X
تبلیغات
رایتل

پروژه پرماجرا (2)

یکشنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 12:04 ق.ظ

سلااااام

خوب هستین؟ سریع برگشتم با پست بعدی! 

دیدین چی شد؟ چند روز پیش داشتم دنبال یه برنامه می گشتم دیدم یه جا نوشته اگه می خواین آمارتون بالا بره، اسم و آدرس وبلاگتونو تو این سایتا بدین. یه عالمه سایت بود که من از فرط اطلاعات، فقط گوگلش رو می شناختم. هویجور الکی الکی اسممو تو گوگل نوشتم. بقیه رو هم ننوشتم. بعد حالا یهو آمارم دو برابر شده! مال اونه آیا؟؟؟ در جبین خودم نمی بینم یه دفعه اینقدر خوشگل و پرطرفدار شده باشم!!!


همین که استاد کمی دور شد، سهرابی پیش آمد و به مریم گفت: حساب ما هنوز صاف نشده خانم. بازم خدمت می رسم.

مریم با عصبانیت رو گرداند. چند تا از پسرها بلند خندیدند. با حرص دور شدیم. یکی از دخترهای پرافاده ی کلاس دنبالمان آمد و کلی با مریم دعوا کرد که آبروی هرچی دختر بود برده است!

یعنی این دیگر آخرش بود. دلم می‌خواست با مشت توی دهانش بکوبم. آن عشوه های خرکی برای همه ی استادها و همکلاسیها حفظ آبرو می‌کرد و همین یکی دو جمله ی مریم آبروی ایشان را برده بود! خوشبختانه گلنوش نگذاشت مریم جوابی بدهد، والا به این راحتی ها خلاصی نداشتیم.

چند دقیقه بعد چشممان به جمال یک بانوی همکلاسی دیگر روشن شد که چون از بقیه مسنتر بود، دائم داشت همه را نصیحت می کرد. جلو آمد و با لحن مادری که بچه ی دو ساله‌اش را توجیه می کند، برای مریم توضیح داد که کارش اشتباه بوده است.

بدتر از مخالفان، موافقان این ماجرا بودند که حالا یک مناظره ی اساسی با پسرها که سردسته شان سهرابی بود، راه انداخته بودند. همه باهم داشتند داد می‌زدند و به طرف مقابل تکه می پراندند. من و گلنوش دو بازوی مریم را محکم گرفته بودیم تا دوباره خودش را قاطی نکند. مریم با حرص نگاه می‌کرد و دندان قروچه می رفت. بالاخره هم به زور دستهایش را آزاد کرد و به طرف جمعیت خروشان رفت.

من و گلنوش با نگرانی بهم نگاه کردیم. فقط خداخدا می‌کردم زد و خوردی پیش نیاید! گلنوش با نگرانی پرسید: بریم جلوشو بگیریم؟

با ناامیدی گفتم: فکر نمی‌کنم دیگه کاری از دست ما بربیاد.

لبم را محکم گاز گرفتم. مریم جلو رفت. جمعیت را یکی یکی پس زد تا رودرروی سهرابی قرار گرفت. با صدایی که همه بشنوند، گفت: من از شما معذرت می خوام آقای سهرابی!

بعد رو به جمع گفت: همگی بفرمایین. نمایش تموم شد.

پسرها با پوزخندهای فاتحانه باز متلک می گفتند. دخترها هم با عصبانیت خواستار ادامه ی بحث بودند؛ که سهرابی و مریم از جمع بیرون آمدند. سهرابی از بیرون گود داد زد: آقایون خواهش می کنم. من که جوابمو گرفتم، شما هم طلبی ندارین، کوتاه بیاین.

ما که رفتیم سر کلاس بعدیمان، ولی آنطور که شنیدیم، ماجرا نیم ساعتی دیگر ادامه داشت و کم کم اوضاع دوباره آرام گرفت. بعد از کلاس روی یکی از نیمکتهای محوطه نشستیم.

نالیدم: حالا بعد از تمام این سر و صداها که به نظرم گرد و خاکاش حالاحالاها ادامه داشته باشه، بگین واسه این پروژه ی لعنتی چه غلطی بکنیم؟

مریم که غرق در خیالات خودش بود، همانطور که به نقطه ی نامعلومی چشم دوخته بود، گفت: ولی خیلی دلم می‌خواست همچین حالشو بگیرم که دیگه نتونه سرشو بالا بگیره.

با عصبانیت گفتم: بس کن مریم! تو سه سال گذشته، هیچ وقت اینجوری انگشت نما نشده بودیم.

_: آخه من از این پسره خوشم نمیاد.

_: منم از خیلیا خوشم نمیاد. باید به جرم اینکه باب طبع من نیستن، بزنم لت و پارشون کنم؟

گلنوش گفت: تو رو خدا بس کنین! آوین بیا و با همین غارای دست کند موافقت کن، قال قضیه رو بکنیم.

_: اَه گلنوش باز شروع کردی؟ آخه من راجع به اون غارا چی بنویسم؟ کل گزارشمون یه پاراگرافم نمیشه. صد رحمت به بناهای تاریخی یزد! تا بیام راجع به کلونها و هشتی و حیاط و حوض و ارسی و پنج دری و بادگیر و مطبخ و گلاب به روتون توضیح بدم، پروژهه تکمیل شده رفته.

مریم گفت: حرف همکاری رو نزن!

گلنوش گفت: درسته طولانی میشه، ولی تازه نیست. مگه نشنیدی استاد چی گفت؟

_: چرا شنیدم. ولی مخم درد گرفته. دو هفته است داریم مخ می سوزونیم و به هیچ جا نرسیدیم.

_: چون تو حاضر نیستی به پیشنهاد من توجه کنی.

_: وای! آخه تو توی اون غارهای تو در تویی که هنوز توشون گوسفند نگه می دارن چی دیدی که اینقدر جالبه؟ تازه معماری چند هزار سال پیش چه مصرفی تو قرن بیست و یک می تونه داشته باشه؟ باز بناهای یزد خوشگلن!

مریم با عصبانیت گفت: تو باز گفتی یزد؟

_: آره گفتم یزد! حیف این لقمه ی حاضر و آماده نیست که از دستش بدیم؟ اصلاً اگه می خوای از این پسره انتقام بگیری این بهترین راهه، اول بهش نزدیک میشی، بعد ضربه رو می زنی. از راه دور هرچی هارت و پورت بکنی، نتیجه‌ای بهتر از اونچه که دیدی عایدت نمیشه.

_: می خوام صد ساله دیگه باهاش روبرو نشم.

_: شرمنده ولی با این وضع درس خوندن ما اقلاً یک سال و خورده‌ای دیگه در خدمتشون هستیم. می خواد خوشت بیاد، می خواد نیاد.

گلنوش گفت: راستش منم خسته شدم مریم. اصلاً بیا من و تو بریم سراغ غارها و آوین بره یزد!

با دلخوری گفتم: دست شما درد نکنه. نخیر تنهایی نمیرم. پسرای پررو فکر می کنن چه خبره.

مریم بالاخره به غائله خاتمه داد. از جا برخاست و گفت: باشه میریم یزد. شاید به قول آوین... یه راه بی سروصدا برای له کردن این پسره پیدا کنم.

از جا پریدم. صورتش را بوسیدم و گفتم: هوراااا... آفرین مریم.

گلنوش آهی کشید و گفت: باز خدا رو شکر. تکلیفمون معلوم شد.

از ترس اینکه مریم تغییر عقیده بدهد، گفتم: من همین الان میرم استاد رو پیدا می‌کنم و بهش میگم.

مریم گفت: باشه. گفتن به آقایونم با خودت! من محاله پا پیش بذارم.

گلنوش گفت: منم حوصله ندارم.

دستم را توی هوا تکان دادم و گفتم: باشه خودم میگم.

استاد را با کمی معطلی بعد از یکی از کلاسهایش گیر آوردم، گفت در صورتی که پسرها موافق باشند مشکلی نیست. لحنش طوری بود که غم عالم به دلم ریخت. خیلی بعید به نظر می‌رسید موافقت کنند.