نمای وبلاگ پروژه پرماجرا (6) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

پروژه پرماجرا (6)

دوشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 04:54 ب.ظ

سلامممم

خوش باشین همیشه :) منم خوبم خدا رو شکر.

یه صحبت کوچولو بکنم بعد بریم سراغ بقیه ی ماجرا...

خانما... دوستای عزیز... شما که دیگه بعد از سه سال و خورده ای یا هرچقدر کمتر تا حدودی منو می شناسین. من قبل از وبلاگ نویس بودن همسر و مادر سه تا بچه ام. کارهای خونه هم که یه گردونه ی تموم نشدنین. غیر از این که عرض کردم یه عالمه خیاطی هم دارم. 

گذشته از همه ی اینا اشکالات این لپ تاپ عهد بوق و اینترنتمون کم نیستن. الهام بانو هم جهت همراهی در نوشتن که جای خود دارد.

ولی با تمام این احوال من عاشق نوشتنم. همیشه هرجا باشم دارم داستان می سازم و تو ذهنم جمله ها رو مرتب می کنم و به محض این که بتونم تایپ و ویرایش و ارسال می کنم. 

پس خواهش می کنم اینقدر نپرسین چرا نمی نویسی؟ یا بدتر از اون تهدید نکنین حتی به شوخی!

متشکرم.



هنوز نیم ساعت نشده بود، که دوباره پیمان کنار زد و ایستاد. زارع هم پشت سر سهرابی توقف کرد و با اخم به روبرو خیره شد. در را باز کردم و با ناراحتی پرسیدم: باز چی شده؟

_: ظاهراً رفیقتون دوباره حالش بد شده.

درست بود. گلنوش به طرف بیابان دوید و هرچه خورده بود برگرداند.

با عصبانیت گفتم: اینکه حالش بده، چرا قهوه خورد؟!

زارع جوابی نداد. مریم به طرفم آمد. درم را باز تر کرد و گفت: تو وسایل مامان بزرگت دارو هم بود، نه؟

_: آره تو این ساک قرمزه یه چیزایی هست، نمی دونم چیه.

ساک را روی پایم گذاشتم. مریم زیپش را باز کرد و مشغول جستجو شد. کیسه ی داروها را بیرون کشید. کمی توی قرصها جستجو کرد و بعد گفت: دستش درد نکنه. ضدتهوع هم داریم!

یک بطر آب هم از توی صندوق برداشتم و با مریم رفتیم. گلنوش دست و رویش را شست. قرص را خورد و به اصرار مریم عقب ماشین پیمان دراز کشید.

وقتی برگشتم زارع دست به سینه به ماشین تکیه داده بود. چهره اش درهم بود. در عقب را که باز کردم، گفت: خانم مهرنیا؟

نگاهش کردم. داشتم فکر می‌کردم چه خطایی مرتکب شده‌ام که اینقدر عصبانی است! بدون اینکه نگاهم کند، گفت: میشه خواهش کنم جلو بشینین؟ اینجوری احساس می‌کنم شوفرتونم!

نگاهی به پیمان که داشت راه می‌افتاد انداختم. دلم نمی‌خواست دوباره بهانه دستش بدهم. اما زارع هم درست می گفت. نفس عمیقی کشیدم. در را بستم. ماشین را دور زدم و جلو نشستم. او هم سوار شد و راه افتاد. با کمی دستپاچگی مشغول بستن کمربند شدم. زارع اما آرام و مطمئن به جاده چشم دوخته بود. کمربندم را بالاخره بستم. در داشبورد را باز کردم و الکی توی آن را گشتم. کلی خرت و پرت بی‌ربط داشتم. از کاغذ رسید بانک گرفته تا یک بسته نصفه ی بیسکوییت و یک خط چشم و یک رژلب و خودکار و کاغذ یادداشت و چند تا سی دی و غیره....

بعد از چند لحظه با بی حوصلگی آن را بستم. از سکوت عصبی شده بودم. ضبط را روشن کردم. اما همین که خواننده شروع به خواندن کرد، یادم آمد این آهنگ بسیار عاشقانه است! سریع خاموشش کردم. زدم رادیو، اما وسط بیابان آنتن خوبی پیدا نکردم. آن را هم خاموش کردم و عصبانی به جلوی پایم چشم دوختم.

زارع خندید و پرسید: باز چی شده؟

بدون اینکه سر بلند کنم، گفتم: هیچی.

همانطور که با آرامش یک دستش بالای فرمان بود، به آسمان نگاه کرد و گفت: بچه که بودیم، وقتی با ماشین می‌رفتیم سفر، یکی از بازیای تو راهمون این بود که ابرا رو به اشکال تشبیه کنیم.

بی‌اختیار سر بلند کردم و به آسمان نگاه کردم. سعی کردم ابرها را به شکلی ببینم. بالاخره لبخندی زدم و گفتم: قوه تخیلتون از من خیلی بهتر بود. من فقط ابر می بینم!

_: قوه تخیل منم خیلی جالب نبود. متخصصش عارفه، خواهر کوچیکم بود که یه شکل پیدا می‌کرد و کلی داستان براش می ساخت. اونم داستانای اکشن بزن بزن! یک ذره لطافت در وجود این بچه نبود!

خندید. منم خندیدم. پرسیدم: عارفه همونه که بیشتر از همه باهاش دوستین؟

_: آره. دوسال از من بزرگتره. از بقیه به هم نزدیکتریم.

_: خب طبیعیه. ولی عجیبه که با برادر بزرگه از برادرای کوچیک بیشتر رفیقین.

_: حمید و احمد منو تو بازیاشون راه نمیدادن. ولی محمد حسابش جداست. همیشه حامیم بوده و یه جورایی هم رفیق هم برادر و هم پدرم بوده. الان تازه یکی دو ساله اگه چیزی از بابا بخوام خودم میگم. تا حالا همیشه به محمد می گفتم. بچه که بودم، تو خونه یه اتاق بزرگ مشترک با حمید و احمد داشتیم. محمد اتاقش تو حیاط کنار گاراژ بود. از مدرسه که می اومدم اول می‌رفتم سراغ اون. اگر نمره کم گرفته بودم، اگر کتک خورده بودم، اگر پول می‌خواستم یا جایزه گرفته بودم، به هر حال هر خبری بود باید اول به اون می گفتم؛ اگر کمک می‌خواستم که کمکم می کرد. وگرنه هم بسته به موقعیت یا تشویق یا دلجویی. روزایی هم که خونه نبود، نمیومدم تو خونه. همون تو اتاقش می موندم تا بیاد.

لبخندی زدم و گفتم: چه قشنگ! منم با برادر خیالیم همینجوریم!

با لبخند پرسید: چه جوری؟


هیچ وقت با هیچ‌کس در مورد برادر خیالیم حرف نزده بودم. برادر دوقلویی که توی ذهنم همیشه زنده بود. این بار هم تا پرسید چه جوری، دستپاچه شدم و حرفم را پس گرفتم. در حالی که به تته پته افتاده بودم، گفتم: هی هیچی... همینجوری... گاهی تو ذهنم تصور می‌کنم که برادرم نمرده. پیشمه.

با ناراحتی آهی کشید و گفت: خیلی معذرت می خوام. من خیلی بی ملاحظه ام! اصلاً توجه نکردم که دارم داغ دلتونو تازه می کنم.

_: نه نه خواهش می‌کنم اینجوری نگین! برعکس خیلیم خوشحال میشم که تعریف کنین. من هیچ وقت خانواده ی به این بزرگی ندیدم. خودم هیچ وقت تو یه خانواده ی واقعی نبودم. برام جالبه که چه‌جوری بزرگ شدین! خیلی جالبه!

مکثی کردم و سر به زیر انداختم. آرام اضافه کردم: البته اگر دوست دارین. من همون قدر که معماری برام جالبه، و تو هر خونه ای میرم، دلم می خواد تمامشو ببینم، زندگی های خونوادگی هم برام جالبه. و خب پرسیدنم مثل سر کشیدن به خونه های مردم فضولیه!

لبخندی زد و گفت: من چیزی برای پنهان کردن ندارم. هرچی بخواین بدونین میگم.

سر بلند کردم و قدرشناسانه تبسم کردم.

چند لحظه فکر کرد و بعد گفت: خونمون... یه خونه ی قدیمی خشتی بزرگه. نقشه اش خیلی قدیمی نیست. هال وسط و چند تا اتاق دورشو و اینا... به نسبت مساحت تعداد اتاقا زیاد نیست، ولی بزرگن. گفتم که ما سه تا تو یه اتاق بودیم، دخترا هم یه اتاق مشترک داشتن. محمدم که از وقتی یادم میاد جدا بود. هفده سال از من بزرگتره. روزی که ازدواج کرد، من دوازده سالم بود. تا یک هفته هر روز که از مدرسه میومدم، اول می‌رفتم تو اتاقش یه فصل گریه می‌کردم و بعد وارد خونه می شدم. داشتم عادت می‌کردم که اتاقشو دادن به حمید. خیلی عصبانی شدم! به نظرم بی‌حرمتی بود به اتاق محمد که بدن به حمید! ولی بالاخره به اونم عادت کردم.

_: اسم دو تا خواهر بزرگتون چیه؟

_: آسیه و عالیه... آسیه همیشه خانم خونه بود. اهل پختن غذاها و شیرینیهای مختلف و تست کردنشون روی پسرای شکموی خونه! الانم خیلی خوش دست و پنجه اس! سفره اش همیشه دیدنیه. هم زیبا هم خوشمزه. عالیه برعکس. تو خونه نوبت داشتن. شنبه و سه شنبه روز مامان، یک شنبه و چهارشنبه بآسیه، دوشنبه و پنج‌شنبه هم عالیه. عارفه هم که قربونش برم دست هرچی پسر بود از پشت بسته بود! عالیه عاشق خیاطی و رمان خوندنه. تو اتاقش همیشه عالمی داشت برای خودش. باید به زور می کشیدنش بیرون. می پرید تو آشپزخونه، یه چیز ساده بار میذاشت، دوباره برمی‌گشت تو اتاقش. غذای اون روز اگر مامان و آسیه به دادش نمی رسیدن حتماً می سوخت! عوضش تمام دوخت و دوز خونه رو می‌کرد. گاهی هم مرام به خرج میداد و به مامان لو نمی داد که من طول هفته چند تا شلوار پاره کردم! البته اگر با عارفه اذیتش می‌کردیم تمام پرونده مونو از بایگانی می‌کشید بیرون. خوبیش این بود که لیست عارفه هم به اندازه ی من سیاه بود و تنهایی کتک نمی خوردم!

باهم خندیدیم. پرسیدم: مثلاً چه کار می کردین؟

_: ما هیش کار! ما اصلاً کار بدی نمی کردیم! اصلاً به این قیافه ی مظلوم من میاد خطایی مرتکب شده باشم؟!!

لحنش طوری بود که ریسه رفتم. در حال خندیدن گفتم: نه والا اصلاً بهتون نمیاد!

لبخندی مغرور زد و گفت: آره می دونم! ولی یه پسربچه می‌شناختم که تو ظل آفتاب تابستون با خواهرش می رفتن پشت بوم و مارمولکایی که تو آفتاب خواب بودن رو می گرفتن و میاوردن و ول می کردن تو اتاق دخترا! یا سوسک یا عنکبوتای بزرگ!

داد زدم: وااااااای!!! برای چی؟؟؟؟

نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: یعنی واقعاً انتظار یه دلیل منطقی دارین؟ خب دلیل مهمش این بود که عارفه خیلی شجاع بود و پابپای من می اومد و حشرات رو راحت تو مشتش می‌گرفت. تازه یه وقتایی از منم فرزتر بود و سریعتر شکار می کرد! بعدم که خب باید یه کاریشون می‌کردیم دیگه! ولشون می‌کردیم اونجا و خودمون مثل گلوله از خونه فرار می‌کردیم و ده ثانیه بعد سر کوچه در حال بستنی خوردن بودیم و تمام بچه‌های محل حاضر بودن قسم بخورن که از صبح اونجا بودیم! چون زورشون به ما نمی رسید!

با خنده پرسیدم: بقیه ی خواهر برادرا هم به همین شیطونی بودن؟

_: نه بابا! اگه اینطوری بود که مامان بابای بیچاره خیلی وقت پیش فرار کرده بودن!! محمد که کلاً آروم و همیشه برادر بزرگه بود. مامان میگه بچگیشم شیطون نبوده. همیشه درسش خوب و کلاً سربراه بوده. آسیه و عالیه هم که خیلی دخترونه و آروم بودن. حمید و احمدم همیشه باهم رفیق بودن و شیطنت می کردن، ولی بیشتر شیطونیاشون بیرون از خونه بود. جایی که مامان بابا نبینن. تخس ترینشون من و عارفه بودیم!

_: عارفه هنوزم شیطونه؟

_: نه بابا طفلکی! اینقده خانوم و آروم شده که گاهی دلم براش می سوزه. خودش میگه من تمام شیطنت عمرمو تو بچگیم کردم. الان دیگه انگیزه‌ای ندارم.

_: گفتین عقد کرده؟

_: آره. چند ماه پیش عقد کرد.

_: خیلی ناراحت شدین؟ مثل وقت عروسی محمد؟

_: نه اونجوری نبود. لااقل گریه نکردم! ولی خب دلم خیلی گرفت. اولش تو هول و ولا بود و عین آسیه و عالیه وقت خواستگاریشون نگران بود و شده بود یه دختر معمولی!

خندید و ادامه داد: تشبیه بیخودیه! ولی عارفه تا روز قبل از خواستگاریش با من از در و دیوار بالا می رفت! دیدنش تو اون حال نگران و بالا پایین کردن اتاق واقعاً اعصابمو خورد می کرد. هیچ‌کس نظر منو نمی خواست. اگر به من بود محال بود اجازه بدم قبول کنه. ولی خب داماد پسر خوبی بود، همه قبولش داشتن، عارفه هم قبول کرد. اوائل خیلی ناراحت بودم. فکر می‌کردم تو رودرواسی قبول کرده. فکر می‌کردم ناراحته! رفتاراش سنگین رنگین شد یهو، خنده هاش حساب شده و مصنوعی! یه بار قسمش دادم که اگه نمی خواد کمکش می‌کنم همه چی رو بزنه بهم، ولی گفت دوسش داره. باورم نمیشد. عقد کردن. حالا هم می‌بینم دوسش داره. ولی اونی که دل منو می سوزونه آینه که دیگه نصف اون وقتا هم برای من وقت نداره، حرفاشو بهم نمی زنه، عوض شده، خیلی عوض شده. دیگه نمی شناسمش....

جو ماشین سنگین شده بود! نزدیک برای دلتنگیش اشک بریزم که ناگهان صدایش را بلند کرد و گفت: اوه چه همه حرف زدم!!! یادم نمیاد تو عمرم اینقدر وراجی کرده باشم!!!

لبخندی زدم و گفتم: خیلی ممنونم. خیلی قشنگ تعریف می کردین. درست انگار که اونجا بودم.

_: شما چی؟ بهتون نمیاد اهل درددل کردن باشین.

_: من فقط با امید اینجوری حرف می زنم.

_: امید؟!

این بار بدون خجالت گفتم: برادرم. برادری که همیشه برام زنده است. خیلی بچه بودم که اسمشو امید گذاشتم. همبازی تمام بچگیام. همیشه تو ذهنم دارم باهاش حرف می‌زنم و حضورشو کنارم احساس می کنم. میگیم می‌خندیم باهم شوخی می کنیم، وقتی میرم بیرون همرام میاد، مراقبمه. غیرتی میشه، سربسرم میذاره، قهر می کنیم، آشتی می کنیم.... بچه که بودم تمام بازیام دو نفره بود. یه روز امید به خاطر من عروسک بازی می کرد، یه روز من به خاطر اون ماشین بازی می کردم. بزرگ‌تر که شدیم شد بازی فکری و کامپیوتر بازی. هنوزم کامپیوتر بازی رو یه نفره نمی کنم. اگر امید حوصله نداشته باشه اصلاً بازی نمی کنم.


سرم پایین بود و حرف می زدم. چند لحظه ساکت شدم. از گوشه ی چشم نگاهش کردم. بعد گفتم: میگن تنهایی دیوونگی میاره. نگران نباشین. دیوونه ی خطرناکی نیستم.

ناگهان به طرفم برگشت و با عصبانیت گفت: این چه حرفیه؟ شما اگه امید رو نداشته باشین، با چی لبخندتونو نگه دارین؟ چیزی که منو اذیت می کنه ناشکری خودمه! این چند وقت سر نامزدی عارفه و احمد اعصاب ندارم که تنها شدم. مریضی بابا هم که بهش اضافه شد و دیگه نور علی نور! داشتم زمین و زمون رو بهم می دوختم که آی مردم به دادم برسین که تنها شدم! مامان و عارفه هم تشخیص دادن زن می خوام. رفتن خواستگاری یه پس گردنی خوردم حالم جا اومد!

تکان بدی خوردم! ناگهان صحنه ی خواستگاری چند روز پیش، پیش چشمم زنده شد. با صدایی لرزان پرسیدم: پس گردنی خوردین؟ چرا؟

با تمسخر گفت: چون اینقدر ادعام میشد که فکر می‌کردم محاله ردم کنن!

فکر کردم دارد طعنه می زند! با صدایی که حالا به وضوح می لرزید، پرسیدم: چرا؟

نگاهم کرد. پرسید: حالتون خوبه؟ چی چرا؟ چرا ردم کردن؟ نمی دونم. دختر خانم گفته بود اصلاً خیال ازدواج نداره. منم فقط جا خوردم. شکست عشقی و این حرفا نبود! مامان و عارفه پسندیده بودن. من حتی اسمشم نمی دونم. یعنی نپرسیدم.

آب دهانم را به سختی قورت دادم. پرسیدم: این داستان مال قبل از مریضی پدرتونه؟

با تعجب گفت: نه! شما چرا رنگتون پریده؟ مشکلی پیش اومده؟

نفس عمیقی کشیدم و به زحمت سعی کردم عادی باشم. به آرامی گفتم: من خوبم. دقیقاً کی بود؟

متفکرانه گفت: همون وقتی که شما اومدین بیمارستان.

محکم به پیشانیم کوبیدم! به سختی ترمز کرد! وحشتزده پشت سرمان را نگاه کردم. خوشبختانه ماشینی نبود. کنار زد و پرسید: شما بودین؟

بعد طوری که انگار با خودش حرف می زند، گفت: آره شما بودین که گفتین از مادربزرگتون جدا نمیشین... یعنی من خر حتی شَکَّم نکردم!

گیج و منگ گفتم: ولی آخه با اون حال پدرتون چه وقت خواستگاری رفتن بود؟!!!

بدون اینکه نگاهم کند، گفت: خودش اصرار کرد. گفت دارم میمیرم. شما که برنامه شو داشتین، منم می خوام آخرین عروسمو ببینم. هرکار کردیم راضی نشد بذاره برای بعد. عارفه شما رو چند وقت پیش با خاله تون تو هیئت دیده بود و همیشه می‌گفت از این دختره خوشم اومده. مامانم خوشش اومده بود. وقتی بابا اصرار کرد اونام رفتن که صحبت کنن. منم تو بیمارستان بودم و اعصابم خورد که الان اینا قبول می کنن و بعد من که دلم جای دیگه اس، چه خاکی باید به سرم بریزم!

بدون آنکه انتظار داشته باشم، به شدت غمگین شدم. سر به زیر انداختم و گفتم: پس چرا بهشون نگفتین که برن سراغ اونی که می خواین؟

راه افتاد و گفت: چون بر خلاف اون یکی از این یکی به شدت می ترسیدم.

گیج شدم و پرسیدم: منظورتون چیه؟

_: من بدون هیچ دلیل خاصی فکر می کردم اونی که عارفه پسندیده، حتماً جوابش مثبته. و به دلایل بسیاری فکر می‌کردم اونی که من می خوام هرگز قبولم نمی کنه و اگر حرفی بزنم، همون موقعیت عادی رو هم از دست میدم.

به بیرون خیره شدم. بغض کرده بودم.

با ملایمت گفت: خانم مهرنیا آخرین سؤال رو نپرسیدین.

در حالی که به شدت با اشک و بغضم مبارزه می کردم، گفتم: به من ربطی نداره.

زیر لب گفت: البته که داره.

حرفی نزدم. افکارم اینقدر بهم ریخته بود که حرف زدن یادم رفته بود. تا مقصد هیچی نفهمیدم. فقط وقتی ترمز کرد، سر بلند کردم و دیدم توی یک کوچه ی قدیمی هستیم. نفهمیده بودم که وارد شهر شده بودیم. پیاده شدیم. سهرابی جلوی یک کوچه ی باریک و بلند پارک کرده بود و بقیه پشت سرش بودند. به کوچه اشاره کرد و گفت: انتهای این کوچه اس. با ماشین نمی شه رفت. باید چمدونا رو ببریم، بعد ماشینا رو برگردونیم سر خیابون یه پارکینگ هست بذاریم اونجا. اینجا باشن راه عبور رو می بندن.

پیمان گفت: یعنی چه آغا؟! یعنی این همه بارکشی کنیم؟ تازه بعد ماشینو ببریم کجا؟!! من که میرم یه هتل آدمیزادی!

گلنوش هم نگاهی خسته به کوچه ی باریک انداخت و گفت: به نظر نمی رسه جای جالبی باشه. من که یه کم می ترسم.

سهرابی که بهش برخورده بود، با تعجب گفت: خونه ی داییمه خانم! این چی می ترسین؟

گلنوش با ناراحتی به پیمان نگاه کرد. پیمان بی حوصله رو به زارع کرد و گفت: حامد برو بیرون می خوام برگردم. زودتر می گفتین دارین تو چه خراب شده‌ای میرین!

زارع با چهره ای درهم دوباره پشت فرمان نشست. من هم که احساس می کردم، زانوهایم تحمل وزنم را ندارند دوباره نشستم.

زارع دست پشت صندلی من گذاشت. زیر لب ببخشیدی گفت و عقب گرد از کوچه بیرون آمد. پیمان هم آمد. کنار ماشین من ترمز کرد و از زارع پرسید: هتل سراغ داری؟

زارع با اخم گفت: نه.

پیمان هم دستی به خداحافظی بالا آورد و رفت. اما زارع جوابش را نداد. همان‌طور که سرش پایین بود، از من پرسید: شما چی؟

_: من الان دخمه و هتل پنج ستاره برام هیچ فرقی نمی کنن. فقط یه زمین صاف می خوام که بخوابم.

دوباره توی کوچه برگشت. پیاده شدیم. مریم و سهرابی توی سایه ی دیوار ایستاده بودند و با چهره ای گرفته حرف می زدند.

من و زارع هم جلو رفتیم. سهرابی رو به من گفت: خانم به خدا جای تمیز و خوبیه. خیلیم قشنگه!

خنده ام گرفت. ولی اینقدر خسته بودم که بیشتر شبیه دهن کجی بی صدایی شد. گفتم: من که اعتراضی نداشتم.

مریم با خوشحالی گفت: خدا خیرت بده! من که آرزو دارم این خونه ی تعریفی رو سیر تماشا کنم!

پوزخندی زدم و سر به زیر انداختم. مریم به تندی پرسید: به چی می خندی؟

_: هیچی...

سهرابی و زارع مشغول پایین آوردن وسایل شدند. مریم چمدانش را از دست زارع گرفت و دسته اش را باز کرد که راحت به دنبال خودش بکشد. سهرابی هم دسته ی ساک و کیفش را روی شانه اش انداخت و دسته ی چمدان چرخ دار زارع را هم گرفت.

چمدان قدیمیم را از روی زمین برداشتم. زارع در صندوق را بست و گفت: شما اونو برندارین.

خسته گفتم: مال خودمه!

جلو آمد. آن را گرفت و گفت: منم نگفتم مال منه.

در عقب را باز کردم و مشغول برداشتن خوراکی ها شدم، ولی زارع همه را می گرفت.

عصبانی گفتم: آخه نمی تونین همه رو بردارین! یکیشونو بدین به من.

سهرابی جلو آمد و گفت: دسته ی چمدون حامد مال شما. حامد اون یخدونو بده به من.

دسته را گرفتم، زارع گفت: چمدون خودمه. نگاه چپ بهش نندازین!

خندیدم و با مریم راه افتادیم. پسرها هم بعد از قفل کردن درها به دنبالمان آمدند.