نمای وبلاگ پروژه پرماجرا (10) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

پروژه پرماجرا (10)

چهارشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 09:31 ب.ظ

سلاااااام :)

خوب و خوش و سلامتین؟ منم خوبم. الان سورپریز شدم اساسی!  به خاطر این کامنت:

دوست عزیز سلام
من نفیسه نظری(صبا) نویسنده ی کتاب( رعنا) هستم کهشما خلاصه اش را نوشته بودید اول از اینکه کتاب رو خواندید تشکر میکنم .
ولی من متولد سال۶۵ هستم و زمانیکه این داستان رو نوشتم و چاپ شد بیشتر از ۱۸سال سن نداشتم
از انتخابت ممنون
موفق باشی


بعد این که می خوام همسترمو از این بغل بردارم. هرکی کدشو می خواد بگه تو جواب کامنتش بذارم. 

بعدم سریع بریم سر قصه...



صبح روز بعد حدود ساعت ده بود که محراب همه را جمع کرد که باهم برای دیدن بناهای قدیمی برویم. مریم، حامد، من و ارسلان هم به عنوان راهنما همراهمان شد. مریم به گلنوش هم زنگ زد، ولی پیمان گفته بود که می‌خواهند برگردند.

با حرص به مریم گفتم: آخه آدم قحط بود اینو انتخاب کرد؟

_: گلنوش رو دوست داره. مهم همینه.

_: اگه دوسش داره چرا نمی ذاره به برنامه هاش برسه؟ گلنوش برای پروژه اش اومده بود اینجا!

_: خب آخه کار دارن. عروسیشونه. اینو بفهم و اینقدر حرص نخور!

حامد جلو آمد و پرسید: باز چی شده؟

عصبانی گفتم: پیمان و گلنوش دارن برمیگردن.

_: بهتر!

_: دهه!! قرار بود گلنوش با ما بیاد! مثلاً این یه پروژه ی مشترکه ها!

_: مشترک محترم، غلط نکنم جنابعالی هم با کلی التماس راضی شدین که تشریف بیارینا!!!

_: خب من گفتم می مونم تایپ و ادیت می کنم، ولی گلنوش چی؟

_: بدین بهش تایپ و ادیت کنه.

_: اونم میگه چشم! به جای بادگیر و پنجدری راجع به رنگ و کاشی و جشن عروسیش پروژه می نویسه!

_: حالا چرا سر من داد می زنی؟ مگه من گفتم برن؟

_: نه. ولی حامد...

نگاه کلافه و عصبانی‌ام دور حیاط بیرونی چرخید.

_: بعله؟ دنبال چی می گردی؟

_: چه می دونم. اینا کجان؟

مریم گفت: رفتن ماشینا رو بیارن.

_: ماشینا رو؟! سوئیچ من پیش کیه؟ حامد پیش تو بود؟

_: نه. پیش ارسلان موند. الانم رفته ماشینو بیاره.

_: طفلک ماشینم دیگه صاحبشو نمی شناسه! نامردا اقلاً بنزینشم بزنین گشنه نمونه!

_: آزاد بزنم؟! جیبم درد می گیره! کارتشو بده، چشم میرم می زنم.

_: الهی بمیرم! نکشی منو با دست و دلبازیت!!

محراب وارد شد و گفت: بریم بچه ها.

پرسیدم: پس ارسلان کو؟

_: ماشینتون بنزین نداشت، رفت بنزین بزنه. قرار شد بریم دم پمپ بنزین تا کارش تموم شه.

من و مریم خندیدیم و به حامد گفتم: صد رحمت به داداشم! دیدی بدون کارت رفته بنزین بزنه!

محراب گفت: به منم بگین بخندم.

حامد با عصبانیت ساختگی گفت: هیچی بابا ارسلان خان خیلی از من خوشگلتر و بهتر و جذابتره!

محراب توی سرش زد و گفت: حامد جون به جونت بکنن آدم نمیشی!

_: بریم بابا. با این سرعتمون به هیچ جا نمی رسیم.

تا سر کوچه رفتیم و از آنجا با ماشین محراب تا پمپ بنزین رفتیم. من و مریم با ماشین من و پسرها با ماشین محراب راه افتادند. تا شب تمام شهر را گشتیم. عکس گرفتیم و یادداشت برداشتیم و بحث کردیم. ارسلان هم با وجود آنکه حقوق خوانده بود، ولی اطلاعات خوبی راجع به بناهای یزد داشت که در اختیارمان گذاشت.

شب بعد از آنکه شام را هم باهم خوردیم خسته ولی با دست پر برگشتیم. تا دیروقت مشغول جمع کردن وسایلمان بودیم. نرگس هم که هنوز آنجا بود کمکان می کرد. نزدیک نیمه شب بود که محراب تقه ای به شیشه ی در زد. بی حوصله شالم را دور سرم پیچیدم و در را باز کردم.

_: ببخشید بی موقع مزاحمت شدم. دیدم چراغ روشنه گفتم الان قرارمونو بذاریم. شما صبح چه ساعتی می خواین راه بیفتین؟

گیج نگاهش کردم و گفتم: نمی دونم. هر وقت بگین شماطه میذارم بیدار شم. ولی رانندگی نمی کنم. از حامد بپرسین ببینین کی راحتتره.

_: باشه. پس من برمیگردم.

_: باشه.

در را بستم و خواب آلود به وسایلی که هنوز مرتب نشده بودند، نگاه کردم. مریم خندید و گفت: عزیزم بد نگذره. دو سه تا راننده ی مفت و دست به سینه دارین!

_: محراب جون واسه شما کم نمیذاره! برادرم که دو تا داری. غمت چیه؟

_: محراب؟ نه بابا، ما همش دعوا می کنیم.

_: نه به اندازه ی من و حامد.

_: شما رو نمی دونم. ولی ما سر تا تهش مسخره بازیه.

ضربه‌ای به در خورد. دوباره باز کردم. این بار حامد بود.

لبخندی زدم و گفتم: سلام!

_: سلام. ببین اگه می خوای من رانندگی کنم، من چهار صبح بیدار نمیشم. الان که نصف شبه. منم بعیده خوابم ببره. ولی حداقل باید تا پنج، پنج و نیم استراحت کنم که تو جاده کم نیارم.

_: باشه هرجور میلته. به قول مریم من که می خوابم!

_: خوش بگذره! پس انشااله ساعت شیش راه میفتیم.

_: انشااله.

_: شب بخیر.

_: شب بخیر.

صبح روز بعد با بدرقه ی دایی و نرگس و ارسلان راه افتادیم. شب را بد خوابیده بودم. همین که راه افتادیم خوابم برد. بعد از دو ساعت با توقف ماشین از خواب پریدم. پیاده شدیم و کنار جوی آبی فرش پهن کردیم و چای و قهوه و باقلوا و قطاب خوردیم.

محراب گفت: اوه این مریم خانم چقدر حرف می زنه! خانم مهرنیا چی میکشی روزا از دست این؟

مریم که دهانش پر بود به عنوان اعتراض اولین شئیی که پیدا کرد به طرف محراب پرت کرد، که اتفاقاً موبایلش بود. محراب هم با خونسردی آن را گرفت.

متعجب گفتم: مریم حرف می زنه؟ هان من بهش امون نمیدم وراجی کنه. خودم اینقدر حرف می‌زنم که نمیذارم دهن واز کنه!

محراب رو به حامد کرد و گفت: جل الخالق!! تو در چه حالی؟

داشت گوشی مریم را وارسی می کرد. مریم با حرص آن را از دستش قاپید.

حامد گفت: دلت خیلی بسوزه. ایشون تمام این مدت خواب بود و من در آرامش کامل رانندگی کردم!

گفتم: یه جوری میگه انگار ماشین باباشو رونده!!!

_: حالا تو هم هی این ماشینو بزن تو سر ما!! خب ندارم جانم! این کف دست مو نداره. اگه پیدا کردی بکن!

در حالی که کمی شرمنده شده بودم، گفتم: منظور من این نبود.

محراب در حالی که دراز می کشید، گفت: ضمن عذرخواهی از خانمهای محترم، من چند دقیقه افقی بشم که بعد راه بیفتیم.

مریم ژاکتش را تا کرد و گفت: اینو بذار زیر سرت.

_: آی قربان دست شما!

کت خودش را رویش انداخت و کلاه آفتابی را هم توی صورتش کشید و راحت خوابید. مریم هم برخاست و مشغول گشتن دنبال سنگهای زیبا شد.

من هم جورابهایم را در آوردم و توی جیبهای مانتویم گذاشتم. کفشهای صندلم را هم سر انگشتانم گرفتم و بدون اینکه پاچه های شلوارم را تا بزنم، مشغول راه رفتن توی جوی آب شدم. حامد با خنده گفت: دیوونه تمام شلوارتو خیس می کنی!

در حالی که سرم پایین بود و به شدت مراقب سنگهای کف جو بودم، گفتم: دوس دارم. دوس دارم. دوس دارم!

فنجان خالی چایش را از آب جو پر کرد و پرسید: خیلی دوست داری؟

بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم: آره. سعی نکن مجبورم کنی بیام بیرون.

_: اصلاً سعی نمی کنم.

آب را به طرفم پاشید و پشت مانتویم خیس شد. ناگهان به طرفش برگشتم و گفتم: خیلی نامردی! خنجر از پشت می زنی؟

_: خنجر؟!!

غش غش خندید. فنجان را به طرفم گرفت و گفت: بگیر. هر چقدر خواستی تلافی کن.

سر پا نشستم و گفتم: نه با فنجون کیف نداره.

شروع کردم مشت مشت آب به طرفش پاشیدن. حامد در حال خنده گفت: صبر کن. صبر کن! گوشیتو بده خیس نشه.

_: اووووه! داشت از دست میرفت. بذار ببینم. نه هنوز زنده است.

گوشیم را گرفت و با مال خودش روی فرش گذاشت و برگشت. کنار جو نشست و سر تا پای هم را خیس آب کردیم. غش غش می خندیدیم و دنیا و مافیها را فراموش کرده بودیم.

تا اینکه با فریاد محراب به خود آمدیم: حامددددددد!!!!!!!!!!

حامد در حالی که هنوز می‌خندید، سر بلند کرد و از محراب که بالای سرش ایستاده بود، پرسید: چیه؟ چی میگی؟

محراب گوشی حامد را به طرفش گرفت و گفت: مشنگ خان، گوشیت سوخت بس زنگ زد!

_: خب زودتر می گفتی!

_: من سعی خودمو کردم، شما به این عالم نبودین.

در همان حال حامد گوشی را روشن کرد و گفت: جونم عارفه، سلام!

محراب هم رفت تا مریم را پیدا کند. حامد بعد از کمی احوالپرسی، گوشی را روی بلندگو گذاشت و گفت: خب چه خبر؟

در همان حال داشت سعی می کرد گوش و صورتش را کمی خشک کند. حواسش به من نبود.

عارفه گفت: حامد... اون دختره بود که رفتیم خواستگاریش...

ناگهان حامد سر بلند کرد و انگار تازه متوجه ی من شده باشد، خنده‌اش گرفت.

_: خب...

_: به جمالت! به چی می خندی؟

_: هیچی بگو.

وسط جو نشستم و خندان زانوهایم را بغل گرفتم.

_: ببین حامد، من هنوز دلم پیششه. از خاله‌اش پرسیدم. خیلی از درسش نمونده. حداکثر شیش ماه. مامانم بدش نمیاد، ولی میگه دختر مهری خانمم خوبه. دیدیش که؟ همون که بور و زاغه...

حامد هنوز کنار جو نشسته بود و پاهایش توی آب بود. نگاهی به من کرد و گفت: نه بور دوست ندارم.

_: خواهر زن محمدم هست. دختر خوبیه.

_: نه همون اولی خوبه.

_: ندیده خوبه؟ قبول؟ صبر می‌کنی تا شیش ماه دیگه؟

_: آره من که ندیدمش، ولی حرف تو رو دربست قبول دارم. حتی حاضرم عاشقش بشم.

خندید و نگاهم کرد. مشتی آب به طرفش پاشیدم.

داد زد: هی گوشیم خیس نشه! حداقل بذار من قرار خواستگاری رو محکمش کنم، بعد هر بلایی خواستی سرش بیار!

عارفه گفت: معلوم هست داری با کی حرف می زنی؟

_: تو چکار داری حرف خودتو بزن. داشتی می گفتی. ببین اگه برای امشبم قرار خواستگاری رو بذاری من حاضرم.

معترضانه گفتم: دهه من حاضر نیستم!

عارفه پرسید: کی اونجاست؟

_: بیخیال بابا... حالا که ما ندیده عاشق شدیم، ولی اسمشو نگفتی.

_: منم از اون وقت تا حالا حیرونم تو چرا اسمشو نمی پرسی!

_: خب بگو.

_: حدس بزن.

باز خندید. من هم خندیدم.

عارفه گفت: حامد داری چکار می کنی؟ معلوم هست؟

_: نه معلوم نیست. هی نکن! گوشیم خیس میشه. بذار حرفم تموم بشه خودم میندازمش تو آب!

_: ما رو بگو واسه کی می خوایم زن بگیریم! نینی کوچولو آب بازی می کنی؟

_: آره آب بازی می کنم. خیلی هم کیف داره. اذیت نکن اسمشو بگو.

زمزمه کردم: حال میده الان یه اسم دیگه بگه!

حامد اخمی کرد و عارفه گفت: یه اسمی که عاشقشی!

_: خب...

_: خب حدس بزن دیگه! بیست سوالیه!

بالاخره حامد حوصله اش سر رفت و گفت: میگم نکن آوین! گوشیم مرد!

عارفه با تعجب پرسید: گفتی آوین؟

حامد پرسید: مگه اسمش آوین نیست؟

_: چرا آوین مهرنیا. اینقده ملوسه! باید ببینیش.

یواش گفتم: مگه من گربه ام؟

عارفه پرسید: حامد تو واقعاً کجایی؟

_: در خدمت خانم آوین مهرنیا. آوین تو رو خدا برو لباستو عوض کن. سرما می خوری.

در‌واقع داشت دندانهایم از سرما بهم می خورد.

عارفه متعجب گفت: با منی؟

_: نه بابا تو که سر تا پات خیس نیست!

_: پس کیه؟ من فکر کردم تو با محرابی!

_: محرابم همین دور و بره. آوین پاشو!

در حالی که می لرزیدم برخاستم و گفتم: سوئیچ کجاست؟

سوئیچ را از توی جیبش درآورد و به طرفم گرفت. داد زدم: هییییی خیسش کردی!

عارفه ملتمسانه گفت: حامد اونجا چه خبره؟

_: خبری نیست. گمونم دکمه های سوئیچش دیگه کار نمی کنه. کاری نداری؟ من برم محراب رو پیدا کنم، لباسام تو ماشینشه.

_: اوف حامد! من که نفهمیدم تو چی گفتی. صد تا سبو بسازی یکیش دسته نداره. بالاخره قرار خواستگاری رو بذارم یا نه؟

_: آره برای امشب خونه ی مامان بزرگ آوین.

نالیدم: حامد!!!

_: جونم؟ من حوصله ی موش و گربه بازی ندارم. امشب میاییم تمومش می‌کنیم دیگه.

عارفه پرسید: به جون عارفه آوین اونجاست؟

_: چرا قسم میدی خواهر من؟ آره اینجاست.

_: من که باور نمی کنم. ولی برای امشب قرار میذارم. ببین اگه دختره عصبانی شد و حاضر نشد حرفشو بزنه چی؟ خیلی جدی گفته تا بعد از درسش نمی خواد راجع به ازدواج فکر کنه.

_: راضی کردنش با من. تو قرارشو بذار.

_: هوم باشه. خداحافظ.

_: خداحافظ.

با ناراحتی گفتم: حامد چیکار می کنی؟! بهت میگم شیش ماه دیگه تو میگی امشب؟

_: برو لباستو عوض کن.

_: حامد ما باهم حرف زده بودیم!

_: بازم باهم حرف می زنیم. برو لباستو عوض کن، اینجوری شبم نمی‌رسیم خونه.

_: بهتر! می خوام فردا صبح برسم!

با عصبانیت رو گرداندم و رفتم. از توی چمدانم لباس برداشتم. عقب ماشین نشستم و به بدبختی عوض کردم. خیلی کار سختی بود. تمام لذت آب بازی از دماغم در آمد!

خسته بیرون آمدم. چند متر آن طرفتر همه منتظر من بودند. حامد لباس عوض کرده بود و حالا یک تیشرت خاکستری با شلوار جین به تن داشت. خیلی بهش می آمد. نگاهم روی شانه های پهنش ثابت ماند.

جلو آمد و گفت: بریم دیگه...