X
تبلیغات
رایتل

اولین بوسه (۱۱)

جمعه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 12:01 ق.ظ

سلام سلام سلامممممم


کیف حالکم. انا بخیر الحمدلله! 


سرعت رو می بینین؟ منتظرم ساعت 12 بشه که تاریخ رو بزنه جمعه، که من بزنم انتشار! 


خوااابم میاد اساسی. خوابای خوش ببینین 


جمعه ی خوبی داشته باشین 


دیشب هم مثل پریشب هر دو بدون شام خوابیدیم. من که اینقدر ترسیده بودم که جرأت نداشتم از اتاق خواب بیرون بیایم. سعید هم بدون اینکه تلویزیون را خاموش کند، خوابش برد.

شب خیلی بد خوابیدم و صبح دیر بیدار شدم. سعید نبود. بدو بدو لباس پوشیدم و همان توی اتاق صبحانه خوردم و به مدرسه رفتم.

درس درس درس... حتی زنگهای تفریح هم داشتم می خواندم. خیلی عقب بودم. زنگ آخر کلافه بودم. برای اولین بار در زندگی دلم برای سعید تنگ شده بود. دلم می‌خواست فقط ببینمش. هیچ نگوید و نگاهش کنم. با کلی ترس و تردید اس ام اس زدم: می تونی بیای دنبالم؟

بلافاصله نوشت: نه کار دارم.

دلم گرفت. هرچه عوض دارد گله ندارد. بی حوصله و غم زده بقیه ی درس را گوش دادم تا زنگ خورد. بین هیاهوی بچه‌ها بیرون رفتم. دوستم سمانه سر شانه ام زد و پرسید: هی چته؟

_: هیچی. فقط خسته ام.

_: مامانم اومده دنبالم. بیا می رسونیمت.

_: نه می خوام قدم بزنم. حالم خوش نیست.

_: داره تگرگ می باره. خیلی سرده.

_: لباسم گرمه. بذار برم.

_: هرجور میلته. خداحافظ.

_: خداحافظ.

از کوچه ی شلوغ بیرون آمدم. با خودم گفتم امروز از آن طرف خیابان می‌روم که خلوت تر باشد. این طرف بچه‌ها جیغ جیغ کنان دسته دسته باهم می رفتند، اگر مسیرشان هم آن طرف بود، می گذاشتند در آخرین لحظه از هم جدا می شدند.

خیلی حواسم به ماشینها نبود. خودشان دقت کردند که به من نزنند! آن طرف خیابان یک ماشین پارک کرده بود. نگاهش نکردم. بوق زد و در کنار راننده را باز کرد. اصلاً متوجه نشدم با من است. در را دوباره بست. خودش پیاده شد و صدا زد: هانیه کجا میری؟

برگشتم و با شگفتی نگاهش کردم. قفل شده بودم!

سعید با حرص نفسش را بیرون داد و گفت: سوار شو!

چند قدم برگشتم و سوار شدم. سعید در حالی که کمربندش را می بست، بدون اینکه نگاهم کند، غرغرکنان گفت: معلوم هست حواست کجاست؟ ملت خیال کردن می خوام بدزدمت!

با لبخند نگاهش کردم. ناگهان برگشت و پرسید: چیه؟

با خجالت گفتم: ممنونم که اومدی.

رو گرداند و با بی حوصلگی گفت: خواهش می کنم.

لبخندم را فرو خوردم. اما همانطور نگاهش می کردم. هیچ کدام حرفی نمی زدیم. جلوی در خانه پارک کرد. ناهار را پایین خوردیم و بعد هم خیلی زود به بهانه ی درس خواندن رفتیم بالا. سعید پشت میز تحریرش رو به دیوار نشست و شروع به درس خواندن کرد. من هم کتاب‌هایم را روی میز جلوی کاناپه پهن کردم و پشت به سعید مشغول خواندن و نوشتن شدم. گاهی روی کاناپه می‌نشستم، یا می خوابیدم، گاهی هم روی زمین می‌نشستم و توی دفترم روی میز می نوشتم. هر دو سخت مشغول بودیم و کاری بهم نداشتیم. گاهی برمی گشتم و یواشکی نگاهش می کردم. اما مطمئن بودم که او اصلاً نگاهم نمی کند.

خواندنیها را می خواندم. اما ریاضی سخت بود. به زحمت از روی توضیحات کتاب حل می کردم، تا اینکه واقعاً گیر کردم. بهانه ی خوبی بود. کتاب و دفترم را بردم کنارش و پرسیدم: میشه این مسأله رو برام توضیح بدی؟

کتاب را پیش کشید و مسأله را خواند. بعد هم دفترم را جلو برد و شروع به نوشتن و توضیح دادن کرد. هنوز هم نگاهم نمی کرد. لحنش سرد و جدی بود. با دست چپ تند تند می‌نوشت و من به این فکر می‌کردم که نمی‌دانستم چپ دست است!

مسأله حل شد. کتاب را به طرفم هل داد و به کار خودش ادامه داد. می‌خواستم تشکر کنم، اما اینقدر سرد و سخت بود که ترسیدم. فقط لحظه‌ای دست روی شانه اش گذاشتم و بعد سر جایم برگشتم.

ساعت 9 شب بود. داشتم از خستگی می مردم. روی زمین پشت میز نشسته بودم. از بس نوشته بودم دستم کرخ شده بود. سرم گیج می‌رفت و از گرسنگی احساس تهوع می کردم. روی این را نداشتم بروم پایین ببینم شام خورده اند یا نه.

سعید روی مبل تک نشسته بود. پاهایش روی میز و لپ تاپ روی پاهایش بود. با تردید صدایش زدم: سعید؟

همانطور که چشم به مانیتور دوخته بود، جواب داد: هوم؟

_: میشه برای شام... بریم بیرون؟

چند لحظه جوابم را نداد. فکر کردم الان چنان جواب دندان‌شکنی می‌دهد که گرسنگی از یادم می رود! اما با همان لحن سردش گفت: بپوش میریم.

ذوق‌زده از جا پریدم؛ وقتی که داشتم از کنارش رد می شدم، دستم را گرفت و پرسید: شام رو هم به اندازه ی همستر دوست داری؟

یک لحظه منظورش را نفهمیدم. اما بلافاصله شرطی را که برای خرید همستر گذاشته بود، به خاطر آوردم. وا رفتم. چند لحظه مکث کردم. بالاخره دستم را آزاد کردم و به طرف آشپزخانه رفتم. یک لیوان آب ریختم و جرعه ای نوشیدم.

سعید پرسید: اینقدر سخته؟

نالیدم: خیلی سخته!

سری به تأیید تکان داد. گر گرفته بودم. لیوان را کنار گذاشتم و به حمام رفتم. همانطور با لباس زیر دوش آب سرد ایستادم. اشکهایم آرام روی صورتم می ریخت. سردم که شد آب را گرم کردم و حمام کردم. حوله پالتویی سفیدم را پوشیدم و بیرون آمدم. سعید هنوز پشت به اتاق خواب، روی مبل لم داده بود. گفت: زود لباس بپوش بیا که از گشنگی مردم!

کتاب‌هایم را رویهم دسته کرده بود. وسط میز هم یک کیسه ی سفید با نشان یک ساندویچ فروشی معتبر بود. لبخندی زدم و به اتاق رفتم. طیق عادت در را قفل کردم. با آخرین سرعتی که می‌توانستم لباس پوشیدم و موهایم را با یک حوله ی دستی پوشاندم.

بیرون که آمدم با عصبانیت پرسید: نمیشه این درو قفل نکنی؟ اگه اون تو موندی و زبونم لال یه بلای تازه سر خودت آوردی، من چه غلطی باید بکنم؟

با خوشی گفتم: هیچی! شکر خدا!! از شرم خلاص میشی!

_: روشهای کم ضررتری هم برای خلاص شدن هست.

وسط کاناپه نشستم و کیسه را باز کردم. دو تا قارچ برگر دوبل با نوشابه بود. به طور عادی، قارچ برگر معمولی را هم به زور تمام می کردم، ولی الان دلم می‌خواست یک گاو درسته را بخورم!

در سکوت مشغول خوردن شدیم، من خوش و خرم، سعید سرد و جدی.

ساندویچم را بلعیدم. نوشابه را هم رویش سرازیر کردم و پیروزمندانه کاغذش را توی کیسه ی خالی انداختم. سعید که هنوز تمام نکرده بود، با تعجب پرسید: سیر نشدی؟

تکیه دادم و گفتم: اوه چرا!!!! خیلی ممنونم. داشتم از گشنگی می مردم!

با نگاهی معنی دار گفت: خواهش می کنم.

دستهایم را بالا بردم و گفتم: نه ببین الان که اصلاً راه نداره. یک بوی ساندویچی میدم اهههههههه. حالتو بهم می زنم!

پوزخندی تمسخر آمیز زد و سر تکان داد. برخاستم، کیسه ی آشغالها را توی سطل انداختم و رفتم تا مسواک و صابون بزنم. زیادی خورده بودم. بوی ساندویچ داشت حال خودم را بهم می زد.

به اتاق خواب رفتم. حوله ی دور موهایم را باز کردم و جلوی آینه نشستم. نگاهی به موهای آشفته و گره خورده‌ام انداختم. چقدر دلم می‌خواست که سعید باز شانه شان بزند. اما هنوز عصبانی بود. داشتم فکر می‌کردم موهایم را شانه بزنم ساده‌تر است یا اجرا کردن شرطش؟! شاید اگر یک بار امتحان می‌کردم ترسم می‌ریخت و حاضر می‌شدم یک بار دیگر هم به خاطر موهایم تکرارش کنم! روز اول فکر می‌کردم دوستش ندارم که اینقدر بو سید نش برایم سخت است؛ اما حالا دوستش داشتم و هنوز نمی توانستم.

نگاهی به ساعت انداختم. ده و نیم بود. داشتم از خواب می مردم. ولی اگر با این موها می خوابیدم، صبح بیچاره بودم. برس برداشتم و به هال رفتم، به امید اینکه دل سعید به رحم بیاید. با چنان قیافه ی ناامیدی روی کاناپه ولو شدم، که پرسید: باز چی شده؟

سر به زیر انداختم. همانطور که با برس بازی می کردم، گفتم: می‌خواستم یه خواهشی بکنم، اما دیدم هنوز دلخوری. می‌خواستم عذرخواهی بکنم، اما دیدم بخشیده شدنم فقط یه راه داره. می‌خواستم کاری که می خوای بکنم، اما به حد مرگ می ترسم.

نرم شد. دوباره لبخند زد. با مهربانی پرسید: آخه از چی می ترسی؟

سری تکان دادم و گفتم: نمی دونم. سخته برام، خیلی.

_: حالا خواهشت چی بود؟

برس را توی دستم فشردم. احساس بدجنسی می کردم. از جا برخاستم و گفتم: هیچی. مهم نیست.

خواستم بروم. اما باز دستم را گرفت و پرسید: حالا چرا ناز می کنی؟

_: به خدا می ترسم!

_: ترستو نمی گم. چی می خواستی؟

نگاهش کردم. دوباره با سرگشتگی سر به زیر انداختم. خنده‌اش گرفت: هانیه... چی می خوای؟

برسم را بالا آوردم و با خجالت گفتم: موهام... ولی نه... خودم می کنم.

_: کشت منو!! فکر کردم نصف شبی هوس گوهر شب چراغ کرده روش نمیشه بگه!!! تو از کی تا حالا اینقدر خجالتی شدی بچه؟

دستم را کشید و جلوی پایش نشاندم. سرم را به زانوهایش تکیه داد و موهای خیسم را روی پاهایش ریخت. داشت شانه میزد، که پرسیدم: هنوزم دوستم داری؟

_: هنوزم دوستت دارم.

سرم را عقب کشید. خم شد و لبهایم را بو سید.