نمای وبلاگ پروژه پرماجرا (۳) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

پروژه پرماجرا (۳)

دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 09:26 ب.ظ

سلاااااام

خوب هستین انشاالله؟ منم خوبم. لپ تاپمم خوبه! پیرمردی دلش گرفته بود. لج کرده بود نتمو قطع کرده بود! باور ندارین؟ خب منم اولش باور نکردم. تا ساعت ۴ بعدازظهر نت وصل بود و خوب بود. ساعت پنج بالاخره پستم آماده ی ارسال شد دیدم اککهی! نیست که نیست. هر بلایی بلد بودم سرش آوردم. ریستش کردم. سندباکسیمو خالی کردم. هاب رو از برق کشیدم و دوباره وصل کردم. نشد که نشد. منم پاشدم رفتم دنبال کارم. بعد از دو ساعت برگشتم دیدم نخیر هنوزم نیست. باز دوباره همان مراحل رو تکرار کردم دیدم نخیر آدم نمیشه! از پسر همسایه خواهش کردم، اونم گمونم ریست کرد و مال خودش وصل شد، ولی مال من نشد. بالاخره لپ تاپ رو از تو مهمونخونه آوردم تو تختخواب فکر کردم شاید با سیم درست شه، ولی با همون وی فی حالش خوب شد!!! خوابش گرفته بود گمونم!!!


پ.ن این عکس غارای دست کنده که نرگس جون از تو نت پیدا کرده.


پ.ن ۲ به خواهش دوستان اسمم به همون شاذه تغییر یافت! راستشو بخواین خودمم به آیلا عادت نمی کردم. به دلایلی اسممو عوض کرده بودم که الان حل شدن. این قالبم یه مشکلی داره اسم نویسنده رو نمی نویسه! ولی به هر حال دوباره شدم همون شاذٌه! توضیح برای دوستان جدید هم این که شاذه با تشدید روی ذال یعنی کمیاب. اسم قدیمیم بود. آیلا هم معنی اسم واقعیمه. ولی شاذه رو بیشتر دوست دارم.



سهرابی و زارع را وسط محوطه در کنار پنج شش پسر دیگر پیدا کردم. با فاصله نسبتاً زیادی از آنها، کنار باغچه زیر یک درخت ایستادم و سعی کردم اول حرفهایی که می‌خواستم بزنم را توی ذهنم مرتب کنم. چشم به آن‌ها دوخته بودم و از آن فاصله فقط صدای قهقهه های گاه بگاهشان به گوشم می رسید. داشتم فکر می‌کردم چه می گویند؟ به ما می خندند؟ به فرض اینکه با همکاری ما موافقت کنند، همان روز اول سهرابی و مریم به جان هم نمی افتند؟ بهتر نبود برویم دنبال پیشنهاد گلنوش؟

غرق فکر بودم و متوجه نبودم که به آن‌ها زل زده ام. گرد ایستاده بودند و زارع رو به من بود. انگار گوشی اش زنگ زد. چون همان‌طور که حرف میزد، از جمع جدا شد و به طرف من آمد.

دستپاچه و ناراحت نگاهش کردم. با خودم گفتم: این کاره نیستی دختر! پشه های میمند خیلی قابل تحمل‌تر از زخم زبونای اینا هستن! ولش کن برو. تا بهت نرسیده جیم شو!

ولی انگار پاهایم به زمین چسبیده بودند! اینقدر دست دست کردم تا به من رسید. به مخاطبش گفت: بعداً باهات تماس می گیرم.

گوشی کشویی اش را بست و پرسید: کاری داشتین؟

_: نه... من نه...

لبم را لیسیدم و گاز گرفتم. کمی مو تو صورتم ریخته بود، با دستهای لرزان زیر مقنعه بردم. دستم را که پایین آوردم دیدم هنوز جدی و آرام روبرویم ایستاده است. پرسید: با محراب کار دارین؟

گرد نگاهش کردم و با تعجب پرسیدم: محراب؟!!

حرفش را تصحیح کرد: سهرابی.

رو گرداندم و گفتم: آه نه... نه نه اصلاً!

مکثی کرد. انگار دنبال سؤال مناسبی می گشت. بالاخره باید دلیلی داشته باشد که حدود ده دقیقه به تماشایش ایستاده بودم! تعجبش را می فهمیدم، ولی توضیح بدرد بخوری به ذهنم نمی رسید. خدا را شکر نپرسید: پس برای چی به من زل زده بودی؟!

پرسید: می خواین با ما همکاری کنین؟

با حالتی عصبی موهایی که دیگر توی صورتم نبودند را بیشتر زیر مقنعه راندم و گفتم: نه نه. ما می خوایم در مورد غارهای دستکند تحقیق کنیم.

با دستپاچگی اضافه کردم: میمند... می دونین که؟

سری به تأیید خم کرد و گفت: بله. پروژه ی پارسال منم همین بود. متأسفم جدید نیست.

با حرص گفتم: ولی شاید ما حرفای تازه‌ای داشته باشیم.

از اینکه حرف سهرابی را تکرار کرده بودم، پوزخند نامحسوسی زد و گفت: حتماً همینطوره. اگر بهتون کمک می کنه می تونم پروژه مو در اختیارتون بذارم.

محکم گفتم: نه متشکرم. ترجیح میدم خودمون تحقیق کنیم.

با لحنی که انگار می‌گفت «من قصد دعوا ندارم» گفت: هر طور میلتونه. ببخشید.

از کنارم رد شد و خلاف جهتی که دوستانش ایستاده بودند، به طرف کتابخانه رفت. مکثی کردم. پروژه اش حتماً خیلی کمک می کرد. اقلش این بود که با کلی زحمت نمی رفتیم یک مشت حرف تکراری بنویسیم. برگشتم و صدایش زدم: ببخشید... آقای...

برگشت. با تبسم کمرنگی گفت: زارع هستم خانم مهرنیا!

با حرص نگاهش کردم. چون سکوتم طولانی شد، پرسید: امرتون؟

زیر لب گفتم: عرضی نیست.

و رد شدم. از دست خودم عصبانی بودم. از او عصبانی بودم. از دانشگاه و پروژه عصبانی بودم. خسته بودم!

از پشت سرم گفت: فردا براتون پروژه رو میارم.

جوابش را ندادم. به طرف بچه‌ها رفتم. گلنوش با دیدن چهره ی درهمم پرسید: چی شد؟ قبول نکردن؟

مریم با حرص گفت: به درک!

بینشان روی نیمکت نشستم و گفتم: استاد قبول کرد.

باهم گفتند: خب؟

ادامه داد: به پسرا هم نگفتم. یعنی به زارع گفتم... می خوایم در مورد غارای میمند بنویسیم. گفت این پروژه ی پارسالش بوده.

گلنوش محکم روی پایش کوبید و گفت: اککهی!!! موضوع پیدا کرده بودم ها!!

با بدبینی گفتم: چیه؟ نکنه تو کشفشون کرده بودی که حالا ناراحتی! این غارا چند هزار سال قدمت دارن. بالاخره چند نفری به فکرشون رسیده راجع به تاریخچه شون تحقیق کنن!

گلنوش اعتماد به نفسش را به دست آورد و گفت: ولی ما اطلاعات تازه‌ای پیدا می کنیم. چیزایی که زارع پیدا نکرده باشه.

_: منم بهش همینو گفتم. ولی بلوفه! آخه چی رو می خوایم بنویسیم؟ سر و تهش چقدره اصلاً؟ مونده گوسفنداشو بشمریم!

_: تو که واقعاً نمی دونی اون چی نوشته تو گزارشش!

_: نه نمی دونم. ولی گفت فردا پروژه شو برامون میاره.

مریم گفت: اینکه عالیه! زحمتونم کم میشه. می مونه یه سری تحقیق تو اینترنت و در اولین فرصت یه سفر میمند.

از جا بلند شدم و گفتم: برین بابا دلتون خوشه!

_: ببین وقت کردی یه کم ضد حال بزن دلت نگیره!

نگاهی به ساعت انداختم و گفتم: من مواظب دلم هستم! میاین بریم؟

گلنوش گفت: من نه. پیمان گفته میاد دنبالم.

پوزخندی زدم و گفتم: خوش بگذره. مریم تو چی؟

از جا برخاست و گفت: نه می خوام برم کتابخونه یه کم درس بخونم. با تو بیام حالم گرفته میشه!

_: نه اینکه تو حالی برای ما گذاشتی با این خرابکاری امروزت!

_: خودم درستش کردم. چه ربطی به شما داشت؟

_: چه می دونم. من حالم خوش نیست. هر فکری می خواین برای این پروژه ی لعنتی بکنین. هرجا می خواین هم برین. یادداشت کنین، ضبط کنین، عکس بگیرین، من نمیام. یعنی نمی تونم. فقط آخر بار بدین ادیت و تایپشون کنم.

گلنوش مهربانانه گفت: برو استراحت کن. خیالت راحت. خودمون یه فکری می کنیم.

مریم گفت: آره بابا...ما سفرشو میریم تو حمالیشو بکن!

_: می دونین که نمی تونم بیام.

مریم دست روی شانه ام گذاشت و گفت: آوین خودآزاری داری! چی میشه بسپری دست یه نفر دیگه، یه روز بیای سفر؟

_: حرفشم نزن. می دونی که نمیشه.

_: وقتی نخوای... نه نمیشه.

خسته از بحث تکراری، سری تکان دادم و خداحافظی کردم. دوباره ساعت را نگاه کردم. دیر شده بود. فقط یک ساعت تا وقت انسولین مادرجون مانده بود. قدم تند کردم. با صدای رعد سر بلند کردم. باران شروع به باریدن کرد. اشکهایم همراه باران از گوشه ی چشمهایم نیش زد. ولی پسشان زدم. به ماشین که رسیدم، در را باز کردم. کیفم را روی صندلی کنار راننده انداختم و پشت رل نشستم. دستهایم می لرزید. یادم رفته بود ناهار بخورم. چند شب بود درست نخوابیده بودم. مامان بزرگ بد می‌خوابید و هر شب چند بار صدایم میزد.

نمی دانم. شاید مریم درست می گفت. شاید من لج می‌کردم که تمام مسئولیتش را به عهده گرفته بودم. اما در مورد خاله که حاضر نبود انسولین بزند، که لج نمی کردم! دایی هم که یک بار بد زده بود و مامان بزرگ گفته بود فقط آوین!

شبها هم که هر دو سر خانه زندگیشان بودند. البته کار زیادی نداشت. ولی وقتی همیشگی بود کمی سخت میشد.

با حرص به قطرات باران روی شیشه نگاه کردم و گفتم: لعنت به من! مهم نیست که سخت باشه. مهم آینه که سایه اش رو سرم باشه. من که دیگه کسی رو ندارم.

آن بیرون برادر یکی از بچه‌ها دنبالش آمده بود. دو تا کیسه نایلون روی سرشان گرفته بودند و خندان به طرف ماشینشان می دویدند. آن طرفتر هم پیمان عاشق پیشه بود که چترش را روی سر گلنوش گرفته بود. ای کاش من هم یک برادر داشتم. آن وقت مجبور نبودم توی این جاده ی خیس رانندگی کنم.

نگاهی به ساعت انداختم. ده دقیقه گذشته بود. توی صورتم زدم. پهنای صورتم مثل روی شیشه خیس بود. سعی کردم سویچ را سر جایش بچرخانم، اما نتوانستم. دلم نمی‌خواست رانندگی کنم! نمی توانستم!!

ناگهان از ماشین پیاده شدم. یک نفر پشت به ماشین من، کنار جاده منتظر تاکسی بود، که با حرکت ناگهانی من از جا پرید. برگشت. زارع بود. با دیدن قیافه ی داغانم جلو آمد و پرسید: چی شده؟!

سویچ را به طرفش گرفتم و پرسیدم: میشه منو برسونین؟

_: بله حتماً!

در عقب را باز کردم و خودم را توی ماشین انداختم. زارع پشت فرمان نشست و پرسید: کمک دیگه ای از دستم بر میاد؟

_: نه متشکرم.

تکیه دادم و در حالی که چند لحظه یک بار قطره اشکی آرام روی صورتم می غلتید، به قطره های باران که پشت شیشه می‌خورد و کشیده میشد خیره شدم. فکر کردم چقدر آرام و مطمئن می راند. اگر من بودم تمام مدت با عضلات منقبض سیخ نشسته بودم و فرمان را می فشردم که زیر باران سر نخورم!

ربع ساعت در سکوت گذشت تا وارد شهر شد و پرسید: حالا کجا برم؟

با صدایی گرفته گفتم: ساختمان پزشکان...

ناگهان به طرفم چرخید و گفت: چرا از اول نمی گین؟!! برم اورژانس؟

جا خوردم. بی‌اختیار خنده ام گرفت و گفتم: من خوبم! می خوام برم نسخه ی مادربزرگمو تجدید کنم. اونهاش دفتر بیمه اش جلوی فرمونه.

انگار باور نکرده بود. چون برگشت و نگاهی به دفتر انداخت. بعد آهی کشید و پرسید: پس چرا آروم نمی گیرین؟

آخرین دستمال توی قوطی را بیرون کشیدم و صورتم را خشک کردم. از زیر دستمال گفتم: من فقط خسته ام. همین!

با حرص گفت: همین! هیچ وقت دخترا رو درک نکردم!

دوباره در سکوت به راه افتاد. نگاهی به انبوه دستمالهای مچاله ی کنار دستم انداختم. یکی یکی توی جعبه ی خالی فرو کردم. حالم خیلی بهتر بود. لبخندی زدم. فقط خوابم می آمد. از ته دل دعا کردم مادربزرگ امشب خوب بخوابد. شاید میشد از دکتر بخواهم خواب آوری برایش تجویز کند.

جلوی ساختمان پزشکان ترمز کرد و گفت: شما برین تا من جای پارکی پیدا کنم.

_: نه دیگه خیلی مزاحمتون شدم.

_: این چه حرفیه؟ راستی کدوم دکتر؟

اسم دکتر را گفتم و پیاده شدم. با خودم فکر کردم همینجور پیاده شدی؟ اگر ماشینت را بدزدد چی؟!

جعبه خالی دستمال را توی سطل کنار خیابان انداختم. سر بلند کردم، داشت از بین ترافیک سنگین دنبال راهی برای عبور می گشت. سر به زیر انداختم. درست بود که در این سه سال غیر از چند باری که به دلایلی مثل امروز پیش آمده بود، حتی سلام و علیکی هم با او نداشتم، ولی حقیقت این بود که از بقیه به نظرم قابل اعتمادتر می رسید. حسی می‌گفت می‌توانم روی کمکش حساب کنم. و امیدوار بودم که این حسم دروغ نگوید.

بالای آسانسور نوشته بود: برای استفاده ی بیماران و سالمندان.

من نه بیمار بودم نه سالمند! جلوی آسانسور هم شلوغ بود. پله ها را نفس نفس زنان بالا رفتم و به خودم برای این بی حرکتی که نفسی برایم نمی‌گذاشت غر زدم! قول دادم از فردا هرروز نرمش کنم!

دکتر مریض داشت. روی تنها صندلی خالی به انتظار نشستم. چند دقیقه بعد یک پیرمرد با کمک پسرش وارد شد. از جا برخاستم و جایم را به او دادم. به دیوار تکیه زدم، زانویم را خم کردم و کف پایم را هم به دیوار تکیه دادم.

مریضها را تماشا می‌کردم و برای هرکدام قصه ای می ساختم. صدایی از کنارم پرسید: هنوز خیلی معطلی دارین؟

جا خوردم! یادم رفته بود! با تعجب نگاهش کردم. دستپاچه گفت: ببخشین نمی خواستم بترسونمتون.

لبخندی شرمگین زدم و گفتم: نه نه خواهش می کنم. راستش نمی دونم چقدر کار دارم. دیگه مزاحم شما نمیشم.

همان موقع منشی گفت: خانم شما برین نسختونو بگیرین.

_: ممنون.

وارد مطب شدم. دکتر نسخه را نوشت. داروی خواب آورش را هم عوض کرد و در آخر با آرزوی سلامتی راهیم کرد. از دکترش خوشم می آمد. پیرمرد مهربانی بود.

در را که پشت سرم بستم، نگاهی به ساعت انداختم. محکم توی صورتم زدم. زارع جلو آمد و پرسید: چی شده؟

عصبانی از دیر شدنش، از گیجی خودم و از زمین و زمان، نالیدم: وقت انسولینشه.

دفتر را از دستم گرفت و گفت: تا شما برسین سر کوچه من می‌دوم ماشینو میارم. جای پارک نبود. راش دوره. ولی بیاین سر کوچه، یه طرفه اس نمی تونم بپیچم جلوی ساختمان. نسخه رو هم بعداً میگیرم. تو خونه انسولین دارین؟

گیج گفتم: آره داریم.

دوید و رفت. به دنبالش از پله ها سرازیر شدم و او را که شتابان می‌رفت نگاه کردم. سر کوچه کنار تیر چراغ ایستادم. پسربچه ای دسته گلی جلویم گرفت و گفت: خانم گل نمی خوای؟

بدون فکر گفتم: نه نمی خوام.

_: برای عشقت بخر.

_: من عشقی ندارم.

_: مریض چی؟ برای مریضت بخر.

لبخندی زدم و دسته گل را خریدم. زارع جلوی پایم توقف کرد. در عقب را باز کردم و گفتم: خیلی زحمتتون دادم.

_: لطف می کنین به جای تعارف تکه پاره کردن، آدرس بدین که دیر نشه؟

از تندی کلامش جا خوردم. مثل بچه‌ای که انتظار تنبیه نداشته باشد، توی صندلی فرو رفتم و آدرس را دادم. جلوی در خانه توقف کرد و گفت: شما بفرمایین، من نسخه رو می‌گیرم و میام.

با ناراحتی گفتم: نه خواهش می کنم. من خجالت می کشم. یه ساعته که علافتون کردم.

در حالی که می کوشید، سرم داد نزند، گفت: من علاف نیستم خانم مهرنیا، بفرمایین انسولینتونو بزنین!

به سرعت پیاده شدم. با دستپاچگی در را باز کردم و توی اتاق دویدم. مادربزرگ حالش خوب بود. فقط کلی غر زد که چرا خبر نداده‌ام که دیرتر می آیم.

با ناراحتی گفتم: من که صبح گفته بودم، عصر میرم دنبال داروهاتون.

یادش رفته بود و به کلی منکر شد. انسولینش را زدم. گلها را توی گلدان گذاشتم. دور و بر را مرتب کردم و به غرغرهایش گوش دادم. از صبح تنها مانده بود. خاله مهمان داشت و سر نزده بود. دایی به یک سفر کوتاه کاری رفته بود. بچه‌های دایی و خاله هم یادشان نیامده بود که احوالی از مادربزرگ بپرسند. حتی زن همسایه هم که بعضی از روزها سر میزد، نیامده بود. مادربزرگ تنها می‌ترسید. بهش حق می دادم. برای بار هزارم با ملایمت گفتم: من درسمو می ذارم کنار. احتیاجی بهش نداریم. حقوق بابا و بابابزرگ که هست.

و برای بار هزارم جواب شنیدم: من می خوام تو این مدرک رو بگیری. این همه زحمت باید یه نشونه داشته باشه.

آهی کشیدم. شام را آماده کردم. میلی نداشت. با قربان صدقه و حرف به خوردش دادم. حالا خودم خسته بودم. دیگر حوصله ی خوردن نداشتم. ولی با غرغرهای مادربزرگ خوردم. ظرفها را جمع کردم. بازهم ساعت را نگاه کردم. دو ساعت گذشته بود!

صدای زنگ در بلند شد. مادرجون با دستپاچگی پرسید: کیه این وقت شب؟

جوابی ندادم. رفتم دم در. باران بند آمده بود. زارع کیسه ی محتوی داروها و دفتربیمه را به طرفم گرفت و سویچ را رویش گذاشت. احوال مادربزرگ را پرسید. بعد توضیح داد: چند جا رفتم. هر کدوم یه قلمشو نداشتن. آخری هم که داشت، خیلی شلوغ بود. ببخشید دیر شد.

همانطور که چشم به سوئیچ و کیسه دوخته بودم، گفتم: من چه‌جوری جبران کنم؟

لبخندی زد و گفت: بخیل نباشین بذارین ما هم از این رهگذر ثوابی ببریم! شبتون بخیر.

سر بلند کردم و با لبخند به او که پیاده می رفت، گفتم: شب بخیر.

در را بستم و به پشت در تکیه دادم. لبخندم هنوز روی لبم بود. مادربزرگ در اتاق را باز کرد و پرسید: کی بود مادر جون؟

کیسه ی دارو را نشانش دادم و گفتم: یکی از همکلاسیام. لطف کرد و داروهاتونو گرفت.

_: چرا به دوستات زحمت میدی مادر؟

با رندی گفتم: اجرشو میبره مادرجون!

_: حسابشو کردی؟

ای دل غافل! به کلی فراموش کردم! سری تکان دادم و گفتم: یادم رفت. ولی فردا حتماً می کنم.

تلفن زنگ زد. خاله بود. مادربزرگ گرم صحبت شد. قرص خواب آورش را آوردم. در حال صحبت خورد. لباسهایم را برداشتم و توی هال برگشتم. گفتم: من میرم حمام.

مادر جون سری تکان داد و به صحبتش ادامه داد. با حوصله دوش گرفتم و لباس پوشیدم. وقتی بیرون آمدم، روی تخت توی هال خوابش برده بود. اول نگرانش شدم. جلو رفتم. ولی حالش خوب بود و آرام نفس می کشید. پتویش را تا روی شانه اش بالا کشیدم و به اتاقم برگشتم. موهایم را شانه زدم و با روسری بستم. حوصله نکردم خشکشان کنم. بالش و پتویم را آوردم و مثل همیشه نزدیکش خوابیدم.