X
تبلیغات
نماشا
رایتل

اولین بوسه (۱۴)

سه‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 05:37 ب.ظ

سلاممم

خوب هستین انشااله؟امنم خوبم شکر خدا...  

دیدم ملت حالشون گرفته شد از عقشولانه، گفتم تنوع ایجاد کنم! 


دیشب هوا تاریک شد و سعید نیامد. من هم حوصله ام سر رفت و رفتم پایین. با دیدن خاله فرح که داشت گریه می کرد، شوکه شدم! با اشاره از سایه پرسیدم: چی شده؟

سایه زمزمه کرد: مامان بزرگ مریض شده. فردا باید عملش کنن.

تلفن زنگ زد. خاله فرح گوشی را برداشت. همانطور که اشک می‌ریخت صحبت کرد و بعد گوشی را گذاشت. با عجله به طرف راه پله دوید. من و سایه هم به دنبالش رفتیم. خاله فرح یک چمدان روی تخت گذاشت و چند دست لباس تویش پرت کرد. من که نمی‌دانستم باید چه کنم، کنار چمدان نشستم و مشغول تا زدن لباسها شدم.

سایه پرسید: همین امشب میری؟

خاله فرح با پریشانی دستی به موهایش کشید و گفت: آره بابات بلیت گرفته.

_: بابا هم میاد؟

_: نه نمی تونه بیاد.

بعد مثل اینکه ناگهان چیزی را به خاطر آورده باشد، برگشت. نگاهی به من و سایه انداخت و پرسید: شما دو تا می تونین به خونه برسین؟

با اطمینان گفتم: خیالتون راحت باشه. من آشپزی بلدم!

البته آشپزی ای که از آن دم می زدم، نیمرو بود و کته و دیگر هیچ! اما به روی مبارک نیاوردم و سعی کردم با اطمینان راهی اش کنم. او هم اینقدر پریشان بود که بیش از آن پیگیر نشد. فقط صد بار عذرخواهی کرد که باید برود.

در همین حین سعید با یک جعبه شیرینی وارد شد. با دیدن وضعیت درهم و برهم خانه، جعبه را روی میز گذاشت و با حیرت پرسید: چی شده؟

او را کناری کشیدم و گفتم: مامان بزرگت مریضه. خاله فرح داره میره پیشش.

با نگرانی پرسید: حالش خیلی بده؟

_: نمی دونم. فردا باید عملش کنن.

_: مامان الان داره میره؟

_: آره.

جلو رفت. خاله فرح داشت به زحمت در چمدانش را می بست. اما بس که عصبی بود، بسته نمی شد. سعید با آرامش چمدان را گرفت. نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: همه چی برداشتین؟ برس، مسواک، لباس خونه، بیرون، حوله، شارژر گوشی، قرصاتون...

هیچ کدام را برنداشته بود! فقط چند دست لباس بود. سعید یکی یکی را می‌آورد و جا میداد. بالاخره هم وقتی اطمینان پیدا کرد که هیچی جا نمانده است، در چمدان را بست و از پله ها پایین آورد. همان موقع عمودکتر از بیرون رسید. با حالتی دلگرم کننده بازوی خاله فرح را گرفت و گفت: بیا بریم.

خاله فرح نگاهی به من و سایه انداخت و گفت: بچه ها...

_: بچه‌ها همین جا می مونن. نگرانشون نباش. سعیدم هست.

سعید پرسید: به کمک من احتیاجی ندارین؟ اگه شما خسته این، من مامانو می برم.

_: نه باباجون. بمون پیش دخترا. خودم میرم.

خاله فرح یکی یکی در آغو شمان گرفت و با بغض خداحافظی کرد.

بعد از رفتنشان سه تایی پکر و خسته توی هال نشستیم. بالاخره سایه سکوت را شکست و پرسید: شیرینی برای چی بود؟

سعید لب برچید و گفت: خیر سرم استخدام شدم!

با تعجب پرسیدم: استخدام شدی؟ کجا؟

_: پیش یکی از آشناهای بابا. یه شرکت خصوصی داره. البته هنوز رسمی نیست. قراره دو ماه آزمایشی کار کنم، تا هم درسم تموم بشه، هم اونا ببینن به دردشون می خورم. فعلاً عصرا میرم تا ده شب.

با ناراحتی پرسیدم: تا ده شب؟!!!

_: فقط دو ماهه. یا کمتر. درسم که تموم شه میشه صبحا.

_: باباتم که شبا مطبه. بعد من و سایه هر شب تنها باشیم؟

سایه با ناراحتی گفت: من می ترسم.

سعید آهی کشید و متفکرانه نگاهم کرد. سایه پیشنهاد داد: میشه بگیم حسام بیاد اینجا بمونه.

سعید سری تکان داد و گفت: فکر بدی نیست. تو چی میگی هانیه؟

_: من که از خدامه. اینجوری زحمت زندایی هم کم میشه. ولی بابات چی میگه؟

سعید برخاست و در حالی که می‌رفت لباس عوض کند، گفت: فکر نمی‌کنم مخالفتی داشته باشه.

آخر شب عمودکتر از فرودگاه برگشت. شام را گرم کردم و دور هم خوردیم. در مورد حسام هم حرف زدیم. عمودکتر با خوشرویی موافقت کرد.

ظرفها را جمع و میز را تمیز کردم. می‌خواستم همه چیز همانطور که خاله فرح می کرد، باشد. آخر شب خسته، ولی راضی از پله ها بالا رفتم. سعید داشت طول اتاق را بالا و پایین می‌رفت و فکر می کرد. رفتم توی اتاق خواب. در را طبق عادت قفل کردم. اما از ترس سعید بلافاصله قفل را باز کردم. لباس عوض کردم و بیرون رفتم. دستش را گرفتم و دلجویانه گفتم: خوب میشه. باید بشه! آروم باش.

نگاهی گیج به من انداخت و گفت: ممنون. برو بخواب.

_: تو هم بخواب. فردا باید بری دانشگاه... بعدم سر کار. اگه نخوابی نمی کشی.

_: الان خوابم نمیبره. تو برو.

فایده‌ای نداشت. رفتم خوابیدم. صبح سعید در حالی که موهایم را نوازش می کرد، صدایم زد: هانیه. پاشو.

رفتیم پایین. عمودکتر صبحانه را چیده بود. باهم خوردیم. با عجله دور و بر را تمیز کردم. ظرفها را برای بعد گذاشتم. رفتم حاضر شدم.

تمام راه تا مدرسه سعید ساکت بود. سر کوچه ایستاد. از توی جیبش دسته کلیدی درآورد و گفت: کلیدای مامانه. باید برات بسازم، ولی الان فرصت ندارم. فعلاً اینا پیشت باشه. ظهر نمی‌رسم بیام دنبالت.

گرفته و مغموم خداحافظی کردم.

بازهم امتحان داشتیم. البته به بدی روز قبل نبود، ولی خوب هم ندادم. بعد از امتحان یقه ی سمانه را گرفتم و گفتم: سمانه من امروز ناهار چی بپزم؟

_: خاک به سرم باید ناهار بپزی؟!

_: تو رو خدا مسخره نکن! خاله فرح رفته سفر. من باید غذا درست کنم. اونم یه غذای فوری. چون تا برسم خونه عمودکتر و سعید و سایه میان.

_: خب کوکوسبزی درست کن.

_: خب چه جوری؟ اصلاً اگه موادش تو خونه نبود چی؟

_: ماکارونیم می تونی بپزی.

_: ماکارونیم خوبه. دیگه چی؟

_: کشک بادمجون.

_: هوم... دیگه؟

_: ورقه.

_: ورقه چیه؟

_: همون سبزیجات ورق ورق روهم گذاشته بودم، باهم پخته بودن، خوردی خوشت اومد...

_: هان یادم اومد.

_: ببین برو خونه. ببین مواد اولیه چی دارین، بعد به من زنگ بزن. فردا که جمعه اس. ولی روزای غیر تعطیل غذای فردا رو هم شب درست کن که ظهر با خیال راحت بری خونه.

_: هان. باشه. ممنون.

بیشتر راه را دویدم. بعد از بررسی یخچال فریزر و کابینتها به سمانه زنگ زدم. بعد با سایه مشغول آشپزی شدیم. نتیجه ی کار یک کوکوسبزی کم نمک کمی سوخته بود که عمودکتر کلی تشویقمان کرد و تحویل گرفت. سعید ولی دیر آمد، با عجله خورد و رفت.

به حسام زنگ زدم و دعوتش کردم. وسایلش را جمع کرد و عمودکتر قبل از اینکه به مطب برود، رفت دنبالش. از وقتی هم رسید، با سایه رفتند سراغ کامپیوتر. دو سه تا سی دی بازی همراهش بود که مشغول نصب و راه اندازیشان شد. بعد هم تا آخر شب با سایه بازی می کردند.

من هم دور و بر می چرخیدم. درس می خواندم، ظرف می شستم، گردگیری می کردم، شام درست می‌کردم و بین هرکاری به سمانه تلفن می کردم. نتیجه کمی بهتر از ظهر بود. ورقه ها واقعاً خوشمزه شده بود. ولی بدبخت شدم تا آماده شد!

عمودکتر و سعید هر دو حدود ده شب رسیدند. شام خوردیم. ظرفها را شستم و آشپزخانه را تمیز کردم. از خستگی نای بالا رفتن از پله ها را نداشتم. سعید بازویم را گرفت و آرام آرام بالا رفتیم.

فکر می‌کردم سرم به بالش نرسیده خوابم می برد، اما خواب نرفتم! بلند شدم آمدم این اتاق و مشغول نوشتن شدم. سعید پشت میزش نشسته بود، درس می خواند. چند دقیقه پیش هم بلند شد که برود بخوابد. از پشت کاناپه خم شد، گونه ام را بو سید و گفت: با کمال تأسف و تاثر من فردا هم صبح تا شب نیستم.

با ناراحتی پرسیدم: با دوستات میری پیک نیک؟

_: نه عزیز من! مرد خانواده پیک نیکش کجا بود؟ صبح دانشگاه کلاس فوق‌العاده داریم، بعدشم برم شرکت. این روزا مشغول یه تغییراتین، کار زیاده.

_: ناهار میای؟

_: فکر نمی‌کنم بتونم بیام.

سر به زیر انداختم و با ناراحتی گفتم: هوم... باشه.

شانه ام را فشرد و گفت: دیروقته. بگیر بخواب.

با لجبازی گفتم: خوابم نمیاد.

_: هرطور میلته. شب بخیر.

_: شب بخیر...

حالا رفته است بخوابد. خوابم می آید. دلم خیلی گرفته است. دلم می‌خواست فردا یک پیک نیک دو نفره ی جالب برویم ولی نمی شود. هیییییی....