X
تبلیغات
رایتل

پروژه پرماجرا (۴)

چهارشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 05:16 ب.ظ

سلامممم

خوب هستین انشااله؟ منم خوبم. 

گمونم الهام یه نموره افسردگی گرفته! قسمت قبلی و این قسمت یه ذره غمگین شدن. ولی قول میدم دیگه نذارم جولون بده. از اینجا به بعد شاذه حکومت می کند :دی 

بعدا نوشت: دیدین چی شد؟ یک صفحه اش رو جا انداخته بودم و هی فکر می کردم من که درست توضیح دادم، چرا هیشکی نمی فهمه چی شد!!! امروز یهو کشف کردم مشکل چیه!!!! حالا اینو داشته باشین، من میرم سراغ قسمت بعدی و انشااله تا بعدازظهر آپ می کنم. 


صبح که وارد دانشگاه شدم، هرجا چشم گرداندم، زارع را ندیدم. اولین کلاسمان مشترک بود. فکر کردم بعد از کلاس با او صحبت میکنم. ولی سر کلاس هم نبود. ناراحت شدم. دلم نمی‌خواست مقروض باشم. ظهر کمی توی محوطه چرخیدم، بلکه پیدایش کنم، اما نبود. برگشتم پیش بچه ها. از بوفه ساندویچ سرد و نوشابه گرفته بودند. ساندویچم را برداشتم. گلنوش با قیافه ای جدی و اخم آلود داشت مطالعه می‌کرد و گهگاهی گازی به ساندویچش میزد. پرسیدم: چی می خونی؟

بدون اینکه سر بردارد، گفت: پروژه ی زارع.

با تعجب پرسیدم: خودش بهت داد؟

گازی زد. با حوصله لقمه اش را خورد و اصلاً به من که بیتاب جوابش بودم نگاه نکرد. بعد از این فرو داد، گفت: نه داده بود به سهرابی بیاره. سهرابی هم داشت دنبال تو می گشت، دید ما اینجاییم داد به ما.

دست دراز کردم و گفتم: ببینم...

_: دارم می خونم ها! ناسلامتی خودم موضوع داده بودم!

_: به نظرم مفصل میرسه. عکسم که داره.

با ناامیدی گفت: خیلی مفصله. ببین چه همه توضیحات!

مریم نگاهی کرد و گفت: پس این موضوع هم پرید.

گلنوش گفت: آره. خوش باش آوین خانم. نمی ریم میمند.

_: من که از اولشم قرار نبود بیام. بیاین عقلامونو بذاریم رو هم یه فکر درست حسابی بکنیم.

گلنوش پروژه را کنار گذاشت و پرسید: مثلاً چی؟

مریم پیشنهاد داد: مثلاً تأثیر تزئینات ساختمان در تحکیم بنا.

یک ابرویم را بالا بردم و پرسیدم: بعد خودت فهمیدی چی گفتی؟

_: خب فکر کردم راجع به تزئیناتی تحقیق کنیم که به استحکام بنا هم کمک کنن.

_: استحکام بنا چه ربطی به ما داره؟ اون کار بچه‌های عمرانه.

گلنوش گفت: نه نه خوشم نمیاد. بس که این چند وقت دنبال این تزئینات ساختمون دویدم، نسبت بهشون آلرژی پیدا کردم.

کاغذ ساندویچ را گلوله کردم و در حالی که به طرف سطل پرت کردم و گفتم: می‌خواستی عروس نشی عزیز من!

با حرص گفت: هنوز که عروس نشدم. ولی اعصابی ازم خورد شده سر این کاشی و کلید پریز و شیرآلات و کاغذدیواری و دیوارکوب، که می‌ترسم روز عروسی هم عصبانی باشم!

مریم او را تسلی داد: نه بابا... روز عروسی اینقدر فکرت درگیر لباس و آرایش و مجلس و دیر کردن عکاس و زشت شدن ماشین و کم نیومدن شام میشه که خونه فراموشت میشه!!

گلنوش با عصبانیت گفت: اِه!!! مریم!!!!!

مریم گفت: مگه دروغ می گم؟ تو همیشه یه موضوع تازه برای نگرانی پیدا می کنی! دائم باید خودتو حرص بدی. اون از آوین که خودشو زیر بار فداکاری له کرده، این‌ام از تو!

عصبانی گفتم: خدا رو شکر که تو مشکلی نداری.

عاقلانه گفت: منم مثل بقیه مشکل دارم آوین جون. ولی خودمو خفه نمی کنم!

گلنوش گفت: خب تو خونسردی. می تونی.

پوزخندی زدم و گفتم: مریم خونسرده؟ با اون سر و صدای دیروزیش؟!!

_: اگر خونسرد نبودم نمی تونستم اونطور محکم جلوی همه عذرخواهی کنم.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: این‌ام حرفیه. بریم تا استاد نیومده.

زارع سر کلاس بعدی هم نبود. روز بعد هم نیامد و همینطور روز بعد از آن. کم کم داشتم عصبی می شدم. روی آنکه از سهرابی بپرسم را هم نداشتم. مثلاً باید چی می گفتم؟ چکارش دارم؟

عصر روز سوم باز با گلنوش و مریم نشسته بودیم. هنوز هیچ برنامه‌ای برای پروژه مان نداشتیم. مریم بالاخره تسلیم شد.

_: بچه‌ها بریم یزد؟

گلنوش آهی کشید و پرسید: فکر می کنین بعد از اون ماجراها هنوزم حاضر به همکاری باشن؟

نگاهش روی من ثابت ماند. دستهایم را بالا بردم و گفتم: رو من حساب نکنین. من دیگه باهاشون طرف نمیشم.

مریم از جا برخاست و گفت: کار خودمه. بشین.

سر جایش روی نیمکت نشستم و رفتنش را تماشا کردم. ده دقیقه‌ای طول کشید. داشتیم با گلنوش گپ می‌زدیم که مریم و سهرابی را دیدیم. داشتند با هیجان و حرکات سر و دست صحبت می‌کردند و به طرف ما می آمدند.

با سهرابی سلام و علیک کردیم و بعد گفت: برنامه ی من و حامد آینه که احتمالاً روز دوم فروردین با ماشین بریم یزد. گفتیم روز اول که همه می خوان کنار خانواده باشن و به دید و بازدیدشون برسن، می ذاریم روز دوم. اونجا هم داییم یه خونه ی قدیمی خوشگل داره که تبدیل به مهمونخونه اش کرده. زنگ زدم یه اتاق رزرو کردم. شما هم می تونین با ما بیاین. تماس می‌گیرم میگم یه اتاق دیگه هم نگه دارن.

گلنوش گفت: آره خوبه. ما می تونیم با ماشین آوین بیاییم.

سهرابی گفت: حامد ماشین نداره. با ماشین من میاد.

مریم گفت: حامد نه، آوین!

به من اشاره کرد و افزود: آوین مهرنیا!

سهرابی که با فاصله ی دو قدم روبرویم ایستاده بود، خنده ی کوتاهی کرد و گفت: ببخشین شنیدم حامد. راستی آوین یعنی چی؟

جا خوردم. زیر چشمی نگاهی به مریم و گلنوش که دو طرفم ایستاده بودند، انداختم و بعد به سرعت گفتم: نمی دونم. فقط می دونم کردیه.

مریم و گلنوش آسمان را نگاه کردند و به شدت تلاش کردند نخندند. از قیافه شان خنده ام گرفته بود. سر به زیر انداختم. چی باید می گفتم؟ صاف توی چشمهایش نگاه کنم و بگویم آوین یعنی عشق؟!!

سهرابی مکثی کرد و گفت: بسیار خب، بر‌می‌گردیم سر بحث خودمون. پس شماها با ماشین خانم مهرنیا میاین.

گفتم: نه معذرت می خوام. روی من حساب نکنین. من نمی تونم بیام. بچه‌ها می دونن. شما به تحقیقات برسین، من کارای تایپ و ادیتشو می کنم.

مریم با حرص گفت: آوین لج نکن. این دفعه دیگه باید بیای.

گرد نگاهش کردم و گفتم: لج نمی کنم. آخه چه‌جوری ولش کنم؟

مریم تندتند پیشنهاد داد: از خاله‌ات بخواه، بیاد پیشش بمونه، یا داییت. یا براش پرستار بگیر. اصلاً سه روز بذارش خانه ی سالمندان!

از جا پریدم. احساس تنگی نفس می کردم. دست روی گلویم کشیدم و تقریباً داد زدم: مریم! می‌فهمی چی میگی؟ پاره ی وجودمو بذارم خانه ی سالمندان؟!!!

گلنوش دست روی شانه ام گذاشت و گفت: آروم باش. نفهمید. یه چیزی گفت. مگه نه مریم؟ منظوری نداشتی.

مریم که از ترس من قدمی عقب رفته بود، دوباره جلو آمد و گفت: معذرت می خوام. منظوری نداشتم. ولی خاله و داییت که می تونن پیشش بمونن. مادرشونه!

با ناراحتی گفتم: یه جوری نگو که انگار یه مزاحمه. من نمی خوام بیام. مگه زوره؟

سهرابی غائله را ختم کرد: نه خانم مهرنیا زور نیست. اصلاً حامدم شاید نتونه بیاد. ما تحقیقاتشو می کنیم، شما بعداً کارای تایپ و ادیتشو باهم بکنین.

برگشتم و در حالی که هنوز صدایم کمی می لرزید، پرسیدم: اصلاً آقای زارع کجاست؟

_: یه مشکلی براش پیش اومده که این چند روز نمی تونه بیاد.

_: یه امانتی پیش من داره. باید تحویلش بدم.

_: بدین من بهش میدم.

_: نه باید به خودش بدم. پیش از عید میاد دانشگاه؟

_: بعید می دونم. ولی اگه واجبه، می تونین تو بیمارستان... پیداش کنین. پدرش تو سی سی یو بستریه.

لرزیدم. ناامیدانه پرسیدم: حالشون خیلی بده؟

آهی کشید و گفت: نمی دونم.

لحنش طوری که بود که انگار نمی‌خواست حرف مرا تأیید کند. قدمی عقب رفتم و گفتم: ممنون. میرم ببینمش.

راه افتادم. نزدیک بیمارستان جلوی یک گلفروشی توقف کردم و پنج شاخه رز سفید لب صورتی خریدم. دادم گل فروش دسته گل کوچکی پیچید و دوباره راه افتادم. توی بیمارستان با کمی جستجو راهروی منتهی به سی سی یو را پیدا کردم. آنجا بود. تنها. روی یک صندلی نشسته بود و سرش را بین دستهایش گرفته بود. بغض کردم. یاد آخرین روزهایی که پدرم توی بیمارستان بود، افتادم. همین جا، پشت همین در...

ولی نباید گریه می کردم. لبم را محکم گاز گرفتم. گرمی خون را روی زبانم حس کردم. سر بلند کرد. با دیدنم از جا برخاست. سلام کردم. سعی کردم، صدایم نلرزد. دسته گل را به طرفش گرفتم.

_: سلام. چرا زحمت کشیدین؟

دستمالی روی لبم گذاشتم. خاطره ها بدجوری آزارم میداد. حالم خیلی بد بود.

زمزمه کردم: حالشون چطوره؟

آرام گفت: دکتر راضیه. خدا رو شکر به درمان جواب داده.

آه بلندی کشیدم. بی‌اختیار لبخندی زدم و گفتم: خدایا شکرت.

_: بعله. خیلی خدا رحم کرد. خوشبختانه به‌موقع رسیدم خونه. می دونین اون شب قرار بود با بچه‌ها بریم بیرون. ولی اومدم با شما، بعدم دیدم دیگه دیر شده و برگشتم خونه. اگه رفته بودم با بچه ها، زودتر از نصف شب برنمی گشتم. مامانم پیشش بود ولی اینقدر هول کرده بودکه خودش غش کرد.

گیج و مبهوت گفتم: چقدر عجیب... راستش من غیر از احوالپرسی می‌خواستم امانتتون رو پس بدم. اون شب اینقدر حواسم پرت بود که یادم نیومد پول داروها رو حساب کنم.

خنده ی ملایمی کرد و گفت: خوبه دارم اینقدر روضه می خونم که چقدر مدیون شمام!

متفکرانه گفتم: مدیون من نیستین. شما مزد لطفتونو گرفتین. اونی که من نمی تونستم جبران کنم. به هر حال خواهش می‌کنم بگین چقدر شده.

_: میشه تمومش کنین؟ اصلاً یادم نیست چقدر دادم.

ناباورانه نگاهش کردم. گلها را بو کرد. همانطور که داشت بو می‌کشید، نگاهم کرد. چشمانش می خندید. سرم را کج کردم. دسته گل را پایین آورد و خندید.

_: بگین. خواهش می کنم.

_: آخه چرا اینجوری نگام می کنین؟ باور کنین تعارف نمی کنم. باور کنین یادم نیست. این چند روز خیلی گرفتار بودم. چشم به محض اینکه یادم اومد هوارکشون میام در خونتون، طلبمو صاف می کنم.

خندیدم. گوشیم زنگ زد. دستپاچه از اینکه فراموش کرده بودم صدایش را قطع کنم، با عجله جواب دادم.

_: بله. بفرمایید.

_: سلام آوین.

_: سلام. خاله شمایین؟

_: کجایی؟

_: بیمارستانم.

_: بیمارستان؟

_: اومدم عیادت پدر یکی از همکلاسیام.

_: خیلی خب. قبل از اینکه بری خونه، یه سری به من بزن.

نگاهی به ساعت انداختم و پرسیدم: مهمون که ندارین؟ سه ربع ساعت دیگه باید خونه باشم.

_: اینقدر نگران نباش. به‌موقع می رسی. فقط زود بیا.

_: چشم. اومدم.

با زارع خداحافظی کردم و ضمن آرزوی سلامتی برای پدرش از آنجا رفتم. خانه ی خاله سر کوچه ی خودمان بود. پارک کردم و با عجله پیاده شدم. خاله در را باز کرد و به استقبالم آمد. توی گوشم گفت: خانما اومدن ببیننت.

گیج پرسیدم: منو ببینن؟ چرا؟ کیا؟

_: دست و صورتتو بشور، زود بیا تو اتاق.

توی دستشویی نگاهی به صورتم انداختم. دوهزاری کجم ناگهان افتاد! خواستگار!! اککهی!!!


مادر و دختر چادری و مرتب بودند. از قیافه و سر و وضعشان خوشم آمد. کمی هم از آن وضع دانشجویی خودم خجالت کشیدم. سلام و علیک گرمی کردم و نشستم.

مادرش گفت: راستش آوین خانم ما باید با پسر و شوهرم منزل مادربزرگتون خدمت می رسیدیم. اما چون یه آشنایی قدیمی با خاله تون داشتیم، گفتیم اول مزاحم ایشون بشیم تا مزه ی دهنتونو بچشیم.

پوزخندی زدم و گفتم: مَحبت کردین که اول اینجا اومدین. برای آسایش مادربزرگم میگم. چون من اصلاً قصد ازدواج ندارم.

دخترش پرسید: حتی نمی خواین در موردش فکر کنین؟ برادر من...

_: تصمیم من قطعیه خانم.

مادرش گفت: ما می تونیم تا تموم شدن درستون صبر کنیم.

_: من تا قبل از تموم شدن درسم هیچ فکری نمی خوام در این مورد بکنم. بعد از اونم تنها در مورد کسی حاضرم فکر کنم که منو با مادربزرگم بپذیره.

خاله گفت: ولی آوین...

از جا برخاستم و گفتم: از زیارتتون خوشوقت شدم.

از در بیرون آمدم. خاله از آن‌ها عذر خواست و دنبالم آمد. با ناراحتی گفتم: دیگه تمومش کن خاله! آخه یه ذره هم به فکر آبروی من باش! مگه رو دستت موندم که هی واسم لقمه می گیری؟

_: نه رو دستم نموندی. ولی خیلی حرف بیخودی زدی که باید منو با مامان بزرگم بپذیره.

_: این حرف اول و آخر منه، اونم بعد از تموم شدن درسم. دیگه هم خواستگار نمی خوام. خواهش می کنم.

_: ولی تو داری خودتو از بین می بری.

_: من حالم خوبه.

_: امروز دوستت مریم زنگ زد بهم. گفت عید باید برین یزد.

_: باید برن یزد. به من ربطی نداره. مریم الکی اصرار می کنه منم برم. ولی من اصلاً دلم نمی خواد برم.

_: پریا دوره ی کمک‌های اولیش تموم شده. انسولین زدن یاد گرفته.

_: مبارکش باشه. ولی عیده. می خواین سفر. منم نمی خوام جایی برم.

_: ما بلیطتمون مال هفتمه. مریم گفت دوم باید برین، اونم سه روزه.

_: ولی خاله...

_: ولی خاله نداره. شوهر منم که بلده انسولین بزنه. پس دیگه نگرانی نداری. وسایلتو جمع کن. باید بری. تو به این هواخوری احتیاج داری. اگه نری به مامان میگم به خاطر اون نرفتی.

نگاهی به خاله انداختم و آرام گفتم: باشه میرم.