X
تبلیغات
رایتل

اولین بوسه (۱۲)

شنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 09:27 ب.ظ

سلامممم

چطورین؟ خوبین؟ منم شکر خدا... خوبم. الهامم بد نیست. یه کمی بازیش میاد. درست میشه انشااله :)



دیشب بعد از اینکه سعید موهایم را شانه زد و خشک کرد، رفتم که بخوابم. اما خواب از سرم پریده بود و با خوشی مستانه ای سقف را تماشا می کردم. بالاخره هم دفترم را برداشتم و بیرون آمدم. توی راهروی جلوی آشپزخانه نشستم و زیر نور چراغ کوچک راهرو که سعید شبها روشن می گذارد، مشغول نوشتن شدم. سعید روی کاناپه خواب بود. چند بار وسط نوشتن هوس کردم بیدارش کنم و بگویم خوابم نمی برد! اما بهش رحم کردم D: بالاخره هم وقتی دفترم را کنار گذاشتم، خوابم گرفت و رفتم خوابیدم.

صبح با ناز و نوازش و ملایمت بیدارم کرد. چشم باز کردم. لبه ی تخت نشسته بود. با لبخند گفت: سلام! نمی خوای بیدار شی؟

خواب آلود گفتم: سلام... مگه ساعت چنده؟

_: هفت.

از جا پریدم و گفتم: وای نه! دیرم شد! حالا باید تا مدرسه بدوم!

بازویم را گرفت و گفت: من اینجا برگ چغندرم؟ یه بو س بده می رسونمت.

گونه ام را پیش کشید و بو سید. بعد هم یک تیپا حواله ام کرد و گفت: بدو حاضر شو!

خندیدم. با عجله صورتم را شستم و مسواک زدم. تا لباس می پوشیدم، صبحانه را روی کابینت چید. هر دو سر پا تند تند صبحانه خوردیم و راه افتادیم.

سر کوچه ی مدرسه پیاده ام کرد و گفت ظهر هم دنبالم می آید. با خوشحالی خداحافظی کردم و رفتم. نازی جلویم را گرفت و گفت: ببینم این خوش تیپه که پاجرو داره کیه که به خاطرش اونطور به داداش من توهین کردی؟

لبخندی زدم و گفتم: امیدوارم داداشت بهتر از من گیرش بیاد.

_: اون که البته! لنگ تو نمونده.

_: خدا رو شکر.

بازهم خندیدم و دور شدم. فقط دو سه تا از دوستان صمیمیم می‌دانستند عقد کرده‌ام و قرار بود به هیچ‌کس نگویند که مشکلی برای درسم پیش نیاید.

ساعتهای مدرسه با اس ام اسهای گاه به گاه سعید شیرین میشد. حال و احوال، گاهی هم جک می فرستاد.

ظهر با بی‌قراری تا سر کوچه دویدم و سوار ماشین شدم. نفس نفس زنان سلام کردم.

با خنده گفت: علیک سلام. حالا چرا می دوی؟

_: هان؟ هیچی... یه لحظه فکر کردم نیومدی، بعد دیدمت ذوق‌زده شدم!

_: خوشحالم که دیگه دیدنم عذاب آور نیست.

با شرمندگی سر به زیر انداختم و گفتم: هیچ وقت عذاب آور نبوده. فقط اجباری بودنش...

_: هیچ اجباری نبوده. نه قبلاً نه حالا! اینقدر با خودت نجنگ... یه کم خودتو ول کن و راحت باش. این فکر اعصاب خورد کن منو مجبور کردن و این حرفا رو بریز دور. باید قبلاً به من می گفتی، که نگفتی، الانم هرچی بوده گذشته. طرف تو منم نه مامانت. راحت آزاد ساده، منو ببین! بدون قیدها و حرص خوردنای قبلی فکراتو بکن. بعد ببین واقعاً چی می خوای.

_: من می دونم چی می خوام. فقط زمان می بره که عادت کنم. وقت می خوام برای اینکه از اون طرز فکری که از وقتی که چشم باز کردم با من بوده، جدا شم.

_: می فهمم. تمام امید منم تا حالا به همین بوده.

_: راستی! کجا داریم میریم؟

_: کجا بریم خوبه؟

_: نمی دونم... دلم می خواد وسط بیابون بدوم! بس که این دو روزی درس خوندم. سرم داره می ترکه!

رفتیم بیرون شهر و توی یک رستوران ناهار خوردیم. بعد از ناهار هم همان اطراف کمی قدم زدیم و کمی هم دویدیم! بعد هم چون خیلی سرد بود، خیلی زود برگشتیم خانه.

تا شب باز درس خواندیم و درس خواندیم. شب خانه ی دایی حمید مهمان بودیم. دلم برای حسام خیلی تنگ شده بود. همین که رسیدیم به طرفش دویدم. او هم خوشحال شد، اما خیلی عکس‌العملی نشان نداد.

تازه نشسته بودیم که دایی احمد هم با خانواده آمدند. کامیار همین که جلوی من رسید، زیر لب پرسید: چمدونتو آوردی؟

سعید که کنارم ایستاده بود، دور از چشم بقیه لگد محکمی به ساق پایش زد. کامیار از درد چهره درهم کشید و از بین دندانهای بهم فشرده، غرغرکنان گفت: هانیه این الاغو از کجا پیدا کردی؟

با عصبانیت گفتم: حرف دهنتو بفهم! خودتی!

رو به سعید گفت: سعید نبینم اون شامی که به من بدهکاری بخوری و یه بطر نوشابه هم روش!

گفتم: تا وقتی که حرفتو پس نگیری و نگی معذرت می خوام، از شام خبری نیست.

_: ببین ما بی حسابیم. اون زد، من گفتم.

_: الکی که نزد! بیخود گفتی!

سعید بازویم را آرام فشرد و همانطور که با لبخند به کامیار نگاه می کرد، زمزمه کرد: هانیه تمومش کن.

با وجود صورت خندانش، لحنش اینقدر قاطع و جدی بود، که ترسیدم و سر به زیر انداختم.

کامیار گفت: بابا جذبه!!!

سعید آرام گفت: بشین کامیار تا ننشوندمت!

_: اوه اوه! ترسیدم!

خندان کنار سعید نشست.

نیم خیز شدم و با ناراحتی غریدم: سعید من می خوام اینو بزنم!

بازهم با قیافه ی مهربان، ولی لحن ترسناک زمزمه کرد: بشین هانیه.

کامیار کمی به جلو خم شد و گفت: حرص نخور هانیه. من و سعید عادت داریم همدیگه رو بجویم! یه جور اظهار علاقه اس!

با حرص گفتم: خیلی مسخره اس!

سعید گفت: به هر حال روشیه برای خودش! ما دوازده ساله که اینجوری باهم کنار اومدیم.

کامیار گفت: آره بابا.. زبون ما با شما دخترای تیتیش مامانی فرق می کنه! نمی تونم صبح تا شب واسه هم الکی زبون بریزیم و قربون هم بشیم. ولی پاش بیفته از جونم دریغ نداریم.

همان موقع زن دایی صدایم زد و بحث همانجا رها شد.

شام خوشمزه ی دست پخت زن دایی را خوردیم. بعد از شام هم به مامان و بابا تلفن زدیم و هرکدام چند کلمه‌ای با آن‌ها حال و احوال کردیم. ساعت نزدیک یازده هم برگشتیم خانه.

حالا نیمه شب است و سعید دارد درس می خواند. من هم دارم می نویسم. حالا آمد کنارم روی کاناپه نشست و دست دور شانه ام انداخت. دفتر را به طرفش گرفتم و گفتم: بازم میتونی بخونی.

_: بنویس... می خونم.

_: تموم شد. می خوام برم بخوابم.

_: شب بخیر.

_: شب بخیر.