X
تبلیغات
رایتل

پروژه پرماجرا (9)

دوشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 06:02 ب.ظ

سلام 

خوب هستین انشااله؟ منم خوبم. دیروز قصد جدی داشتم که بنویسم. ولی یه کتاب گرفتم دستم و تاااا آخر شب که تموم شد زمینش نذاشتم! از کار و زندگی افتادم!

اسمش بود رعنا _ نویسنده اش نفیسه نظری (صبا) _ نشر علی _ قیمت 5900 تومان

خلاصه ی داستان هم این بود که دختری رو در حالی پیدا می کنن که به یه پسر چاقو زده و خودش بر اثر شوک حافظه شو از دست داده. به پیشنهاد دکتر روانشناسش خونه شونو جابجا می کنن. اونجا دختر یه دفترچه خاطرات پیدا می کنه متعلق به دختر صاحبخونه ی قبلی که 40 سال پیش نوشته شده و نصفه مونده. شیدا که حافظه شو از دست داده به دنبال سرنوشت رعنا که صاحب دفترخاطرات بوده میره و ادامه ی ماجرا....

از نظر نوشتاری کاملا صحیح بود. حتی دایالوگها رو هم کتابی نوشته بود که باعث میشد نثر کمی سنگین بشه. خوبی داستان این بود که نویسنده خودش احتمالا 50 - 60 سال سن داشت و چهل سال پیش رو خیلی خوب به تصویر کشیده بود. همینطور قسمتهای سالهای اخیرش رو. ماجرا و هیجانشم زیاد بود. فقط شاید شخصیت پردازیش کمی مشکل داشت. نمی دونم. یا من نتونستم عشقهای جاری تو داستان رو خیلی خوب درک کنم. به هر حال جالب بود.


این هم ادامه ی داستان ما...


تا سر کوچه ی باریک رفتیم. حامد ماشین را نگه داشت و از ارسلان که عقب نشسته بود، پرسید: رانندگی بلدی؟

_: بله.

_: پس بی‌زحمت ماشین رو ببر کنار خیابون، تو راه مردم نباشه.

_: باشه.

پیاده شدیم. ارسلان هم پیاده شد و جلو نشست. حامد پرسید: می تونی راه بری؟

_: آره. حالا که پیدا شدم حالم خیلی بهتره.

_: دیگه این کارو نکن آوین. خواهش می کنم.

_: احتیاجی به دستور و خواهش نیست. مطمئن باش نمی کنم. راستی این پسره... کیه؟ ماشینمو نبره!

_: اتفاقاً داره می بره!... سر خیابون!

_: اَه! حامد!

_: جانم؟!

بالاخره خندید! لبخند شرمگینم را فرو خوردم. خواست حرفی بزند که موبایلش زنگ زد. نگاهی به گوشی انداخت و بعد گفت: محراب؟___ آره پیدا شد. گم شده بود. ____ داریم میایم. تو کوچه ایم.

قطع کرد و گفت: کل خونه رو ریختی بهم! خودمون کم بودیم، پیمان و زنشم اومدن. پیمان که یک‌سره غر می زنه، زنشم بی‌وقفه گریه می کنه. دور از جونت شب هفتتم برگزار کرد، داره فکر می کنه چهلم چی بپوشه!

هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که گلنوش و مریم و نرگس به استقبالم آمدند. به دنبال آن‌ها دایی و محراب و پیمان هم بودند. هرکدام به روش خودشان مشغول غرغر و دعوا و نصیحت شدند. همه باهم حرف می‌زدند و راه را به رویم بسته بودند. گیج و منگ نگاهشان می کردم. از تنها حرفی که عصبانی می شدم، نصایح عالمانه ی پیمان بود!

ناگهان صدای رسایی از پشت سرمان گفت: بسه دیگه! کشتینش!!! هلاک شده تا اینجا رو پیدا کرده. به اندازه ی هفت پشتش تنبیه شد، حالا بذارین بره تو!

همه سر بلند کردند و ارسلان را نگاه کردند. من هم توی تاریک روشن کوچه سعی کردم صورتش را ببینم که موفق نشدم. حامد پوزخندی زد و به تلخی توی گوشم زمزمه کرد: بحمداله یه وکیل مدافع درجه یکم پیدا کردین!

زمزمه کردم: حسود نیاسود!

چشم غره ی ترسناکی به من رفت، ولی فرصت جوابی نشد. آرام به همراه جمعیت وارد خانه شدم. از هشتی گذشتیم و قدم به حیاط گذاشتیم. همه گرد هم ایستاده بودیم. دایی پرسید: حالا باباجون چی شد که گم شدی؟ چرا به هیچ‌کس تلفن نزدی؟

_: آدرس اینجا رو نداشتم. شارژ گوشیمم تموم شده بود.

باز ارسلان از کنارم گفت: خواهش می‌کنم اجازه بدین بره استراحت کنه. خانم مهرنیا شما بفرمایین تو اتاقتون، هرچیم میل دارین بگین من میارم دم در.

به طرفش چرخیدم. این بار سر بلند کردم و در نور چراغهای حیاط درست نگاهش کردم. نگاهش کودکانه و مهربان بود. روی پیشانیش هم پانسمان داشت.

پرسیدم: ببخشید شما؟

مودبانه گفت: شما الان خسته این. فردا براتون توضیح میدم.

_: نه من می خوام الان بدونم. شما کی هستین که از راه نرسیده اینجوری دارین از من دفاع می کنین. چکاره این؟

لبخندی زد و با کمی دستپاچگی گفت: خب من وکیلم. شغلم اینه.

بدون اینکه قانع شده باشم، نگاهش کردم. حامد از پشت سرم یواش گفت: آوین یه بار حرف گوش کن.برو بگیر بخواب. فردا همه چی رو برات میگیم.

با تعجب به طرفش برگشتم و گفتم: موضوع چیه؟ این چیه که من امشب نباید بدونم.

_: امشب خسته ای. ظرفیت شنیدنشو نداری.

عصبی گفتم: من حالم خوبه.

دوباره نگاهی به زخم روی پیشانی ارسلان انداختم و پرسیدم: شما پسر ایوب نیستین؟ این زخم حاصل اون دعواست؟

سری به تأیید خم کرد و با ناراحتی گفت: بله درسته.

_: کسی که تو اون ماجرا کشته نشده؟

_: نه نه... خونریزی فقط مال سر من بود. خونریزیش شدید بود.

_: متاسفم... ولی خب چه ربطی به من داره؟

حامد از پشت سرم گفت: آره هیچ ربطی به تو نداره. برو بگیر بخواب.

نگاهم روی جمع چرخید. دلم می‌خواست حرف حامد را باور کنم و با آسودگی به رختخوابم بروم، اما نگاهها حرف دیگری می زد. همه با حالتی عجیب نگاهم می کردند.

دستی روی سرم کشیدم و با تمسخر پرسیدم: من شاخ دارم؟

همه پوزخند زدند. پیمان گفت: این همه دست دست کردن مال چیه؟ بهش بگین قال قضیه رو بکنین دیگه! خانم مهرنیا... این آقا...

محراب جلوی دهانش را محکم گرفت و گفت: اینجوری نگو شوکه میشه.

پیمان به زحمت خودش را آزاد کرد و گفت: خب حرف بزنین دیگه! نصف شب شد.

محراب عصبی زمزمه کرد: مجبور نیستی اینجا بمونی.

پیمان نیشخندی زد و گفت: می خوام عکس العملشو ببینم.

با عصبانیت داد زدم: آخه یکی حرف بزنه بگه چی شده؟

همه دهان باز کردند تا حرفی بزنند، ولی باز هرکدام منتظر شدند که دیگری بگوید. بالاخره هم دایی گفت: اصلاً بیاین بریم تو نشیمن من بشینیم و همه چی رو روشن کنیم.

نشیمن خصوصی دایی اتاق چهار در پنجی بود که با فرش دستبافت زمینه سورمه ای خوش نقش و نگاری مفروش شده بود. دور اتاق هم پتو و پشتی بود. همه دور تا دور اتاق نشستند. من هم بین مریم و گلنوش و روبروی ارسلان نشستم.

دایی با لحنی پدرانه پرسید: خودت چی فکر می‌کنی باباجون؟

نگاهی به حامد و بعد ارسلان انداختم و رو به دایی گفتم: عجیبترین چیزی که قوه ی تخیلم بهش قد میده آینه که بابام پیش از فوتش بدون خبر خودم، منو به عقد ایشون در آورده باشه.

حامد به پیشانیش کوبید و گفت: نه به این بدی!

همه خندیدند. مریم پرسید: حالا بهتون تبریک بگیم یا نه؟

محراب گفت: نبودین ببینین، این بچه در فراقتون خودشو کشت!

دایی پرسید: اجازه میدین؟

محراب سریع گفت: بله دایی بفرمایین.

دایی پرسید: خانم مهرنیا تاریخ دقیق تولد شما کی هست؟

_: هفده خرداد شصت و هفت.

ارسلان لبخندی زد و سر به زیر انداخت. با تعجب نگاهش کردم.

دایی پرسید: کدوم بیمارستان؟ و اگر می دونین چه ساعتی؟

_: میشه حرف آخرتونو بزنین؟ من تو بیمارستان …. ساعت سه بعدازظهر به دنیا اومدم.

_: ارسلانم تو همون بیمارستان و همون ساعت به دنیا اومده.

نگاه متحیرم از دایی به ارسلان رسید و ثابت ماند.

دایی ادامه داد: اینطور که ایوب اعتراف کرده، اون روز زنش برای اولین بار، اونم بعد از یازده سال زندگی مشترک داشته بچه‌دار میشده. تو یه اتاق دو تخته بستری بوده که یه خانم دیگه هم داشته وضع حمل می کرده. اون خانم می‌گفته اگر بچه‌ام پسر باشه اسمشو میذارم امید و اگر دختر باشه آوین.

ایوبم کلی دور و بر شوهر اون زن چرخیده و وقت پر کردن فرمها و مدارک اسم و فامیلشو که هوشنگ مهرنیا بوده، یاد گرفته. بچه ی ایوب مرده به دنیا میاد. زن هوشنگ مهرنیا بر اثر زایمان سختی که حاصلش یه دختر و پسر دوقلوی سالم بوده، فوت می کنه. این دو ماجرا باهم اتفاق میفته و حسابی فضای بیمارستان رو بهم می ریزه. توی شلوغی ایوب جای پسر خودشو با پسر مهرنیا عوض می کنه و خودش رو هم توجیه می کنه که داره به اون خونواده لطف می کنه. چون به هر حال این بچه‌ها باید بدون مادر بزرگ می شدن. زنشم که تا اون موقع بهش نگفته بودن بچه‌اش مرده به دنیا اومده، اصلاً از این داستان خبر نمیشه. فقط ایوب از ترسش وادارش می کنه خیلی زود خونه زندگیشو جمع کنه و راهی یکی از دهات اطراف یزد بشن که اونجا یه آشنا داشتن. چند روز بعدم به پست من خورد و من که دنبال یه سرایدار می گشتم استخدامش کردم. تو این خونه دو تا دختر دیگه هم پیدا کرد. همه چی آروم بود جز اختلافات معمول خونوادگیش؛ تا اینکه پریشب محراب زنگ زد و اونم اسم همه ی همسفریها رو یادداشت کرد. به اسم آوین مهرنیا که رسید، فکر کرد تو داستان رو فهمیدی و حالا اومدی که بندازیش زندان. اونم از ترس به زنش میگه زندگیشو جمع کنه و دوباره فرار کنن. این بار زنش راحتش نمیذاره. میگه باید بگی که اون دفعه چرا فرار کردیم و حالا چرا؟ دعوا بالا میگیره و بالاخره همه چی رو اعتراف می کنه. این وسط ارسلانم که می‌خواسته اونا رو از هم جدا کنه زخمی میشه. ارسلان رو می رسونن بیمارستان و بعدم باز فرار می کنن همون ده پیش آشناشون. ولی ارسلان برمیگرده که خواهرشو پیدا کنه. ولی این بار خواهرش گم شده بود!

پوزخندی زدم و گفتم: قصه ی بامزه ای بود.

_: بهت حق میدم که باور نکنی.

ارسلان گفت: راستش باورکردنش برای منم سخته. ولی اگر ممکنه قضاوت رو برای بعد از آزمایش DNA بذارین.

خسته و بی حوصله گفتم: این چند روز که همه جا تعطیله. از اون گذشته اصلاً نمی دونم کرمان یا یزد آزمایش DNA انجام میشه یا نه. تازه من نمی تونم یزد بمونم. باید برگردم. مادربزرگم تنهاست.

ارسلان محکم گفت: بسیار خب. من روز چهاردهم فروردین شما رو تهران می بینم.

_: به مادربزرگم چی بگم؟

_: حقیقت رو! اگر همه چی مسجل بشه ایشون مادربزرگ منم هستن!

با حرص رو گرداندم. ذهنم بهم ریخته بود. دوباره نگاهش کردم. ناخواسته به دنبال شباهتی آشنا می گشتم که نیافتم. چرا! قد و هیکل پدرم هم همینقدر بلند و باریک بود. ولی دلیل نمیشد!

بعد از چند لحظه گفتم: ولی من هیچ آشنایی توی تهران ندارم. تنهایی نمی تونم بیام.

حامد بدون اینکه نگاهم کند، با لحنی بی حوصله گفت: همرات میام.

_: ممنون میشم ولی...

مریم با هیجان گفت: منم میام! خیلی دلم می خواد بدونم چی میشه!

محراب دستش را بالا گرفت و گفت: منم هستم!

گلنوش نگاهی به پیمان انداخت و گفت: اگه پیمان بیاد منم میام.

پیمان با اخم گفت: نه ما همین حالا هم کلی از برنامه‌های عروسیمون عقبیم.

گلنوش سر به زیر انداخت و چیزی نگفت.

دایی گفت: شما می تونین از ایوب شکایت کنین.

اخم آلود گفتم: هنوز هیچی قطعی نشده.

_: به هرحال هر خبری که پیدا کردین به منم بگین. ارسلان جای پسر منه. تو این خونه، پیش خودم بزرگ شده.

ارسلان نگاهی سپاسگزارانه به او انداخت و گفت: بله شما به گردن من خیلی حق دارین.

دایی از جا برخاست و گفت: شب همگی بخیر.

همه به احترامش برخاستند. دایی به اتاقش که توی حیاط اندرونی بود، رفت. ما هم برای بدرقه ی پیمان و گلنوش به حیاط بیرونی رفتیم. نرگس هم که خسته بود، عذر خواست و رفت خوابید. ولی بقیه همانجا دور هم نشستیم و گرم صحبت شدیم. بعد از آن همه ماجرا هیچ کدام نمی تواستیم بخوابیم.

نیم ساعتی همه در مورد من و ارسلان حرف می زدند. ولی من کم کم تحملم را از دست می دادم. با ناراحتی گفتم: خواهش می‌کنم دیگه بس کنین. هنوز هیچی مشخص نیست. من واقعاً دیگه نمی تونم بهش فکر کنم.

حامد گفت: باشه. تعریف کن ببینم امروز قبل از گم شدن کجاها رفتی؟

چشمانم درخشید. با هیجان گفتم: خیلی جاهای جالبی بود! یه عالمه عکس گرفتم. کلی گزارش نوشتم. لپ تاپت هست که عکسا رو ببینیم؟

_: آره. تو اتاقمه.

سی دی عکسها را از توی کیفم در آوردم و پیروزمندانه توی هوا تکان دادم.

محراب به شوخی پرسید: این چی هست؟ فیلم هندیه؟

با خنده گفتم: اَه ه ه! آقای سهرابی!!! این همه زحمت کشیدم. نصف پروژه تونو انجام دادم! عکسا رو بردم یه عکاسی ریختم رو سی دی.

_: آفرین بر شما!

حامد با لپ تاپ برگشت. نشست و سی دی را گذاشت. همه دورش نشستیم. گزارشها را در آوردم و شروع به خواندن و توضیح دادن عکسها کردم. محراب هم اطلاعاتی داشت که اضافه کرد. و از همه بیشتر ارسلان می‌دانست که خودش ساکن یزد بود. او توضیح می‌داد و حامد تایپ می کرد.

بعد از یکی دو ساعت بحث و بررسی پروژه، محراب دوباره به سراغ موضوع قبلی برگشت و از ارسلان پرسید: اگر نتیجه ی آزمایشتون یکی باشه، بازم یزد می مونی؟

_: نه! دیگه نمی تونم تو روی پدر دروغیم نگاه کنم.

_: ازش شکایت می کنی؟

فکری کرد و گفت: نه... به هرحال برام پدری کرده. ولی اگر خانم مهرنیا بخواد این کارو بکنه، وکالتشو به عهده میگیرم.

مریم از من پرسید: تو چی فکر می کنی؟

_: گفتم که هیچ فکری نمی کنم. حالا کو تا آزمایش بدیم و جوابش بیاد.

_: خیلی خب بابا جوش نیار.

آرام به حامد گفتم: من فکر می‌کردم خودم اسم برادر خیالیمو امید گذاشته بودم. ولی انگار این نظر مادرم بوده.

_: شاید بچگیات این موضوع رو شنیده بودی.

_: شاید...

محراب خمیازه ای کشید و گفت: بچه‌ها ساعت سه و نیمه... هیچ‌کس نمی خواد بخوابه؟

مریم برخاست و گفت: من که میرم بخوابم.

محراب هم برخاست. ارسلان گفت: من میرم بیرون قدم بزنم.

محراب گفت: کله سحری کجا میری؟

_: نمی تونم بخوابم. باید فکر کنم.

_: گم نشی!

زهرخندی زد و گفت: من این کوچه‌ها رو مثل کف دستم بلدم.

هر کدام به سوئی رفتند. حامد از من پرسید: تو نمی خوابی؟

_: نه. تو برو بخواب. نگران نباش. نمیرم بیرون.

_: می‌خواستم اگه خسته نیستی باهات حرف بزنم.

_: یه حرف تازه؟ خواهش می‌کنم حامد. دیگه گنجایش ندارم.

_: نه خیالت راحت باشه. من دیگه هیچ راز مگویی ندارم.

روی سکوی آجری نشستم و به دیوار تکیه دادم. حامد با فاصله ی کمی کنارم نشست و به آسمان چشم دوخت. تا چند دقیقه هر دو غرق افکار خودمان ساکت بودیم. از این سکوت و آرامش و از اینکه در کنارش بودم، لذت می بردم.

بالاخره سکوت را شکست و آرام پرسید: نظرت در مورد ارسلان چیه؟

_: نمی دونم. فقط از اون آدماست که انگار صد ساله می شناسمش. یه معصومیت کودکانه تو نگاهشه. ولی نمی دونم ربطی به پیوند خونی داره یا نه.

_: نه منم همین احساس رو دارم. ولی دلم می‌خواست اینجوری نبود.

_: چرا؟!

پوزخندی زد و گفت: نمی تونم از این آدم دلگیر باشم. چی میشد پیمان برادرت باشه؟

_: اه حامد!!!!!

خندید و گفت: مرده ی این «اه حامد» گفتناتم!

با شرم رو گرداندم و به گوشه ی تاریک حیاط چشم دوختم. بعد از چند لحظه گفتم: نمی‌فهمم؛ برای چی می خوای ازش دلگیر باشی؟

_: اگه ارسلان برادرت باشه... امید زندگیت... دیگه حامد کیلویی چند؟

_: من خواهرت نیستم که قصه ی عارفه تکرار بشه. تنها مشکلم آینه که با اون قاطعیتی که من عارفه رو رد کردم، حالا چه‌جوری دوباره باهاش روبرو بشم؟!

خندیدم. حامد هم خم شد و خندید. همانطور که سر به زیر انداخته بود، گفت: عارفه با من. بهش میگم یه اشتباه لپی شده بود.

_: مامانت چی؟

_: مامان که اینقدر خوشش اومده بود که اینطور نگران مادربزرگتی که هروقت بگم حاضره بیاد.

_: خودت چی؟ می دونی که به هیچ قیمتی نمی تونم ولش کنم.

_: من مشکلی ندارم. دربست در خدمتشون هستم. یه جا رو اجاره می‌کنم که حداقل دو تا اتاق خواب داشته باشه.

_: فکر نمی‌کنم که مامان بزرگ بتونه جابجا بشه.

_: خب یه جا نزدیکش پیدا می کنم.

_: من نمی تونم شب تنهاش بذارم.

حامد آهی کشید و با لحن خنده داری گفت: داماد سر خونه می پذیرن؟!

خندیدم و گفتم: نمی دونم.

_: برگشتیم به مامانم اینا میگم بیان. این دفعه رسمی، خانوادگی.

_: نه بذار قضیه ی ارسلان تموم بشه بعد. خواهش می کنم.

_: سفر تهران که یه روز بیشتر طول نمی کشه. برای اینکه کمتر نگران باشی می تونیم صبح با هواپیما بریم، شب برگردیم. روز پونزدهمم بهت تخفیف میدم و شونزدهم خدمت می رسیم! خوبه؟

عاقل اندر سفید نگاهش کردم و بعد از چند لحظه گفتم: حالت خوبه؟!

_: من خیلی خوبم!

_: خدا رو شکر.

_: اذیت نکن دیگه!

_: اذیت چیه؟ ما چهاردهم بریم آزمایش بدیم. بعدش که حداقل یکی دو هفته طول میکشه تا جوابش به دستمون برسه و لابد باید با یه دکترم مشورت کنیم. بعد از اونم تازه من می خوام از ایوب شکایت کنم! بعدش امتحانامونم شروع میشه. ترم آخره. بذار درسمون تموم بشه، با خیال راحت به آینده فکر کنیم.

از جا برخاست و دست توی جیبهای شلوار سفیدش فرو برد. با اخم گفت: پس بفرمایین سرکاریه دیگه!

با ناراحتی گفتم: اگر واقعاً پنج شیش ماه صبر کردن برات مصیبته، مجبور نیستی. همین الان به مامانت بگو بره سراغ نفر دوم لیستش!

دوباره نشست و گفت: آوین یه جواب قطعی به من بده، تا هروقت بگی صبر می کنم.

_: چه جوابی بدم آخه؟ برای چه سوالی؟ مگه فقط دست منه؟

_: پس دست کیه؟ باید از ارسلان خواستگاریت کنم؟

_: اگر ارسلان برادرم باشه، اونم حق داره که نظر بده.

_: و اگه از ریخت من خوشش نیاد؟

_: بس کن حامد! خواهش می کنم! من الان آمادگیشو ندارم.

_: باشه... باشه. من میرم بخوابم.

_: به سلامت.

آرام از جا برخاستم. من هم به اتاقم رفتم و دراز کشیدم. بدون اینکه چشم روی هم بگذارم تا صبح به سقف چشم دوختم.