیدیم. برای چی کنسلش کنم؟ دعواتون شده؟

_: نه دعوایی نیست. اصلاً هیچی نیست. خداحافظ.

_: حامد...

_: پشت فرمونم. نمی تونم زیاد حرف بزنم. خداحافظ.

_: خداحافظ.

صدایش غمی داشت که خوردم کرد. به سختی گفتم: من فقط ازت یه فرصت خواستم...

بدون اینکه چشم از جاده برگیرد، گفت: منم بهت فرصت دادم. به اندازه ی تمام عمرت...

سکوت تلخی حکمفرما شد. جدال سختی توی ذهنم درگرفته بود. می‌دانستم باید عذرخواهی کنم، اما چطوری؟ نمی‌دانستم بعد از این همه با پا پس زدن و با دست کشیدن دوباره چطور شروع کنم؟ حالا که دلش شکسته بود چه بگویم؟

نگاهش کردم. لبهایم از ناراحتی می لرزید. سرد و سخت به جاده چشم دوخته بود.

بقیه ی راه در سکوت گذشت. وقتی وارد شهر شدیم کنار زد. محراب هم توقف کرد. حامد بدون اینکه نگاهم کند، به سردی گفت: خوش گذشت در خدمتتون. خداحافظ.

پیاده شد. اینقدر دلم گرفته بود که حتی نتوانستم خداحافظی کنم. مریم و محراب هم پیاده شده بودند. محراب از شیشه ی باز طرف راننده توی ماشین خم شد و گفت: خب اگر بار گران بودیم رفتیم. انشااله سفر بعدی تهران. فعلاً خداحافظ.

به زحمت لبخندی زدم و گفتم: خداحافظ.

مریم همانطور که با سر و صدا خداحافظی می کرد، در راننده را باز کرد و پرسید: آوین زنده‌ای یا نه؟ بشینم پشت فرمون؟

بی‌حال گفتم: بشین.

رو گرداند و به پسرها گفت: این مُرده!!! حاضر شده ماشین عزیزتر از جانشو بده دست من.

محراب گفت: بس که به این و اون داده عادت کرده.

بعد این حرف، باز توی ماشین خم شد و گفت: گمونم بعد از آب بازی یه کم سرما خوردین.

لبخند کمرنگی زدم و گفتم: آره تمام بدنم درد می کنه.

لبخند مهربانی زد و گفت: انشااله بهتر باشین.

برگشت و به حامد حرفی زد که نشنیدم. نگاهشان کردم. تا همین یک هفته پیش سهرابی و زارع همکلاسیهای معمولی ای بودند مثل بقیه. ولی حالا...

مریم بالاخره پشت فرمان نشست و راه افتاد. بیحال پرسیدم: بالاخره فرصتی شد که سهرابی رو له کنی؟!

خندید و گفت: نه ولی بالاخره حقشو کف دستش میذارم. تو چته؟ دعوا کردین؟

_: نه گمونم همون که محراب گفت... سرما خوردم.

_: اوه دیر شد! مامانم منتظره. تو چی؟ حتماً مامان بزرگت خیلی نگرانه.

_: نه. چون نگران میشد، بهش گفتم بعد از نهار راه میفتیم. راستش اصلاً دلم نمی خواد برم خونه. می تونم بیام خونه ی شما؟

با تعجب گفت: البته. ولی چی شده؟

_: هیچی نپرس مریم. خواهش می کنم. حالم که بهتر شد همه چی رو توضیح میدم.

_: باشه. دیگه نمی پرسم. ولی اینقدر همه چی رو تو ذهنت پیچیده نکن. اینقدر با خودت نجنگ. اگر دوسش داری بهش بگو.

_: موضوع فقط این نیست. همه چی قاطی شده. ارسلان، حامد، پروژه، امتحان، تز....

_: عزیز من نردبون پله پله! الان نوبت حامده. ارسلانم که چهاردهم میریم تهران. پروژه هم که فعلاً فرصت داریم. امتحانات پایان ترم و تز و این‌ها هم که هنوز خیلی مونده.

با ناراحتی گفتم: نمی دونم.

_: خب ندون! میریم خونه ی ما... یک دوش مشتی میگیری، ناهار خوشمزه ی مامان جان رو می خوری، یک چرت حسابی می‌زنی و بعدش بهت قول میدم که دنیا بسیار جای دلپذیرتری شده باشه!


مادر مریم مثل همیشه با خوشرویی از من استقبال کرد. بعد هم با امریه ی جدی مریم توی حمام پرتاب شدم. یک دوش گرم و حسابی گرفتم. لباس پوشیدم و بیرون آمدم. مطابق برنامه ی مریم ناهار خوشمزه ی مادرش منتظرم بود. دور هم خوردیم و بلافاصله به تختخواب نرم و راحت مریم تبعید شدم!

خستگی و بی خوابی و حمام گرم و ناهار خوشمزه دست به دست هم دادند و مرا به خوابی عمیق فرو بردند.

وقتی بیدار شدم همانطور که مریم می‌گفت دنیا بسیار دلپذیرتر شده بود! با کلی تشکر از مریم و مادرش خداحافظی کردم و به طرف خانه راه افتادم.

ماشین را توی گاراژ گذاشتم. پیاده شدم، چمدانم را از توی صندوق پایین گذاشتم که خاله سراسیمه به استقبالم آمد. متعجب گفتم: سلام خاله! چی شده؟

_: سلام عزیزم. آوین تو رو خدا آبروریزی راه ننداز. من سعی کردم بهت زنگ بزنم، ولی گوشیت خاموش بود. گفتم حتماً تو جاده ای نمی خوای به تلفن جواب بدی.

_: خب... حالا چکار داشتین؟

_: اون خانمه که اون روز با دخترش اومده بودن...

متعجب نگاهش کردم. خاله آب دهانش را قورت داد و ادامه داد: گویا خیلی ازت خوششون اومده. دوباره اومدن. میگن صبر می کنن تا درست تموم بشه. الانم اومدن در مورد این حرف بزنن که با مامان یه جا زندگی کنی و... چه میدونم. آوین اگر نمی خوای مهم نیست. ولی آبروی منو نبر.

چمدانم را رها کردم و پرسیدم: الان اینجان؟

_: آره تازه رسیدن. سریع لباس عوض کن بیا.

بی‌تفاوت گفتم: باشه. چشم.

خاله با خوشحالی صورتم را بوسید و باهم وارد خانه شدیم. ناچار بودم از جلوی مهمانها رد شوم و بعد به اتاقم بروم. لباس ساده ی دانشجویی تنم بود. مانتو و شلوار و مقنعه ی سورمه ای. دور مجلس چشم گرداندم و سلام کردم.

همه با خوشرویی ورودم را خوش آمد گفتند. مادر حامد گفت: ببخشید آوین خانم ما دوباره مزاحم شدیم. من و دخترم شیفته ی خانمی و مسئولیت پذیری شما شدیم. این شد که دوباره برگشتم.

لبخندی زدم و مودبانه تشکر کردم. بعد عذرخواهی کردم و رفتم لباس عوض کنم. لباسهای توی کمد را پس و پیش می‌کردم و به دنبال لباس مناسبی می گشتم. بالاخره پیراهن بلندی که از زیر زانو کلوش میشد و آستینهایش هم از زیر آرنج کلوش میشد پوشیدم. یاسی بود با گلهای زرد و صورتی و برگهای سبز. یک چادر نماز یاسی با گلهای بنفش هم سر کردم و با یک آرایش سریع حاضر شدم و با وقار به اتاق برگشتم.

دور اتاق پذیرایی پر بود. خاله و دایی و خانواده هایشان، به علاوه عمو و پدر و مادر حامد و تمام خواهر و برادرهایش و همسرانشان، فقط بچه‌ها را نیاورده بودند.

صحبتهای معمول جریان داشت و بالاخره هم پدر حامد از مادربزرگ اجازه گرفت تا قبل از هر نتیجه‌گیری ای من و حامد چند دقیقه‌ای صحبت کنیم.

خیلی عجله داشتم تا سوالاتم را از او بپرسم. با تلاش فراوانی آرامشم را حفظ کردم و صبر کردم تا بلند شد و به طرفم آمد. من هم برخاستم و آرام به هال رفتیم.

همین که نشستیم با صدایی که می کوشیدم از زمزمه بلندتر نشود، پرسیدم: چی شد؟ مگه تو کنسلش نکردی؟

با نگاهی خندان بهم خیره شد. بعد از چند لحظه گفتم: با توام! میگم چی شد؟

به پشتی مبل تکیه داد و آرام گفت: من گفتم، ولی عارفه روش نشد دوباره زنگ بزنه. صبر کرد تا خودم برسم خونه و بفهمه چی به چیه.

_: خب چی به چی بود؟

_: صبر کن. حالا نوبت منه سؤال کنم! چرا ظهر نیومدی خونه؟

_: حالم خوب نبود. رفتم پیش مریم.

لب برچید و گفت: بعله... از در اومدیم اومدیم تو میگن ببخشین عروس خانم مسافرت بوده، هنوز تو راهه. دلم ریخت پایین. گفتم آیا چه بلایی سرت اومده. یه شماره هم که ازت ندارم. یعنی داشتم هم فرقی نمی کرد، خاله‌ات گفت موبایلت خاموشه. پا شدم رفتم بیرون به محراب زنگ زدم. اونم به مریم زنگ زده و بالاخره گفت خانم خواب بودن! یعنی اگه اون موقع دستم بهت می‌رسید می زدمت! دلم هزار راه رفت.

لبخندی زدم و گفتم: آقای همیشه نگران!

_: آخه به من حق بده! من ساعت یازده ونیم اول شهر از ماشینت پیاده شدم، وقتی اومدیم اینجا ساعت شش و نیم بود! مثلاً مسافرت بودیها! تویی که از کلاسات می‌زدی که مامان بزرگ تنهاست، به فکرت نرسید از راه می‌رسی اول وارد خونه ی خودتون بشی؟!

_: حالم خیلی بد بود!

دستش را توی هوا تکان داد و با حرص ادایم را درآورد: حالم خیلی بد بود!!! چطورت بود؟ نکنه خانم صراحی بلایی سر ماشین جونت آورده بود؟

_: نه ماشینم خوبه. داشتم از عذاب وجدان میمردم.

با تعجب پرسید: عذاب وجدان؟! تو قاموس شما وجدانم پیدا میشه؟ حالا چی شده بود وجدانتون درد گرفته بود؟

_: اذیت نکن! به خاطر اینکه ناراحتت کرده بودم، دلم گرفته بود.

رو گرداند و گفت: الهی بمیرم!

سر به زیر انداختم و گفتم: اگه یه ذره غرور برام مونده بود، الان پا می‌شدم می‌رفتم تو اتاقم و دیگه باهات حرف نمی زدم. ولی حامد...

منتظر نگاهم کرد. ساکت شدم. پرسید: ولی چی؟

سر برداشتم و نگاهش کردم. امیدوار بودم از نگاهم بخواند. چقدر نگاه مهربانش را دوست داشتم.

بالاخره خنده‌اش گرفت و گفت: خیلی خب. نگو. ولی بالاخره یه روز میگی. من صبرم زیاده.

_: تو صبرت زیاده؟ تو که حاضر نشدی شیش ماه صبر کنی؟

_: آوینم... عشقم... من سه سال و نیم صبر کردم. باور کن دیگه بریدم. مخصوصاً بعد از این سفر دیگه نمی تونم مثل قبل روزا بیام دانشگاه و بی توجه از کنارت رد بشم.

سر به زیر انداختم و آرام گفتم: حامد دوستت دارم.

خندید و گفت: خوشحالم که مجبور نشدم بازم امتحان صبر بدم!

عارفه تقه ای به در باز هال زد و گفت: مبارک باشه.

حامد سر برداشت و با لبخندی پرمهر نگاهش کرد. عارفه افزود: قصد مزاحمت ندارم. بزرگترا میگن اگر موافق باشین برای آشنایی بیشتر یه خطبه ی شیش ماهه بخونن که انشااله بعد از فارغ التحصیلی، عقد و عروسی رو یک‌جا بگیریم.

حامد برخاست و به طرفش رفت. ضربه ی دوستانه ای به شانه اش زد و گفت: شیرینی من فراموش نشه.

حامد محکم در آغو شش گرفت و گفت: شیرینی شما محفوظه!

با لبخند نگاهشان کردم. چقدر دلم برادر می‌خواست که در آن لحظه در آغو شم بگیرد و از تصمیمم مطمئنم کند. یاد ارسلان افتادم. گرچه شباهتی به امید خودم نداشت، ولی به هر حال برادرم بود. کاش در این روز مهم اینجا بود.

عارفه به طرفم آمد و آغوش به رویم گشود. خواهر کوچولوی خوشگل خودم، بهت قول میدم حامد تمام تلاششو برای خوشبختیت بکنه.

بغضی سنگین روی گلویم نشست. در حالی که به زحمت اشکهایم را پس می زدم، به دنبال حامد وارد اتاق شدم. عارفه پشت سرمان دست میزد و لی لی میکشید.

عموی حامد به عنوان بزرگ‌تر خانواده‌شان خطبه را جاری کرد و مادر حامد حلقه ای را که به عنوان نشان آورده بودند به حامد داد تا دستم کند. حامد برای اولین بار دست سرد و لرزانم را توی دستش گرفت و آرام گفت: یخ کردی. نترس نمی خورمت!

خنده ام گرفت. هنوز بغض داشتم. خنده و گریه قاطی شده بود و اشکهایم روی صورتم غلتید. حامد انگشتر را به انگشتم کرد و دستم را چند لحظه فشرد. مادربزرگ جلو آمد. از جا برخاستیم. حامد زمزمه کرد: نذار بغضت بترکه. ناراحتش می کنی.

به سختی بغضم را فرو دادم و به طرف مادربزرگ رفتم. از ترس اینکه نتوانم خودداری کنم، سریع او را بوسیدم و عقب کشیدم تا حامد جلو بیاید. حامد خم شد و دستش را بوسید. وقتی سر بلند کرد، چشمهایش تر بود.

یک نفر سر شانه ام زد. پریا دختر خاله‌ام بود. یک لیوان شربت و دو سه دستمال کاغذی تا شده ستم داد. سریع نوشیدم و اشکهایم را خشک کردم. حالم خیلی بهتر شد. همه تبریک می‌گفتند و روبو سی می کردند.

ساعت 9 شب بود که همگی رفتند، غیر از حامد که در آخرین لحظه دم در ایستاد و از مادربزرگ اجازه گرفت که مرا برای شام بیرون ببرد. مادربزرگ با مهربانی اجازه داد و من رفتم حاضر شدم.

چند دقیقه بعد بیرون آمدم. حامد توی حیاط منتظرم بود. سوئیچ را از توی کیفم در آوردم و گفتم: هنوز وسایلم تو ماشینه!

_: بذارش تو کیفت. با ماشین بابا میریم.

متعجب گفتم: بابات اینا رو پیاده فرستادی؟ ماشین من که بود!

_: ماشینم ماشینم! کشتی منو! نخیر با ماشین محمد رفتن.

_: باور کن منظوری نداشتم.

_: باور می کنم. ولی آزارم میده.

آرام دست روی شانه اش گذاشتم و گفتم: معذرت می خوام.

دستم را از روی شانه اش برداشت و گفت: امشب حوصله ی هیچ بحث و عذرخواهی ای ندارم. تمومش کن.

نگاهی به دستم که توی دستش بود انداخت. دستم را بالا آورد و انگشت انگشترم را بوسید.