نمای وبلاگ اولین بوسه (15) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

اولین بوسه (15)

چهارشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 06:18 ب.ظ

سلام :)

خوب و خوش باشین انشااله :) منم خوبم. فقط یه نموره کر شدم! این قسمت با موزیک متن سه فروند کودک در حال بازی و خنده و گریه و جیغ نوشته شد! در نتیجه نشد که طولانیتر از این بشه. پنج ساعته که دارم می نویسم و نتیجه اش شده دو صفحه! ولی عشقولانه در حد تیم ملی!


این جناب سه نقطه یه مسابقه مطرح کرده، جایزه هم نمیده! گفته برای برنده دعا می کنه که گفتم نکنه بهتره   موضوع اینه که من گفتم یه اسم درست و درمون برای خودش پیدا کنه، اونم اینو به عنوان مسابقه گذاشته. پیشنهادات همگی مورد توجه قرار می گیرد  نرگس اولین پیشنهاد رو داده، غضنفر!  منم به عنوان دومین پیشنهاد میگم باگز بانی! 


اینم دنباله ی ماجرا...


صبح وقتی بیدار شدم سعید داشت حاضر میشد که برود. نیم خیز شدم. با لبخند گفت: بگیر بخواب. جمعه اس.

دوباره دراز کشیدم و پرسیدم: حالا حتماً باید بری؟

لب تخت نشست. خم شد بعد از بو سه ای طولانی، به شوخی بینی به بینی ام مالید و گفت: آخه عزیز من اگه مجبور نبودم، مگه مرض داشتم زن خوشگلمو ول کنم و برم؟ حالا بو سم می کنی، همچین با انرژی برم؟

شرم زده لب به دندان گزیدم. لپم را کشید و گفت: خدا عقلت بده!

آن یکی لپم را هم یک گاز کوچک گرفت و بلافاصله جایش را بو سید و برخاست که برود.

پرسیدم: صبحانه خوردی؟

_: آره همینجا یه چیزی خوردم. خوب بخوابی. از قول منم استراحت کن.

لبخندی زدم و خداحافظی کردم. او رفت و من چند دقیقه‌ای به سقف خیره شدم. ولی دیگر خوابم نمی آمد. بلند شدم و دور و بر را مرتب کردم و دستمال کشیدم و لیوان شیر سعید را شستم. بعد هم رفتم پایین. میز صبحانه را چیدم. عمودکتر نیمرو درست کرده بود. بچه‌ها بیدار شدند و صبحانه ی مفصلی خوردیم. بعد هم به پیشنهاد بچه‌ها رفتیم بیرون شهر برف بازی کردیم. ناهار هم توی رستوران خوردیم. خیلی خوش گذشت، فقط جای سعید خیلی خالی بود.

وقتی برگشتیم لباسها را توی ماشین لباسشویی انداختم. عمودکتر روشنش کرد و طرز کارش را یادم داد. از روی کتاب آشپزی شام درست کردم. حسام را هم مجبور کردم بنشیند درس بخواند. سایه هم توی اتاقش بود. عمو دکتر هم روزنامه می خواند. ساعت هفت و نیم شب بود که سعید آمد. از خوشحالی از جا پریدم و به استقبالش رفتم. دستم را گرفت و در حالی که می فشرد باهم بالا رفتیم. همان‌طور که کتش را آویزان می‌کرد و آماده میشد که به حمام برود، برایش از گردشمان گفتم و اینکه اگر او بود خیلی بیشتر خوش می گذشت. سعید هم فقط با لبخند گوش می داد. بعد هم رفت دوش بگیرد. من هم برگشتم پایین و لباس شسته ها را پهن کردم. بعد دوباره رفتم بالا. سعید یک فیلم ملایم گذاشت. روی کاناپه نشستم. خیلی خسته بود. دراز کشید و سرش را روی پایم گذاشت. وسط فیلم هم خوابش برد. از ترس اینکه بیدار نشود تکان نمی خوردم. تا اینکه فیلم تمام شد.

هانیه در زد و گفت عمودکتر میز شام را چیده است. سعید بیدار شد. باهم پایین رفتیم و شام خوردیم. بعد از شام ساعتی دور هم نشستیم تا عمودکتر همه را مرخص کرد!



این از جمعه ی پیش! الان هم درست یک هفته گذشته است. دیگر حسابی حرفه‌ای شده ام. هر شب به اندازه ی دو وعده شام درست می کردم. خانه تمیز می‌کردم و به بچه‌ها و درسهایشان می رسیدم. دارم از خستگی می میرم! امروز باز جمعه بود. شکر خدا حال مامان بزرگ سعید خیلی بهتر است. خاله فرح امشب می آید. امروز جایی نرفتیم. از صبح تا حالا با سعید و بچه‌ها مشغول تمیز کردن خانه بودیم. عمودکتر صبح تا بعدازظهر یک جلسه ی پزشکی داشت. ناهار هم نیامد. دیشب شام کم بود و به اندازه ی امروز زیاد نیامد. ناهار سعید از بیرون غذا گرفت و خوردیم. بعد آی کار کردیم، آی کار کردیم! ولی خوب بود. هم خانه تمیز شد و هم خودمان سر این همکاری کلی خندیدیم.

سر شب دوش گرفتم. سعید پایین پیش بچه‌ها بود. داشتند اسم فامیلی بازی می کردند! عمودکتر فرودگاه بود. زنگ زد گفت هواپیما تأخیر دارد، دیرتر می آیند.

با موهای خیس، خسته و عصبانی جلوی آینه نشسته بودم. دلم می‌خواست سعید موهایم را شانه بزند. نازم را بکشد. این یک هفته هر وقت خانه بود، هم من خیلی خسته بودم، هم او... دلم می‌خواست موهایم را شانه بزند، باهم حرف بزنیم... دلم برایش تنگ شده بود.

ولی نیامد. از لجم صدایش هم نزدم. فقط در حالی که گاهی قطره اشکی روی گونه ام می غلتید، آرام آرام مشغول شانه زدن موهایم شدم.

حسام ضربه‌ای به در نشیمن زد و صدایم کرد: هانیه!

با خستگی گفتم: بیا تو. اینجائم.

اشکم را پاک کردم و به قیافه ی خسته ی تو آینه نگاه کردم. تو این یک هفته سه چهار کیلو وزن کم کرده ام.

حسام در حالی که وارد میشد، گفت: تو نمیای بازی؟ کلی داریم می خندیم. هنوز تو حمومی؟

_: نه اینجام. تو اتاق خواب.

لب به دندان گزیدم و سعی کردم ظاهرم عادی باشد. با این حال حسام پرسید: حالت خوبه؟

موهایم را توی صورتم ریختم و که دیگر صورتم را نبیند. همانطور که شانه می زدم، گفتم: آره خوبم. ولی حوصله ی بازی ندارم. خسته ام. موهامو که خشک کردم، می خوام بخوابم.

با تردید پرسید: مطمئنی چیزی نمی خوای؟

ته مانده ی بغضم را به سختی فرو دادم. نفسی کشیدم و گفتم: ممنونم. هیچی نمی خوام.

آهی کشید و گفت: باشه.

و رفت. اشکهایم این بار شدیدتر جاری شدند. حتی این پسرک دوازده ساله هم فهمید من احتیاج به توجه دارم! برسم را انداختم، با سر و صدا روی میز آینه افتاد. همان‌طور که موهایم توی صورتم بودند، روی میز مشت کوبیدم. دستی محکم مچم را گرفت.

_: هانیه چکار می کنی؟

_: برو سعید... تنهام بذار!

_: تا نفهمم چی شده، نمیرم.

_: هیچی نشده. فقط خسته ام. می خوام بخوابم. اینو می فهمی؟

موهایم را از روی صورتم کنار زد و گفت: نه نمی فهمم. خستگی که گریه کردن و مشت کوبیدن نداره.

از جا بلند شدم و در حالی که می کوشیدم، دستم را آزاد کنم، گفتم: پس حتماً دیوونه شدم. بذار برم.

_: کجا بری؟ وایسا بچه!

_: من بچه نیستم!

_: خیلی بچه ای! چرا لج می کنی؟ حرف بزن بگو چته؟

اولین بهانه‌ای که به ذهنم رسید، به زبان آوردم: دلم برای مامان بابام تنگ شده.

در حالی که موهای خیسم را نوازش می کرد، گفت: این یکیش... دیگه؟

نگاهش کردم. لب برچیدم و گفتم: خب همین دیگه!

_: اینکه عصبانیت نداره. از چی عصبانی هستی؟

نگاهی به دفتر خاطراتم که کنار کتاب‌های مدرسه‌ام بود، انداخت و پرسید: تو دفترت نوشتی؟

_: یه هفته است که هیچی ننوشتم.

در آغو شم گرفت. سرم را روی سینه‌اش گذاشت و گفت: اینجوری دیگه صورتمو نمی بینی. حالا بگو چی شده؟

هق هق کنان به سینه اش تکیه کردم. سر خم کرده بود و موهایم را می بو سید. کم کم با صدای ضربان منظم قلبش، آرام گرفتم. بعد از چند دقیقه با ملایمت پرسید: هانیه؟ هنوزم نمی خوای حرف بزنی؟

سر بلند کردم و چشمهای مهربانش نگاه کردم. دست برد و آرام اشکهایم را پاک کرد. دست روی شانه اش گذاشتم. تنم می لرزید. چند لحظه سر به زیر انداختم. زیر لب گفتم: دلم برای تو... بیشتر از همه تنگ شده بود.

بعد ناگهان سر بلند کردم. روی نوک پنجه ایستادم و لب بر لبانش نهادم.