نمای وبلاگ پروژه پرماجرا (۷) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

پروژه پرماجرا (۷)

چهارشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 06:38 ب.ظ

سلاممممممم دوستامممممممممم 

خوبین انشااله؟ منم خوبم. ملالی نیست جز دوری از نت! یعنی ما الان سه چهار روزه یخچالمون خرابه اینقدر ناراحت نشدم که از خبر تموم شدن شارژ نت ناراحت شدم 

الانم نمی دونم چقدر ته این کارت مونده. اگر رسید کامنتا رو جواب میدم.

بووووووووووووووووووووووووووووس


از کوچه ی باریک و پر پیچ و خم گذشتیم. انتهای کوچه جلوی در چوبی زیبایی ایستادیم که دو طرفش دو سکو برای نشستن و بالایش کاشی کاری داشت. روی در هم با گل میخ های نقش دار و کلونهای قشنگ تزئین شده بود.

سهرابی که دستش حسابی پر بود، گفت: اه... چرا در بسته است؟ خانم صراحی بی‌زحمت این زنگ رو بزنین.

مریم زنگ اخبار کنار در را فشرد و صدای زنگ توی هشتی پیچید. چون جوابی نیامد، سهرابی به زحمت دستش را از زیر بارش بیرون کشید و کلون مردانه را کوبید.

به مریم گفتم: مریم اون یکی کلونم بزن ابراز وجود کنیم!

همه خندیدند. چند لحظه بعد صدای زنانه ای از دور پرسید: کیه؟

سهرابی جواب داد: محراب هستم.

بلافاصله در باز شد. سهرابی که چانه اش روی یخدان بود، به زحمت به دنبال استقبال کننده اش می گشت، که صدایی از زیر دستش گفت: سلام تو کی هستی؟

بالاخره یخدان را عقب زد و پایین را نگاه کرد. با لبخند گفت: سلام امید خان وروجک! من محرابم!

نگاهی معنی دار به زارع انداختم. زیر لب گفتم: امید!

لبخندی زد. مادر امید با چادر نماز سفید تو قاب در ظاهر شد و گفت: سلام آقامحراب، خوش اومدین.

بعد نگاهی به ما انداخت و با ما هم سلام و علیک کوتاهی کرد. دوباره به طرف محراب برگشت.

_: سلام نرگس خانم. اجازه میدین؟

نرگس خانم از جلوی در کنار رفت و گفت: بله بفرمایین یه چایی در خدمتتون باشیم، ولی روم سیاه مسافرخونه تعطیله. بفرمایین. باراتونو همین جا بذارین.

سهرابی رو به من و مریم گفت: خانما بفرمایین.

بعد زارع و خودش وارد شدند. بارها را گوشه ی هشتی پر نقش و نگاری که واردش شده بودیم، زمین گذاشتیم. سهرابی پرسید: جریان چیه؟ من که با دایی صحبت کرده بودم.

_: حتماً یادشون رفته. چون چیزی به من نگفتن. حالا شما بفرمایین. بفرمایین خواهش می کنم.

از روی تراس باریکی که به اتاق‌ها می‌رسید از کنار حیاط که چهار پله پایینتر بود، گذشتیم. حیاط هم هشت ضلعی و وسط آن هم یک حوض هشت ضلعی بود. سهرابی توضیح داد: اینجا حیاط بیرونیه. اون دالون به حیاط اندرونی می رسه. باز انتهای خونه یه حیاط خلوتم هست.

نرگس خانم در وسط پنجدری را باز کرد و ما را به داخل راهنمایی کرد. سهرابی گفت: پنجدری هم که همونطور می دونین پذیرایی اصلی بوده معمولاً.

نگاهم روی تزئینات زیبا و شیشه‌های رنگی پنجدری می گشت. روی مبلهای قالی نشستیم و نرگس خانم رفت چای بیاورد. ما هم گرم صحبت راجع به گچ بری ها و تاقچه ها و پیش بخاری و جهت آفتاب و ییلاق قشلاقهای خانگی شدیم.

چند دقیقه بعد نرگس خانم با چای و شیرینی برگشت. امید کوچولو هم که همه جا دنبال مادرش می رفت، کنجکاوانه ما را تماشا می کرد. مریم که عاشق بچه‌ها بود صدایش زد و مشغول سؤال کردن از او شد.

سهرابی رو به نرگس خانم گفت: آخه موضوع چیه؟ عید نوروز که درست وقت مسافره، برای چی تعطیل کردین؟

نرگس خانم چادرش را بیشتر پیش کشید و گفت: والا چی بگم؟

سهرابی گفت: آخه من برای محکم کاری دیشبم زنگ زدم. ایوب جواب داد. اسم یکی یکی همراهیا رو پرسید و ثبت کرد. هیچی از تعطیلی نگفت.

نرگس خانم با شرمندگی نگاهی به او انداخت و گفت: چی بگم آغامحراب که هرچی می‌کشیم از دست همین ایوب می کشیم. دیشب باز با زنش دعواش شده بود. دعواشون بالا گرفت. بابا هم گفت دخالت نکنیم بهتره. ولی امروز صبح هیچ کدومشون نیومدن. بابا رفت صداشون کنه ولی نبودن. حسابی اتاقاشون بهم ریخته و خودشون غیبشون زده بود. مشکل ما هم همینه که الان هیچ‌کس رو برای پذیرایی از شما نداریم. نه خودش نه زنش نه بچه هاش هیش کدوم نیستن.

_: یعنی اینا کی رفتن؟ هیچی نگفتن؟ یادداشتی توضیحی...

_: هیچ‌کس نفهمیده. از در عقب رفتن. ساعتشم معلوم نیست.

_: سابقاً هم این کار رو کرده بودن؟

_: نه. دفعه ی اولشونه. اصلاً نمی دونیم چی شده.

_: دایی کجاست؟

_: بابام بنده خدا هول کرده بود. چهار پنج تا مسافر داشتیم. برده براشون هتلی جایی پیدا کنه.

_: تو اتاقشونو درست گشتین؟

_: نه. بابا فقط یه سری زد و گفت نیستن.

_: به پلیس خبر دادین؟

وحشتزده گفت: نه پلیس برای چی؟

_: آخه حتماً دعواشون به یه جایی کشیده که فرار کردن.

در ادامه ی صحبتش از جا برخاست و گفت: من میرم یه نگاهی تو اتاقشون بندازم.

_: آخه چی شده؟

_: نمی دونم. میرم ببینم سر نخی پیدا می‌کنم یا نه. کلیدشو لطف می کنین؟

_: بله حتماً. بیاین از این طرف.

زارع هم برخاست و گفت: منم میام.

من هم بلند شدم و گفتم: منم میام.

زارع پرسید: شما کجا؟

معترضانه گفتم: خب منم می خوام بیام.

_: منظره ی خوشایندی در انتظارمون نیست!

_: من از چیزی نمی ترسم.

مریم گفت: آخه آوین کجا میری؟

_: د مگه چی میشه؟

زارع با بی حوصلگی گفت: باشه. بفرمایید.

نرگس پیش مریم برگشت و من و زارع و سهرابی به طرف اتاقهای خدمتکارها توی حیاط خلوت رفتیم.

چند تا از شیشه‌های پنجره ها و در ورودی شکسته بودند. سهرابی گفت: نکشته باشن همدیگه رو!

زارع از من پرسید: میشه شما برگردین؟

_: منم می خوام بدونم چی شده!

_: هر خبری که پیدا کردیم بهتون میگیم.

با ناراحتی گفتم: اگر الان عارفه اینجا بود، اجازه میدادین همراتون بیاد، تازه کلّیم کیف می کردین. چرا فکر می کنین من نازک نارنجی ام؟

با اخم گفت: اگر الان عارفه اینجا بود به حرفم گوش می‌کرد و برمی گشت.

سهرابی رفت تو، ولی زارع توی قاب در رو به من ایستاده بود. نه خودش می رفت، نه اجازه میداد من بروم. خم شدم و از پنجره ای که شیشه‌اش شکسته بود، توی اتاق را نگاه کردم.

زارع با عصبانیت گفت: خانم مهرنیا! یه کم بیا عقب. صورتتو می بری.

خنده ام گرفت. خوشم می‌آمد جیغش را در بیاورم. هنوز باورم نمیشد به من علاقمند باشد. مگر میشد؟ سه سال بود همکلاس بودیم و هیچ وقت هیچ ابرازی نکرده بود!

با اخم پرسید: می خندی؟ خوشت میاد سر کارم بذاری؟

خنده ام را فرو خوردم و ناگهان داد زدم: هی اونجا رو! خون پاشیده!

سهرابی از توی اتاق صدا زد: کجا؟

زارع گفت: الکی میگه.

دستم را از کنار شیشه ی شکسته تو بردم و گفتم: راست میگم. اونجا رو پیش بخاری!

دستم کمی خراشید. چهره ام درهم رفت. زارع جلو آمد و پرسید: چی شده؟

غرغر کنان گفتم: هیچی فقط یه کمی خراشید.

با حرص گفت: نه یه بار دیگه بزن، یه برش حسابی بده!

سهرابی گفت: حامد بیا ببین، واقعاً خونه.

_: اگه ایشون لطف کنن برن، میام.

معترضانه گفتم: من پیداش کردم. حالا زیادی شدم؟

سهرابی گفت: حامد بذار بیاد. اینجا هیچی نیست.

زارع با اخم وارد شد و پرسید: پس این خونا چیه؟ نگاه کن رو قالیم ریخته.

متفکرانه گفتم: ولی زیاد نیست. نه به قدر آدم کشتن.

زارع برگشت و پرسید: شما تا حالا چند نفرو کشتین؟

_: من هیچی. ولی چار تا کتاب پلیسی خوندم. تو کمدا، تو دسشوییا رو گشتین؟

_: شما که فرمودین خونش کمه!

سهرابی گفت: بس کن حامد. دسشوییا بیرونه. من تو کمدا رو می گردم.

به سرعت به طرف در رفتم. زارع دوباره تو قاب در جلویم را گرفت و گفت: خودم میرم.

_: منم میام.

_: من تو چاهم برم دنبالم میای؟!

_: فکر می‌کردم خودتون خواستین!

چشم تو چشمانم دوخت. کارد می‌زدی خونش در نمی آمد. اینقدر داشت حرص می‌خورد که جوابی پیدا نکرد. بالاخره از رو رفتم. سر به زیر انداختم و یواش گفتم: باشه نمیام. بذارین برم پیش مریم.

راه را باز کرد. از کنارش رد شدم و خواستم بروم، که گفت: من معذرت می خوام. ولی واقعاً دلم نمی‌خواست با صحنه ی ناجوری مواجه بشین.

سر به زیر گفتم: منم نباید لجبازی می کردم.

اینقدر ایستاد تا از دیدرسش خارج شدم. از حیاط خلوت گذشتم، وارد دالانی شدم که به حیاط اندرونی می‌رسید و آشپزخانه و دو سه اتاق دیگر توی آن در داشتند. ناگهان از توی آشپزخانه گربه‌ای بیرون پرید و درست جلوی پایم به زمین آمد. جیغ بلندی کشیدم. اینقدر که گربه هم ترسید. در حال فرار چنگی به دستم زد و به پشت‌بام گریخت.

زارع و سهرابی دوان دوان خودشان را رساندند. قلبم بدجور داشت میزد و نفسم جا نمی آمد. زارع یکبند می پرسید: چی شده؟ چی دیدی؟

سعی کردم دستم را نشانش بدهم، ولی متوجه نشد. سهرابی توی آشپزخانه پرید و با یک لیوان آب قند برگشت. به سرعت جرعه ای نوشیدم و گفتم: گربه بود.

زارع با حیرت پرسید: یعنی چی گربه بود؟

دستم را نشانش دادم و گفتم: هیچی یه گربه از تو آشپزخونه پرید بیرون و به دستم چنگ زد. ترسیدم.

سهرابی آهی کشید و چرخی توی آشپزخانه زد. بعد بیرون آمد و گفت: الان که اینجا نیست.

_: نه رفت رو پشت بوم.

مریم و نرگس هم که از صدای جیغ من ترسیده بودند، خودشان را رساندند. سهرابی داشت ماجرای گربه را برایشان توضیح میداد.

زارع که حسابی خسته و رنگ پریده می نمود، گفت: ببینم دستتو... بیا بشور ضدعفونیش کن.

باهم توی آشپزخانه رفتیم. دستم را زیر شیر آب گرفتم.

_: کیسه ی داروها تو ساک قرمز بود. بیارم برات؟

نفهمیدم چی گفت. داشتم به آب نگاه می‌کردم و به توجه بی پایانش فکر می‌کردم.

دوباره پرسید: بیارم؟

نگاهش کردم. تازه متوجه شدم چی گفته بود. شیر را بستم و گفتم: نه اونقدر مهم نیست.

همه توی حیاط بیرونی ایستاده بودند. دایی سهرابی هم برگشته بود. صحبت خون و خبر دادن به پلیس و این حرفها بود.

از زارع پرسیدم: حالا باید بریم؟

_: نمی دونم. محراب که احتمالاً می خواد بمونه کمک داییش به این ماجرا رسیدگی کنه. ولی ما سه تا می تونیم بریم هتل.

نگاهی به اطراف انداختم و گفتم: ولی خیلی جای خوشگلیه! معلومه که حسابیم بهش رسیدن تو این سالها.

_: آره. واقعاً قشنگه.

_: خب چی میشه ما هم بمونیم؟ غذامونو از بیرون می گیریم، اتاقمونم خودمون مرتب می کنیم.

_: آخه وسط این شلوغی؟!

نرگس که داشت با مریم حرف میزد، جلو آمد و به من گفت: شما هم می خواین برین؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: من که نه.

ملتمسانه گفت: راستش این حرفا که پیش اومده من یه کمی می‌ترسم با بابا دو نفری اینجا بمونیم. یعنی بیشتر به خاطر امید می ترسم. اگه بمونین خیلی خوب میشه.

_: خب می مونیم!

زارع نگاهی به من انداخت و بعد گفت: اگه کمکی از دستمون بر بیاد حتماً.

دایی و نرگس کلی تشکر کردند. سهرابی و زارع رفتند که ماشینها را توی پارکینگ نزدیک خانه بگذارند. من و مریم هم وسایلمان را به بزرگترین اتاق مهمان که یک اتاق چهارتخته بود بردیم. نرگس هم وسایل خودش و امید را پیش ما آورد که شب تنها نباشد. اینطور که میگفت، شوهرش ماموریت بود و تا دوهفته ی دیگر نمی آمد.

هنوز داشتیم اتاق را مرتب می‌کردیم که سر و کله ی پلیس ها پیدا شد. دو سرباز در زدند و اجازه گرفتند اتاقمان را بگردند.

با تعجب پرسیدم: اتاق ما چرا؟

ولی سرباز گفت: دستوره.

کنار رفتم. همگی ایستادیم تا همه جا را گشتند و بعد رفتند. بقیه ی اتاقها را هم گشتند. کمی هم از همه ی ما بازپرسی کردند و بدون آنکه سر نخی غیر از خونهای ریخته شده پیدا کنند، رفتند.

دایی به یک رستوران سفارش غذا داده بود و دور هم خوردیم.