X
تبلیغات
نماشا
رایتل

اولین بوسه (13)

دوشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 03:20 ق.ظ

سلام!

نه تو رو خدا یه نگاهی به ساعت این پست بندازین؟ آخه چند تا موجود مثلاً عاقل رو می شناسین که دوازده شب تا سه صبح قصه بنویسن؟ خداییش اگه کامنت نذارین نامردیه!!!


ساعت دو بعد از نصفه شب با یک جیغ بنفش سعید را از خواب پراندم! البته دستم را جلوی دهانم گرفتم، والا خاله فرح و عمودکتر را هم بیدار می کردم. موضوع این بود که از مزاحمت حشره ای از خواب پریدم. هرکار کردم نتوانستم دورش کنم. بالاخره چراغ آباژور کنار تخت را روشن کردم و یک سوسک بزرگ!! با دو شاخ دراز روبرویم روی لحاف دیدم! داشتم از ترس قالب تهی می کردم.

جیغ که کشیدم، سعید خودش را پرت کرد توی اتاق. لحاف را تکان دادم. سوسک وسط اتاق و تقریباً جلوی پای سعید افتاد. نگاهی خسته به آن انداخت. انگار از اینکه به خاطر آن موجود بدترکیب از خواب پرانده بودمش ناراحت شده بود؛ اما چیزی نگفت. با اولین لنگه کفشی که پیدا کرد، آن را کشت و بیرون انداخت.

بعد خسته و خواب آلود توی اتاق برگشت. لب تخت نشست و پرسید: خوبی؟

با خجالت گفتم: ببخشید که بیدارت کردم.

سری به نفی بالا برد و در حالی که متفکرانه لحاف را بازرسی می کرد، گفت: معمولاً از تخت بالا نمیان.

_: سر لحاف روی زمین افتاده بود.

_: هوم... خب... ببینمت.. خوبی؟

چانه ام را گرفته بود و خمار نگاهم می کرد. خنده ام گرفت.

_: خوبم. ممنون.

_: بگیر بخواب. صبح بیدار نمیشی.

_: فکر نمی‌کنم دیگه خوابم ببره. هنوز از یادش تنم مورمور می کنه.

_: آخه اینکه نه نیش داره، نه گاز می گیره! فقط زشته.

نالیدم: می‌ترسم خب...

_: حیف که کشتمش! والا می‌خواستم یه کنفرانس برای رفع هراست از هر دومون ترتیب بدم!

با خنده گفتم: من مطمئنم قوم و خویشاش هنوز تو اتاقن!

خمیازه ای کشید و پرسید: می خوای چراغو روشن کنم و یه عملیات سوسک یابی راه بندازم؟

_: نه خواب از سرت می پره. ولش کن.

_: اجازه هست همین جا بمونم، اگر دشمن حمله کرد، زره و شمشیرمو بردارم ازت دفاع کنم؟

_: مردم این روزا بمب اتم دارن، تو هنوز زره و شمشیر داری؟

_: از اونم بدتر! فقط یه لنگه کفش ناقابل دارم!

_: اونو که خودمم دارم.

_: پس ببخشین میشه بپرسم برای چی منو بیدار کردین؟

_: داشتن سلاح باعث نمیشه که به اندازه ی کافی احساس امنیت کنم!

_: غلط نکنم تو سوسکه رو استخدام کرده بودی منو بکشونی اینجا!!! ببینم قراره چقدر به خونوادش غرامت بدی؟

با مشت روی پایش کوبیدم و گفتم: نخیر. هیچم اینطور نیست.

دراز کشید و گفت: خیلی خب بابا. بسه. باور کن خوابم میاد.

به بالای تخت تکیه دادم. زانوهایم را به بغل گرفتم و با غم به او خیره شدم. پشت به من کرد. عینکش را روی پاتختی گذاشت، آباژور را خاموش کرد و دو دقیقه بعد صدای نفسهای بلند و منظمش خبر از خواب رفتنش می داد. نیم ساعت بعد بالاخره خوابم برد.

صبح دستش توی صورتم خورد که از خواب پریدم. با عصبانیت گفتم: چکار می کنی؟

از خواب پرید! نشست و پرسید: چکار کردم؟

از رو رفتم. مطمئن بودم به عنوان شوخی، برای بیدار کردنم توی صورتم زده است. البته ضربه اش محکم نبود، ولی بیدارم کرد.

سر به زیر و با خجالت گفتم: زدی تو صورتم.

نگاهی ناباور به دستش انداخت. بعد با ملایمت دستی به صورتم کشید و گفت: معذرت می خوام. نفهمیدم. خواب بودم.

_: من معذرت می خوام. فکر کردم عمدی بوده. فکر کردم می‌خواستی بیدارم کنی.

آه بلندی کشید. دست دور شانه هایم انداخت و مرا به طرف خودش کشید. صورتم را روی شانه اش گذاشتم.

بالاخره گفت: هر چقدرم بد بودم، یادم نمیاد هیچ وقت دست روت بلند کرده باشم.

بدون اینکه سر بلند کنم، پرسیدم: سعید... چرا دوستم داری؟

موهایم را نوازش کرد و پرسید: هانیه... چرا دوستم نداری؟

سر بلند کردم و معترضانه گفتم: ولی من دوستت دارم!

خندید. چند بار صورتم را بو سید و بالاخره پرسید: پس چرا عشق من عجیبه؟

_: آخه من خیلی اذیتت کردم!

دماغم را گرفت و گفت: کوچولوی خوشگل! همون روزهایی که تو بذر نفرت از منو تو دلت پرورش می دادی، منم ذره ذره عاشقت شدم. به قول سعدی:

سعدی به روزگاران، مهری نشسته بر دل

بیرون نمی‌توان کرد، الا به روزگاران!

سر به زیر انداختم و گفتم: ولی اگه من به جات بودم...

_: اگه به جای من بودی چی؟ چی داری میگی هانیه؟ حسام صد تا بلا سرت میاره. مثلاً همون دیشب که اینقدر دلت براش تنگ شده بود و انتظار داشتی خیلی تحویلت بگیره، ولی نگرفت، تو رنجیدی؟ درسته یه کم ناراحت شدی، اما از برادری خلعش نکردی! منظورم آینه که باید جرمی برابر با اون عشق باشه که آدم چشماشو روی همه چی ببنده. میفهمی چی میگم؟

سری به تأیید تکان دادم. با خوشرویی گفت: البته اعتراف نکردم که هر سوءاستفاده ای دلت خواست بکنی! پاشو. امروز صبحونه با توئه.

از جا بلند شدم و غرغرکنان گفتم: من مامانمو می خوام!

_: الهی بمیرم! خوبه صبحونه ازت خواستم، اگه گفته بودم ناهار بپزی چیکار می کردی؟

با خوشی گفتم: نیمرو می خوردیم!

هلم داد توی آشپزخانه و خودش رفت صورتش را بشوید و اصلاح کند.

صبحانه را حاضر کردم و باهم خوردیم. ظرفهایش را هم شستم و بعد باعجله حاضر شدم. خود سعید هم عجله داشت. این بار سر خیابان پیاده ام کرد و رفت. دوان دوان خودم را به مدرسه رساندم. سمانه جلو آمد و با دیدن چهره ی برافروخته ام پرسید: چی شده؟

نگاهی محتاط به اطراف انداختم و گفتم: بیخود نیست که آدمای متاهلو تو مدرسه راه نمیدن! امروز هم صبحونه حاضر کردم هر ظرفاشو شستم! کلی دیرم شد.

سمانه خندید و گفت: الهی بمیرم! دفعه ی اولته؟ من که از وقتی یادم میاد مامانم میرفت سر کار و من باید سارا رو بیدار می‌کردم و صبحانه شو می‌دادم و می‌بردم دم مهدکودک بعد خودم می‌رفتم مدرسه!

_: حالا تو هم مسخره کن! سعیدم بهم می خنده. من چکار کنم خب... مامان هیچ وقت ازم تو خونه کاری نخواسته. هرکار کردم به میل خودم بوده، صبحانه هم که همیشه حاضر بوده.

_: ناهار چی کار می کنی؟

_: میریم خونه ی خاله فرح! اصلاً مگه میشه تو وجب آشپزخونه ناهار پخت؟ نمیشه جانم. اونجا فقط صبحونه اونم به زور. اصلاً تا خاله فرح هست چه اصراریه که من مستقل بشم؟

_: ای تنبل!

_: ایششششش... گفتم که مثلاً باهام همدردی کنی!

_: آخه دردت چیه که من همدردی کنم؟ درساتو خوندی؟ امروز امتحان داریما!

_: امتحان؟ مگه فردا نبود؟

_: نخیر خانم. امروز چهارشنبه اس. امتحان داریم.

_: واییییییی سمانه! من که فاتحه ام خونده اس!

سمانه خیلی جدی دست روی پیشانی من گذاشت و مشغول فاتحه خواندن شد. بعد هم با سر انگشت یک ستاره ی پنج پر روی پیشانیم کشید. در حالی که غش غش می خندیدم باهم به سمت سالن رفتیم.

امتحان قطعاً بدترین امتحان عمرم بود! البته پاس می کردم. ولی موضوع این بود که من همیشه درسم خوب بود! عصبانی بیرون آمدم. ساعت آخر بود. همانطور که از مدرسه بیرون می رفتم، به هر ریگ و آشغال سر راهم لگد می زدم. وقتی به ماشین رسیدم، با اخم در را باز کردم و سوار شدم.

سعید گفت: سلام عرض کردم.

با ناراحتی گفتم: سلام.

_: حالا چند تا بودن؟

_: یه دونه بیشتر نبود. ولی خراب کردم. ولی صبر کت ببینم... چی رو داری میگی چند تا بودن؟

_: کشتیات که غرق شدن!

خنده ی کوتاهی کردم و گفتم: نهههه.... امتحان داشتیم. افتضاح بود.

_: پاس نمیشی؟

_: چرا. ولی معدلمو میکشه پایین... اه حرصم گرفت! اصلاً همش تقصیر توئه!

_: دست شما درد نکنه! من چکار کردم؟

_: چکار نکردی! اگر تو این چند سال یه کمی سعی کرده بودی بهت علاقمند بشم، برای عقد اینجوری تب نمی کردم. اصلاً نمی‌رفتم سراغ اون پسره که مامان اینجوری به هول و ولا بیفته و دو روزه شوهرم بده.

_: ببینم حالا من باید از خودم دفاع کنم در برابر این اتهامات، یا کلاً گفتی که درددلی کرده باشی؟

در حالی که هنوز خسته و پکر بودم، گفتم: اگه دفاعی داری بکن.

_: تو هیچ وقت به من اجازه دادی بهت نزدیک بشم؟ من هرکاری که فکر می‌کردم ممکنه خوشحالت بکنه می کردم، ولی در نهایت می‌دیدم تنها چیزی که واقعاً خوشحالت می کنه ا ینه که زیاد دور و برت آفتابی نشم.

نگاهش کردم. بعد سر به زیر انداختم و گفتم: من... خیلی بدم نه؟

دستم را گرفت. لبخندی مهربان زد و گفت: اگه بد بودی ارزش این همه جنگیدن نداشتی.





بالاخره به خانه رسیدیم. باز ناهار پایین خوردیم و برای درس خواندن رفتیم بالا. سعید بعدازظهر کار داشت و بیرون رفت. الان دو سه ساعت است که رفته است. هوا دارد تاریک می شود. خیلی دلتنگش هستم. کاش بعدازظهرها هیچ وقت تنهایم نمی گذاشت.